-وا زنداداش نشستی اون بالا هر چی داری میگی. اون دختر به اندازه کافی دلش خون هست چرا بدترش میکنی؟
-دارم میگم حالیش بشه از اینا بهتر کسی نیست بیاد سراغش! بشینه آبغورههاشو بگیره اما جلو اونا آبروداری کنه. ناسلامتی عموهاشم غرور دارن. البت که باید به فکر این خونواده هم باشه و فقط خودشو نبینه!
نگاهم باز هم سُر میخورد روی مجمعهایی که خار شده و در چشمانم فرو میروند.
من فقط یک ماه به گفتهی زنعمو منصوره در این خانه میماندم و بعد آن باید لقب زنِ خانهی دیگری را یدک میکشیدم.
نمیدانم آنها با چه نسبتی قرار است من را خطاب کنند اما هر چه که فکر میکنم و به فکرهایم بها میدهم چیزی جزء هراس از آینده نصیبم نمیشود.
آنقدری همانجا نشسته و به جر و بحثِ اطرافیان برای احوالِ زندگی و آیندهام گوش میسپارم که هوا تاریک شده و خانه کمکم و بالاخره در سکوت فرو میرود آن هم در حالی که خوشحالم کسی برای خداحافظی از من داخل اتاق نیامده. حتی عمه سهیلا!
چندباری آهو و آینور داخل اتاق شده و به من سری میزنند اما من زانوهایم را آغوش گرفته و به هر چه که هست و نیست فکر میکنم که غیر از اینکار، کارِ دیگری حالا ندارم!
کمی بعد صدای صحبت پدرم و مادرم را میشنوم اما کنجکاو نیستم تا بدانم موضوع صحبتشان چیست وقتی این روزها و شبها من و زندگیام شدهایم سرگرمیِ دیگران.
به گمانم پدرم، آهو و آینور مشغول خوردنِ غذای شام میشوند که مامان داخل اتاق شده و در را تا نیمه میبندد و حتم دارم حرفی دارد که نمیخواهد مابقی بشنوند اما کاش حرفهای تکراری نباشد که از این تکرار مکررات خسته شدهام!
از زیر چشم حرکاتش را زیر نظر میگیرم. کنار مجمعها نشسته و یکبهیک روی آنها را که با شالی کشیده بودند باز میکند.
خریدهایی که با سلیقهی آنها بود و من دخلی در انتخابشان نداشتم.
مامان خریدهای آنها را با طمانینه از مجمعها برمیدارد و حالا من راحتتر میتوانم آنها را ببینم وقتی امروز با وجود سر پایینم و مهم تلقی نکردنشان نتوانسته بودم ببینم!
چادر سفید، شال. پیراهن. کله قندی که حالا شکسته است. یه کیف کوچک لوازم آرایش. یک صندل و یک کفش. یک کت و شلوار. یک سارافون و یک پیراهن و دامن کلوش. دو عدد کیف و یک مانتو. یک کیف پول و چند بستهای شکلات.
خریدهایشان بقول عمه زیاد بود آن هم در بلهبرانی که احتیاج به این همه خرید نبود.
مامان سر بالا گرفته و وقتی نگاه من را میبیند با صدای آرامی میگوید:
-ببین چه ریخت و پاشی کردن آمین.
نگاه پایین میگیرم.
-خدا به سر شاهده تا به این سن ندیدم واسه گرفتن یه زن دیگه این همه خرج کنن! آمین مادر واس خاطر چی این همه اوقات تلخی میکنی ها؟ دیدی عصری چه الم شنگهای راه انداختی؟ آقات میخواست شام از بیرون بگیره یه ولیمهای بده اما زنعموهات و عمهت نذاشتن. گوشت تلخی کردی همه پا شدن رفتن!
بسرعت نگاه بالا کشیده و با دلخوری و هر چه که مربوط به ناراحتیام است نگاهش میکنم.
انتظار داشت شاد و خُرم در کنارشان بمانم و گمان کنم هیچ اتفاقی نیفتاده؟
یا خودم را قانع کنم که زنِ دومِ مردی شدن با این وجود که هنوز زن دارد مهم نیست؟ مامان چه راحت نسبتِ زن دوم بودن را قبول کرده بود. برایش مهم نبود دخترش روی زندگیِ زنِ دیگری آوار میشود؟
نمیتوانم منطقِ مامان و اطرافیانم را درک کنم.
خودش راضی میبود اگر موقعیتی همچو من داشت؟
دلش آرام میگرفت اگر شوهرش شبی سر بر بالین زنِ دیگری بگذارد و شبی دیگر نوبت به خودش میرسید؟
حسِ انزجار از تفکراتی که به ذهنم هجوم میآوردند آنقدری آزار دهنده هستند که بخواهند وجودم را باز هم به آتش بکشند.
تند و تند با چشمانی که ابری شدهاند دستم را مقابل سینه و دهانم گرفته و با اشاره حرف میزنم.
-اگه مثل من بودی راضی میشدی اینطوری ازدواج کنی؟
چشمانم میبارند و ادامه میدهم.
-دوست داشتی بابا با یه زنِ دیگه که لال هم بود ازدواج کنه؟ بخاطر بچه؟
مامان تیز نگاهم میکند و من گوشهی لبم بالا رفته و پشت دستم را روی صورتم میکشم. حتی تصورش هم برای مامان سخت بود چه برسد به رخدادِ این اتفاق!
من حالا نه تنها برای خودم زار میزنم بلکه فکر به زنِ اولِ همان مردی که حتی اسمش را هم نمیدانم وجودم را به غلغله انداخته است.
خودم را محصور شده میبینم و کلافه از اینکه راهی برای رهایی خودم از این فصلِ زمهریرِ زندگیام پیدا نمیکنم.
مستاصل بودنم بقدری مرا به مرز جنون رسانده که دلم میخواهد همچو آهویی تیزپا باشم و بروم.
بروم جایی که کسی نیست اما تمامِ اینها فقط حسرتها و فکرهاییست که راه به جایی ندارند.
مامان با حرص تنه چرخانده و از کمد دیواری چند پارچهی سفیدی را که داخل نایلونی بودند بیرون میکشد.
یکی از آنها را برداشته و مابقیشان را کنار پایش میگذارد و با حرصی وافر دستهای از لباسهایِ پیشکشیِ آنها را داخل همان پارچه گذاشته و گوشههایش را روی هم انداخته و با سنجاقی بهم وصل میکند.
پارچههایی که گلدوزیِ صورتی رنگی در حاشیهشان دارند.
حالا دستهای از لباسها داخل بقچهای هستند و مامان پارچهی دیگری را برداشته و مابقیِ لباسها را هم مرتب میکند اما با حرص نفس کشیدنش مرا به این باور میرساند که عصبانی شده. ثانیهای نمیگذرد که میغرد:
-معلوم شد حرفای زنعموتو خوب نشنفتی که حالا بازم اینجور میکنی. بچه تو چه میدونی من این چندسال چقدر حرف شنفتم و مصیبت کشیدم. حالا که آدم درست و حسابی پیدا شده جفتک انداختنت واسه چیه؟ تو چی میدونی از زندگی اونا که دلت شورِ زنِ اولِ اون مرد و میزنه؟
به این رمان امتیاز بدهید
میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 59
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.













ممنون بابت این پارت