رمان لمس یک بوسه پارت 15

رمان لمس یک بوسه

ثریا خانم راه می‌افتد و من هم پشت‌سرش وقتی راه چاره‌ی دیگری برایم باقی نمانده.

از آزمایشگاه که بیرون می‌زنیم او را می‌بینم که کنار ماشین ایستاده است.

 

با دیدن‌مان مسیر نگاهش را تغییر داده و ابتدا در سمت عقب را باز کرده و بعد آن در سمت جلو را.

 

ثریا خانم که روی صندلی عقب جای گرفت در را می‌بندد و من هم روی صندلی جلو نشسته و او در را می‌بندد.

 

باید باور می‌کردم این حرکتش از روی ادب و دلی بوده یا نه صرفا می‌خواست مقابل ثریا خانم نقش بازی کند؟ به هر حال باز هم مهم نبود رفتار آدمی که زبانش تلخ و گزنده است.

 

از زیر چشم مسیر نگاهش را دنبال می‌کنم، ماشین را دوری زده و خودش هم سوار می‌شود و کمی بعد ماشین را به حرکت درمی‌آورد و همانند آمدنی ماشین را با سرعت بالایی می‌راند.

 

باز هم در ماشین سکوت است و این سکوت برایم حالا آزار دهنده است وقتی صدای ذهنم یک‌دم خاموش نشده و من را وادار می‌کند به تمامِ ابعادِ اتفاقات افتاده در آزمایشگاه فکر کنم و من این را نمی‌خواهم!

 

نمی‌خواهم مرور کنم حرف‌هایی را که جزء زهر بودن خاصیت دیگری نداشتند!

 

نمی‌دانم چه مدت زمان می‌گذرد اما او ماشین را با کمی فاصله از رستورانی پارک می‌کند.

 

ثریا خانم که خودش در را باز می‌کند من هم در را باز کرده و پیاده می‌شوم.

 

می‌دانم اینجا آمدن‌مان بیهوده است وقتی من میلی به غذا ندارم و شاید او خودش گرسنه بود و ناشتا بودن آزارش می‌داد اما من به این ناشتا ماندن‌ها در این چند وقت خو گرفته بودم وقتی فکر و غصه برای خوردن زیاد داشتم!

 

 

در بزرگ رستوران آنقدری بزرگ است که هر سه با هم وارد شویم و همان دم هم من با استشمام بوی غذا دلم زیر و رو شده و حالت تهوعی خودش را مهمان جوارح درونی‌ام کند.

 

دستم را مقابل دهانم گرفته و بزاق جمع شده داخل دهانم را بزحمت فرو می‌خورم.

 

سر که بالا می‌گیرم، نگاهم که به او می‌افتد، نگاه خیره‌اش را به روی خودم می‌بینم.

 

نگاهی که به گمانم عاری از هر احساسی‌ست!

اما اویی که‌ نگاه می‌گیرد منم و دلی که هم‌چنان می‌جوشد!

 

منی که چشمانم را تبعید کرده بودم برای نگاه نکردن اما سنگینی نگاه‌های او گویی با کششی غیر قابل کنترل من را از خود بی‌اختیار می‌کند.

 

بالاخره سر میزی شش نفره‌ی گرد می‌نشینیم. ثریا خانم منوی روی میز را برداشته و نگاهی می‌اندازد.

 

اما من با چشم بدنبال تابلوی سرویس بهداشتی می‌گردم تا هم چسب روی بازویم را کنده و هم آبی به دست و رویم بزنم بلکه حالی را که دگرگون شده التیام ببخشم اما در مسیر نگاهم نمی‌بینم و همین هم کلافه‌ام می‌کند!

 

ثریا خانم با لحنی خشک می‌گوید:

-کمی سوپ برای من کافیه!

 

و بعد منو را سمت من می‌گیرد.

-انتخاب کن عروس!

 

نگاهم برای لحظه‌ای کوتاه به منو و صورت او می‌افتد اما باز هم در کمال تعجب نگاهش را روی خودم می‌بینم.

 

گفته بود از من بیزار است اما هر بار نگاه چرخاندم نگاه خیره‌ی او را روی خودم دیدم!

 

لب به دندان کشیده و منو را نگاهی می‌اندازم.‌ بی‌میل و از روی اجبار انگشتم را روی سوپ گذاشته و نشانی می‌دهم.‌

 

ثریا خانم با اخم نگاهم می‌کند و هیچ نمی‌گوید اما دیگر نمی‌توانم حال بدم را تحمل کنم و هر آن احتمال بالا آوردنم‌ را می‌دهم و کاش عمه می‌آمد و کنارم می‌بود!

 

بسرعت سرپا می‌شوم و میز را دوری می‌زنم.

-کجا می‌ری عروس؟!

صدای ثریا خانم هم نمی‌تواند من را از رفتن منع کند.

 

می‌روم اما صدای او را هم می‌شنوم.

-من می‌رم دنبالش!

 

 

 

 

اهمیتی نمی‌دهم و هم‌چنان با چشم دنبال سرویس می‌گردم. با دیدن مرد گارسون قدم کج می‌کنم تا از او با ایما و اشاره سوال کنم.

 

-سمت چپ.

 

اما صدای او از پشت‌سر زودتر به دادم می‌رسد حداقل حالا و با این احوالم برایم حکم ناجی را دارد.‌

 

بی‌توجه به او به سمت چپ رفته و کمی جلوتر با دیدن تابلوی سرویس با قدم‌هایی که بی‌شباهت به دویدن نبودند مسیر را طی می‌کنم و با رسیدن خودم را به روشویی رسانده و حجم بالا آمده در داخل دهانم را خالی می‌کنم اما فقط بزاق دهانم است که بالا می‌آید.‌

 

معده‌ام کمی می‌سوزد اما اهمیتی نمی‌دهم و چند مشتی آب به صورتم می‌زنم.

 

خنکای آب کمی از التهاب درونم را می‌کاهد و کمی حالِ ناخوشم را التیام می‌بخشد.‌

 

وقتی سر بالا می‌گیرم در کمال تعجب تصویر او را در آینه می‌بینم. پشت‌سرم ایستاده بود با دست‌هایی که به آغوش زده و چهره‌ای که درهم شده بود.

 

وقتی نگاهم را می‌بیند بی‌حرف از پشت‌سرم کنار رفته و در راهرو و مقابل سرویس منتظرم می‌ایستد در حالی که پشتش به من است و پاهایش را به اندازه‌ی عرض شانه‌اش باز کرده و دست‌هایش را هم در جیب‌های شلوارش مشت کرده!

 

نگاه گرفته و دو مشت دیگری آب به صورتم می‌زنم. چسب روی دستم را کنده و در سطل زباله می‌اندازم.

به این رمان امتیاز بدهید

میانگین امتیاز / 5. شمارش آرا

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

دسته‌ها
اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی