رمان عشق صوری پارت 67

اون به امید بود.یه امید واهی که نباید بهش دلخوش میکردم.
درو باز کردم و رفتم داخل.
شال و لباسهامو از تن درآوردم و یه تاپ و شلوارک خونگی پوشیدم و بعد خیره شدم به گلهای نرگسی که اون برام آورده بود.
چشمامو بستم و عطر خوش نرگسهارو بو کشیدم.
این بوی خوش منو یاد اون هم مینداخت و تجسم حضورش رو که تنها راه آروم کردن دلم بود برام مهیا می کرد.
و تو این شرایط چی بهتر از این….
غرق عطر خوش نرگسها بودم که در باز شد و فرهاد اومد داخل.
فورا چشم از نرگسها برداشتم و از سر ترس و احساس خطر خودم رو مشغول مالیدن کرم مرطوب کننده به دستهام نشون دادم.
اومدم و از پشت خودشو انداخت روی تخت و بعد هم گفت:

-فرزاد میگه آفرین به مخترع دوری و دوستی من میگم آفرین به مخترع تخت خواب!

بی مقدمه گفتم:

-فردا میخوام برم پیش شیوا…دلم واسش تنگ شده!

فورا سگرمه هاش رفت توهم.سرش رو کج کرد تا منو ببینه و بعد هم گفت:

-تو چرا بری؟بگو اون بیاد…شهر پر از آدم عوضی و مزاحم.بیرون نری بهتره…

مریض احوال و مربض ذهن بود دیگه.
والله که واسه من عوضی تر از خودش اصلا وجود نداشت.
با حرص پرسیدم:

-یعنی چی شهر پر از آدم عوضی؟ میخوام برم پیش خواهرم.
با آژانس میدم با آژانس میام

راضی نبود.این واسه من کاملا عیان و مشخص یود و اصلا نیازی به فکر کردن نداشت.
دوباره پرسید:

-حاات نمیشه تو نری و اون بیاد!

با حرص جواب دادم:

-نه نمیشه!همیشه اونه که میادبه من سر میزنه حالا منم که باید اینکارو بکنم نکنه میخوای باز تو خونه نگهم داری هوممم؟

بااخم‌پرسید:

-من کی همچین حرف زدم؟ من میگم…

باعصبانیت تندتند گفتم:

-تو چیمیگی؟تو باز زدی زیر حرفهات و میخوای منو اینجا نگه داری.حبسم کنی اینجا….باز عین زندانی ها باهام برخورد بکنه…

چون دید بازم دارم تند میرم و شاکی میشم نفس عمیقی کشید در نهایت گفت:

-خیلی خب باشه برو…

از تاکسی پیاده شدم و نگاهی به آدرس خونه انداختم.با آدرسی که قبلا خود شیوا بهم داده بود مطابقت داشت و معلوم بود اشتباه نیومدم.
تیکه کاغذ توی دستم رو گذاشتم توی کیفم و قدم زنان سمت در رفتم.
خونه ی خیلی بزرگی بود و حالا میفهمم چرا مامان اینقدر در تلاش بود هر جور شده با این آقا رهام ازدواج بکنه.
خب از وجنات خونه پُر واضح بود اینجا متعلق به یه آدم شدیدا مایه دار هست.
اف اف جدا از خود ساختمون روی یه تیکه سنگ تزئیناتی قرار داشت.
میخواستم به سمتش برم که همون موقع در باز شد و یه جوون اومد بیرون.
سرمو به سمتش برگردوندم و بهش خیره شدم.
یه پسر قد بلند خوش هیکل که صورت عبوس اما پر جذبه ای داشت.
قبلا هم دیده بودمش و در این مورد امکان اشتباه از طرف من نبود.
قبل از اینکه در رو ببنده فورا گفتم:

-سلام….

دروکشیده بود سمت خودش که بزنش اما وقتی من سلام کردم ایستاد و دیگه اونو نبست و بعدهم به آرومی گفت:

-سلام…

حدس میزدم پسر شوهر مامان باشه. همون پسری که اونقدر جذاب و خوش استایل بود که فرهاد بترسه از مواجه شدنمون. یاحتی همصحبت و همکلام شدن و رو به رو شدنمون باهم.
البته اون که کلا ذهن مریضی داشت و از برخورد من باهرمرد که چه عرض کنم،با پشه ی نر هم میترسید.
آره…شدت اسکلی اون همینقدر بود که اگه گربه ی نر هم از کنار من رد میشد باز با خودش به این نتیجه می رسید یه دسیسه ای در کار هست.
نمیدونم منو میشناخت یا نه اما قدم زنان به سمتش رفتم.
رو به روش ایستادم و گفتم:

-من…

از مکث کوتاه من در معرفی خودم استفاده کرد و گفت:

-خواهر شیوا هستین ؟

لبخند زدم و جواب دادم:

-خواهر شیوا هستین ؟

لبخند زدم و جواب دادم:

-بله…

حتی اسمم رو هم‌میدونست چون به حالت پرسشی گفت:

-شیدا ؟

بارهم لبخند زدم.انگار منو خوب میشناخت درحالی که من حتی اسم کوچیکش رو هم بلد نبودم.سرم رو تکون دادم و گفتم:

-آره…آره.شیدا.من اومدم شیوا رو ببینم.خونه هست!؟

برگشت عقب و دری که خودش تقریبا بسته بود رو دوباره تا ته باز کرد وبعدهم خیلی محترمانه جواب:

-بله هست…میتونی برید داخل…

تشکر کردم و سمت در رفتم و اون هم خداحافظی کرد و از کنارم رد شد و چنددقیقه بعدهم یه ماشین اومد دنبالش و از اونجا رفت.درو بستم و رفتم داخل.
خونه ی خیلی بزرگی بود.
شبیه یه کاخ …
فکر کنم ده دقیقه ای طول کشید تا تونستم از حیاط ،خودمو به در اصلی خونه برسونم.
دسته ی بزرگ در قهوه ای رنگ رو کنار زدم و رفتم داخل.
سردرگم ایستاده بودم و دور و اطراف رو تماشا میکردم که همون موقع خدمتکاری درحالی که به شدت از حضور من تعجب کرده بود و جاخورده بود اومد سمتم.
باهمون حالت پر تعجب پرسید:

-شما ؟؟؟ چه جوری اومدید داخل ؟

هم ترسیده بود هم تعجب کرده بود.قبل از اینکه باخودش به این نتیجه برسه یه دیوونه یا دزد وارد خونه شده گفتم:

-من شیدام خواهر شیوا دختر مستانه خانم..

حالت صورتش در لحظه تغییر کرد.خجالت رده لبخندی زد وگفت:

-آهان ببخشید ببخشید.فکر کردم جنی روحی دزدی چیزی هستین…هی داشتم به خودم میگفت جن و روح دزد هم اگه هستین ماشالله چه خوشگلین!

-آهان ببخشید ببخشید.فکر کردم جنی روحی دزدی چیزی هستین…هی داشتم به خودم میگفت جن و روح دزد هم اگه هستین ماشالله چه خوشگلین!
واقعا مستانه خانم هم خودشون ماشالله دارن هم دختراشون..بفرمایین..بفرمایین شیوا خانم از سر کار برگشتن یکم خسته بودن رفتن بالا استراحت کنن الان میرم بیدارشون میکنم…

سرمو تکون دادم و گفتم:

-نه نه…خودم میرم بیدارش میکنم…

برخلاف خدمه های خونه ی ما که عین خود شهره عصاقورت داده و مرموز و دریده بودن این یکی خیلی مهربون و شاد و شونگ به نظر می رسید.
ای به چشمی گفت و پرسید:

-چی میل دارید براتون آماده بکنم ؟

یکم فکر کردم و بعد جواب دادم:

-یه کاپو…

-ای به چشم!

با راهنمایی های خودش تونستم اتاق شیوا رو پیدا کنم.
مثل اینکه به اون چندان هم اینجا بد نمیگذشت.
خونه ی عیونی…خدمه هایی جان برکف …
پله هارو بالا رفتم و بعد طبق همون آدرسی که خدمتکار بعم دادخودمو رسوندم به اتاقش.
در بسته رو باز کردم و سرکی به داخل کشیدم.
تا دیدمش لبخندی روی صورتم نشست.
همیشه عادت داشت اینجوری لخت و پتی دراز بکشه رو تخت.
قدم زنان و بی سروصدا به سمتش رفتم.
رو لبه ی تخت دراز کشیدم و بهش خیره شدم و گفتم:

-خوب واسه خودت میخوری و میخوابی تنبل خانم!

تا صدامو شنید فورا به پهلو چرخید.چشمهاشو چندبار باز و بسته کرد.فکر میکرد توهم زده اما بعد که مطمئن شد واقعی هستم نه حاصل تصور و قدرت تجسمش ،فورا نیم خیز شد و گفت:

-شیداااا….

