چادر مشکیاش روی شانههایش افتاده و صورت تپلش کمی به عرق نشسته.
-هر بار نگام بهت افتاد دلمو خون کردی آمین عمه دورت بگرده آخه. من نمردم که اینجور عزا گرفتی. خدا شاهده بمیرم و اینجور عزا نگیری شیرمو حلالت نمیکنم.
سری تکان میدهم و بالاخره و به زحمت ردی از لبخند روی لبهایم مینشیند.
عمه آخیشی گفته و من را به آغوشش میکشد.
-عمه فدای اون خنده زوریت بشه آخه! باز که گوشت تلخ شدی.
آهی کشیده و خودم را از آغوش عمه بیرون میکشم. ممانعت کردنم برای رفتن بیهوده است میدانم.
عمه مانتویم را برداشته و دستم را داخل آستینش میکند.
-یه روزی به این روزا میخندی مطمئنم آمینم! بختِ تو بلنده. غم و غصهت نباشه. حرف و حدیثایی که به گوشت میرسه هم بنداز دور! یه گوش و در کن یه گوش و دروازه! حرف بادِ هواس میآد و میره!
دست دیگرم را هم داخل آستینِ مانتو میکند و من رام و مطیع فقط گوش به حرفهایش میدهم. خوب میداند چطور آرامم کند.
-مگه من با آقا حمید ازدواج کردم بچه سال نبودم؟ ببین الانو. اون زمون خوف برم داشته بود که چطور سر کنم با مردی که پونزده سال از خودم بزرگتره. اما مگه الان نتونستم؟ دعوامون میشه، آشتیمون میشه، قهرمون میشه اما بازم سر روی یه بالش میذاریم. میگم که بدونی این اخلاق و معرفته که آدم میسازه!
عمه را نگاه میکنم و او لبخندی میزند. با کمکش سرپا میایستم و او زیپ مانتویم را بالا میکشد.
-دردت شده زن دومش شدن؟ دردت شده سن و سالش؟ دردت شده اینکه فکر میکنی فقط تو رو واسه بچه میخوانت؟
عمیقتر نگاهش میکنم. عمه آنقدری همیشه با من دوست و رفیق بوده که گاهی دوست داشتم او جایِ مادرم میبود.
-باهاش که حرف بزنی و حرفِ دلتو بگی و حرفِ دلِ مردتو که بشنوی اون وقتی آروم میگیری و میفهمی بعضی فکرا همهش میشه چرت و پرت.
مهم اینه دلت با دلش یکی باشه!
لب میگزم و با اشاره میگویم:
-اما اون زن داره عمه.
میبینم که لب میگزد. نگاهش را فراری داده و خم میشود. روسریام را برداشته و روی سرم میاندازد و در تمام این مدت نگاهم نمیکند.
عمه خوب میداند. میداند که حرف را عوض میکند.
-روسریت بهت میآد عمه فدات بشه. رنگ و رویِ پریدهت غصه به دلم میندازه.
صدای زنگ آیفون بلند میشود و عمه باز هم خم شده و چادر و کیفم را برداشته و به دستم میسپارد. میخواهد برود که دستش را میگیرم و در نگاهش تمنا میکنم. حرفم را میداند و از نگاهم میخواند که چشمانش پر شده و بسرعت میگوید:
-خون به جیگرم نکن آمین. قسمتت اینه. دلت روشن باشه…
چادر روی سرش را مرتب کرده و مامان هر دویمان را صدا میزند. بابا خانه نیست و مامان بار دیگر عمه را صدا میزند.
دلم از ترس و یا هر آنچه که هست و نیست میلرزد! خوف دارم از دیدنِ همان مرد.
میترسم از مردی که زن دارد و برای ازدواج مجدد پا پیش گذاشته. حالت خفقان و انزجاری که به آنی دستانی قدرتمند شده و دور گلویم پیچیده و راه نفس کشیدن را برایم تنگ میکند.
رازِ ادامهی بقا و زندگی فقط در بچه خلاصه میشد که حالا من بایستی آن را تجربه میکردم؟ که شاید حالا زنِ دیگری از غصهی این ازدواج کنج خانهاش نشسته و عزا گرفته بود؟
که شاهد شریک شدن مردش با زن دیگری میبود؟
کجا این انصاف بود؟
عمه دستش را مابین کتفهایم گذاشته و من به قدم برداشتن وادار میکند. صدای احوالپرسی و بگو و بخند مامان بلند است و اما من حالی دارم آشوب!
روددررو شدن با آن مرد برایم به اندازهی کوه کندن سخت است اما حالا پاهایی که بیارادهی من پیش افتادهاند عرصه را برایم بیش از پیش سخت کردهاند.
به اندازهی پلک زدنی زمان نمیبرد رسیدن من و عمه جلوی در خانه و دیدن مامان و زنی که با او مشغول صحبت است و پشتش به ما.
دست عمه را از ترس میفشارم و عمه با دل نگرانی میگوید:
-چرا یخ کردی دورت بگردم؟
و بعد زیر لب پچ میزند:
-تف بهت روزگار.
کفشهایم را که پا میکنم تازه آن موقع است که توجه مامان و آن زن جلب میشود. قامت میچرخانند و من باز هم آن زن را میبینم.
اسمش ثریا بود! زنی که قرار بود برایم مادرشوهر باشد.
ابروهایِ هشتی و تاتو شدهاش را بالا انداخت و سرتاپایم را از نگاه گذراند.
چادر مشکی و گران قیمتش را جمع کرده و زیر بغلش زده بود و در هر دو دستش النگوها و دستبندش در چشم میزد.
روسریاش را با گیرهای زیر گلو محکم کرده بود اما زنجیر بلند و پلاکِ بزرگش دیده میشد.
عمه بود که با صدایی رسا سلام و احوالپرسی کرد و دست من را کشید و با خودش تا کنار آنها همراه کرد.
نگاهِ زن یکدم از رویم کنار نمیرفت. نمیدانم انتظار داشت با آوایی که نداشتم با او سلام و احوالپرسی کنم؟
سرم را که پایین انداختم جواب عمه را داد و بعد بیپروا و با جدیت گفت:
-دخترتون صدا نداره سر و کله که داره! میتونه یه سر که تکون بده یا لب بزنه و سلام که بگه!
نفسم بند میآید از تحکم کلامش! من قرار بود عمری با اینها چطور سر کنم؟
مامان حرفی به زبانش نیامد و حتم دارم همچو من آچمز شد اما عمه تک خندهای زد و گفت:
-دخترمون سر و کله که داره خوبشم داره. ولی خب هول شده بچهم وگرنه تربیت دیدهس ثریا خانم! بزرگ کوچیکی سرش میشه!
امتیاز بدین به رمان قشنگا 🍒
به این رمان امتیاز بدهید
میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 167
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.













زبونتو ماربزنه عجب مادر شوهریه