تماس را قطع می‌کند، دوباره بالا سر مرد برمیگردد ، اینبار صدایش میزند و دستش را محکم میگیرد

 

_ شهیـــار ، پاشو توروخدا … رنگت چرا انقد پریده آخه! من میترسم، غلط کردم اصلا طلاق بگیریم هرچی تو بگی.

 

 

واکنشی که نمی بیند دوباره دستمال را خیس میکند و اینبار روی سینه اش می‌گذارد… دست مرد را گرفته و پیشانی از را به دست او می چسباند‌.

 

_ تقصیر منه میدونم ،‌تقصیر منه زندگیتو خراب کردم.

 

انقدر اشک میریزد و پارچه را جای های مختلف بدن مرد می‌گذارد که صدای زنگ در بلند میشود .

 

 

با عجله به طرف در میدود و بازش میکند ، آمده بودند ، بلخره به داد اوی نصفه جان رسیده بودند !

 

 

دکتر اورژانس فورا با پرسیدن جای او به طرف اتاق میرود . او در چارچوب در می ایستد و بی صدا اشک می‌ریزد

 

بچه که نبود میفهمید حالش هیچ خوب نیست…

 

_ خانوم با شمام … بیمار سابقه بیماری خاصی داره؟

 

آنقدر حواسش پرت است که برای بار های اول صدای دکتر را نمی‌شنود.

 

 

_ نه ، یعنی فکر نمیکنم داشته باشه !

 

دکتر با معاینه ‌ی دوباره اینبار سوالی می‌پرسد که تپش قلب او را هم از ریتم خارج میکند

 

_ سابقه بیماری قلبی چی ؟ کسی تو اطرافیان هست که مشکل قلبی داشته باشه ؟

 

 

میخواهد دهان باز کند و بگوید نه ، اما با یادآوری قرص های قلب حاجی ، بهت زده سر به تایید تکان می‌دهد .

 

_ پــ پدرش ، قرص قلب مصرف میکنه !

 

 

دکتر دیگر چیزی نمی‌گوید؛ همراهانش هم وارد  اتاق می شوند و او را بیرون می‌کنند.

 

نیم ساعت بعد دکتر صدایش میزند . و او سراسیمه وارد اتاق میشود … سرم وصل کرده اند

 

 

دستی به چشمانش میکشد تا واضح تر ببیند ، نگاهش را از روی او به طرف ‌دکتر سوق می‌دهد

_ چش شده اقای دکتر ؟ حالش خوب بود یهو چرا اینطوری شده؟

 

 

_ هول نکنید خانوم ، همسرتون گویا برای لحظاتی دچار آپنه تنفسی شدن اما مداخله به موقع شما و تحرکاتتون باعث شده به خیر بگذره !

 

_ا اینی گه گفتید چی هست دقیقا ؟

 

_ یه جور اختلال تنفسی که اگر خیلی طول بکشه متاسفانه منجر به مرگ میشه! علت های مختلفی میتونه داشته باشه که یکیش ناراحتی و عصبانیت زیاد میتونه باشه

 

***

 

آپنه انسدادی خواب یا (OSA)، یک اختلال جدی تنفسی است که در طی آن فرد در خواب دچار وقفه‌های تنفسی می‌شود، این وضعیت با کاهش سطح اکسیژن خون همراه است و می‌تواند به مرگ شبانه منجر شود

 

 

 

شبیه خواب بود !

برای لحظاتی انگار قلبش تپیدن را از یاد میبرد

مسبب تمام این اتفاقات او بود ، وای که اگر بلایی سر شهیار می امد او خودش را هیچ وقت نمی بخشید .ساعتی بود که پشت در منتظر نشسته بود… برای کنترل بیشتر او را به بیمارستان منتقل کرده بودند .

 

با صدای باز شدن در به سرعت از جایش بلند میشود و به طرف در میرود … مردی سن بالا با موهای یک دست سفید از در خارج میشود و در حالی که توضیحاتی به پرستار کناری اش میدهد  حدسش زیاد سخت نیست که دکتر باشد !

 

_ ببخشید

 

مرد بلخره سر بلند کرده و نگاهش میکند

 

_ بله ؟

 

_من همراه شهیار نکیسا هستم ، میخواستم بدونم وضعیتش چطوره؟

 

 

دکتر قدمی جلوتر می آید و شروع به توضیح دادن میکند

_ حالشون در حال حاضر خوبه، برای اطمینان ما یک سری آزمایشات هم انجام دادیم که نتیجه اش فردا صبح میاد ، تا فردا هم اینجا میمونن میتونید برید پیششون ‌‌.

 

با کلی تشکر و قدردانی از دکتر به طرف در اتاق میرود ، ضربه‌ی کوتاهی به در میزند و وارد میشود .

 

چشمانش باز است و با صدای در سرش به آنسو برگشته است ، آرام آرام نزدیک می‌شود و در حالی که بغض دارد خفه اش می‌کند لب می‌لرزاند

 

_ خوبی ؟

 

با آرامش چشم بسته و باز می‌کند .

 

_ خوبم

 

اما برای دخترک همین کافیست تا صدای مرد را بشنود و مانند ابر بهار اشک بریزد . و چهره ای شهیار بشدت متعجب شود

 

_ عع ، بیا اینجا ببینم…چرا گریه میکنی اخه

 

_ همش ‌تقصیر من بود

می گوید دوباره هق هقی می‌کند که شهیار بلند شده و صاف می شیند

 

_ ثمر نگا کن ببینم چی میگی، بچه ی مگه ؟

 

دخترک نزدیک تر میشود و دستی زیر چشمانش میکشد ، کنار تخت می ایستد که شهیار چشم غره‌ ای به اشک هایش میرود.

 

 

_ گریه نکن ، تو الان جون منو نجات دادی دختر، نکنه از این ناراحتی که نمردم ؟

 

این حرفش را با خنده و شوخی میزند و ثمر حرصی میخندد ، که می‌گوید

 

_ آها همینه ، بخند … واسه مریض اخم و گریه خوب نیستا

 

و ثمر قلبش جا می ماند جایی میان چال گونه‌ و لبخند زیبای مرد … حتی نمیفهمد چه می گوید و چه می‌شنود ! تمام این چند ساعت برایش چند سال طول کشیده بود ، او این چند ساعت به این نتیجه رسیده بود که هیچ کس را غیر از این مرد ندارد .

 

ناخداگاه نزدیک تخت میشود و چند تار موی روی پیشانی مرد را که حسابی روی مغزش رژه میرود را بالا میزند .

_ چرا بالا نمیمونن اینا ؟ همیشه مرتب بودنا !

 

شهیار اما مات مانده نگاهش میکند ، و با خنده‌ ای‌ تو گلو عاقل اندر سفیه نگاهش میکند .

 

_ چون اونا همینطوری مرتب نمیشن خانوم کوچولو

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 72

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

دسته‌ها
اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
سیده فريبا خالقی
2 ساعت قبل

خدایا برای هم حفظشون کن