-نمیخوام تا اومدنت صبر کنم شاهپور. زبون آدمیزاد حالیت میشه یا نه؟
-بابا نزدیکم ؛ یه دو دقیقه دندون رو جیگر بذار. خانم حاتمی هم همرامه!
این یعنی اگر فحشش نمیدهد دلیلش حضور عزیز در کنار شاهپور است و به جایش ، شیرزاد فحش رکیکی زیر لب نثار رفیقش کرد.
صدای بوق اشغال تماس باعث شد با صبری سر آمده و سری داغ، دوباره شمارهاش را بگیرد.
شاهپور هم نامردی نکرده و بلافاصله وصل کرد:
-ببین یه کاری میکنی بزنم تو در و دیوار یا نه؟!
-شاهپور یا میگی چه خبر شده ، یا قید همه چیو میزنم، این در وامونده رو میشکنمممم!
-آقا نبود… به پیر به پیغمبر دیار اونجا نبود؛ ولمون میکنی یا نه؟
گیرندههای شنوایی گوشهایش صدای شاهپور را تحلیل کردند.
نبود؟
یعنی چه که آنجا نبود؟
پلکش تکانتکان میخورد که شاهپور آرامتر از لحظهای قبل لب زد:
-مارال گفت دو روزه دختره غیبش زده…
تیک عصبی گرفته بود ابروی چپش.
نفسهایش؟
هیچ اطلاعی از دم و بازدمش نداشت.
و میان واگویههای مضطرب عزیز که کم و بیش به گوشش میرسید، صدای باز شدن درب ماشین و حتی نفسنفس شاهپور شنیده شد.
شاید هردویشان پیاده میشدند.
-ی… یعنی چی غیبش زده؟
-یعنی چی به نظرت؟ دختره رفته… از خونهی جهانبخش فرار کرده!
اکنون میبایست چه حسی داشته باشد؟
عصبانیت؟
نگرانی؟
دلهره؟
یا… یا اینکه میبایست خوشحال باشد؟
-چ… چرا فرار… کرده؟
کمکم ذهنش ندای خطر میداد.
و شاهپور بود که روبه عزیز تعارف زد:
-شما بفرمایید… ببخشید… شیرزاد قطع کن رسیدم!
لنگانلنگان به طرف پنجره رفت.
از بالای ایوان میتوانست ورود عزیز و شاهپور را ببیند.
استقبال ننه از آنها…
حتی از همانجا میتوانست صورت سرخ از گریهی مادرش را تشخیص دهد و این ضربان قلبش را کم میکرد.
اتفاقی که نیفتاده بود؟
تنش آهستهآهسته سرد میشد که صدای چرخش کلید در ، بدن کرخت و سردش را به آن سمت کشاند.
شاهپور بود که با یک نگاه به عقب ،آهسته پچ زد:
-دهنمو سرویس کردی دی*وث… آ… بگیر این کیلید! ببینم با این ک* خر گچ گرفته تو ماتحت کی فرو میکنی!
-ک… کجا رفته؟
به این رمان امتیاز بدهید
میانگین امتیاز / 5. شمارش آرا
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.