خندیدم و چشمهام روی صورت خوشگلش به گردش دراومد. دو طرف لباسش رو به هم نزدیک کرد وبعد گره ی لباسش رو سفت کرد و با تعجب پرسید:

-تو اینجا چیکار میکنی؟ هان؟ کی اومدی؟ باورم نمیشه….اون فرهاد دیوث چه جوری راضی شد تو پاتو از خونه بزاری بیرون….!

خندیدم و از رو لبه ی تخت بلند شدم و همونطور که قدم زنان گشتی توی اتاق میزدم جواب دادم:
-آره…به بدختی راضیش کردم…
چه اتاق خوشگلی داری…

صدای خوابالودش از عقب سر به گوشم رسید:

-آره خوشگله…

مکث کردم.چرخیدم سمتش و با شیطنت چشمکی زدم و گفتم:

-البته خوشگلتر از این اتاق و این خونه اشرافی که زمین تا آسمون با خونه خرابه خودمون توفیر داره اون آق پسر خوشتیپ و جذاب!

چشماش رو ریز کرد و بعد پرسید:

-کی رو میگی!؟؟

خیره شدم یکی از تابلوهای تبلیغاتی خودش که آویز به دیوار بود و بعدهم جواب دادم:

– پسر آقا رهام رو میگم.

خیره شدم یکی از تابلوهای تبلیغاتی ازخودش که آویز به دیوار بود و بعدهم جواب دادم:

– پسر آقا رهام رو میگم…

مکث کردم.تو ذهنم دنبال اسمش بودم اما چون به نتیجه ای نرسیدم‌جواب دادم:

-چی بود اسمش!؟

همزمان با بالا دادن ابروهاش یه آهان باخودش گفت و بعدهم جواب داد:

-آهااان! شهرامو میگی!

سرمو به سمتش برگردوندم.یه چشمک زدم و گفتم:

-آره آره شهرام.ولی خداییش پدر و پسر تو خوشتیپی نمره ندارن!

کش و قوسی به بدنش داد. ظاهرا اون‌ در این‌مورد چندان با من موافق نبود. انبوه موهای موجودار پر پشت بلندش رو بالای سرش جمع کرد که ببنده و بعد با بلندشدن از روی تخت گفت:

-نه بابا…پفیوزیه که دومی نداره…پاچه گیر و وحشی.اخلاق هم که صفر …
صورتش هم یه جورییه انگار با زمین و زمان دعوا داره….همیشه ی خدا اخموئه…
نگات میکنه میخوای تو خودت بشاشی…پررو هم‌هست.بعضی وقتها هم‌ که فکر میکنه بابام.همش هم که ار حال امرونهی کردنه….

بلند بلند خندیدم.
عجب! اینجوری که اون‌میگفت حسابی از این‌آدم خورده!
چشم از تابلوش برداشتم و قدم زنان اینبار دوباره به سمت میز لوازم آرایشش رفتم.روی میز پر بود از لوازم آرایشی هایی که برندهای خیلی معروف و گرونقیمت نایابی بودن.
رژ لب رو برداشتم و نگاهی بهش انداختم.
خیلی خوش رنگ بود.چرخیدم سمتش و پرسیدم:

-این اصله!؟ فکر میکردم فقط اونور گیر میاد…فرانسه!

-این اصله!؟ فکر میکردم فقط اونور گیر میاد…فرانسه!

اومد سمتم.رژ رو ازم گرفت.زیرش رو بهم نشون داد و بعد گفت:

-آره عشق جان! اصله..اصل اصل.خود شهرام وارد کننده ی لوارم آرایشیه.وارد کننده و پخش کننده…اینارو خودش بهم داد.یه پکیج کامل از این مارک بهم داد.ار ژ لب گرفته تا کرمپودر و ریمل و تونر و همه چیزش….حالا همه اش مال تو!

اول ذهتم درگیر این شد که داستان چیه که پسر آقا رهام همچین محصولهات ناب و گرونقیمتی رو به اون هدیه ولی بعد دوباره فکرم پر کشید سمت قسمت دوم حرفهاش…
گفت مال من !؟
متعجب پرسیدم:

-مال من ؟!

لبخند زد.یه لبخند عریض روز ساز.از اون لبخندهای دل گرم کننده و بعدهم جواب داد:

-آره.میدومشون به تو…

با تعجب گفتم:

-آخه اینها خیلی گرونقیمتن.حالا پولشون هیچی…نایابن.کمتر کسی میتونه تهیه شون بکنه!

دستمو گرفت و همونطور که دنبال خودش میکشید و سمت در میبرد گفت:

-گفتم که مال تو…من دوباره از اون وحشی میخوام برام بیاره…حرفمو میخونه…به بیانی ساده تر باید بگم خرم پیشش برو داره…خیلی هم برو داره…

خنده کنان دنبالش دویدم.مشکوک میزد.اونجوری که اون میگفت خر من پیش شهرام برو داره ذهن من منحرف میشد و میرفت به سمت موضوع های خاصی!
رو به روی هم نشستیم.
خدمتکار با دو فنجون شیرکاپوی داغ اومد سمتمون.
سینی توی دستشو گذاشت روی میز و بعدهم فاصله گرفت…
چشمهام کشیده شد سمت خونمردگی های گردنش.
قبل از این به خاطر انبوه موه های افشون و بلندش نتونستم ببینمش اما حالا…

با ناله دستشو کنار زدم که توجهی نکرد و گفتم: نکن الان مامان میاد دستتو بردار ابروم میره.
بیخیال به بدنم چنگ میزد و حال میکرد و من ناخوداگاه لذت میبردم یهو در باز شد و مامان با دیدن من که لخت تو بغل پسر شوهرش بودم جیغ بلندی کشید…

چشمامو ریز کردم و با غیظی نه چندان ترسناک گفتم:

-شیواااا….بازم شیطنت؟ این کبودی ها و خونمردگی ها چی ان!؟

نه اهل خجالت بود نه اهل پنهان کاریه همچین مسائلی.لجوج بود و کله شق و پر رو.شاید هم بهتر بود بگم گستاخ تر و جسورتر…
پا روی پا انداخت و گفت:

-بهش میگن رد بوسه!

انگشتمو تو دسته کوچیک فنجون فرو بردم و با بلند کردنش گفتم:

-به این نمیگن رد بوسه…به این میگن کشتی کج گرفتن با یه موجود وحشی و غیراهلی…

خندید.باید خجالت میکشید ولی میخندید چون واسش مهم نبود.
لباس تنش رو مرتب کرد و گفت:

-آره دوست پسرم یکم وحشیه!

چشمام گرد شد.میدونم احساس ناپاکی که خودم نسبت به فرزاد داشتم برگرفته از یه حس اشتباه و غلط بود اما بازهم من چند مرحله حرف نگه دار تر از شیوا بودم.
سرمو بردم جلو و گفتم:

-چیییی؟ دوست پسرت؟نکنه دوست پسرشهرامِ؟

جفت ابروهاش رو همزمان باهم بالا و پایین کرد و جواب داد:

-نوچ نوچ! کی جرات میکنه با شهرام دوست بشه.
با اون دوست شدن یعنی دست از پا خطا نکردن.
کی میتونه آخه دست از پا خطا نکنه…
تازه.به هوای این هدیه گرفتنهاش نرو.عین سگ پتچه میگیره.همش سوال و جواب شکاکی بداخلاقی…
دوست پسر من آدم باحالیه
مهربونه..معروفه…خوش اخلاق…

کنجکاو پرسیدم:

-خب پس کیه این تحفه ی مهربون معروف!؟

پا روی پا انداخت و همونطور که پاش رو تکون میداد حالتی مغرورانه به خودش گرفت و جواب داد:

-دیاکو دادوند….

همونطور که پاش رو تکون میداد حالتی مغرورانه به خودش گرفت و جواب داد:

-دیاکو دادوند….

چشمهامو ریز کردم و اسمی که اون به زبون آورده بودم رو باخودم تکرار کردم:

-دیاکو دادوند ؟

بااسم دیاکو دادوندی که اون مغرورانه و با اشتیاقی دخترانه به زبونش میاورد چندان بیگانه نبودم.
یعنی هرکسی که هوش و حواس و سرش تو مد و فشن و لباس و…باشه اونو میشناسه ولی چطور آخه اون و دیاکو باهم باشن؟
بزارمش پای خوش شانسیش یا فتنه بودنش یا هم بچه بودنش….
با کنجکاوی پرسیدم:

-تو و اون ….

اونقدر این جمله ی ساده ام رو کش آوردم که بالاخره اون خودش مابقی جمله ام رو گفت:

-آره باهم دوستیم.

صراحتش زیادی تو ذوق میزد:

-دوست؟؟

با نیش وا شده تا بناگوش جواب داد:

-دیاکو منو دوست داره…بااینکه دیدارهامون فقط محدود به زمانهای کاریه ولی…

اینبار من بودم که پریدم وسط حرفهاش و گفتم:

-آدمایی مثل اون همیشه با چندنفرن.وفادار نیستن چون دور و اطرافشون پر از دخترهای مختلف و جوون و خوشگله….

خوشش نیومد از هشدارم.ابروهاش رو درهم گره کرد و بعد گفت:

خوشش نیومد از هشدارم.ابروهاش رو درهم گره کرد و بعد گفت:

-تو هم شدی شهرام؟ نکنه سرراه داشتی میومدی یکم در موردش باهم مشورت کردین!؟

پس شهرام هم در این مورد بهش هشدار داده بود.
چپ چپ نگاهش کردم.نمیتونستم بهش سخت بگیرم و نصیحتش بکنم اون رو درحالی که خودمم داشتم یه عشق ناپاک و غلط رو تو وجودم پرورش میدادم.
لب باز کردم جواب دادم:

-بچه شدی؟! من این شهرام رو فقط جلوی در و درحد به سلام و علیک دیدم بعد بشینم در مورد تو و دوست پسر مخفیت صحبت کنم ؟! حرفها میزنیااااا….

شونه بالا انداختم و تند تند گفتم:

-اصلا به من چه.هرکاری دوست داری بکن…

فنجون رو گذاشتم سر جا.پا روی پا انداختم ودستهامو دوطرف.لبخند تا حال و هوای هردومون رو عوض. نمیخواستم بعداز مدتها وقتی اومدم اینجا پیشش اینجوری باهم بگومگو کنیم.اون هم همچین چیزی رو نمیخواست چون خیلی سریع بحث رو کشوند سمت دیگه ای و پرسید:

-تو خونه ی معتمدها وضع بهتر نشده!؟

پورخندی زدم و جواب دادم:

-نه معلوم که نه…یکی از یکی بدتر عصا قورت داده و مغرور و عجیب و وحشی و خل و چل ولی…

مکث کردم چون هوش و حواس و حتی حس میکنم روحمم پر کشید سمت فرزاد.
فرزادی که همه جوره با اهالی اون خونه فرق داشت.داشتم تو ذهنم تصورش میکردم که پرسید:

-ولی چی ؟!

-ولی چی ؟!

از فکر فرزاد بیرون اومدم و خیره شدم به شیوا.
اون همیشه جسور تر بود.و البته گستاخ تر اما جسارتش گستاخیش رو چندان پررنگ نشون نمیداد.
کاش منم شجاعتش رو داشتم تا رک و راست میگفتم من عاشق برادر شوهرم شدم.کاش…
نفس آرومی کشیدم و گفتم:

-ولی یه نفرشون خیلی خوبه.خیلی…

خیلی کنجکاوانه پرسید:

-کی!؟کی ؟!

آب دهنمو قورت دادم.می ترسبدم بفهمه چی تو سرم اما دیگه نمیشه از زیر جواب دادن به اون سوال دررفت. انگشتامو تو هم قفل کردم و جواب دادم:

-برادر فرهاد…

چشمهاشو درشت کرد و پرسید:

-مگه اصلا برادر داره؟!

-آره اسمش فرزاد.اصلا مثل فرهاد نیست…اون خیلی متفاوته.
اصلا مثل اونها وحشی و خل وضع نیست…
یه بار اون محسن لعنتی پیام تهدید آمیز فدستاد برام. کلی ازم عکس داشت…
فرهاد دیوونه شده بود.میخواست منو بابتش بکشه
اما فرزاد مثل یه منجی اومد و نجاتم داد…اون خیلی خوبه…میدونی…تو نگاهش یه آنی هست که تورو درگیر خودش میکنه…
قدش بلنده…مثل پسر آقا رهام…موهاش پرپشتن…صورتش همیشه ته ریش داره…
برای طرف مقابلش ارزش قائل…میدونی…اخموئہ…

خندیدم و بدون اینکه حواسم باشه رفتم تو هپروت ادامه دادم:

-عین خانوادش اما….اما مثل اونا دیوونه و خل وضع نیست…تو لحظات سخت تا آخرش کنارت می مونه…

شیدا بازم گپی از شیرکاپوش رو چشید و بعد حرفی زد که خودمم بارها باخودم تکرار و نجواش کردم:

-واقعا؟ عجب تیکه ای پس…حالا نمیشد بجای فرهاد تورو مجبور به ازدواج با فرزد میکردن!؟

اون خندید…خندید و نمیدونست این سوالیه که من بارها از خودم پرسیدم.
بارها پرسیدم چرا فرزاد نه؟
چی میشد اگه بجای اون فرهاد لعنتی اون مصیب من میشد….

پارت های قبلی همین رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست