– سلام عزیزم بیا بشین برات چایی بریزم.

 

چایی هل و دارچین بی‌‌بی معرکه است.

 

می‌نشینم زانو به زانوی آقاجان و شانه‌اش را می‌بوسم.

 

– انجیر خشک هست بابا، جدا کن بخور.

 

لبخند می‌زنم.

 

می‌داند من عاشق انجیر سیاه خشکم، نه تنها من بلکه همه‌ی بچه‌ها و نوه‌هایش را از بر است.

 

– ممنون.

 

انجیری برمی‌دارم و بی‌بی برمی‌خیزد، می‌دانم می‌رود چیزهای بیشتری برای من بیاورد.

 

عادتش است.

 

– وسایلتو خریدی دخترم؟

 

سر تکان می‌دهم و با کسب اجازه از او پایم را دراز می‌کنم.

 

ترق و تروقش درمی‌آید!

 

– آره با سروش رفتم، خیلیم باحوصله همه‌چیز برام خرید خیلی راضی بودم آقاجون ممنون.

 

اخم می‌کند.

 

– قرار بود با پولاد بری!

 

– پولاد و آبجیم قرار داشتن، مزاحم پولاد نشم بهتره آقاجون بلاخره اونا تو دوره‌ی نامزدین.

 

 

– اون وارد‌تره بابا برای این‌ گفتم وگرنه که آره.

 

خودش انجیری جدا کرده و به دستم می‌دهد و من با لذت می‌جومش تا حسادتم را هم با آن قورت دهم.

 

– آقاجون؟

 

دانه‌ای سویا در دهان می‌اندازد و نگاهم می‌کند.

 

– می‌گم… عمه‌اینا امشب میان فکر کنم، سیاوشم میاد.

 

خانم‌جان با لواشک و آب‌نبات‌های نعنایی معروفش می‌آید و کنار من می‌نشیند.

 

– به شادی بیان مادر، تو واسه چی نگرانی.

 

سکوت می‌کنم.

 

چه بگویم؟ بگویم می‌ترسم بیایند خواستگاری من و آن‌وقت من سیاوش را دوست ندارم و چشمم دنبال…

 

– تو بچه‌ای، هم‌سن خواهرت بشی می‌تونی ازدواج کنی، نگران نباش باباجون!

 

لبخند می‌زنم.

 

خوشحالم حرفم را از نگاهم خوانده و بی‌بی اخم می‌کند.

 

– استغفرلله حاجی، حلال خدا رو تو حروم می‌کنی؟ بذار بره پای بختش مگه راه دور می‌ره؟

 

لبخندم خشک می‌شود.

 

– بلوط کوچیکه، هنوز راه و رسم زندگی بلد نیست.

 

– به نظر من بیشتر از افرا بلده، من خودم همه‌چیز یاد بلوط می‌دم.

 

آقاجان چایی که بی‌بی دستش می‌دهد را می‌گیرد و عبایش را می‌دهد بی‌بی که پهن کند روی پاهایش.

 

– حالا تا بعد ببینم چی می‌شه فعلا که دور و بر گلخونه‌شه هوایی‌ش نکن خانم!

 

نفسم را فوت می‌کنم.

 

معلوم است مرغ آقاجان یک پا دارد و خانم‌جان هم این را می‌فهمد.

 

– چی بگم، هرچی خودت صلاح می‌دونی اقا! بلوط چایی‌تو خوردی بریم تو بساط تاس‌کباب رو راه بندازیم آقاجونت هوس کرده.

 

رویم نمی‌شود بگویم خسته‌ام اما خانم‌جان خودش می‌گوید من تاس‌کباب را بهتر از خودش می‌پزم.

 

همین ذوقم را برای ماندن و کمک کردن دوبرابر می‌کند.

 

– چشم خانم‌جون!

 

– چشمت روشن عزیزم، یه بشقابم ببر برای پولاد، بچه‌م دوست داره!

 

اخم می‌کنم.

 

پولاد حتما چیزهای بهتری با افرا می‌خورد.

 

– نیستن بیرونن.

به این رمان امتیاز بدهید

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 158

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

دسته‌ها
اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
سیده فريبا خالقی
14 ساعت قبل

ممنونم