جرعه‌ای از چایش نوشید و خندید.

-مطمئنم فرهاد غذای توپی نمی‌خوره!

 

اما هر دو می‌دانستیم خوردنِ یک غذای بچگانه که سهل بود… فرهاد، جان می‌داد برای نوه‌اش.

 

تازه می‌خواستیم عملیات را شروع کنیم که صدای هراسانِ سارا که نامِ مرا می‌خواند، به گوش رسید.

-یادم رفت بهتون بگم. من به آقا محمد خبر داده بودم. جای برادرمه و چون آرومه خوب می‌تونه شرایط و مدیریت کنه.

 

نگاهم نکرد، اما لبخندش را دیدم.

-کارِ خوبی کردی دخترم. برو از صداش معلومه نگرانه.

 

تا بیرون رفتم سارا نفس زنان ایستاد و نا امید گفت:

-پس تو که سالمی!

 

نمی‌دانم چرا خنده‌ام گرفت.

-زهرمار. محمد زنگ زد گفت دلین نابوده. نفهمیدم چطوری رسوندم خودم و.

 

نزدیکم شد و مرا به آغوش کشید.

 

-من فکر می‌کردم راحیل فقط با دوست پسرش بوده. پس با اردلانم بوده؟! خاک تو سرش یعنی. اردلان تا حالا صد بار دوست دختراش و فرستاده پیشِ من واسه سقط و ریدم بهش.

 

لب گزیدم و پشتش را نوازش کردم.

نگران و عصبی بود.

-هیس سارا، آرزو جون می‌شنوه.

 

 

اما او با همان صدایِ آرام ادامه داد:

-محمد نمی‌گه کدوم بیمارستانن خودم برم شخصا پاره‌ش کنم. تو خوبی؟! دستمالیت کرد؟!

 

به زور از آغوشش جدا شدم.

-نه می‌خواست منو ببوسه. یهو نفهمیدم چی شد زدم تختِ سینه‌اش از پله‌ها افتاد.

 

با تحسین ابرویی بالا انداخت.

-نفهمیدم چی شد یعنی چی؟! بگو فهمیده زدم ناکارش کردم.

 

آن شور و هیجانِ همیشگی به صدایش بازگشت.

-محمد می‌گه کلِ هیکلش و باید گچ بگیرن.

 

دنبالش به آشپزخانه رفتم.

-سلام خاله.

 

با آرزو رو بوسی کرد و در همان حال ادامه داد:

-کتف و مچِ یه دست شکسته. آرنجِ اون یکی دست خورد شده.

 

او می‌گفت و عذابِ وجدان در من لحظه به لحظه بیشتر رنگ می‌گرفت.

-شکایت نکرده؟!

 

اخم کرد.

-جرات داره؟! به محمد گفته رفته بودم از خدمتکار نخ و سوزن بگیرم دکمه‌ی بلوزم و بدوزم.

 

ابرویِ من و آرزو با هم بالا پرید.

-الان باید بره اتاقِ عمل، جراح پارگیاش و بدوزه.

 

به این رمان امتیاز بدهید

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 179

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

دسته‌ها
اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
سیده فريبا خالقی
9 ساعت قبل

عجب بیشعوری این اردلان