– امروز صبح که رفتم توی ماشینشو نگاه کردم نبود، می‌دونم شاید فکر کنی توهم می‌زنم ولی…

 

در همین لحظه است که نگاهمان تلاقی می‌کند.

 

او سکوت کرده و من هم.

 

عطر موهایش بی‌نظیر است و حسی که از آن چشم‌های وحشی و نگران می‌گیرم.

 

احساس می‌کنم نزدیکی او به من باعث شده شب گذشته را در راحتی به سر کنم…

 

دیروز بغلش کردم دیروز بوییدمش و شباهنگام آسوده سر به بالین نهادم.

 

بی‌اراده دستم بالا می‌آید و صورت لطیفش را لمس می‌کنم.

 

چرا با افرا این احساس را ندارم؟

 

چرا میل جنسی‌ام به او صفر است با این‌که ده برابر بلوط لوندی و زیبایی دارد؟

 

– پولاد!

 

دیگر برایم مهم نیست او چه نسبتی با من دارد.

 

انگار حرف‌های منصور مرا جادو کرده که بی‌توجه به دعوای دیروز و دیشبمان نزدیکش می‌شوم.

 

– هیشش!

 

چشم می‌بندم که چشم‌های معصومش عذابم ندهند.

 

او هم انگار بی‌میل نیست که تکان نمی‌خورد.

 

 

 

بلاخره تنم داغ می‌شود و لب‌هایم سرخ از رژلب او!

 

من بوسیدمش… اولین بوسه‌ی عمرم و اولین بوسه‌ی عمرش!

 

رهایش می‌کنم.

 

یک بوسه‌ی کوتاه، بدون ولع، بدون حرص…

 

انگار تمام احساس جنسی‌ام به او پر کشید و عشق جایگزینش شد!

 

– چی‌کار کردیم؟ پولاد ما… ما چی‌کار…

 

انگشت روی لب‌های سرخش می‌گذارم و زبان می‌کشم روی لب‌های خودم.

 

– هیش! ببین دلت چی می‌گه؟

 

دست می‌گذارم روی قلبش که آن‌قدر تند می‌زد که گویی می‌خواهد از سینه‌اش بزند بیرون.

 

مثل قلب من…

 

دست کوچکش را می‌گیرم و می‌گذارم روی سینه‌ام.

 

– ببین!

 

گوشه‌ی لب می‌گزد و سر می‌اندازد پایین.

 

– آبجیم، نمی‌تونم پولاد، نه! نمی‌شه نمی‌تونیم!

 

احساس آرامش عمیقی بند‌بند وجودم را می‌گیرد.

 

اشتهایم باز شده و دلم بوسه‌ای دیگر طلب می‌کند.

 

 

 

– ولی پسم نزدی!

 

نگاهش را بالا می‌آورد و دلم می‌ریزد.

 

گونه‌هایش گل انداخته و وسوسه نمی‌گذارد از آن‌ها بگذرم.

 

هر دو گونه‌اش را می‌بوسم و او خجل در خودش جمع می‌شود.

 

– من… من برم؟

 

نمی‌خواهم اذیتش کنم، قصدم آزار او نیست و کاش بفهمد.

 

احساس می‌کنم برای اولین‌بار در زندگی‌ام است که چنین لبخندی از ته دل به لبان می‌آورم.

 

– برو بعدا بیا درباره‌ی سیاوش حرف بزنیم، الان خیلی هیجان‌زده‌ایم!

 

دلم نمی‌خواهد برود اما چه می‌توانم بکنم؟

 

ممکن است کسی ببیند و آن‌وقت بشود قوز‌بالا‌قوز!

 

– بهت زنگ می‌زنم دیگه نمیام!

 

اشتهایم باز شده و دوباره احساس گرسنگی معده‌ام را می‌فشارد.

 

برای گرم شدن غذا بلند می‌شوم و زمزمه می‌کنم:

 

– میای، آهنربای عشق میارتت!

به این رمان امتیاز بدهید

میانگین امتیاز / 5. شمارش آرا

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

دسته‌ها
اشتراک در
اطلاع از
2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
Vafa
9 ساعت قبل

من که گفتم ظاهرا کل این طایفه فقط پولاد رو داره و بقیه قاچاقچی و بدقواره ان که دو خواهر همزمان روی پولاد کراش زدن اینم قاچاقچی شدن سیاوش

سیده فريبا خالقی
9 ساعت قبل

سپاس عزیزم