ثمر اما بی آنکه متوجه باشد ،‌ بیشتر روی مرد خم میشود و چشم ریز کرده انگار دارد رابطه ‌ی فیثاغورس را کشف میکند زمزمه میکند

 

_ پس چیکارشون میکردی انقدر قشنگ میموندن؟

 

شهیار اما درحالی که حواسش از خیلی نزدیک به رنگ زیای چشمان دخترک است ، از اینکه انقدر بی شیله و پیله است دلش یک جور خاصی میشود .

 

جوری که مطمئن باشد تابحال هیچ گاه چنین حسی را تجربه نکرده است!

 

 

خیره به تکان لب های دخترک سیب آدمش تکانی میخورد و پچ میزند

_ قبلا قشنگ بود ؟ الان نه !

 

دخترک دوباره با تکه از موهای سمج ور میرود و حرصی می‌گوید

_ الان شبیه پسر‌ بچه های تخس مظلوم شدی ، تو باید همیشه اخم داشته باشی اصلا !

 

 

شهیار درحالی که به سختی سعی می‌کند خنده‌اش را کنترل کند زمزمه میکند

_ اخمو بهترم یعنی ؟

 

ثمر اینبار با دیدن فاصله خیلی اندکشان حینی کشیده و عقب میکشد ، اما قبل از اینکه زیاد دور شود شهیار بازویش را چنگ میزند

 

_ نگفتی؟

 

دخترک خجالت زده شانه بالا میدهد و حرصی لب میزند

 

_ من چه بدونم آخه، انقدر اینطوری ابروهات توهمه عادت کردم انگار

 

سپس ابروهایش را بهم نزدیک کرده و ادایش را درمی‌آورد و ولیعهد نکیسا ها اینبار با ناپرهیزی قهقه میزند .

 

_ انقد بدم خدایی ؟‌

 

ثمر اینبار با صدایی که حرص درونش مشهود است می‌گوید

 

_ بدتر از این … آدم انقدر برج زهرمار میشه آخه ! من فکر میکنم نود درصد ادمایی که تورو میبینن ازت قطعا میترسن ..

 

ابروهای شهیار که بالا میپرد دخترک تاره میفهمد که چه گفته است و زیادی صمیمی شده است با این مرد

 

_ چیزه ، برم ببینم دارویی چیزی داری بیان بزنن

 

 

اما قبل از خروج از اتاق صدای شهیار را می‌شنود که می‌گوید

 

_ حرفاتو میزنی بعد در میری ؟ من برج زهرمارم دیگه آره، دارم‌برای توئه چموش من …‌مار تو استین پرورش دادم

 

 

در را میبندد و با خنده بهش تکیه می‌دهد… چند دقیقه‌‌ی قبل که وارد این اتاق شده بود چشمانش گریان بودند و حالا خنده‌ای عمیق برلب داشت!

 

 

هرکی می دیدشان فکر میکرد مشکل روانی چیزی دارند ، انقدر راحت موضوع را عوض کرده بودند که الان با فکر بهش چشمانش گرد میشود .

 

مثلا تا چند ساعت پیش شهیار تا حد مرگ از او عصبی بود و او داشت مانند ابر بهار اشک می‌ریخت .

 

 

از مقابل پذیرش که عبور می‌کند دوتا از پرستار هایی که انجا هستند بهم چشم و ابرو می آیند

 

 

_ وای این همون دختره اس که همش گریه میکرد ، مریضش چش بود ؟

 

آن‌یکی دخترک با لحنی که عجیب بوی حسادت میدهد پچ میزند

 

_ مریض تخت دوازده ، شوهرش حمله بهش دست داده بود …شوهرشو دیدی ؟ اصلا بهم نمیان نمیدونم چیشو گرفته پسره خیلی سرتره اصلا قابل قیاس نیستن باهم…

 

 

با شنیدن این حرف ناخواسته برمیگردد و به چهره ای دختری که این حرف را زده بود نگاه می‌کند .

 

دختری‌با ظاهر و اندام معمولی، پوستی که جای جوشش از زیر آرایش هم معلوم است هنوز … او آدمی نبود که کسی را از روی ظاهر قضاوت کند اما باطن این دختر هم از حرف هایش مشخص بود .

 

 

با نگاهی طولانی که می‌فهماند حرف هایش را شنیده است میخندد و رو میگیرد .

 

شده بود مصداق بارز کسی که ظاهرش مردم را می‌سوزاند و باطنش خودش را !

 

 

آه عمیقی میکشد و به طرف بوفه ‌ی بیمارستان راه می افتد ، شهیار هم شام نخورده بود امشب هیچ‌کدامشان چیزی نخورده بودند …. در حالی که سوار آسانسور میشود تا پایین برود ، دکمه را میزند و به این فکر میکند … امروز چقدر روز طولانی و عجیبی بود !

