رمان گلادیاتور پارت 412

رمان گلادیاتور

جلال با دیدن حال روز گندم ، قبل از توقف کامل معین ، به سرعت از ماشین بیرون پرید و با قدم های دو مانند به سمت یزدان و گندم دوید ………. این یزدان خشمگین ، همان یزدانی بود که توانایی نابود کردن هر چیزی را در یک آن داشت ……. حتی این دختر بی نوایی که تنها بخاطر همین مرد خشمگین ، پا به این بازی خطرناک و کثیف گذاشته بود .

 

 

رو به روی یزدان و گندمی که هق هق های بلندش در گوش تمام نگهبانان می نشست ایستاد و سعی کرد یزدان خشمگین را آرام کند :

 

 

– یزدان خان ، الان عصبانی هستید …… اجازه بدید من ….

 

 

یزدان دندان قروچه ای کرد و از لا به لای دندان های بهم فشرده اش ، غرید :

 

 

 

– از سر راهم برو کنار جلال .

 

 

– قربان ….. اجازه بدید من .‌‌‌‌

 

 

یزدان به جنون رسیده دست به پشت شلوارش برد و کلت سیاهش را از درز پشت شلوارش بیرون کشید و بدون هرگونه تعللی سر کلت را سمت صورت جلال نشانه رفت .

 

 

– تا سه ثانیه میشمرم ، اگه از سر راهم کنار نزی ، وسط همین حیاط مغزت و میریزم ……… یک …… دو …….

 

 

 

جلال نگاه کوتاه و متاثری سمت گندمی که شانه هایش با هر هق هق پرشی می کرد ، انداخت و خودش را کنار کشید و یزدان سر کلتش را پایین آورد و بدون آنکه آن را دوباره پشت درز شلوارش جا ساز کند ، همانطور کلت به دست گندم را کشان کشان دنبال خودش کشید و به سمت طبقه بالا و اطاق خودش برد .

 

 

 

با رسیدن به اطاق ، بازوی گندمی که گریه های بلند و صدادارش حتی برای ثانیه ای قطع نمیشد را برای ثانیه ای رها کرد و کارت اطاقش را از جیبش بیرون کشید و با باز شدن در اطاق ، مجدداً بازوی گندم را چنگ زد و رو به داخل هول داد و در اطاق را در هم کوبید و بست .‌

 

 

 

زور یزدان و شدت هول دادنش آنقدر زیاد بود که گندم به سختی خودش را کنترل کرد که میان اطاق ولو نشود .

 

 

 

ترسیده و وحشت زده به سمت یزدان چرخید …… از این یزدان باید می ترسید .

 

 

مقابل این یزدانی که دیگر در رفتارش هیچ مهر و عطوفتی دیده نمیشد ، باید می ترسید .‌

 

 

 

از این چشمان سراسر سیاه و ظلمانی شده باید می ترسید ……….. همیشه با روی مهربان و حمایت گر یزدان مواجه شده بود ، حتی در سخت ترین شرایط ……… اما حالا …

 

 

 

یزدان کلتش را به روی تخت پرت کرد و دو دست به کمر گرفته ، لبخند ترسناکی زد …….. لبخندی که انگار مال خودش نبود . مال همان فرشته مرگی بود که برای اولین بار ، به این وضوح مقابلش قد الم کرده بود …… همان فرشته مرگی که همه از آن حرف می زدند :

 

 

 

– خب تعریف کن . پیش فرهاد خوش گذشت ؟

 

 

 

 

گندم وحشت زده قدم دیگری عقب برداشت ……. حس نفس های خرناس مانند و عمیق یزدان می ترساندش .

 

 

– یزدان ….

 

 

هرگز یزدان را تا این حد خشمگین ندیده بود .

 

 

– خودت به چی فروختی ؟ من اینجا نگهت داشتم و سرپناه دادم تا به دست اون کثافت به لجن کشیده بشی ؟ اون شب اول که اینجا فرستادنت و یادت رفته ؟

 

 

جلو رفت و چانه گندم را میان پنجه هایش گرفت و تکان داد و از میان دندان های بهم فشردش غرید و ادامه :

 

 

– جیغ و دادهات و یادت رفته ؟ التماسات و یادت رفته ؟

 

 

و چانه اش را با فشار رو به عقب هول داد که گندم از شدت هول ، باز دو سه قدم عقب تر رفت و یزدان افسار پاره کرده نعره کشید :

 

 

– چطوری قبول کردی بهت دست بزنه ؟ چطور خودت و راضی کردی به تختش بری ؟ چطور قبول کردی با اون کثافت بخوابی ؟ ها ؟

 

 

دست به یقه پیراهن در تن خودش برد و یقه پیراهن را با فشار رو به پایین کشید که دو سه دکمه ابتدایی پیراهن پرید و هر کدام سمتی افتادند ………. حس می کرد پنجه هایی به دور گردنش پیچیده شده و قصد خفه کردنش را دارند ……. ضربان قلبش آنقدر بالا رفته بود که حس می کرد چیزی تا سکته کردنش نمانده .

