📢 نسخه کامل این رمان منتشر شد!

📄 مشاهده و دانلود PDF

شیرزاد تلخ خندید. درد گلویش لحظه‌به‌لحظه کشنده‌تر می‌شد.

داغ گذاشته بودند روی دلش.

دیگر مرحمتی برایشان نداشت.

 

 

– زخمی که زدید حالا حالا‌ها درمون نمی‌شه فخرالسادات خاتون!

 

فخری با ناتوانی سر کج کرد و شیرزاد با چشمان سرخش ادامه داد:

 

-شنیدم اون شب بعد رفتن من اون مهمونی هم خراب شد. ببین… دختره هنوزم ور دل نور چشمی‌ته. تو هم وقتشه دل بکنی از اون خونه کلنگی و برگردی سر زندگیت!

 

-دیار به من گفت…

 

-شایدم تا چند روز دیگه عروسی داشته باشید. هوم؟

 

 

-بعد از اینکه از زشک برگشتین همه چیرو به من گفت. من ترسیدم… فقط خواستم اون اوضاع داغون رو‌ یه سر و سامونی بدم بعد…

 

-چی؟

 

درست شنیده بود؟

گفت دیار؟

 

-یادته بهم گفتی بیا برو دنبالش برش گردون؟ رفتم خونه‌ی دوستش میترا. اونجا بهم همه چی رو گفت. حالم بد شده بود. دنیا روی سرم آوار شده بود. دیار گفت چطور زندگی بچه‌م‌و با دستای خودم خراب کردم. گفت که تو بی‌گناه بودی. همه‌ش ترسیدم به روی خودم بیارم و جهان فکرای بدتری به سرش بزنه. ترسیدم با اون دختره رها یه کارایی بکنن که دیگه هیچ وقت قابل جبران نباشه!

 

 

شیرزاد هنوز گیر یک اسم بود.

گیر نام دیار.

اما لب‌هایش بودند که به خنده‌ای تلخ و ناباور باز می‌شدند:

 

 

-حتی از روز اول خبر داشتی اون حرومزاده قبلاً با ر‌ها بوده. می‌دونستی و به خاطر عزیز دردونه‌ت حتی حاضر بودی سرپوش بذاری روش. حاضر بودی من با اون زن برم زیر‌ یه سقف، اما لب به حقیقت باز نکنی!

 

فخری سر تکان داد و هردو دست شیرزاد را محکم گرفت:

 

-نه… به کلام‌الله قسم که اگر سکوت کردم فقط به خاطر این بوده که رابطه‌ی شکراب‌تون از این شکراب‌تر نشه. می‌خواستم درگیری بین‌تون پیش نیاد!

 

 

-اگر تا آخر عمرم سرم به سنگ نمی‌خورد چی؟اگر بعد چند سال ، اونم وقتی از اون زن بچه‌دار شده بودم می‌فهمیدم چیییی؟

 

-من با دو تا چشمام دیدم چطوری به دیار زل می‌زنی. مگر ندیدی چقدر به این در و اون در زدم که اون دختر رو ببینی؟

 

 

باز هم دیار…

باز هم او…

این درد چه از جان شیرزاد می‌خواست؟

 

 

-کدوم دختررر؟ همونی که می‌گی کل حقیقت رو بهت گفته و هنوزم تو اون خراب شده مونده؟

 

 

ننه بیرون رفته بود از اتاق.

زن پیر با وجود اینکه نگران حال یک مادر رنج کشیده بود باز هم صلاح نمی‌دید میان بحث‌های خانوادگی آن‌ها باشد.

 

 

-د بگو دیگه… می‌خواستی اون دختر رو زنم کنی؟ کو؟ کجاست الان؟ خونه‌ی همون پفیوز… چهار تا تیره و تخته دید… دو ست جواهرات به چشمش خورد… چند رگال لباس گرون‌قیمت تو چشمش رفت و اونم تو همون خونه‌ای که تو من‌و بهش فروختی موند! می‌دونه اون بی‌شرف برای نگه داشتنش عضو اهدایی تو رو بهونه کرده و موند. می‌دونست عضو اهدایی تو مشتش بوده و از اون مایه گذاشته…بهش گفتم…هزار بار گفتم…اما بازم موندددد…

 

 

گوش‌های فخری کم‌کم سوت می‌کشیدند.

رنگ از رخش می‌پرید.

شیرزاد از کدام عضو اهدایی می‌گفت؟

 

به این رمان امتیاز بدهید

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 71

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

دسته‌ها
اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی