سر پایین میاندازم و زنعمو منصوره، زنعمویِ بزرگتر و زنِ عمو احدم و عروسِ اولِ خانوادهی پدریام، در حالی که دیگر پا به سن گذاشته و نزدیک به شصت سال دارد، دست به کمر گرفته و با کمی فاصله مقابلم میایستد.
میبینم که دستش را هنگام حرف زدن در هوا تکانی میدهد و نصیحتهایش را به خوردِ گوشهایم میفرستد.
-فردا روز این دو تا خواهرت شوهر کنن و تو بمونی گوشه خونه خوبه؟ فردا روز زبونم لال ننه بابات سرشونو بذارن زمین و دیگه نباشن تک و تنها میخوای چیکار کنی دختر؟ بری آویزونِ خونهیِ شوهرِ این خواهرت یا اون خواهرت بشی؟
نفسی میگیرد و به زحمت سر بالا میگیرم. چه معرکهای راه انداخته بودند! یا بهتر است بگویم چه معرکهای راه انداخته بودم… برای چنگ زدن به تتمهی زندگیام…
زندگیای که میخواستم طبق میلم باشد و همانطور که خواهانش هستم باشد اما این روزگار کی به کامِ من بود؟…
-خوش داری چند صباح دیگه شوهرخواهرات تو روت بیان و بگن این گیس سفید شکم آورده خونه ما؟ یا خونه زندگی ماها میخوای بیای؟ که واسه یه لقمه غذا خوردن یه دستت بیاد و یه دستت نه؟
به یکباره صدای هقهقِ مامان را میشنوم و قلبم خراشِ عمیقی برمیدارد…
حقیقتهایی که حالا میشنیدم، واقعیتهایی بودند که زیادی تلخ بودند! زیادی…
عمه سهیلا سراغ مامان میرود و زنِعمو اکبر، ناهید هم. بعد آن هم زنِ عمو احمد، مریم، بالاسر مامان ایستاده و دلداریاش میدهند اما زنعمو منصوره همچنان حرفهایِ حق را در صورتم میکوبد…
-میخوای بری خونه کی؟ خالهت یا داییات؟ فردا روز اتفاقی بیفته کی صاحب در میآد؟
هوفی کرده و خسته از ایستادن، روی زمین نشسته و تکیه به پشتی میدهد.
-منتظری کی بیاد کلونِ درتونو بزنه؟ کدوم پسری تو این محله حاضر شد بیاد خواستگاریت؟ جا دور نمیرم. این همه پسرعمو داری. حالا با اون کوچیکا کار ندارم اونا که از تو بزرگترن کدومش حاضر شد؟ مگه مرد فقط از غر و غر زن بدش میآد؟ دلش میخواد آه و نالهی زن بشنفه! دو کلوم حرفِ غیر غر زدن بشنفه! حالیت هست چی میگم یا نه دختر؟
لب میگزم و شانهام را تکیه به درگاهِ در میزنم. عمه کمی صدا بالا میبرد.
-حالا چه وقته این حرفاس زن داداش؟ آمین هنوز زوده واسهش این حرفا.
زنعمو پوزخند صداداری میزند.
-چی میگی سهیلا؟ چی واسهش زوده؟ خیلی طول بکشه یه ماه دیگه بایستی بره سر خونه زندگیش! باید حالیش بشه موقعیتش چجوره یا نه؟ زلیخا که مادرش باشه اگه اینارو دمِ گوشِ دخترش میخوند الان جلو صد پشت غریبه اینجور آبرومون نمیرفت که میونِ کلی پچپچ بگن دخترشون لالِ و ناز و ادا هم داره و راضی به این وصلت نیست! دیگه نمیگفتن گدا و این همه ادا! نمیگفتن باید از خداشونم باشه! هیچ حالیتونه اگه اینا پا پس بکشن دیگه کی حاضر میشه بیاد این دختر رو بگیره؟ این نشد چند صباح دیگه مردِ پنجاه سالهی زن مُرده با چند تا بچه میآد سراغش!
تکیهام را از درگاه در برداشته و داخل اتاق میشوم. همانجا کنار دیوارِ در اتاق نشسته و تکیه میزنم.
چشمانم اینبار آرام آرام میبارند. حرفهایی که زن عمو به زبان میآورند برایم ترسناک است…
و من نالان میشوم به همان کسی که من را خلق کرده… انصاف بود این سرنوشت و تقدیر برای منِ هجده ساله؟
چه بلهبرانی شد امروز… چه بزمِ شادی! چه صدایِ موسیقیِ خوشنواز و طنیناندازی در خانه در حال پخش است!
چقدر همه خوشحالند…
یادم است در بلهبرونِ پسرِ زنعمو منصوره و عمو احد حتی بعد از پایان مراسم همه شادی میکردند و میرقصیدند…
فامیلهای نزدیک که جمعِ خودمانیِ خودمان بود زنعمو مریم دایره میزد و زنعمو ناهید و آمنه و عمه سهیلا میرقصیدند و همه شاد بودند…
عمو احد شبش ولیمه داد و بعد از ولیمه دادن پسرها موسیقی گذاشته و یکدل سیر رقصیدند…
چرا حال من بایستی اینطور میشدم؟ چطور خودم را آرام میکردم و شاد میبودم؟
نباید از بخت و اقبالم گله میکردم هر چند برایِ خودم؟ نباید برایِ خودم میگریستم؟
نباید؟
میبینم زنعمو ناهید مجمعی دست گرفته و داخل اتاق میشود. آن را زمین گذاشته و بیرون میرود و بعد باز هم مجمع دیگری…
صدایِ زنعمو که حالا خودش را مختار دانسته تا چشم و گوش من را باز کند میگوید:
-سهیلا خودت مگه نمیخواستی آمین و واسه پسرت نشون کنی؟ گذاشتن؟ خونواده شوهرت چی کردن و گفتن ها؟ این دختر باس پنبه از گوشاش در بیاره! زبونش بستهس گوشاش که بازه؟
و حالا دعا میکنم کاش گوشهایم هم بسته بود…
نگاه میچرخانم و در کسری از زمان چندین مجمع در اتاق و مقابلم قرار گرفته.
مجمعهایی که آنها تزئین کرده و آورده بودند…
-خود پسرت مگه راضی بود؟ تو داشتی زورش میکردی!
به این رمان امتیاز بدهید
میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 92
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.













سپاس