بی حرف کنار مزارش نشسته بودم.
چطور آن شب کذایی را به این صبح کذایی تر رساندم؟ نمیدانم…
انگار که ذهنم برای ذخیره ی این روزها درون خودش مقاومت میکرد و تا جایی که میشد از لحظاتی که میگذراندم میزد.
هر بار که خاک را روی خاک های قبلی میریختند انگار گلوله ای سینه ام را میشکافت.
تن بی جان او را زیر خاک کرده بودند و قلب من انگار زیر خاک بود.
نه اشک دوای دردم بود و نه جیغ و داد.
حتی کلمات هم نا نداشتند روی زبانم جاری شوند که ساکن و صامت فقط نظاره گر بودم.
بیشتر شدن حجم خاک را روی مادرم نگاه میکردم و کاش قدر روزهایی که بود را میدانستم.
حلقه شدن دست تمنا را دور تنم حس کردم. آرام اشک میریخت و دلداری ام میداد.
نگاهم به جمعیتی که دور مزارش عزا گرفته بودند افتاد.
ما این همه دوست و آشنا داشتیم یا فقط چون مرده بود عزیز شده بود؟
نمیشد گلایه ای کرد. منی که دخترش بودم چند سال حتی سراغش را هم نگرفتم، از غریبه که نمیشد انتظاری داشت.
پدرم را دیدم که نقطه ای را خیره خیره نگاه میکرد.
پیرتر شده بود، خیلی پیرتر…
هر از گاهی لب هایش تکان ریزی میخوردند.
شاید داشت مادرم را صدا میزد، شاید حرف های نگفته اش را میگفت.
دوباره نگاهم را به قبرش دادم که حالا پر شده بود.
تمام شد، همه چیز تمام شد.
خم شدم و مشتی از خاک برداشتم.
خاک سردی که آخرین یادگاری مادرم برای من بود، آخرین لمس از او…
_ بریم باوان؟ همه رفتن مسجد، توام باید اونجا باشی عزیزم…
گیج و نامفهوم نگاهش کردم. نمیفهمیدم تمنا چه میگفت، انگار که همه چیز نامفهوم بود.
_ خوبی خواهری؟ الهی بمیرم…
کمرم را ماساژ داد، شانه هایم را، بند بند تنم را…
گرمای مهربانی اش زیر پوستم دوید و بی جان لبخندی زدم.
_ یکم دیگه بشینم، میام…
_ بدن درد میگیری باوان، الان باید بیشتر مراقب خودت باشی.
حداقل صبر کن یه چیزی بیارم پهن کنم زیرت.
_ نمیخواد تمنا، خوبم…
سایه هایی که روی مزار مادرم افتاده بودند را نمیدیدم. همه رفته بودند؟
_ همه رفتن؟
_ مهران مونده تا ما رو ببره. بقیه رفتن مسجد.
دلم نمی آمد من هم تنهایش بگذارم.
آن زیر تنگ و تاریک بود. حتما میترسید…
دستم را روی تل خاکی گذاشتم و آهی کشیدم.
_ من اینجام مامانم، یه وقت فکر نکنی تنهایی…
زود زود میام پیشت، ئاواتم میارم که بینیش، نترسی مامان…
_ باوان، میگم… عامرم اومده… دیدیش؟
فکر کنم دلش میخواد بیاد جلو ولی نمیتونه، بگم بیاد؟
ناخودآگاه سرم بالا رفت و با چشم دنبالش گشتم.
کمی دورتر دست به سینه ایستاده بود.
داشت نگاهم میکرد و اما وقتی نگاه من را دید سر پایین انداخت.
چقدر محتاجش بودم…
کاش مثل همیشه بدخلقی هایم را فراموش کرده و محبت بی انتهایش را خرجم میکرد.
میدانم…
بعد از تمام بلاهایی که سرش آوردم توقع زیادی بود اما میشد یک بار دیگر او سمتم بیاید؟
فقط یک بار…
عمیقا به همدردی و محبتی از جنس عامر نیاز داشتم و کاش چشم روی دیوانگی های اخیرم میبست.
نگاه دزدیدم و با حسرت پچ زدم:
_ کی بهش خبر داد؟ کی اومد؟
_ بابات، مثل اینکه گفته حق پسری به گردن مامانت داره و باید باشه.
از همون صبح بود، تو ندیدیش.
من از خودم رانده بودمش و او در روزهای بیماری مادرم کنارش بود.
من مدام تحقیرش میکردم و او پسری کرده بود در حق پدر و مادر پیرم.
مردانگی را انگار از روی عامر معنا کرده بودند و کاش این منِ لاکردار دلش با اوی بینوا صاف میشد.
کاش میشد رنجش را تمام کنم.
بغ کرده سرم را روی شانه ی تمنا گذاشتم.
_ ازش خجالت میکشم…
همیشه عامر را مقصر همه چیز میدانستم اما حالا در نظرم مقصر من بودم که بویی از بخشش نبرده بودم و عوضش پر بودم از کینه…
گناه او به اندازه ی دل شکستگی من بزرگ نبود.
شاید گناه من بود که به اندازه ی تمام عالم از او توقع داشتم و کوچکترین اشتباهش شد بزرگترین شکست زندگی ام…
تمنا حالم را میفهمید. مدتها بود که در این حال بودم و فقط نقش بازی میکردم که از او بیزارم.
_ بگم بیاد؟
تا خواستم سرم را به نشانه ی جواب مثبت تکان دهم، عامر به سمتمان حرکت کرد.
یک «آخیش» بزرگ میرفت که روی قلبم حک شود اما صدای سرد عامر تنم را یخ کرد.
_ تسلیت میگم، غم آخرتون باشه خانم توکلی!
به این رمان امتیاز بدهید
میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا 117
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.












