اما خودم شخصاً ترجیح دادم باور کنم همش یه سوءتفاهم از طرف منه
از اونجایی که تصمیممو برای باور کردن حرفش گرفتم پس افکارمم طبق اون پیش بردم
تا وقتی که قبول کنم از طرف اون علاقهای در کار نیست میتونم از دست حس گناهی که از سر شب گریبانگیرم شده خلاص شم
اما با این وجود بازهم نمیتونم پیشنهادشو قبول کنم
سرمو تکون دادم و سعی کردم لحنم ملایم باشه:
_ متاسفم اما نمیتونم قبول کنم
_ چرا نه؟ فکر بد نکن اما نمیتونم همینجوری قبول کنم؛ من واقعاً کار کردن باهاتو میخوام.
لبخند عذرخواهانه و به اصطلاحی ماست مالی طور زدم:
_ بیا فقط به عنوان مشکل شخصی و خانوادگی در نظرش بگیرم اما هنوز نمیتونم یه کار دائم و طولانی به عهده بگیرم
یه مشکل بزرگ به اسم هامین…
مرد بیوفا و نامردی که حتی وقتی توی بیمارستان بستری میشمم واسه یه بارم که شده حالمو نمیپرسه
_ من به این سادگی پیشنهادمو پس نمیگیرم.
به نظرم بازهم روش فکرکن، هروقت که مایل بودی در اون استودیو به روت بازه
با یه تشکر ساده این بحثو جمع کردم
نمیخواستم کار به جایی برسه که بگم به خاطر حس تعهدم به شوهرم و اینکه حس میکنم نگاهت بهم عادی نیست قبول نمیکنم.
حالا که اون ترجیح داده چیزی نگه منم نمیخوام چیز ناخوشایندی بشنوم.
بحثهای عادیمون هول و هوش استودیوی جدیدش و نتیجهی پروژهی شهرزاد یک ساعتی طول کشید.
یک ساعتی که به قهوه خوردن و حرف زدن عادی گذشت.
باید قبول کنم مهدی صفایی یکی از جنتلمنترین مردهایه که میشناسم
طرز صحبت و رفتارش کاملا متین و آرومه
به حرفایی که میزنی باتوجه کامل گوش میده و میتونه استدلالهای دقیق و درستی از معنی حرفت بیاره
بهت این تصورو میده که توی اون لحظه همهی فکر و حواسش به تو و صحبتاته
فکر نمیکنم تاحالا هیچکس با این دقت بهم گوش داده باشه.
برای منی که اکثرا احساس نامرئی بودن و اضطراب دارم رفتارش یه آرامبخش طبیعیه.
بعد از خوردن قهوهی دوم از جامون بلند شدیم.
سوئیچ ماشینشو بلند کرد:
_ میرسونمت
_ ممنون اما راننده میاد دنبالم.
با لبخند کنارم قدم زد:
_ چه کاریه منتظر راننده بمونی؟ توی خوابگاه میموندی آره؟ مسیرمون یکیه
قبل از اینکه حرفشو تموم کنه ماشین جلوی پامون ترمز کرد
اول به صابری که از ماشین پیاده شد و بعد به مهدی صفایی نگاه کردم
_ پس من دیگه میرم
یه نگاه به ماشین مدل بالای کنارمون و رانندهی شخصی انداخت و سرشو توی فکر تکون داد:
_ همش آدمو توی سردرگمی فرو میبری
به طرز عجیبی متوجهی منظورش شدم
بدون شک داره از وضعیت مالی که گاهی توی اوجه و گاهی قهقهرا حرف میزنه
اما خب که چی؟
هیچ کدوم از اینا واقعاً برای خودم نیست
تنها دارایی من همون دوربین قسطی و یه چمدون لباسه
…….
کی فکرشو میکرد یه خونه میتونه اینقدر نفسگیر و آزار دهنده باشه؟
به خصوص وقتی که یه مهمون نفرت انگیز داری!
