📢 نسخه کامل این رمان منتشر شد!

📄 مشاهده و دانلود PDF

خانم توکلی…

دیگر باوانش نبودم، نه؟

دیگر برایش تمام شده بودم، نه؟

 

خانم توکلی…

دو کلمه ی ساده بود و به همان سادگی هم تمام لحظات با هم بودنمان را خط زد.

 

همان جا، میان بوی خاک نم خورده ی مزار مادرم و دست مشت شده ی تمنا از شوک و تعجب، همه چیز در من خاموش شد.

 

لب هایم باز ماندند، بی صدا…

دلم میخواست فریاد بزنم که «عامر، من هنوز باوان توام…» اما تمام کلمات زیر بغض سنگینم دفن شده بودند.

 

نگاهش هم دیگر گرم و با محبت نبود.

سرد شده بود، مانند لحنش…

 

_ عامر…

 

تمنا آرام و زیر لب نامش را صدا زد.

هیچ کداممان توقع این سرما را از عامری که جانش را میداد تا لحظه ای ببیندم، نداشتیم.

 

از من دست کشیده بود و خودم باعثش بودم.

او را شکستم، زیر پا له کردم و شاید حتی کشتم و حالا نوبت خودم بود که با نگاه بی روحش بمیرم.

 

برایش تمام شده بودم و این حداقل برای عامر خوب بود.

دیگر لازم نبود که بابت دوست داشتنم عذاب بکشد.

 

نمیخواستم قصه ای که برای او تمام شده بود را به خاطر خودخواهی ام ادامه دهم.

 

خواستن و داشتن این پایان حق او بود.

حق او بود که دیگر برایم تلاش نکند و من چه کسی بودم که او را از حقش محروم کنم؟

 

قبل از اینکه تمنا فرصتش را پیدا کند تا چیزی بگوید، لبهای خشک شده ام را تکان دادم.

 

_ ممنونم، خیلی زحمت کشیدین.

 

فقط سری تکان داد و با مکثی کوتاه، نگاهش را برگرداند.

نگاه آخرش قلبم را لرزاند.

 

چیزی شبیه به خداحافظی همیشگی درون نگاهش بود.

انگار که این نگاه، آخرین چیزی بود که از او برای من به یادگار میماند.

 

و من همان لحظه فهمیدم که عشق هم میتواند بمیرد…

 

 

 

_ این چی بود؟!

 

تمنا هنوز از بهت درنیامده و نگاه پریشان من به عامری بود که دور و دورتر میشد.

 

آنقدر نگاهش کردم که قامتش محو شد و قلبم زار زد که دلتنگ تمام جزئیات او خواهم شد.

 

_ چیزی که همیشه میخواستیم…

بالاخره تموم شد.

 

تلخندی زدم و دستم روی خاک ها لغزید.

این لمسِ هیچ و پوچ قلبم را آرام نمیکرد.

من آغوش مادرم را میخواستم.

 

درست لحظه ای که بالاخره با خودم روراست شدم و از پیله ی دورم بیرون زدم، عامر به اندازه ی جهان هستی از من دور شد.

 

من اینجا، بیرون از حفاظی که پنج سال تمام دور خودم تنیده بودم، بدون او، دوام می آوردم؟

گمان نکنم…

 

_ میشه یکم تنها باشم؟

 

تمنا سری به نفی تکان داد. دستم را محکم تر از قبل گرفت و غصه دار چانه لرزاند.

 

_ نخیر، نمیذارم تنهایی غصه بخوری…

بریم خونه؟ بقیه حواسشون به همه چی هست، من و تو، دوتایی، مثل قبلا، بریم انقدر حرف بزنیم که خسته شیم، بعدشم بیخیال همه چی از خستگی بیهوش شیم؟

 

حرف زدن کدام درد بی درمانم را درمان میکرد که دلم خوش باشد؟

بیهوش شدن از خستگی چطور؟

 

من همین حالا هم بیش از اندازه خسته بودم، پس چرا دردهایم کمتر نمیشدند؟

 

اینها دیگر جواب نبودند. چاره ی من و این قلب بیچاره تر از خودم فقط مرگ بود.

شاید اگر من هم زیر خاک بودم زندگی راحت تر میشد.

 

روی دستش را نوازش کردم و نگاه عاجزم پر از خواهش بود.

 

_ غصه نمیخورم عشقم، یعنی حتی اگه بخوامم بیشتر از این نمیتونم که بخورم…

برو پیش مهران، یکم با مامانم تنها باشم خودم میام.

 

 

 

راضی که نمیشد اما با اکراه قبول کرد.

او که رفت، سر روی مزار مادرم گذاشتم.

 

دستانم را دو سمت قبر کوچکش پیچاندم و با تصور آغوشش، خودم را رها کردم.

 

_ مامان، رو پیشونی من نوشتن که همه تنهام بذارن؟ تو میدونی؟ بازم تنهاتر میشم مامان؟

 

سالهای اخیر زندگی ام در چشم برهم زدنی از ذهنم گذشتند.

از لحظه ی ورود عماد در زندگی ام تا به امروز…

 

بی انصافی بود اگر همه چیز را گردن سرنوشت می انداختم.

خودم هم در هیچ کدام از بدبختی هایم بی تقصیر نبودم.

 

شاید اگر تصمیماتم کمی عاقلانه تر بودند زندگی ام طور دیگری پیش میرفت.

 

رفتن عامر انگار واقعیت را برایم روشن تر کرد و یکهو ترس به جانم نشست‌.

 

نکند این طفل معصوم درون بطنم را هم مانند آن یکی به کشتن بدهم؟

 

ئاوات چه؟ اگر با تصمیمی اشتباه او را هم از دست میدادم چه؟

 

قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید و هقی زدم. من طاقت رفتن ها را نداشتم.

 

قلبم میخواست به خاطر رفتن عامر بایستد و مگر چقدر جان داشتم که تحملش کنم؟

 

جز زنِ خوابیده زیر این خاک سرد و نمدار کسی را برای التماس کردن نداشتم که دست به دامان همان شدم.

 

_ مامان…مامان توروخدا…

میشه الان که پیش خدایی ازش بخوای بچه هامو ازم نگیره؟

من خیلی میترسم مامان، اگه بقیه هم تنهام بذارن چی؟

مامان توروخدا، تو ازش بخوای قبول میکنه…

دیگه نمیتونم مامان، دیگه هیچی رو نمیتونم…

مامان… دخترت داره دق میکنه مامان…

 

هفت روز به سرعت برق و باد گذشت.

آنقدر سریع که انگار نه انگار اتفاقی افتاده است.

 

همه رفتند و دوباره تنها شدیم.

من ماندم و پدری که به ندرت کلمه ای حرف میزد.

 

حتی ئاوات هم نمیتوانست او را از دنیای تیره و تارش بیرون بکشد و به دنیا دنیا معضلی که داشتم، دل نگرانی برای حال پدرم هم اضافه شد.

 

من آدمِ این اندازه از قوی بودنی که خدا از من توقع داشت نبودم، از پسش برنمی آمدم.

 

چه در منِ بینوا دیده بود که آزمون های سخت الهی اش را فقط سر راه من میگذاشت؟

 

مگر نمیدید که هر بار شکست میخورم؟

چرا دوباره با چیزی سخت تر از قبلی ها امتحانم میکرد؟

 

_ بابا، شامو بکشم؟

 

_ میل ندارم.

 

افسردگی و دل بریدن او از دنیا را کم داشتم که شکر خدا به لیست بلند بالای بدبختی هایم اضافه شد.

 

نیاز داشتم به کسی تکیه کنم، نه اینکه خودم تکیه گاه کسی باشم.

 

آهی کشیدم و کنارش روی مبل نشستم. باید صحبت میکردیم، نمیشد اینطور ادامه داد.

 

درکش میکردم که داغدار است اما همانطور که من به خاطر او و ئاوات و فسقلی درونم سرپا ایستاده بودم، او هم باید به خاطر ما سعی اش را میکرد.

 

مگر کس دیگری را جز هم داشتیم؟

 

_ اینطوری که نمیشه بابا، باید یه چیزی بخوری.

خدایی نکرده تو چیزیت بشه مامان برمیگرده؟

برای منم سخته بابا، ولی باید ادامه بدیم.

مامانم اگه بود همینو ازمون میخواست، اینجوری میکنی روح اونم تو عذابه ها…

پاشو بابا جان، پاشو بریم یه چیزی بخوریم، به خاطر مامان پاشو…

 

 

_ تو چرا نمیری؟!

مگه به خاطر مامانت برنگشتی؟ الان که مرده چرا موندی اینجا؟

چی از جون من میخوای تو دختر؟

دست بچتو بگیر جمع کن برو خونت بذار منم یه نفس راحت بکشم از دستت…

 

از صدای دادش به مبل چسبیده بودم. چون ناگهانی بود و انتظارش را نداشتم بیشتر جا خوردم.

 

نفس در سینه ام حبس شده و با بغض خیره اش بودم. خیره ی چشمان پر از دردش…

 

بالاخره بیشتر از چند کلمه صحبت کرده بود اما به جای اینکه خوشحال باشم، داشتم از غصه اش میمردم.

 

میدانستم هیچ کدام از حرف هایش از ته دل نیست. مرگ مادرم او را در هم شکسته بود.

 

ناراحتی ام هم نه به خاطر حرف هایش، فقط به خاطر حال خرابش بود که کاری از دستم برنمی آمد.

 

_ خونه ی من اینجاست بابا، کجا برم؟

 

_ هر قبرستونی که تا الان بودی، ماشالله جا زیاده برات!

برو تا خودم ننداختمت بیرون…

 

مشتش را روی مبل کوبید و کمی به سمتم متمایل شد که بی اختیار دستم را حائل شکمم کردم.

 

_ نکن بابا، نکن توروخدا…

 

ترسیده خودم را عقب کشیدم که از روی مبل به زمین افتادم و او نگاه سرخ و نمدارش را از من گرفت.

 

میترسیدم…

از رفتن های دوباره ی عزیزانم میترسیدم.

 

_ دلم میخواد پیشت باشم، اینجوری نکن بابا…

 

نه، فایده ای نداشت. دیوانه شده بود انگار…

چند باری توی صورت خودش کوبید و نفسم را بند آورد.

 

_ ب… بابا…

 

 

ایستاده و با همان شانه های افتاده و کمر خمیده اش بلوایی به پا کرد.

 

از دیدن خودزنی اش داشتم قالب تهی میکردم و پدرم انگار داشت خودش را میزد که به من آسیبی نرساند.

 

_ گورتو از خونم گم کن، حرف حالیت نمیشه خیره سر؟!

 

شاید نیاز به تنهایی داشت و من با بودنم آزارش میدادم.

شاید میخواست با خانه ای که هنوز نشانه هایی از مادرم داشت خلوت کند.

 

نمیدانم…

دلیلش هر چه بود داشت او را به یک فروپاشی روانی بزرگ میرساند.

 

از اینکه تنهایش بگذارم هم وحشت داشتم، ممکن بود بلایی سر خودش بیاورد.

اما از کنارش ماندن بیشتر میترسیدم.

 

پدرم هر لحظه بیشتر داشت شبیه گذشته ها میشد و من دیگر عامری نداشتم که اگر زیر دستانش بودم، نجاتم دهد.

 

خودم باید مراقب خودم میبودم.

پدرم را دوست داشتم اما این جنین چند ماهه بیشتر به من نیاز داشت تا پدرم…

 

محتاطانه بلند شدم و دستانم را مقابلش روی هوا گرفتم.

اشک هایم بی اختیار میچکیدند و جیغم زیادی گوش خراش بود.

 

_ باشه بابا میرم، به خدا میرم، تو آروم باش.

بابا… بابا نزن… نکن با خودت این کارو…

میرم به خدا، مگه همینو نمیخوای؟ میرم تو فقط آروم باش…

 

صدای گریه ی ترسیده ی ئاوات را هم میشنیدم و دلم برایش کباب بود اما اول باید این مرد شکسته ی روبه رویم را آرام میکردم.

 

بعد از خواهش و التماس هایم دست از کوبیدن به سر و صورتش برداشت و نفس زنان به در خانه اشاره زد.

 

_ بـــرو… برو بیـــرون…

به این رمان امتیاز بدهید

میانگین امتیاز / 5. شمارش آرا

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

دسته‌ها
اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی