رمان تارگت پارت 80 - رمان دونی

 

ولی قبل از اینکه چیزی بگم با دیدن بطری آبی که کنار پام کف ماشین بود از خدا خواسته دولا شدم برش داشتم و همینکه خواستم درش و باز کنم گفت:
– نخور اون و؟
نگاه متعجبی به بطری انداختم و گفتم:
– چرا؟ آب نیست؟
– آبه! ولی دهنیه! الآنم که تو اتوبانیم.. یه کم تحمل کن میرم می گیرم برات!
پوفی کشید و با کلافگی ادامه داد:
– زودتر می گفتی تشنه اته دیگه! البته خودم باید می فهمیدم از دیروز هیچی نخوردی.. اعصاب خورد فعالیت مغزم و مختل می کنه!
این و کاملاً داشتم حس می کردم.. میران اعصابش خورد بود و من وقتی فکر می کردم که به خاطر منه.. هم ناراحت می شدم که مسببش شدم و هم.. دروغ چرا یه جورایی خوشحال بودم..
از بین احتمالاتی که دیروز برای خودم ردیف کردم.. اینکه میران من و پیدا کنه پررنگ ترینشون بود.. چون می دونستم انقدر پیگیر هست که حتی تا انگشت کردن تو لونه زنبورم پیش میره و از هیچ کاری واهمه نداره.. ولی حالا که با همه گوشت و پوست و استخونم لمسش کرده بودم.. می دیدم که خیلی شیرین تر از احتمالشه!
برای اینکه بیشتر از این خودش و سرزنش نکنه بابت این مسئله در بطری و باز کردم و گفتم:
– اشکال نداره همین و می خورم!
یه لحظه مکث کردم و با نیم نگاهی به چهره متعجبش پرسیدم:
– دهنی توئه دیگه؟
سرش و که با همون تعجب و نگاه کنجکاوی که منتظر حرکت بعدیم بود تکون داد.. بطری و با خیال راحت از اینکه کس دیگه ای جز میران ازش نخورده به لبام چسبوندم و نصف آبی که توش بود و یه نفس سر کشیدم..
– بسه دلت درد می گیره!
درش و بستم و بطری و برگردوندم سرجاش.. نه برای اینکه دلم درد می گرفت.. برای اینکه می ترسیدم دیگه بیشتر از این نتونم خودم و برای دستشویی نرفتن کنترل کنم و من باید حداقل تا وقتی که از این اتوبان لعنتی درمی اومدیم تحمل می کردم.. کاری که از دیروز داشتم انجام می دادم!
– گشنته نه؟ الآن یه جا نگه می دارم صبحونه بخوریم!
– نه نه.. زودتر بریم دانشگاه.. بعدش یه چیزی می خورم!
– وقت واسه دانشگاه رفتن و دیدن اون استاد پفیوزت زیاده.. خودمم باهاش کار دارم!
بی اهمیت به جمله آخرش با نگاهی به ساعت ماشین و وقت کمی که واسه ارائه تحقیق برام مونده بود گفتم:
– نه دیر می شه.. باید تحقیقم و برسونم به دستش!
– کدوم تحقیق؟ مگه انجامش دادی؟
– آره.. تو اون اتاق تنها کاری که می تونستم بکنم همین بود..