با دستهای جمع شده روی زانو مقابل سمن و نامزدش نشستم
به سختی سعی میکردم نگام سمت اون مرد نفرت انگیز نره چون مطمئن نبودم بتونم خودمو از حمله بهش منع کنم
نگام به سمن و خندهی زیباش بود
در تعجبم دختر به این باهوشی و عاقلی چطور نمیتونه ذات واقعی مرد کنارشو ببینه؟
تقریباً از چشمام آتیش میبارید موقع دیدنش کنار سمن
_ خوبی محنا؟ الان چطوری؟
به خودم اومدم و سریع سرمو تکون دادم
_ خوبم نگران نباش، یه تصادف کوچیک بود.
_ وقتی از مامان شنیدم خیلی نگران شدم خوشحالم که حالت خوبه.
اون مردک دستشو روی دست سمن گذاشت و با محبت بهش لبخند زد:
_ گفتم که نگران نباش عشقم حال محنا هم که خوبه الان دیگه خیالت راحت شد؟
نامحسوس دستمو روی بازوی صدمهدیدم کشیدم
حس میکردم اون درد استخون سوز دوباره برام زنده شده
میخواستم برگردم و سر سمن داد بزنم که فریب این حرفای قشنگ و قیافهی خوبشو نخوره این مرد یه شیطان زیر پوستش داره
اما میدونستم نوبت حرف زدن من گذشته.
حالا که هامین از همه چی باخبره عمرا اجازه بده این آدم به سمن نزدیک شه
فقط باید تا برگشتش صبرکنم و همه چی خود به خود تو مسیر درستش قرار میگیره
خوشبختانه اون دوتا زیاد نموندن و بعداز یه دیدار کوتاه رفتن
تقریباً بلافاصله بعداز رفتنشون میلاد سر رسید
_ رفتن؟
سرمو تکون دادم
_ هنوز پنج دقیقه نشده
عرق پیشونیشو پاک کرد
_ خوبه؛ چیزی که نگفتی؟
_ حرفی نزدم اما به سختی خودمو نگه داشتم.
پشت سرم وارد خونه شد
_ بهتره دیگه پیگیر این ماجرا نشی
دهنمو براش کج کردم
_ مگه جرأتی هم مونده برام؟
با ناراحتی روی مبل نشستم
_ اما اینجور دیدن اون حیوون کنار سمن واقعاً آزار دهنده است
_ تا همین جاشم اشتباه کردیم دخالت کردیم محنا میدونی که؟ باید بذاریم هامین خودش به مسائل خانوادگیش برسه
اعتراض کردم:
_ منم جزوی از این خانوادهام
_ میدونی که منظورم این نبود
دستمو براش تکون دادم
_ حالا هرچی… ازش خوشم نمیاد
_ منم همینطور، اما هامین رسماً تهدیدم کرد بیشتر از این دخالت نکنم.
_ باهاش حرف زدی؟
سکوتش اول باعث فشار لبهام روی هم و بعد کج شدنشون شد
_ پس حرف زدی…
دست به سینه به مبل تکیه دادم
_ انگار این وسط فقط منم که تحریم شده
گرفتن نگاهش و کج شدن سرش نشون از وجدان ناراحتش داشت
_ اونجوری که فکر میکنی نیست
_ چجوری باید فکر کنم؟ چند هفتهاست ازش بیخبرم میدونی روزی چندبار از نگرانی میمیرم و زنده میشم؟ بعد اون حتی به خودش زحمت نمیده یه پیام بده
با دستم پارچهی شلوارمو توی مشتم گرفتم
این چند هفته بیخبری و توی برزخ موندن واقعاً داره روانیم میکنه.
حس مجرمیو دارم که توی اتاق اعدام و زیر گیوتین منتظر اجرای حکمش مونده
هر روز به اون تیغ آویزون بالای سرم زل میزنم و منتظر افتادنشم
_ شرایط هامین…
_ بیخیال میلاد. این چه شرایطیه که میتونه به شما زنگ بزنه اما من نه؟ اشتباه کردم؟ اوکی درسته اما تاوانشم دادم!
پس این چهجور مجازاتیه؟
دستمو روی پیشونیم گذاشتم
_ هرچند حتی نمیدونم مجازاته یا بیتوجهیش…
من از یه هفته قبل از این ماجراها ازش بیخبر بودم
دیگه نمیتونم خودمو با بهانهی عصبانی بودنش گول بزنم.
همه چیز این سفر و دوری آزار دهنده است
الان فقط دارم به این فکر میکنم شاید دور شدنش باعث شده به خودش بیاد و بفهمه من اونقدرام براش مهم نیستم
شایدم خسته شده از دست مشکلات و رفتارم
زیرسکوت سنگین میلاد زمزمه کردم:
_ الان موندم توی این خونه موندمم درسته یا نه اصلا.
اخمهاش درهم رفت:
_ کار احمقانهای نکن محنا… هامین مگه نگفت صبرکن تا برگرده؟ پس فقط یکم منتظر بمون تا خودش بیاد و همه چیزو برات توضیح بده
دستمو روی چشمهام فشار دادم تا اشکم در نیاد
_ تنها دلیلی که توی این خونه نگهم داشته همون پیامه.
نمیخوام کاری کنم که پشیمون شم
شاید تنها مزیت اون همه قهر و آشتیمون رسیدن به همین درک بوده
اما اینکه واقعاً چقدر دیگه میتونم تحمل کنمو نمیدونم
بعداز رفتن میلاد یکم توی باغ قدم زدم و بعد تنهایی پشت میز شام نشستم.
میز به این بزرگی و فقط یه نفر پشتش حس عجیبی داشت
هرچند من بدتر از اینشو هم از سرگذرندم
مثلا سال نو و شب تولدی که تنهایی پشت سر گذاشتم.
شاید باید جدی دربارهی رفتن از این خونه فکرکنم
لااقل تا قبل از برگشت هامین وگرنه توی این خونه دیوونه میشم
فقط دوبار قاشقمو بلند کردم و بعدش از پشت میز بلند شدم و برگشتم توی اتاقم…
با یه نگاه چشمم به دعوتنامهی روی تخت افتاد.
از اونجایی که بابا ازم خواست توی این جشن بالماسکه شرکت کنم تصمیم داشتم به هیچ عنوان نرم اما توی این لحظه فکر کردم شاید رفتنم چندان هم بد نباشه!
………..
«دو روز بعد»
تلو تلو خوران و گیج از مشروبی که آگاهانه خورده بودم دست به دیوار جلو رفتم.
بعد از چند قدم مست دیگه راهمو سمت آلاچیق کج کردم و پشتش روی زمین نشستم.
ماسک نفسگیر روی صورتمو در آوردم و موهای عرق کردهمو عقب زدم
باد سردی که به صورتم خورد به جای سرحال آوردنم انگار بدتر گیجم کرد.
ماسکو کنار پام و روی زمین پرت کردم.
لعنتی… هامین لعنتی…
زانوهامو توی شکمم جمع کردم و از شیشه مشروبی که با خودم آورده بودم یه جرعه خوردم.
همینجوریشم مستم پس به جهنم که بیشتر مست شم.
_ آرومتر خفه شدی
یه لحظه سرمو بلند کردم و به مرد عجیب غریبی که مزاحم خلوتم شده بود نگاه کردم.
_ گم شو
دوباره سرمو خم کردم و روی پاهام گذاشتم
صدای لخ و لخ قدمها سمتم بلند شد.
حدس زدن اینکه صاحب این قدما حسابی مسته سخت نبود
یه جسم سنگین که کنارم افتاد بالاخره سرمو یکم بلند کردم
با دیدن مرد جوون و بدون ماسکی که تو فاصلهی یه قدم ازم نشسته بود دوباره سرمو خم کردم
_ هی… قرمزی…
صدای خش خش و تکون خوردن مرد روی زمین اومد.
_ پیس پیس…
سرمو از کلافگی به خاطر این مزاحم بلند کردم که با خندهی گوش تا گوش بطری مشروب دستشو بالا آورد
_ به سلامتی…
یکم طول کشید تا مغز مستم معنی این حرکتو بفهمه
منم بطریمو بالا آوردم و با یکم دراز کردن دستم به بطریش کوبیدم
بعد از خوردن جرعهی بعدی و سوزش گلوم چونهمو روی زانوهام گذاشتم و به استخر مقابلم زل زدم
_ میای شنا کنیم؟
به این رمان امتیاز بدهید
میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 103
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.












ممنونم فقط پارت گذاری مرتب باشه لطفا