 

 

هیچ کس نتوانسته بود او را بشکند ، اما گندم توانست . گندم به بهترین شکل او را مقابل چشمان فرهاد شکانده بود .

 

 

 

گندم همانطور هق هق زنان سری به معنای نفی تکان داد :

 

 

 

– نفروختم . به خدا نفروختم .

 

 

نعره های از اعماق جان یزدان تمامی نداشت ……. نعره هایی که رنگ و بویی از غیرت لگدمال شده داشتند .

 

 

– پس اون حرومزاده چی می گفت ؟ می گفت تو تخت خوب بهش حال دادی .

 

 

 

گندم با شدت بیشتری سر تکان داد :

 

 

– دروغه . به خدا دروغ گفت . اون لعنتی فقط می خواست عذابت بده .

 

 

 

یزدان به جنون رسیده ، چنگ به یقه لباس او زد و او را عقب عقب هول داد و به دیوار کوبید و صورتش را تا نزویکی صورت او پایین کشید …….. آنچنان از خشم به نفس نفس افتاده بود که گندم از آن فاصله دم و بازدم هایش را روی صورت خیس از اشکش حس میکرد .

 

 

 

– توی لعنتی بهم ثابت کردی برای عملی کردن هر نقشه ای که تو اون مغز پوکته ، از هیچ کاری دریغ نمی کنی ……… بدون اینکه به این فکر کنی که اون عملت ممکنه چه بلایی به سر من بیاره .

 

 

هق هق های پر صدای گندم تمامی نداشت …….. کمرش از کوبیده شدن به دیوار درد میکرد ، قلبش درد میب کرد ، روحش درد می کرد .‌

 

 

– من هرزه نیستم که راحت …….

 

 

یزدان دیوانه شده دست مشت کرد و مشت سنگین و محکمی کنار سر گندم روی دیوار کوبید و نفس و کلام گندم را از وحشت قطع کرد .

 

 

 

– خفه شو لعنتی …….. به خدا خفه نشی خودم خفت می کنم ، خودم دهنت و می بندم .

 

 

گندم دست با برد و دستانسش را بند لبه های پیراهن او را کرد :

 

 

– به جون خودت که عزیزترین فرد تو زندگیم هستی ، فرهاد هیچ کاری باهام نکرد . نکرد یزدان ‌. به خدا نکرد .

 

 

یزدان سرش را آنقدر پایین برد تا چشم در چشم او شود …….. چشمانش میان چشمان به خون افتاده از گریه اش دو دو میزد و کلمات تیکه پاره از میان دندان های بهم فشرده اش بیرون می ریخت .

 

 

– یعنی به اطاقش نرفتی ؟ به تختش نرفتی ؟

 

گندم لب روی هم فشرد و صدای هق هق هایش را خفه کرد ‌…….. او که کاری نکرده بود . او که هنوز دختر بود و باکره . ایکاش می توانست دروغ بگوید که پا به تخت آن پیر کفتار صفت نگذاشته . اما از فرهاد می ترسید ……… میترسید فرهاد با ارسال کردن فیلمی ، یزدان را بار دیگر آتش بزند و اعتمادش را نسبت به خودش نابود کند .

 

 

باید می گفت که دو شب را در تخت او گذرانده . آن هم کاملاً در حالت خواب و بیداری . هر چند با آن بلایی که او شب دوم سر فرهاد آورد ، اگر می خواست هم نمی توانست سر وقتش بیاید .

 

 

 

یزدان بی توجه به درد نشسته در دستش ، بار دیگر دستِ مشت کرده اش را به دیوار کنار سر او کوبید :

 

 

– پس رفتی لعنتی ، به تخت اون کثافت رفتی .

 

 

– آره به تختش رفتم اما به خدا بهم دست نزد . به خدا ، به خدا من هنوز دخترم .

 

 

یزدان چنگ به یقه لباس او زد و به ضرب سمت خودش کشید و از لا به لای دندان های چفت شده بهمش غرید :

 

 

 

– رفتی به تختش ، اما محض رضای خدا بهت دست نزد ؟ آره ؟ فکر کردی خرم ؟

به این رمان امتیاز بدهید

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 77

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

دسته‌ها
اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی