دست شهیار روی دهانش قرار می‌گیرد

 

_ هیششش !‌‌

 

اشک می‌ریزد و بی حرف نگاهش میکند ، او عقب میکشد و زمزمه میکند

 

_ میدونی باید ازت تشکر کنم ، باعث شدی بفهمم پدر و مادرم چقدر بهم بهم بی اعتمادن… نگو قبل این تو توهم زندگی میکردم .

 

 

رو می‌چرخاند که دخترک ضعف و شکست را در چشمانش نبیند ‌‌.

به طرف اتاقش میرود و می گوید

_ بعد اینم چیزی بهشون نمیگم ، نیازی نیست نگران چیزی باشی .

 

_ فردا میوفتم دنبال کارای طلاق ، زودتر تموم شه همه چی !

 

او به اتاقش می رود و ثمر همانجا روی مبل فرود می آید ، قلبش شکسته بود، دلخور بودن از خانواده را او خوب میفهمید …

 

 

تا ساعت ها همانجا می شیند و اشک می ریزد، برای همه چیز و همه کس برای خودش که انقدر بد بخت و تیره اقبال است که هرجا که قدم می‌گذارد انجا را هم تیره و تار میکند .

 

 

وجود او باعث بهم خوردن زندگی یک خانواده شده بود… شهیار راست می‌گفت باید هرچه زودتر  طلاق میگرفتند تا سایه نحسش را از زندگی این خانواده برمی‌داشت !

 

شاید ان موقع آنها هم باهم خوب میشدند … ساعتی می‌گذرد و او بلخره با گردن دردی که سراغش می آید از جایش بلند میشود تا به اتاقش ‌برود ، امشب شاید آخرین شبش در این خانه بود …

 

فردا به خانه‌ی خودش می رفت ، هرچند که خانه بدون وسیله بود اما باید میرفت ‌… هرچه زودتر !

 

 

با گام های آرام به طرف اتاقش می رود اما موقع گذر از کنار اتاق شهیار ، صدای ناله ای توجهش را به خود جلب می‌کند .

 

بی اراده جلوتر میرود و گوشش را به در می چسباند .

 

لحظاتی بعد دوباره همان صدا را می‌شنود… درست شنیده بود شهیار داشت ناله میکرد ؟

 

 

بی طاقت چند ضربه به در می کوبد اما هیچ صدایی که نمی آید اینبار در را باز میکند و صدایش میزند

 

_ شهیار ؟ شهیار خوبی ؟

 

 

 

تنها الفاظی ضعیف و نامفهوم از میان لبانش خارج میشود و چشم باز نمیکند.

 

صورتش خیس از عرق است و گونه هایش کمی سرخ !

با پاهای لرزان نزدیک تر میشود و دستش را روی پیشانی مرد می‌گذارد .

 

حدسش درست است تب دارد … اما تا این حد ضعف چیزی طبیعی است ؟ او مرد قوی بنیه‌ی است کودک که نیست به همین راحتی از تب ضعف کند !

 

ناخودآگاه ترس تمام وجودش را میگیرد و اشک های تازه بند امده اش از سر گرفته می‌شوند .

او اصلا دختری نبود که اشکش دم مشکش باشد ، اما این روز ها همه چیز فرق کرده بود ، حتی اشک های او هم به حرفش نبودند دیگر !

 

 

با تکان ریزی که مرد میخورد به خودش می آید و از میان پرده‌ی اشک نگاهش میکند ‌

انگار لرز داشت که تنش خفیف می لرزید … نزدیک تر شده و دست روی بازوی مرد می‌گذارد

 

_ شهیار پاشو لطفا… بیدار شو بگو چیکار‌ کنم

 

صدایش لرز میگیرد

_ من میــ … ترسم ‌پاشو شهیـــار

 

به خودش تکانی میدهد و با عجله به طرف آشپزخانه میدود ، ظرفی را پر از آب میکند و با دستمال تمیزی به اتاق برمیگردد .

 

اشک میریزد و دستمال را مدام روی سر و صورت مرد می‌گذارد، ترس امانش را بریده است … حسی عجیب در قلبش دارد ، چیزی درونش می‌جوشد !

 

نیم ساعتی که مشغول میشود کمی تنها ذره‌‌ای تبش کم می‌شود اما همچنان داغ است …

 

اینطوری نمیشد باید کاری‌می‌کرد، اما چکار؟ او که کسی را نمیشناخت کمک بگیرد ، این وقت شب هم نمیتوانست به خانه‌ی حاجی زنگ بزند … نگران میشدند و می ترسید از نگرانی بلایی سرشان بیاید.

 

ناچار بعد دقایقی فکر کردن تلفن را برمی‌دارد و شماره‌ی اورژانس را میگیرد …

 

اوپراتور که جواب میدهد بلافاصله شروع به توضیح دادن میکند .

 

و دست آخر دوباره با گریه فریاد میزند

 

_ آقا تورو به هرچی میپرستین زود بیاین حالش اصلا خوب نیست رنگش داره زرد میشه

 

 

مرد جوان سعی می‌کند با دادن اطمینان او را آرام کند

 

_ خانوم آروم باشید لطفا ، شما خودتون بیشتر به رسیدگی نیاز دارید انگار، همکارانمون اعزام شدن خیلی سریع میرسن …شما فقط به حفظ آرامش خودتون مدام صداشون کنید حرف بزنید باهاشون و به روال قبل به پاشویه ادامه بدید .

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 128

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

دسته‌ها
اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
سیده فريبا خالقی
2 ساعت قبل

ممنونم