رمان بگذار اندکی برایت بمیرم پارت 258

رمان بگذار اندکی برایت بمیرم

سایه لبش را گاز گرفت.

سخت بود اما باید زندگی می کردند.

-دست و دلم به هیچ کاری نمیره…!

 

 

عماد دستش را گرفت و فشرد.

-قربونت برم زندگی من امیدوار باش که خدا فقط داره امتحانمون کنه…!!!

 

 

سایه هق زد.

-ولی امتحان سختیه…!!!

 

 

عماد لبخند تلخی زد.

-بعضی وقتا زندگی همینقدر بی رحم میشه فدای چشمات بشم… پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن و بیا واست خوراکی خریدم که بخوری…!!!

 

 

سایه نگاهش ناخودآگاه سمت خوراکی ها رفت و با دیدن پاستیل خندید…

-رستا عاشق این پاستیلای صورتی بود مخصوصا امیریل رو مجبور می کرد براش بخره اون بدبختم همیشه براش می خرید تا خاطر دلبرشون مکدر نشه…!!!

 

 

عماد دل به دلش داد.

-براش می خرید چون بعدش حوصله منت کشی رو نداشت… مگه نمی دیدی نیم وجب آدم چه به روز اون امیر بداخلاق می آورد…!

 

 

سایه بالاخره خندید…

-تقصیر خود امیر بود که لوسش کرده بود،  رستام سوءاستفاده می کرد..

 

عماد سری تکان داد.

-امیر نازش رو می خرید تا برای مرد دیگه ناز نیاد…!!!

 

 

سایه حرفش را قبول داشت و عمده اخلاق های بد رستا به خاطر محبت و توجه های زیاد امیریل بود…

 

سایه حرفش را تایید کرد.

-رستا هم همیشه به دنبال جلب اعتماد امیر بود… بدون تایید اون قدم از قدم برنمی داشت…!

 

 

عماد نفسی کشید.

-نمی خوای بری خونه…؟!

 

 

سایه لب زیر دندان برد.

-تحمل خونه بدون رستا برام سخته…!!!

 

 

عماد نگران سایه بود.

-در حد یه استراحت کوتاه و دوش گرفتن… بهت قول میدم بعدش خودم بیارمت…!

 

 

سایه دو دل نگاهش کرد اما حق با عماد بود…

حداقل می رفت حمام می کرد و بر می گشت…

 

***

 

فرشته برای به هوش آمدن رستا، سفره حضرت ابوالفضل انداخته بود و تقریبا در و همسایه، دوست و آشنا را هم دعوت کرده بود که این بین حلیمه و دخترش هم آمده بودند و خیلی عادی داخل مجلس نشسته بودند…

 

 

حلیمه حتی به ظاهر هم خودش را ناراحت نشان نداد و با لبخند حرف میزد و همین حرکت خون به دل فرشته و بقیه می کرد البته که ستاره و سایه نبودند وگرنه خدا می دانست چه قشقرقی برپا می شد…

 

 

آخرهای مجلس بود و تقریبا همه داشتند می رفتند که فرشته بدون اینکه بخواهد حرف های حلیمه را شنید و فشارش بالا رفت به طوریکه خون توی صورتش هجوم برد…

 

-خدا جای حق نشسته… دختری که حیا نداره و اون طوری برای یه مرد دلبری می کنه و خودش رو به نمایش میزاره معلومه که مورد غضب خدا قرار می گیره و آخرش هم میشه اینی که می بینی…!!!

به این رمان امتیاز بدهید

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 56

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

دسته‌ها
اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
سیده فريبا خالقی
4 ساعت قبل

انشاالله همون خدا جواب این همه خبیثیو میده