 

 

امروز خانه اجاره کرده بود …

با شهیار به آن مکان زیبا و عجیب رفته و درد دل کرده‌ بودند …

بَعدش…‌بَعدش دیگر‌خوب نبود

بعدش استرس بود اضطراب و دعوا ، بعدش شهیار خیلی اذیت شده بود و او قلبش آتش گرفته بود برایش  ! خنده دار بود اما او حتی دیگر از اینکه خانه گرفته است هم خوشحال نبود …

 

به بوفه میرود، برای هردویشان کیک و آبمیوه میگیرد و برمیگردد . پشت در اتاق که می‌رسد دستش را بالا می‌برد و تا میخواهد در نیمه باز را بیشتر باز کند صدای زنی توجهش را به خود جلب می‌کند

 

 

 

_ من واقعا قصد بدی نداشتم اقای نکیسا ، منظورمو بد متوجه شدین شما !

 

شهیار اما بی انعطاف و عصبی لب میزند

 

_ چی میخواستی برداشت کنم خانوم نامحترم! مستقیم اومدی بهم پیشنهاد میدی ، همین امثال شمان که اسم زنا رو بد میکنن دیگه ، جمع کن خودتو دختر جون  … الانم برو بیرون تا خانومم نیومده نمیخوام ناراحت بشه واسه یه همچین موضوع چرندی

 

خانوممِ آخرش را انقدر زیبا گفته بود یا قلب او بی جنبه شده‌بود؟

 

قطعا قلبش بی جنبه بود که انقدر تند می‌کوبید ‌… وگرنه کدام زنی برای یک خانومم گفتن مردی که داشت طلاقش میداد انقدر هیجان زده میشد ؟

 

 

با شنیدن صدای پای پرستار  چند قدمی عقب تر میرود و طوری وانمود می‌کند که تازه آمده است …

 

همان پرستاری بود که چند دقیقه ای پیش ادعا می‌کرد آنها بهم نمیخورند !

 

 

با نگاهی طوفانی و چهره ای عصبی از کنار او می‌گذرد و میرود.

 

او هم با کمی مکث در اتاق را باز میکند و وارد می‌کند، شهیار ساعدش را روی چشمش گذاشته و دراز کشیده بود .

 

نزدیک تر میشود و آرام می‌گوید

 

_ خوابی ؟

 

می‌دانست خواب نیست اما حرف دیگری به ذهنش نمی‌رسد.

 

او اما ، دستش را پایین می آورد و نوچی میکشد

_ بیدارم … کجا رفتی ؟

 

 

کیسه ی خرید را بالا میگیرد و به آنها اشاره میکند

 

_ رفتم اینارو بگیرم ، شامم نخوردی پاشو یه چیزی بخور

 

شهیار اما درحالی که دوباره چشم می‌بندد می گوید

 

_ من میل ندارم بخور خودت نوش جان

 

دخترک اما بی خیالش نمی‌شود و تختش را کمی بلند می‌کند

 

_ پاشو ببینم چی چی رو نمی‌خورم من رفتم خریدم شمام مجبوری بخوری .

 

شهیار اینبار در حالی که گوشه لبانش کمی به بالا کشیده شده و او این را لبخند تلقی می‌کند، از جایش بلند میشود .

 

 

ثمر کیک را از ظرفش بیرون می آورد و آبمیوه را هم باز کرده به طرفش میگیرد

 

_ دستت دردنکنه

 

میگیرد و در حالی که به دخترک نگاه میکند می‌پرسد

 

_راستی چیزی که به حاجی اینا نگفتی راجب بیمارستان اینا؟

 

ثمر نوچی میکند و گازی از کیکش میزند

_ نه نگفتم ، تو تا حالا اینطوری شده بودی؟

 

 

 

 

_ولی من خیلی ترسیدم

 

این را بی هوا می گوید و باعث میشود شهیار شوکه سربلند کند … ترسیده بود برای اویی که اینهمه اذیتش کرده بود !

 

شاید اگر امشب این دختر نبود او دیگر زنده نبود …

 

حرف دیگری بینشان زده نمیشود چون او حرفی برای گفتن ندارد نمیداند چه باید بگوید

 

ساعت از دو بامداد عبور میکند او روی تخت دراز کشیده است و ثمر روی صندلی نشسته و مدام خمیازه میکشد و این نشان میدهد که خوابش می اید و نمیتواند بخوابد …معلوم بود روی آن صندلی کوچک که مثل سنگ است حسابی داشت اذیت میشد . بیش از این نمیتواند طاقت بیاورد بلند میشود و میشیند که ثمر هم بلافاصله با او بلند میشود

 

_چیزی احتیاج داری ؟ چرا بلند شدی ؟

سری به نفی تکان میدهد

 

_بیا جاهامونو عوض کنیم !

 

وقتی میفهمد حرفش را عجیب زده که دخترک با چشمان گرد نگاهش میکند

_چیکار کنیم؟

 

دستی به ته ریشش میکشد و صندلی را نشان میدهد

 

_معلومه اونجا راحت نیستی خوابتم میاد تو بیا اینجا بخواب من خوابم نمیاد میخوام بشینم

 

دخترک عاقل اندر سفیه نگاهش میکند و چشم ریز میکند

 

_ببخشید اونوقت مریض  شمایی یا من ؟ بعدشم من به این کوچولویی اینجا جا نمیشم تو میخوای جا شی؟

 

شهیار کلافه نگاهش میکند

 

_خب میگی چیکار کنم … تو اونجا بشینی منم خوابم نمیبره

 

نگاهش ناخواسته روی تخت کشیده میشود که هنوز مقداری جای خالی دارد !

 

_ببین یه چیزی میخوام بگم واسه هردومون راه حل خوبیه فقط نه نمیاری اوکی ؟

 

ثمر بی حرف شانه بالا می اندازد

 

_روی تخت واسه هردومون فکر میکنم جا باشه چند ساعتم بیشتر تا صبح نمونده بیا این چند ساعت رو هردومون خوب استراحت کنیم!

 

دخترک حسابی خوابش می اید از طرفی کرمی درونش به حرکت درامده و مدام قلقلکش میدهد …که پیشنهاد بدی نیست اما رویش نمیشود فورا قبول کند و نازدار زمزمه میکند

 

_نه اخه تو اذیت میشی من همینجا میخوابم

 

شهیار چشم غره ی رفته و اخم درهم میکشد

 

_در اصل من وقتی اونجا بشینی اذیت میشم !

 

احساس خوبی از این حرفش زیر پوست دخترک میدود و حتی توجیح بعدش هم نمیتواند شیرینی اش را از بین ببرد

 

_یعنی منظورم اینه که عذاب وجدان میگیرم تو بخاطر من اذیت بشی …

 

دخترک گوشه ی ابرویش میخاراند و از جایش بلند میشود

 

_ اوکی قبوله …

 

 

 

شهیار بی حرف کنار میکشد و اشاره میکند دخترک کنارش جا بگیرد.

 

ثمر اما وسط راه می ایستد

_ میشه چراغو خاموش کنم؟

 

شهیار با سر تایید می‌کند و او فورا به طرف کلید برق رفته و خاموشش میکند . شهیار برای اینکه او نیوفتد چراغ گوشی اش را روشن می‌کند و به طرفش میگیرد

 

_ آروم بیا

 

امشب او زیاد متوهم شده بود یا این مرد بلدِ دلبری از او شده بود !

لبش را زیر دندان میکشد و به طرفش میرود ، کفش هایش را درمی‌آورد و آرام روی تخت می‌خزد.

 

دراز میکشد و با تپشی فرا طبیعی فورا چشم می‌بندد که صدای شهیار کنار گوشش بلند میشود

 

_ با این شالی که پیچیدی دور گردنت خفه نمیشی ؟ بازش کن کسی نمیاد فعلا

 

چرا امشب تمام حرکاتش را زیر نظر داشت؟ اصلا به او چه که او خفه شود … اصلا دلش میخواست خفه شود و بمیرد از دست خود بی جنبه اش !

 

مطمئن بود الان سرخ شده است و گونه هایش گل  انداخته اند …

 

چشم بسته دست می اندازد و شال را باز میکند و کنارش می‌گذارد.

 

نمیداند تمام این مدت شهیار با چشمانی باز خیره‌ی اوست .

 

اگر می‌دانست که نفسش بند می آمد… دقايقی طولانی می‌گذرد و او همانطور بی حرکت مانده است چشمش که از فشار الکی برای خوابیدن خسته میشود بلخره با فکر به اینکه او هم تا الان خوابیده است، آرام لای پلک هایش را باز میکند .

 

 

دل به دریا میزند و خیلی آرام به طرفش میچرخد …

 

خوابیده بود ! یا چشمانش را بسته بود نمیداند ، در تاریک روشن اتاق نگاهش را روی تک تک اجزای صورت مرد می‌چرخاند. ‌

 

زیادی برای یک مرد بودن جذاب نبود ؟ بخدا که زیادی بود ، برای دل او که اینهمه نزدیکی را تاب نداشت زیادی بود !

 

به این فکر میکند که بعد از طلاق باز او را میدید؟ عقلش نهیب میزند به چه بهانه ای میخواهی ببینی او را ؟ اصلا گیریم که ببینی به چه صفتی میخواهی نزدیکش شوی ؟

 

در همین افکار دل آزار و خفه کننده غرق است که اشکی ناخواسته از چشمش بیرون می جهد ، فورا میخواهد دست برده و پاکش کند اما قبل از او دستی مردانه به طرفش می آید و درست روی قطره ای اشکش می شیند!

 

 

شرمنده که دیر شد ولی طولانی گذاشتم 🥲

به این رمان امتیاز بدهید

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 129

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

دسته‌ها
اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
سیده فريبا خالقی
3 ساعت قبل

دستت درد نکنه