📢 نسخه کامل این رمان منتشر شد!

📄 مشاهده و دانلود PDF

برای چند لحظه چیزی نگفت و فقط با نگاه عمیقش … انگار میخواست ذهنم را بخواند !

 

خسته بودم از اصرارهایش ! جانم به لبم رسیده بود ! دردهای بی امان دست راستم باعث شده بود من را وادار کند به بیمارستان بروم و از دستم عکس بگیرم . چیزی به زبان نمی آورد … اما می دانستم نگرانی اش بابت آن روزی بود که دستم را شکسته بود … .

 

اما پزشک متخصص بعد از معاینه های دقیق این نگرانی را بر طرف کرد و به او اطمینان داد که استخوان دستم کاملاً ترمیم و مداوا شده است .

 

نفهمیدم دقایق آخر دکتر در گوش عماد چه پچ پچه ای کرد … . اما از آن روز به بعد به همه چیزم ایراد می گرفت ! …

 

حتی به کم اشتهایی ام … به اینکه وزن کم کرده بودم ! … اینکه حوصله نداشتم زیاد با دوستانم بیرون بروم … یا اینکه نمی توانستم راحت بخوابم .

 

تازگی ها هم اصرار داشت با روانشناس صحبت کنم !

 

سکوتش طولانی شد که ته دلم امیدوار شدم توانسته ام نظرش را تغییر بدهم . گردنم را کمی کج کردم روی شانه ام و خودم را برایش لوس کردم … .

 

– عماد جونم … شب با همدیگه بریم بام ؟! … هیشکی اونجا نباشه … توی ماشین کارای بد بد کنیم !

 

به سرعت دست هایش را از روی بازوهایم برداشت و از من فاصله گرفت ‌‌… .

 

– میریم دکتر ! … بعد هر جایی تو خواستی !

 

ناباور از این یکدندگی اش … نگاهش کردم .حالا داشت کمر شلوارش را مرتب می کرد … . بعد خشم ریخت در نگاهم … .

 

– وای عماد … چقدر روی مخمی ! … چقد روی مخمی ! … چقد روی مخمی !

 

از حرص جیغ زدم … اما او می خندید . گفت :

 

– عب نداره ! آخر شب میریم بام … از دلت در میارم !

 

سرش را جلو آورد و بوسه ی تند و سریعی روی چانه ام نشاند . حرص زده و دیوانه تقریباً جیغ زدم :

 

– آره … به همین خیال باش !

 

همینطور به حرص خوردن من می خندید … کتش را از روی تخت برداشت و اتاق را ترک کرد … .

 

 

داشتم خفه میشدم … بغض و خشم حناق شده بود و راه نفسم را گرفته بود . گلویم سوخت از جیغ هایی که در درونم خفه کردم … .

 

از پاف پایین آمدم و خودم را روی خوشخوابه ی تخت انداختم . تنم را جنین وار در خودم جمع کردم … .

 

تمام استخوانهایم از دردی مجهول تیر می کشید … نه فقط دست راستم ! قفسه ی سینه ام … جمجمه ام … قلبم ! … او من را به جنون می رساند و بعد می خواست با روانشناس صحبت کنم .

 

آخر من با روانشناس چه صحبتی داشتم ؟ … می توانستم چه بگویم ؟ … قلبم درون سینه ام ورم کرده بود و تبدیل شده بود به یک دمل چرکی ! … نیشتر می زدم به این دمل که چه شود ؟ …

 

اشک پشت پلک هایم جوشید و از گوشه ی چشم هایم جاری شد … .

 

آقای روانشناس ! … من شکسته ام ! من تَرَک برداشته ام بین دو مرد !

 

بین مردی که برایش جان می دادم و ترکش کردم ! … ترکش کردم چون دیگر امیدی به بقای رابطه یمان نداشتم ! … ترکش کردم چون می دانستم آنچه بینمان بود دیگر درست نیست ! … ترکش کردم چون برای سلامتی و در امان ماندنش این تنها فکری بود که به ذهنم رسید ! …

 

و این مرد … که از او می ترسم ! … که مثل دلقک غمگینی بر روی صحنه ، زیر نقاب اشک می ریختم و برای راضی نگه داشتن او …

 

من لکه ی خون را روی دستش دیدم ! … می دانم یک روز من را خواهد کشت ! … می دانم از من نخواهد گذشت ! … اگر فکر کند به او خیانت کرده ام … من را خواهد کشت و از من نخواهد گذشت !

 

من از مردن می ترسیدم ! … از این مدل زندگی کردن هم می ترسیدم ! تمام سرم پر از سایه های ترس بود !

 

صدای قدم هایی پشت درب بسته ی اتاق شنیدم … به سرعت دست کشیدم روی گونه هایم و رد اشک را پس زدم .

 

نمی خواستم عماد بفهمد گریه کرده ام ! … نمی خواستم ببیند دارم چه رنجی می کشم ! …

 

ولی بعد … صدای ماندگار خانم … .

 

– آیدا جان بیدارید ؟ …

 

البته که بیدار بودم و او می دانست ! … حتماً صدای جیغ و دادم با عماد را شنیده بود !

 

 

– ماندگار خانم ؟ … بیدارم ! چی شده ؟

 

– موبایلتون دو سه بار زنگ خورده ! به نظرم پدرتون هستن !

 

وزنم را روی آرنجم انداختم و از جا برخاستم … و درب اتاق را باز کردم . موبایل را از ماندگار گرفتم و نگاه کردم به صفحه اش … بابا اکبر سه بار زنگ زده بود !

 

فوری روی شماره اش ضربه زدم و در اثنائی که منتظر بودم پاسخم را بدهد … نفس های عمیق کشیدم تا صدایم عادی شود ‌.

 

– الو … آیدا جان ! خوبی بابا ؟

 

– سلام بابا ! قربونت برم ! تو خوبی ؟

 

– آیدا جان امروز که میای بریم خونه ی عمه ات ؟! … آره ؟

 

حوصله نداشتم ! حوصله ی برخورد با آدم ها … تعامل با آنها را نداشتم ! ولی گفتم :

 

– آره ! … آره حتماً ! فقط چه ساعتی ؟

 

– من تا یک ساعت دیگه میام دنبالت … حاضر باش !

 

تماس را قطع کردم و گوشی را روی پاتختی جا گذاشتم . عرق سردی روی پوستم سنگینی می کرد … به حمام رفتم و به سرعت دوش گرفتم . بعد موهایم را خشک کردم … آرایش کردم و لباس پوشیدم … .

 

ساده ترین چیزهایی که دم دستم آمد … پالتوی کتیِ مشکی و شالی به همان رنگ … . سپس کیفم را برداشتم و از اتاق بیرون زدم … .

 

ماندگار خانم مشغول گردگیری بود و سرسی هم در حال بازی با لبه ی دامن او … .

 

 

 

ماندگار با دیدن من صاف ایستاد :

 

– آیدا جان میرید بیرون ؟ برای ناهار برمی گردین یا نه ؟

 

– فکر نکنم برگردم ! … ماندگار خانم … هوای سرسیِ منو داشته باشید !

 

– خدا شاهده … عین جفت چشام …

 

سرسی میوی بلندی کرد … لبخندی زدم و دستم را برایش تکان دادم :

 

– خداحافظ !

 

و از خانه خارج شدم … .

 

***

 

خانه ی عمه آشا جو جالبی داشت ! … در حالی که عمه آشا عین عزادارها تنش را تکان می داد و می گریست … هستی و فافا ریز ریز می خندیدند و مسخره بازی در می آوردند !

 

چشمم که به آن دو نفر افتاد … از ته قلبم دعا کردم خدا آبرویم را حفظ کند و تا پایان مراسم دیده بوسی زیر خنده نزنم !

 

عمه آشا تا من را دید … دستش را در هوا تکان داد :

 

– خوش اومدی عمه ! … قدم سر چشمم گذاشتی ! … وای عمه … دیدی بچه ام رو بردن ؟

 

لپم را از درون میان دندان هایم گرفتم تا خنده ام را مهار کنم . فرهود، پسر عمه آشا را اعزام کرده بودند سربازی … و برای همین اینطور زار می زد !

 

مقابلش ایستادم و با او روبوسی کردم … .

 

– سلام عمه جان … دلتنگ فرهود نباشید ! … اینقدر بی تابیشو می کنید چرا ؟ مریض میشید به خدا !

 

هستی پشت سرش ادای گریه کردن در آورد ! … عمه الهام گفت :

 

– والا منم بهش میگم که آیدا جان ! … پسرش ماشالله مرد شده … رفته خدمت ! … اینهمه جر کردن نداره که !

 

انگار کسی بنزین روی آتش عمه آشا ریخته باشد … گریه اش شدیدتر شد :

 

– آی بی تابشم خواهر ! … بی صبرشم ! … بچه ام ازم جدا شده … انگار روح از تنم رفته !

 

 

 

 

 

عمه الهام مشغول مالیدن شانه های عمه آشا شد … و من کنار رفتم تا بابا اکبر هم با خواهرانش حال و احوال کند .

 

شوهر عمه آشا و هانیه هم بودند … با آنها سلام و احوال پرسی کردم و ترنم را از آغوش مادرش گرفتم . همانطور که بچه را می بوسیدم … رفتم و به جمع فافا و هستی پیوستم … .

 

صورت فافا از خنده سرخ شده بود … گفتم :

 

– چطوری فافا خانوم ؟ … معلومه حسابی دلتنگ داداشتی ها !

 

فافا باز هم آهسته خندید … و هستی گفت :

 

– آخه کی دلتنگ اون فرهودِ لنگ دراز میشه ؟ … به خدا این فافا رو انگار از اسارت نجات دادن !

 

لبم را گاز گرفتم . راست می گفت ! فرهود زیاد به فائزه گیر می داد و او را اذیت می کرد … می دانستم فافا خیلی هم از نبود برادرش در آزار نیست ! … هستی ادامه داد :

 

– حالا یکی هم نیست به خاله آشا بگه این سوده بازیا چیه راه انداخته ؟! … بابا جان پسرت رو بردن سربازی ! … نبردن ک… بذارن که اینطوری عزا … آااای !

 

با مشتی که فافا به بازویش کوبید … جمله اش نصفه نیمه باقی ماند و من هم یکدفعه پقی زدم زیر خنده .

 

سر عمه الهام یکدفعه چرخید به طرف ما و مثل عقابِ آماده به حمله ای نگاهمان کرد … . بعد گفت :

 

– فائزه جان … میخوای برا دایی اکبرت یه چایی بریز بیار ! … واسه مامانت هم یه لیوان آب قند درست کن !

 

و با حرکات چشم و ابرویش به ما …

 

فوری خودم را جمع کردم و همراه با هستی … رفتیم تا در جمع دیگران بنشینیم . هنوز درست و حسابی جا گیر نشده بودیم … که صدای زنگ آیفون بلند شد .

 

فافا با سینی استکان های چای از آشپزخانه بیرون آمد و به طرف آیفون رفت .

 

– کیه ؟!

 

یک لحظه مکث … گوشی را از کنار صورتش پس زد و به سمت ما چرخید … .

 

– دایی رضا اینان !

 

 

 

رعشه ای به ستون فقراتم افتاد … نه از ترس یا هیجان بلکه از نفرت زیادی ام ! دوست نداشتم تا صد سال دیگر چشمم در چشم های سوده بیفتد . بیشتر از آن از دست فائزه عصبی شدم که آنطور در جمع نگاهم میکرد … انگار می ترسید مثل دیوانه ها شروع کنم به جیغ و داد کردن !

 

اما من آرام ماندم … با بی خیالی و آرامشی تعمدی سر پایین آوردم و مشغول بازی با ترنم … انگار متوجه نگاه سنگین دیگران نبودم ! …

 

بلاخره عمه آشا به فائزه توپید :

 

– خب این تعجب داره ؟! … درو باز کن ور پریده !

 

فائزه به خود آمد و دکمه ی آیفون را فشرد … و بعد برگشت سمت ما تا به من و بابا اکبر چای تعارف کند .

 

خیلی نگذشت که در باز شد و سوده و دایی رضا داخل آمدند … .

 

با تمام وجود با خودم می جنگیدم … که طغیان نکنم‌ ! به هیجان نیایم … خشمگین نشوم ! … آرام بمانم … سرد و صبور !

 

دیگران به احترام تازه وارد ها از جا برخاستند و من هم با ترنم در بغل …

 

انگار شادی همراهشان نبود … و این به اندازه ی کافی خوب بود !

 

قلبم گاپ گاپ در سینه ام می تپید … نگاه سوده در همان لحظه ی ورود در نگاه من میخکوب شد … . قدم هایش را دیدم که سست شد … .

 

چقدر از او متنفر بودم ! … آنقدر زیاد که حتی تحمل نداشتم زیر سقفی بمانم که او در آن نفس می کشید ! … پلکی زدم و نگاهم را از او گرفتم .

 

سلام کردم … خیلی رسمی و سرد ! …

 

سوده زیر لب پاسخم را داد … اما دایی رضا لحنش گرم تر بود … .

 

– به به … آیدا جانم ! … سایه ات سنگین شده عمو جان ! دلم تنگ شده بود برات !

 

پیشانی ام را بوسید … و من خیلی سرسری لبخندی زدم .

 

– حالتون چطوره عمو جان ؟

 

– خوبم ! خدا رو شکر ! … تو خوبی ؟! …

 

من و منّی کرد … با اکراه آشکاری ادامه داد :

 

– شوهرت خوبه ؟

 

 

این مراسمات و تعارفات مسخره و کسل کننده ! … داشت حالِ شوهر من را می پرسید ! … دوست داشتم پوزخند بزنم … اما با همان لحن رسمی پاسخ دادم :

 

– خیلی خوبه عمو جان ! متشکرم !

 

از پشت سرش دیدم سوده را که به سمت عمه آشا رفت … عمه دست انداخت دور گردن او و نالید :

 

– آی الهی بمیرم برا هر دومون زن داداش !

 

و صدای گریه هاشان بود که به هوا برخاست ! …

 

یک صحنه ی تراژیک از دو مادر دل شکسته ! … مادرهایی که از جگر گوشه هایشان دور افتاده بودند !

 

باید تحت تاثیر قرار می گرفتم ؟ … ولی بیشتر حس لذت داشتم ! قلبم سرد می شد از دیدنِ عجز سوده … سردتر و سردتر … .

 

عمو رضا و عمه الهام سعی کردند آن دو را آرام کنند . بابا اکبر گفت :

 

– بس کن زن داداش ! پسرت سفر قندهار که نرفته !

 

نسیمی در قلبم وزیدن گرفت … مثل آن وقت هایی که لای پنجره را باز می گذاشتم و باد خنک بر صورتم می کشید ! طعنه ی بابا اکبر … جمله ای که ماهها قبل خودِ سوده گفته بود ! …

 

گفته بود شهاب را به سفر قندهار هم خواهم برد … اگر جلویم را نگیرد … .

 

و حالا پسرش رفته بود … .

 

سوده چرخید و چشم های نم دارش را به بابا اکبر دوخت . چادر مشکی اش روی شانه هایش افتاده بود … روی شانه های قوز کرده اش … .

 

عمه الهام دست روی بازوی او گذاشت :

 

– بشین زن داداش ! … اینقدر خودت رو اذیت نکن ! … فائزه جان چایی بریز واسه مهمونا ! …

 

سوده نشست و دایی رضا هم جایی میان بابا اکبر و شوهر خواهرش جا خوش کرد .

 

 

 

 

حرف های عادی رد و بدل شد … حرف های بیشتر مردانه … . بابا اکبر در مورد اعزام فرهود پرسید … و عمو رضا خاطره ای از دوران خدمت خودش تعریف کرد … .

 

من سرم به خودم گرم بود . گاهی با هستی حرف میزدم گاهی با هانیه … فافا مشغول پذیرایی بود … .

 

سوده … خیره به من !

 

من نادیده اش می گرفتم … انگار وجود نداشت ! …

 

ترنم در بغلم بی قراری می کرد … هانیه دست دراز کرد تا او را بگیرد ‌.

 

– ببخش آیدا جون … خسته ات کرد !

 

تا قبل از اینکه وقت کنم چیزی بگویم … هستی گفت :

 

– چقدر مامان بودن بهت میاد بلوبری ! … زودتر دست به کار شو !

 

به طرفش چشم غره رفتم . می دانستم این حرف را گفته تا حرص سوده را در بیاورد … . با سرتقی لبخند زد به من … و عمه الهام گفت :

 

– انشالله … هر وقت میاری به سلامتی باشه عزیزم !

 

سوده هنوز هم ساکت بود … و نگاهش به من … .

 

حرص زده شدم … سر چرخاندم و و صاف نگاهش کردم . نمی خواستم فکر کند از خیره شدن در چشم هایش می ترسم ! …

 

چقدر شکسته شده بود ! … به اندازه ی ده سال پیرتر از قبل به نظر می رسید ! … گودی زیر پلک هایش توی ذوق میزد … و حالت درهم فشرده ی لب هایش عادی نبود … .

 

 

 

شرایط عضویت در وی آی پی

 

 

بچه ها می دونید که به زودی افزایش قیمت داریم ؟

 

 

 

آن نگاههای تند و تیزش کجا رفته بود ؟ … آن طعنه هایی که مدام بر زبانش جاری بود و اگر زور میزد و جلوی زبانش را می گرفت … جلوی نگاهش را هیچوقت نمی توانست بگیرد ! …

 

ولی این نگاه … این نگاه مسلول و بیمار …

 

و آخر هم او بود که آهی کشید و نگاهش را از چشم های من گرفت . دیگر حتی در جنگ نگاه هم تسلیم میشد ! … همینقدر خسته و بدبخت !

 

نفسی گرفتم … سر چرخاندم سمت بابا اکبر :

 

– بابا … کم کم بریم دیگه ؟ … داره ظهر میشه !

 

بابا اکبر سری به نشانه ی تایید تکان داد … اما تا قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، عمه آشا گفت :

 

– کجا بری آیدا ؟ … ناهار پیش من بمونید ! … اصلاً زنگ بزن شوهرت، از طرف من دعوتش کن اونم بیاد !

 

– ممنون عمه جون … ولی باید بریم …

 

باز پرید وسط حرفم :

 

– چه بایدی ؟! … نمی ذارم برید ! زنگ بزن بهش ! … هانیه تو هم زنگ بزن شوهرت !

 

بابا اکبر دست به زانویش گرفت و از جا برخاست . گفت :

 

– غرض دیدار و احوالپرسی بود خواهر جان … که حاصل شده ! دیگه با اجازه ات من و دخترم رفع زحمت می کنیم !

 

وسط تعارفات یک نواخت دیگران بود که موبایل عمو رضا زنگ خورد … .

 

بی اعتنا راه افتادم تا از اتاق، کیفم را بردارم … که صدای عمو رضا را شنیدم :

 

– اه … شهابه ! … سوده جان ! … شهاب زنگ زده !

 

چیزی در قلبم تکان خورد … .

 

با این حال به خودم اجازه ندادم هیچ واکنشی نشان بدهم . همچنان به راهم ادامه دادم

به این رمان امتیاز بدهید

میانگین امتیاز / 5. شمارش آرا

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

دسته‌ها
اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی