_نمیخوام….برو عقب…
مجبور شدم….
مجبور شدم و گفتم و لمس لباش این دفعه از طرف من بود….
چرا… چطور…
همون یه میل فاصله رو هم پر کرد….
داشت منو میبوسید؟!؟
داشت منو میبوسید….
با ولع…..پر عطش….
سرم به عقب رفت….
آروم خورد به در….
دستاشم رو صورتم گذاشت تا نتونم تکون بخورم…..
دومین باره و من عین دختر بچه ها فکر میکردم یه روزی میرسه که ما چقدر عاشقانه قراره همو ببوسیم….
چقدر عاشقانه دل میدیم به احساسی که بینمون هست….
_محمدطاها جان….
چقدر عاشقانه ی اون فکر و خیالام رسیده به این حس مشمئز کننده….
بین خودم و یه مرد متاهل….
چشمام پر شد…
ولی من یه هرزه نبودم….
اونه…..
اونه که زنش پشت دره….
اونه که کر شده ….
اونه که تو حال خراب من تو حال خوب خودشه…..
از این بی اختیاری احساس خفه شده ای که میخواست خودشو نشون بده…..
حالم بد بود…
و کم کم داشتم به بی نفسی میرسیدم که
دستام رو سر شونه هاش گذاشتم تا بره گمشه….
فهمید…
عقب رفت….
ریختن اون قطره اشکی که حقارتمو به نمایش گذاشته بود هم زمان با صدای بلند شیدا و رفتنش و چشم تو چشم با اون شد…
غم نگاهش…چیزی نبود که نفهمم…..
عذاب وجدان گرفته؟!
این محمدطاهایی که با این رفتار حریصانه و مالکانه ش اینطوری منو منگنه کرده بود و به دور از خودداری و منطق و عقلی که همیشه باعث فخرشه رفتار کرد چش بود؟!
انگشتاشو رو صورتم کشید…..
جای اون قطره ی ای که غرورمو به حراج گذاشته بود جلوش….
چون من الان دقیقا یه دختره هرزه بودم وقتی زنش پشت در بود داشت منو میبوسید….
دستش و با نفرت پس زدم و محکم زدم تو صورتش….
دریغ از یک سانت تکون خوردن…
انگار بتون بود یا من فکر میکردم خیلی قوی ام….
_اگه تو حالت از خودت بهم نمیخوره من حالم از تو و خودم بهم میخوره….
برزخ شد….دهن نیمه بازشو چند بار نیمه باز کرد و بست….
واقعا چیزی میتونست بگه؟!
البته که محمدطاها همین بود….
_میخواستم بگم ببخشید که اختیارمو از دست دادم…..ولی….
ابروهاشو با وقاحت تمام بالا داد….
و مثل همیشه جوری که هیچ کس حق نداره رو حرفش حرف بزنه دهن باز کرد…
_ولی تو….زنمی حتی بیشتر از شیدا…..اینو تو اون سرت فرو کن ریحانه…..
انگشتشو تهدیدوار جلوم بالا آورد…..
_یک بار دیگه هم اینطوری باهام حرف بزنی…از نفرتت بگی….از حس و حال بی خود و بی اساست بگی….دستتو میگیرم میبرت بام اونجا با هم زندگی میکنیم….میفهمی دیگه…..زندگی میکنیم ریحانه….
اون نبود….
محمدطاهای همیشه نبود….
دیگه اون مرد دوست داشتنی نبود….
کم کم با کاراش حرفاش توهیناش داشت از قلبم میرفت….
اینو وقتی بهش نگاه میکنم میفهمم که قلبم دیگه مثل قبل براش نمیزنه….
به این رمان امتیاز بدهید
میانگین امتیاز 3 / 5. شمارش آرا 10
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.












