رمان خان زاده جلد سوم پارت 32

هر کسی که اون اطراف بود با دیدن ما با خودش به فکر میکرد یه زوج عاشق و خوشبخت و داره میبینه اما واقعیت زندگی ما چیز دیگه ای بود

دوباره توی ماشین نشستم و اون پشت فرمون جا گرفت
تمام طول مسیر هر یک ساعت ایستاد و مجبورم کرد کمی راه برم کارایی که بیتا گفته بود و مو به مو انجام می داد

این بچه سند پیروزی بود برای شاهو پس نمیخواست اتفاقی براش بیفته و من با خودم عهد کرده بودم کاری کنم که توی این مسافرت هم خودم هم این بچه خلاص بشیم

وقتی به ویلای شاهو رسیدیم سرایدار در و برامون باز کرد چشمامو بسته بودم خودمو به خواب زده بودم نمی خواستم باهام حرف بزنه یا صداشو بشنوم وقتی میدید خوابم سکوت می‌کرد که خواب پر از آرامشی داشته باشم

ماشینو که جلوی خونه پارک کرد پیاده شد و من و توی بغل گرفت

چشمامو باز کردم و سعی کردم از بغلش پایین بیام اما انگار نه انگار تقلا های منو نادیده گرفت و وارد خونه شد

به سمت دراتاقی که همین توی طبقه اول بود رفت و گفت

_اتاق خودم بالاست اما به خاطر وضعیت تو بهتره که اینجا بمونیم
و اتاق طبقه بالا برای بیتا و فرید باشه.

منو روی تخت نشوند و حالا با میتونی خیال راحت استراحت کنی
میتونی هر چقدر که میخوای بخوابی به جای اینکه خودتو به خواب بزنی تا با من هم کلام نشی

از اینکه دستم خونده بود و فهمیده بود خواب نیستم خجالت کشیدم اما چه اهمیتی داشت این همه منو تحقیر می‌کرد من فقط خودمو به خواب زده بودم تا باهام حرف نزنه

تا خواست پتو روی تنم بالا بکشه با دیدن لباسام خم شده سعی کرد لباسامو از تنم در بیاره
پس زدنش کنار زدنش هیچ فایده ای نکرد و با حوصله مانتو و شلوار و از تنم جدا کرد
حالا با یه تی شرت شورت جلوی روش خوابیده بودم و با عصبانیت شلواری که توی دستش بود تکون داد و گفت

_ این همه راه و این شلوار تنگ و پوشیده بودی
من خر چرا توجه نکردم؟

بی توجه به حرفش بهش پشت کردم و اون عصبانیت شلوار روی زمین کوبید و پتو را روی تنم بالا کشید

با این که عصبانی بود با اینکه کارد می زدی خونش در نمی اومد پتو روی تنم مرتب می کرد
و مطمئن شد که جام راحت باشه

درست مثل مردهایی که عاشق زندگی شون هستن رفتار میکرد

این آدم انگار دو شخصیت داشت نمیتونستی بفهمی کی و کجا داره با کدوم شخصیتش باهات رفتار میکنه !

به سمت در اتاق رفت و گفت

_ تا یکم دیگه بیتا میرسه میگم بیاد معاینه ات کنه
اگه اتفاقی افتاده باشه پدرتو در میارم.
از الان گفتم که بدونی!

وقتی اتاق و ترک کرد من با التماس با خدا حرف زدم و گفتم

خدایا بهم نشون بده که هوامو داری وقتی بیتا میاد بهم بگو اون بچه دیگه نیست و من با خیال راحت بتونم خودمو خلاص کنم

تمام طول مسیر خودمو به خواب زده بودم و همین باعث شده بود خیلی خواب آلوده باشم
پس خیلی سریع به خواب رفتم و با صدای آدم هایی که بالای سرم بودن چشم باز کردم
بیتا با دیدنم کنارم روی تخت نشست و گفت
_ مونس جان بالاخره بیدار شدی من با ایشون داشتم می جنگیدم که باید منتظر بشه بیدار بشی و اون می گفت همین طوری که خوابی معاینه ات کنم .
این پسر عقل تو کلش نداره!

بی توجه به حرفش کمی خودمو بالا کشیدم روی تخت نشستم اما اون دست روی شونه هام گذاشت و گفت

_ نه نه باید دراز بکشی
دوباره دراز کشیدم و اون رو به شاهو گفت
هبرو بیرون کار ما این که تمام شد میتونی بیای
اما شاهو بی اعتنا به حرفای اون صندلی رو کشید و کنار تخت نشست و گفت

_ من باید اینجا باشم و بفهمم چی به چیه و حالش چطوره !