بالاخره از وقتی دیدمش لبخند کجی رو لبش نشست که نمی فهمیدم از تمسخره.. یا اینکه خوشش اومده بود از اینکه وقتم و توی بایگانی نشریه به بطالت نگذروندم!
تا اینکه با حرف بعدیش خیالم و راحت کرد!
– آفرین.. اینکه تو اون شرایط تونستی تمرکز کنی تا پوزه استادت و به خاک بمالی خیلی خوبه! ولی از کجا می دونستی تا قبلِ ساعت تحقیقت از اونجا میای بیرون؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
– اگه یه درصدم احتمال داشت باید در نظر می گرفتم.. چاره دیگه ای نداشتم! بعدشم.. یه جورایی.. به جورایی مطمئن بودم!
– از چی؟
– از اینکه پیدام می کنی!
ابروهاش رفت بالا و نگاه متعجبش بین من و مسیرش جا به جا شد.. می دونستم الآن می خواست بگه قبل از منی که تازه رابطه ام و باهات شروع کردم.. آدمای دیگه ای توی زندگیت حضور دارن که واجد شرایط ترن برای اینکه نگرانت بشن و دنبالت بگردن..
ولی قبل از اینکه چیزی بگه و من و با این حقیقت تلخ رو به رو کنه.. خودم بودم که گفتم:
– نه امید داشتم خودشون بیان در و باز کنن.. نه اینکه خانواده داییم انقدری سماجت به خرج بدن تا من و انقدر زود از اون تو بکشن بیرون اونم وقتی گوشیم پیشم نبود و اصلاً نمی دونستن کجام.. احتمال اینکه تو هم بفهمی دقیقاً کجام و چه جوری درم بیاری خیلی کم بود و اصلاً حدسشم نمی تونستم بزنم آفرین بخواد توی اینستاگرام پیدات کنه.. ولی هرموقع به تو فکر می کردم.. قضیه فرق می کرد.. دلم گرم می شد.. امیدم بیشتر می شد! آخرشم ثابت کردی درست فکر کردم!
لبخندی که رو لبش نشست اینبار واقعی تر بود و خوب می فهمیدم که اعصابشم نسبت به چند دقیقه پیش آروم شده.. ماشین و که پشت ترافیک نگه داشت یه نیم چرخ به سمتم زد و گفت:
– پیدات کردم ولی.. اگه دروغ نگم پوستم پاره شد!
با صدای بلند زدم زیر خنده.. حالم انقدر خوب بود از نجات پیدا کردنم که اهمیتی به ضعف بدنم و تقوی و کارای بی دلیلش ندادم و آزادانه خندیدم به حرفی که میران یه جورایی پیچوندش و بعد به زبون آورد!
میرانم با لبخند به خندیدنم نگاه کرد و بعد از تو جیب کت اسپورتش.. موبایلم و بیرون کشید و داد دستم..
– بیا یه زنگ به دوستت بزن.. بدتر از من تا صبح بیدار موند یه خبری ازت بشه!
سریع شماره آفرین و گرفتم و گوشی و گذاشتم دم گوشم.. از بس به گوشیم زنگ زده بودن باطری خالی کرده بود و خیلی نتونستم با آفرین حرف بزنم!
هدفمم فقط این بود که بگم حالم خوبه و دارم میام دانشگاه.. اونم تند تند فقط بهم توضیح داد که چه جوری میران و پیدا کرده و اون وسطم یکی دو تا فحش نصیبم کرد که تو مخمصه انداختمش و مجبور شده دوباره به زن داییم دروغ بگه که شب و اونجا موندم!

با اینکه ناراحت بودم و باز باید یه بهونه پیدا می کردم تا جواب اخم و تخم زن داییم و مثل دفعه پیش که به خاطر شب موندنم مثلاً خونه آفرین بهم متلک انداخت و بدم..
ولی خوشحال بودم که چیزی از این جریانات نفهمیدن! چون در اون صورت بعید می دونستم به اندازه میران تلاش می کردن برای پیدا کردنم و نهایت کاری که می کردن.. می شد خبر دادن به پلیس و بعدش.. تقوی می رسید به اون چیزی که می خواست!
تماس و که قطع کردم گوشیمم خاموش شد از بی شارژی.. ولی من هنوز خیره به صفحه سیاهش که عکس چهره خسته و بی خواب و پریشون خودم توش افتاده بود موندم که میران پرسید:
– چی گفت خشک شدی؟
به خودم اومدم و با چند تا پلک نگاهم و بهش دوختم.. مسلماً نمی تونستم بگم لا به لای حرفاش تا می تونست از تو تعریف کرد و گفت پسره خیلی خاطرت و می خوادا.. بهتر از این پیدا نمی کنی درین.. اگه اینم از دست بدی خودم جرواجرت می کنم!
تعجبم از این بود که آفرین انقدر سریع و در عرض یه شب تا صبح میران و پسندیده بود و در نظرش بهترین و مناسبت ترین آدمی بود که من می تونستم باهاش رابطه داشته باشم.. اونم آفرینی که رو هرکسی یه عیبی می ذاشت تا مثلاً بگه هیچ کس به پای آراد نمی رسه! یعنی واقعاً.. میران انقدر همه چیز تموم بود؟
– هیچی.. گفت ازت تشکر کنم!
چشمام و ریز کردم و موشکافانه تر پرسیدم:
– چیکار کردی از دیشب تا حالا که دوستم این شکلی شیفته ات شده؟!
پوزخندی زد و همونطور که تو خیابونا و کوچه پس کوچه هایی که نمی شناختم می روند با اعتماد به نفس بالای همیشگی خودش گفت:
– احتمالاً به خاطر جاذبه وجودمه! وگرنه که چند بارم اساسی سرش داد زدم.. گفتم الآن ازم بهت شکایت می کنه که این وحشی دیگه کیه!
خندیدم به حرفش و گفتم:
– نه اتفاقاً انقدر عاقل هست که بدونه اگرم داد زدی به خاطر عصبانیتت واسه گم شدن منه.. خوششم اومده بود از اینکه بیخیال پیامش نشدی و پیگیری کردی! حالا چرا داد زدی؟
ماشین و یه گوشه ای نگه داشت و گفت:
– چون یه سره گیر داده بود که به داییت خبر بده! مسلماً اونا اگه می اومدن وسط من باید عقب می کشیدم. به نظرت شدنی بود؟ یکی دیگه بیفته دنبال پیدا کردن تو و من از دور فقط تماشا کنم؟! چه جوری دلم آروم می گرفت؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان

رمان های pdf کامل
دانلود رمان نبض خاموش از سرو روحی

    خلاصه رمان :   گندم بیات رزیدنت جراح یکی از بیمارستان های مطرح پایتخت، پزشکی مهربان و خوش قلب است. دکتر آیین ارجمند نیز متخصص اطفال پس از سالها دوری از کشور و شایعات برای خدمت وارد بیمارستان میشود. این دو پزشک جوان در شروع دلداگی و زندگی مشترک با مشکلات عجیب و غریبی دست و پنجه نرم

جهت دانلود کلیک کنید
رمان ماهرخ
دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام

  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…! مرد نفس سنگینش را بیرون داد.. گفتنش کمی سخت بود

جهت دانلود کلیک کنید
دانلود رمان سکوت تلخ pdf از الناز داد خواه

    خلاصه رمان :         نیکا دختری که تو یه شب سرد پاییزی دم در خونشون با بدترین صحنه عمرش مواجه میشه جسد خونین خواهرش رو مقابل خودش میبینه و زندگیش عوض میشه و تصمیم میگیره انتقام خواهرشو بگیره.این قصه قصه یه دختره دختری که وجودش پر از اتشه پر از اتش انتقام دختری که میخواد

جهت دانلود کلیک کنید
دانلود رمان ستی pdf از پاییز

    خلاصه رمان :   هاتف، مجرمی سابقه‌دار، مردی خشن و بی‌رحم که در مسیر فرار از کسایی که قصد کشتنش را دارند مجبور به اقامت اجباری در خانه زنی جوان می‌شود. مردی درشت‌قامت و زورگو در مقابل زنی مظلوم و آرام که صدایش به جز برای گفتن «چشم‌» شنیده نمی‌شود. به این رمان امتیاز بدهید روی یک ستاره

جهت دانلود کلیک کنید
دانلود رمان بامداد عاشقی pdf از miss_قرجه لو

  رمان بامداد عاشقی ژانر: عاشقانه نام نویسنده:miss_قرجه لو   مقدمه: قهوه‌ها تلخ شد و گره دستهامون باز، اون‌جا که چشمات مثل زمستون برفی یخ زد برام تموم شدی، حالا بیچاره‌وار می‌گردم به دنبال آتیشی که قلب سردمو باز گرم کنه… به این رمان امتیاز بدهید روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید! ارسال رتبه میانگین امتیاز

جهت دانلود کلیک کنید
دانلود رمان بازی های روزگار به صورت pdf کامل از دینا عمر

          خلاصه رمان:   زندگی پستی و بلندی های زیادی دارد گاهی انسان ها چنان به عمق چاه پرتاب می شوند که فکر میکنن با تمام تاریکی و دلتنگی همانجا میمانند ولی نمیدانند که روزی خداوند نوری را به عمق این چاه میتاباند چنان نور زیبا که بر عالوه سیاه چال ،دلت را هم نورانی میکند.

جهت دانلود کلیک کنید
اشتراک در
اطلاع از
guest
2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Raha
Raha
2 سال قبل

بسی زیبا و عالی

آرمان
آرمان
2 سال قبل

پارت قشنگی بود

دسته‌ها
2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x