رمان آس کور پارت 144

4.3
(127)

 

 

 

 

با شانه هایی افتاده و کمری خمیده از پدرش دور شد.

انگار چند ماهی را در رویا زندگی میکرد و تحمل این کابوس دهشتناک برایش سخت بود.

 

عمیقا بازگشت به همان رویای شیرین و رنگارنگ را میخواست، حتی اگر واقعی نبود، حتی اگر سراب بود…

 

در خیابان های خلوت شهر راه میرفت. تعطیلات عید بود و انگار تمام شهر مشغول بزم و شادی بودند جز آنها…

 

انگار خدا تمام مصیبت های عالم را جمع کرده و به یکباره بر سرشان ریخته بود.

 

بی حواس بود، نیمی از ذهنش در رویای قدیم دست و پا میزد و نیم دیگر با کابوسی از جنس عشق در جدال بود.

 

در حال خودش نبود، اصلا دیگر خودش نبود…

بعد از سراب، فقط با او معنا میگرفت و خود تنهایش را فراموش کرده بود.

 

حالا که سراب را هم نداشت، اصلا نمیدانست کیست…

 

به تک و توک مردمی که از کنارش می‌گذشتند تنه میزد و بدون اینکه متوجه اطرافش باشد، به راهش ادامه میداد.

 

_ هوی عمو، کوری مگه؟ گند زدی تو دار و ندارم!

 

زمانی به خودش آمد که به پسرک دستفروشی برخورده و تمام وسایل جعبه ی کوچکش را پخش زمین کرده بود.

 

متاسف و پشیمان کنار بساط پخش شده اش نشست و در جمع کردنشان کمک کرد.

 

_ شرمنده عمو، حواسم نبود. دست نزن خودم جمعشون میکنم.

 

_ لازم نکرده، شما اگه جمع کن بودی پخش و پلاش نمیکردی. حواس نداری نیا تو خیابون، مردم چه گناهی کردن توئون حواس پرتی شما رو بدن؟!

 

از لحن لاتی طور و کلمات قلمبه سلمبه ی پسرک گوشه ی لبهایش بالا رفته و طرح لبخند گرفت.

در صورتش دقیق تر شد و قلبش هری پایین ریخت.

 

گویی در آن صورت کشیده و سیاه سوخته که مشخص بود زیر آفتاب به این روز افتاده، در آن نگاه تخس و شاکی، در آن لبهای کوچک که تند و تند تکانشان میداد و نق میزد، کودک متولد نشده ی خودش را دید.

چقدر شبیه رویاهایش بود…

 

#پارت_۵۳۹

 

دستانش را در هم قلاب کرده و نگاه غرق حسرتش را به صورت شاکی پسرک دوخت.

 

چه نقشه ها که برای زمان بارداری سراب نداشت. میخواست تمام دنیا را به پایش بریزد و اجازه ندهد او کمبود چیزی را حس کند.

 

اما حالا چه؟ حتی اجازه ی نزدیک شدن به همسر باردارش را هم نداشت، چه برسد به برآورده کردن خواسته هایش.

 

پسرک بلند شد و غر و لند کنان از کنار حامی گذشت. حامی با عجله دنبالش رفت و بی حرف پشت سرش قدم برداشت.

 

کمی که پیش رفتند، پسرک متوجه حضورش شد و با چشمانی ریز شده به عقب برگشت.

مشکوک و طلبکار نگاهش کرد.

 

_ واسه چی افتادی دنبال من؟ مریضی؟ میخوای اذیتم کنی؟ یه جیغ میزنم کل خیابونو میریزم سرتا، برو رد کارت!

 

حامی لب زیرینش را داخل دهانش کشید. خودش هم دلیل کارهایش را نمیدانست، یک حس ناشناخته پاهایش را تکان میداد.

 

کمی فکر کرد و گوشه ی چشمش را خاراند.

 

_ خب… خب… غذا خوردی؟!

 

اخم های پسر در هم شد. دستان کوچکش را به کمر زد و حرصی سری تکان داد.

 

_ صبح تا شب این جعبه رو دنبال خودم نمیکشم که یکی عین تو فکر کنه من گدام!

 

سنش به ده سال هم نمیرسید اما عجب عزت نفسی داشت. هر چه میگذشت حامی مهر و محبت بیشتری را نسبت به او حس میکرد.

 

برای خودش هم عجیب بود که نمیخواست به هیچ وجه او را از خود ناراحت کند. به سرعت دستانش را بالا گرفته و دلجویانه جلوتر رفت.

 

_ من غلط کنم همچین فکری کنم، فقط… فقط خواستم اینجوری ازت عذرخواهی کنم.

اتفاقا خودمم نهار نخوردم، تنهایی اصلا بهم نمیچسبه جون تو. اگه قبول کنی یه امروز غذاتو کنار من بخوری هم تنها نمیمونم، هم میتونم یذره کارمو جبران کنم.

هوم، قبوله؟

 

#پارت_۵۴۰

 

پسر با حالت بامزه ای نوک زبانش را از کنار دهانش بیرون داده و به نظر میرسید در حال فکر کردن است.

 

ابروهای پرپشتش را بالا داده و انگشت اشاره اش را به صورت تهدیدآمیز مقابل حامی تکان داد.

 

_ خیال ناجور به سرت نزنه ها، من کاراته بلدم!

 

حامی دستی به لبهایش کشید تا خنده اش را بخورد و مظلومانه سری تکان داد.

 

_ اصلا به من میاد این حرفا؟ من خودم بچه دارم، خیالت راحت.

 

به یاد کودکی که حتی لمسش هم نکرده بود نفسش را آه مانند بیرون داد که پسرک با ذوقی نامحسوس گفت:

 

_ من از این مرغ گنده ها میخواما، همونا که درسته میندازنشون تو اون دستگاها!

 

برق نگاهش موقع صحبت از مرغ ها حامی را رنجاند. در حسرت ساده ترین غذاها بود و با این سن کم برای چندرغاز پول در گرما و سرما کار میکرد.

 

خداراشکر که حسرت هایش کوچک بود و میشد برایشان چاره کرد، کاش حسرت های او هم به همین سادگی رفع و رجوع میشد.

 

چشمکی به او زده و با اشاره ی دست، پسرک را دنبال خود کشاند.

 

_ حله بچه، بزن بریم.

 

پسرک هیجان زده خودش را کنار حامی رساند و در حالی که با انگشت روی جعبه ی کوچکش ضرب گرفته بود گفت:

 

_ بچت دختره یا پسر؟ اسمش چیه؟

 

حامی تلخ خندید و دست دور گردن او انداخت.

 

_ هنوز خیلی کوچولوئه، خودمم نمیدونم… باید صبر کنم تا به دنیا بیاد.

 

و لحظه ای از ذهنش گذشت که شاید حتی بعد از به دنیا آمدنش هم نتواند او را ببیند. اگر سراب خوب نمیشد همه چیز ممکن بود.

 

گلویی صاف کرده و بغضش را کنار بغض های فرو خورده ی قبلی فرستاد.

 

_ اسم خودت چیه؟

 

پسرک سینه جلو داده و با همان لحن لاتی و قلدرمأبانه گفت:

 

_ آقا محمد!

 

_ محمد…

 

_ نوچ، آقـــا محمد! آقاشو یادت نره!

 

حامی خندید، بلند و بی وقفه…

بعد از روزها غم و غصه، این پسرک تخس و زبان دراز توانسته بود لبخند به لبش آورده و کاری کند که برای چند ساعت غصه فراموشش شود.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 127

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
Romantic profile picture without text 1 scaled

دانلود رمان طهران 55 pdf از مینا شوکتی 2 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       در مورد نوا دختری جسور و عکاسه که توی گذشته شکست بدی خورده، اما همچنان به زندگیش ادامه داده و حالا قوی شده، نوا برای نمایشگاهه عکاسیش میخواد از زنهای قوی جامعه که برخلاف عرف مکانیک شدن عکس بگیره، توی این بین با…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۷ ۱۶۲۰۳۰۱۹۸

دانلود رمان دردم pdf از سرو روحی 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         در مورد دختری به نام نیاز می باشد که دانشجوی رشته ی معماری است که سختی های زیادیو برای رسیدن به عشقش می کشه اما این عشق دوام زیادی ندارد محمد کسری همسر نیاز که مردی شکاک است مدام در جستجوی…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۵ ۲۲۲۸۱۵۶۲۸

دانلود رمان بغض ترانه ام مشو pdf از هانیه وطن خواه 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:       ترانه دختری از خانواده ای اصیل و پولدار که از بچگی نامزد پسرعمویش، حسام است. بعد از مرگ پدر و مادر ترانه، پدربزرگش سرپرستیش را بر عهده دارد. ترانه علاقه ای به حسام ندارد و در یک مهمانی با سامیار آشنا میشود. سامیاری که…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۸ ۲۳۱۵۴۲۲۵۱

دانلود رمان عزرایل pdf از مرضیه اخوان نژاد 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   {جلد دوم}{جلد اول ارتعاش}     سه سال از پرونده ارتعاش میگذرد و آیسان همراه حامی (آرکا) و هستی در روستایی مخفیانه زندگی میکنند، تا اینکه طی یک تماسی از طرف مافوق حامی، حامی ناچار به ترک روستا و راهی تهران میشود. به امید دستگیری…
IMG 20230128 233728 3512

دانلود رمان سمفونی مردگان 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           سمفونی مردگان عنوان رمانی است از عباس معروفی.هفته نامه دی ولت سوئیس نوشت: «قبل از هر چیز باید گفت که سمفونی مردگان یک شاهکار است»به نوشته برخی منتقدان این اثر شباهت‌هایی با اثر ویلیام فاکنر یعنی خشم و هیاهو دارد.همچنین میلاد…
شیطون2

رمان دانشجوهای شیطون 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان دانشجوهای شیطون خلاصه: آقا اینجا سه تا دخترا داریم … اینا همين چلغوزا سه تا پسرم داریم … که متاسفانه ازشون رونمایی نمیشه اینا درسته ظاهری شبیه انسان دارم … ولی سه نمونه موجودات ما قبل تاریخن که با یه سری آزمایشاته درونی و بیرونی این شکلی…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۲۸۲۵۳۰۴

دانلود رمان عاشک از الهام فتحی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     عاشک…. تقابل دو دین، دو فرهنگ، دو کشور، دو عرف، دو تفاوت، دو شخصیت و دو تا از خیلی چیزها که قراره منجر به ……..   عاشک، فارسی شده ی کلمه ی ترکی استانبولی aşk و به معنای عشق هست…در واقع می تونیم اسم…
IMG 20230123 230820 033

دانلود رمان با هم در پاریس 5 (1)

10 دیدگاه
  خلاصه رمان:     داستانی رنگی. اما نه آبی و صورتی و… قصه ای سراسر از سیاهی وسفیدی. پسری که اسم و رسمش مخفیه و لقبش رباته. داستانی که از بوی خونی که در گذشته اتفاق افتاده؛ سر چشمه می گیره. پسری که اومده تا عاشق کنه.اومده تا پیروز…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ستاره
ستاره
2 ماه قبل

حس میکنم بچه ی توی شکم سراب دختره و شکلش شبیه سراب میشه اخلاقش مثل حامی😂☺️🤭

رهگذر
رهگذر
2 ماه قبل

دلم برای حامی کباب میشه بیشتر برای سراب
همونقدر حالم از راغب بهم مبخوره

Armita
Armita
2 ماه قبل

واییییییییی دلم به حال حامی سوخت💔💔💔😭😭😭
دلم واسه سرابم آتیش میگیره تروخدا یه نشونه بده که سراب خوب میشه🥺
تروخدا نویسنده خواهش میکنم بگو که سرابم خوب میشه😭😭

Queen
Queen
2 ماه قبل

کاش زودتر برسن ب روزای خوبشون

دسته‌ها

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x