عصبی جلوی روش ایستاد و گفت

_ پسر خوب درست کنارم میشینی من می خوام کل تن این دختر و معاینه کنم این بدبختم خجالت نکشه من خجالت میکشم ازت!

اما شاهو بی خیال دست به سینه شد و گفت
_منتظرم شروع کن میدونی که از این و در بیرون نمیرم

بیتا از روی اجبار سری از روی تاسف تکون داد و شروع به معاینه کرد

وقتی پتو رو از روی تنم کنار زد نگاهی بهم انداخت و گفت

_خیسی چیزی که احساس نکردی؟

سری تکون دادم و اون به این حرفم قانع نشد و لباس زیرم و پایین کشید و نگاهی بهش انداخت و وقتی مطمئن شد خونریزی نیست دوباره بالا کشید و گفت

_ همه چیز مرتب هیچ اتفاقی نیفتاده نگرانی نباید داشته باشید

شاهو نفس آسوده ای کشید و بیتا از کنارم بلند شد
اما شاهو تو یک لحظه سوالی پرسید که هم من هم بیتام متعجب بهش نگاه کردیم

_ الان میتونه رابطه داشته باشه ؟

بیتا متحیر از این سوال نگاهی به من کرد و گفت
_ این چه سوالیه که الان می کنی مگه می خوای باهاش رابطه داشته باشی؟

شاهو عصبی سوالشو دوباره پرسید و گفت
_ تویه دکتری من ازت یه جواب می خوام
مطمئن باش از دکتر دیگه ای میپرسم اگه جوابی که تو دادی و نده اون موقع من میدونم و تو
پس دکتر رک و راست باهام حرف بزن
بهم میتونه رابطه داشته باشه یا نه!

بیتا به من نگاه میکرد سرم و تکون میدادم تا شاید دلش برام بسوزه و بگه نه نمی تونه اما سرشو پایین انداخت و گفت
_ اگر رابطه آروم و خیلی با احتیاط باشه و بهش فشار نیاری حتی اگه شده اشکشو در نیاری و ناراحتش نکنی مشکلی پیش نمیاد
اما اگه به زور بخوای باهاش باشی و این کار باعث بشه ناراحت بشه اون موقع براش خطرناک
اما من توصیه می کنم باهاش رابطه نداشته باشی چون این دختر فکر نمی‌کنم بخواد با تو باشه!

شاهو عصبی سمت در اتاق اشاره کرد و گفت
_شوهرت اون بیرون منتظرته دیگه میتونی بری

بیتا دیگه به من نگاه نکرد شرمنده بود از اینکه نتونسته بود کاری که ازش خواستم انجام بده
از اتاق بیرون رفت شاهو جاشو گرفت و روی تخت کنارم نشست

دستی به صورتم کشید و گفت
_ خدا رو شکر که حالت خودت و حال بچه خوبه
قراره یه مسافرت خوب داشته باشیم با کلی خاطره
نمیخوام همش قهر کنی

این حرفا برام مهم نبود پس چیزی که باید میگفتم گفتم

من نمی خوام با تو رابطه داشته باشم

دست روی لبام گذاشت و گفت
_ ساکت نمی خوام چیزی در این مورد بشنوم تو تصمیم نمیگیری که من با تو بخوابم یا نه !
هر وقت که دلم بخواد تو بدون هیچ حرفی باید آماده باشی که خودتو در اختیارم بذاری
پس الکی خودتو ناراحت نکن

همونطور که بیتا گفت قول میدم آروم باشم کاری نکنم که اذیت بشی

پارت های قبلی همین رمان

3 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

  • مایکلیو
    28 دی 1400 6:59 ب.ظ

    داوشممممممم خسته نباشی واقعا شرمندمون میکنی ماهی یه پارت میزاری اونم با اینقدر متن
    موندم چجوری ازت تشکر کنم
    عزیزم خب یا بنویس یا بکش کنار دیگه
    عععع
    چه وضعشه
    ایح

    پاسخ
  • دقیقا 2سال و 7ماهه این رمان شروع شده
    بابا به والله دیگه پیر شدیم باهاش💔 دیگه کی تموم میشه😭

    پاسخ
  • سلام خوبی خسته نباشید. خیلی ممنون. بازم هروقت شد پارت بگذارید .من خیلی مشتاقم

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست