رمان تارگت پارت 187 - رمان دونی

 

توی لابی نشستم و با گوشیم یه اسنپ گرفتم.. ولی چون این خیابون یه طرفه بود.. زنگ زد و گفت که نتونسته بیاد داخل و سر خیابون وایستاده.
منم سریع بلند شدم برم تا سر خیابون که همون موقع گوشیم زنگ خورد.. دیدن اسم میران کافی بود تا این آرامش کوتاه مقطعی.. بعدِ حرف زدن با آفرین از بین بره و همه تنم به رعشه بیفته.
حتی یه دونه از پیامایی که فرستاده بود هم نخوندم و همه رو با چشمای بسته پاک کردم.. حالا راه به راه زنگ می زد تا چی و بهم بفهمونه؟!
مطمئناً توی شرایطی نبودم که بتونم حتی یه کلمه از حرفای مسخره اش و بشنوم.. واسه همین رد تماس کردم و زدم از هتل بیرون.
اما همون لحظه با دیدن میران که رو به روی هتل کنار ماشینش دست به سینه وایستاده بود و با خونسردی داشت بهم نگاه می کرد.. هینی کشیدم و یه قدم بیرون رفته رو ناخودآگاه به عقب برداشتم!
ولی اون تو همون حالت.. محکم و استوار سرجاش وایستاده بود و نگاهش و ازم نمی گرفت. نگاهی که دیگه هیچ شباهتی به میران من نداشت! هه.. میرانِ من! چه واژه سخیف و احمقانه ای!
نفهمیدم چرا.. شاید چون اون لحظه تنها حس غالبی که نسبت به این آدم داشتم.. حتی بیشتر از نفرت.. ترس بود که یهو تصمیم گرفتم به فرار و با وجود ضعفی که به محض دیدنش کل وجودم و پر کرد.. از همه سرعت و توانم استفاده کردم واسه دوییدن و دور شدن از این آدم.
نمی خواستم برگردم تو هتل.. اون تو دیگه همه می دونستن این آدم دوست پسر منه و رو حساب دوست بودن با رئیس هتل هرکاری می تونست انجام بده و فرار کردن من از دستش.. هیچ توجیهی برای هیچ کدوم از کارکنای اونجا نداشت.
به هیچ وجه دلم نمی خواست پای این رابطه به قهقرا کشیده شده.. بازم به محل کارم باز بشه و اونجا هم بشه دستمایه میران برای آبرو ریزیم.
همونطور که با سرعت به سمت خیابون اصلی می دوییدم.. سرم و برگردوندم و نگاهش کردم. یه لحظه وقتی دیدم همونجا وایستاده و فقط داره دور شدنم و نگاه می کنه ماتم برد.
ولی وقتی بدون عجله و با آرامش.. راه افتاد که سوار ماشینش بشه.. یه نفس گرفتم و دوباره دوییدم..
یه صدایی می گفت آخه تا کی؟ شاید این مکث میران هم همین معنی رو می داد و می خواست بهم بفهمونه که بر فرض الآن در رفتی.. مگه تا ابد می تونی از من و تهدیدام فرار کنی؟
ولی اون لحظه مغزم دستور بهتری نمی داد و منم تنها چیزی که به ذهنم رسید و عملی کردم.

به خیابون اصلی که رسیدم یه لحظه یاد ماشینی که از اسنپ گرفتم افتادم.. ولی حتی یادم نبود مدل و رنگ ماشین یا شماره پلاکش و نگاه کنم و الآنم دیگه وقتی برای چک کردن گوشیم یا حتی وایستادن تو این مسیر مزخرف که تاکسی خور نبود.. نداشتم.
برای همین بازم تنها گزینه پیش روم دوییدن بود.. با اینکه نفسام دیگه یاری نمی کرد و هر لحظه ممکن بود قلبم یهو ایست کنه ولی.. انقدر درمونده بودم که این فرار و تنها حق خودم می دونستم!
اما دیگه نتونستم.. نفس کم آوردم و کنار خیابون.. بی اهمیت به آدمایی که از کنارم رد می شدن و با تعجب بهم نگاه می کردن.. با تکیه به یه درخت وایستادم و چند تا نفس عمیق کشیدم.
راه زیادی نیومده بودم.. ولی خدا خدا می کردم گمم کرده باشه.. یا حداقل با این فرار فهمیده باشه چقدر وحشت دارم از نزدیک شدن بهش و یه امشب و راحتم بذاره.
ولی خیالای توی سرم.. زیادی احمقانه و ابتدایی بود.. چون قبل از اینکه دوباره تصمیم به حرکت بگیرم.. حین نفس نفس زدنم سرم و یه لحظه چرخوندم سمت خیابون و چشمم به میرانی افتاد که ماشینش و درست چسبیده به من کنار جدول نگه داشته بود و از شیشه پایین با دستی که روی فرمون ماشینش ضرب گرفته بود.. منتظر و خونسرد خیره ام بود که ببینه سوار می شم یا این بازی مسخره رو قراره ادامه بدم.
نگاهش انقدر محکم و قاطع بود که بفهمم بیخودی دارم سگ دو می زنم و هیچ راهی برای خلاصی از این آدم نیست.. آدمی که داشت پا به پای من می اومد تا همه تلاشم و بکنم و تهش.. همین و بهم ثابت کنه.
ولی دیگه حتی فکر قرار گرفتن باهاش.. تو این ماشینی که همیشه برام باعث آرامش بود.. مو به تنم راست می کرد که بی اهمیت به عواقب کارم دوباره دوییدم..
یه لحظه خواستم برم اون سمت خیابون و تا وقتی میران یه دور برگردون پیدا کنه و بخواد دور بزنه یه ماشین بگیرم و برم.
ولی اصلاً احتیاجی به دور برگردون نبود.. می تونست همون لحظه پیاده شه و بیاد طرفم و تا یکی تصمیم بگیره نگه داره و من و سوار ماشینش کنه.. بهم برسه. پس راه عاقلانه ای نبود.
تو اون وضعیت و حین دوییدن.. چشمم فقط یه لحظه به تابلوی ورود ممنوع سر یکی از کوچه ها افتاد که یعنی هیچ ماشینی نمی تونست از این سمت وارد کوچه بشه.
از خدا خواسته با نوری که تو قلبم روشن شد.. دوییدم تو همون کوچه.. ولی انقدر دراز بود که ترسیدم تا به خیابون اصلی برسم میران دور بزنه و از اون سمت کوچه غافلگیرم کنه.

واسه همین پیچیدم تو کوچه پس کوچه ها که مثلاً میانبر بزنم ولی.. هنوز وسطای همون اولین کوچه بودم که با دیدن تجمعی که یه عده وسط کوچه تشکیل داده بودن و یه جورایی راه و بسته بودن.. قدم هام از حرکت وایستاد.
هنوز زود بود برای ناامیدی.. می تونستم برم تو دلشون و از لا به لاشون یه راهی برای خروج پیدا کنم.. اینجوری حتی احتمال پیدا نشدنم توسط میران بیشتر هم بود.
ولی یه کم که جلوتر رفتم یه پسر جوون نزدیک شد و گفت:
– خانوم تشریف ببرید لطفاً! اینجا فیلمبرداریه.. باید سکوت باشه.. لطفاً اگه امضا می خواید.. نیم ساعت دیگه تشریف بیارید.
نگاه پر از انزجارم و به صورتش دوختم.. دغدغه من چی بود و این داشت درباره چی حرف می زد؟
– امضا چه کوفتیه؟ من خونه ام اونجاست! باید رد شم!
– لطف کنید از اون سمت کوچه برید.. قبلاً با اهالی این کوچه صحبت شده و همه رضایت دادن!
دیگه نمی شد بیشتر از این اینجا موند و با کل کل وقت و تلف کرد.. یارو هم انگار فهمیده بود دروغ می گم و محال بود با اصرار بیشترم راضی بشه.
واسه همین با سری که پایین گرفته بودم قدم هام و به سمت سرکوچه تند کردم.. تا راهم و به سمت اون خیابون کوفتی.. از کوچه بعدی باز کنم.
یه دستم و گذاشتم رو قفسه سینه ام که به شکل نگران کننده ای داشت بالا و پایین می شد و حین گرفتن دم عمیق از هوا برای نجات دادن ریه های شوکه شده ام.. سرم و بلند کردم که همونجا با دیدن میران همه خونه ها و ساختمون های اون کوچه.. روی سرم آوار شد!
چرا فکر می کردم میران تو راه اثبات برتری و قدرت خودش به من.. قراره به قوانین راهنمایی و رانندگی احترام بذاره و وارد کوچه ورود ممنوع نشه؟ این آدم هرکاری ازش برمی اومد.. هرکاری!
ماشینش و مثل یه سد محکم تو عرض باریک کوچه نگه داشته بود و خودشم داشت با همون خونسردی مزخرف و دستایی که توی جیب شلوارش فرو کرده بود نزدیک می شد.
مثل یه شبه وحشتناک که با هر قدم نزدیک تر شدنش.. اکسیژن بیشتری از هوای دور و بر من و کم می کرد و من و به بیشتر به معرض خفگی می رسوند!
سریع یه نیم چرخ به عقب زدم.. از اون گروه فیلمبرداری که حالا ازشون دور شده بودم و با دقت مشغول کارشون بودن.. بعید می دونستم کسی تمایل داشته باشه به من کمک کنه..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.5 / 5. شمارش آرا 6

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان

رمان های pdf کامل
رمان ماهرخ
دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام

  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…! مرد نفس سنگینش را بیرون داد.. گفتنش کمی سخت بود

جهت دانلود کلیک کنید
دانلود رمان بازی های روزگار به صورت pdf کامل از دینا عمر

          خلاصه رمان:   زندگی پستی و بلندی های زیادی دارد گاهی انسان ها چنان به عمق چاه پرتاب می شوند که فکر میکنن با تمام تاریکی و دلتنگی همانجا میمانند ولی نمیدانند که روزی خداوند نوری را به عمق این چاه میتاباند چنان نور زیبا که بر عالوه سیاه چال ،دلت را هم نورانی میکند.

جهت دانلود کلیک کنید
دانلود رمان سکوت تلخ pdf از الناز داد خواه

    خلاصه رمان :         نیکا دختری که تو یه شب سرد پاییزی دم در خونشون با بدترین صحنه عمرش مواجه میشه جسد خونین خواهرش رو مقابل خودش میبینه و زندگیش عوض میشه و تصمیم میگیره انتقام خواهرشو بگیره.این قصه قصه یه دختره دختری که وجودش پر از اتشه پر از اتش انتقام دختری که میخواد

جهت دانلود کلیک کنید
دانلود رمان شهر بی شهرزاد

    خلاصه رمان:         یه دختر هفده‌ساله‌ بودم که یتیم شدم، به مردی پناه آوردم که پدرم همیشه از مردونگیش حرف میزد. عاشقش‌شدم ، اما اون فکر کرد بهش خیانت کردم و رفتارهاش کلا تغییر کرد و شروع به آزار دادنم کرد حالا من باردار بودم و… به این رمان امتیاز بدهید روی یک ستاره کلیک

جهت دانلود کلیک کنید
دانلود رمان طلا pdf از خاطره خزایی

  خلاصه رمان:       طلا دکتر معروف و پولداری که دلش گیر لات محل پایین شهری میشه… مردی با غیرت و پهلوون که حساسیتش زبون زد همه اس و سرکشی های طلا…     به این رمان امتیاز بدهید روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید! ارسال رتبه میانگین امتیاز 1 / 5. شمارش آرا

جهت دانلود کلیک کنید
دانلود رمان قرار ما پشت شالیزار
دانلود رمان قرار ما پشت شالیزار به صورت pdf کامل از فرناز نخعی

    خلاصه رمان قرار ما پشت شالیزار :   تابان دخت با ناپدید شدن مادر و نامزدش متوجه میشه نامزدش بصورت غیابی طلاقش داده و در این بین عموش و برادر بزرگترش که قیم اون هستند تابان را مجبور به ازدواج با بهادر پسر عموش میکنند چند روز قبل از ازدواج تابان با پیدا کردن نامه ای رمزالود از

جهت دانلود کلیک کنید
اشتراک در
اطلاع از
guest
15 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
حدیث گودرزی
حدیث گودرزی
2 سال قبل

میتونست بره تواسنپ ولی کلا راه به جایی نداره میران گیرش میاره و دوباره تحقیر تحدید رو شروع میکنه دو روز دیگه هم حامله میشه با کلی استرس

بی نام
بی نام
2 سال قبل

اوووففففف چقد طولش داد الکی چه توصیف طولانی الکی

خالی باشه بهتره
خالی باشه بهتره
2 سال قبل

خیلی کشکی شده همش درین داره با خودش زر میزنه هیچ اتفاقی عم نمی افته

.....
.....
2 سال قبل

اهههه ب طرز احمقانه ای خیلی دلم میخواس تصادف کنه

.😂.
.😂.
2 سال قبل
پاسخ به  .....

منم
هی میگفت خیابون اصلی میگفتم الان تصادف میکنه خداروشکر😂

Tamana
Tamana
2 سال قبل

😶🙄مسخره بود این پارت

Maedeh
2 سال قبل

مگه میشه😐یارو زنگ نزده؟استغفرلله😐حالا من یه بار دیر کردم یارو پاچه میگرفت😐

Sad
Sad
2 سال قبل
پاسخ به  Maedeh

آره واقعا

امیرعلی(جدید🙄)
امیرعلی(جدید🙄)
2 سال قبل

این اسگول بازیا چیه دیگ

علوی
علوی
2 سال قبل

خیلیی خره!!!
خوب جانور سوار اسنپ می‌شدی و خلاص.
این موش و گربه بازی چیه دیگه

mehr58
mehr58
2 سال قبل

وای چه دلشوره ای دارم ازحس درین

🍭GHAZAL💙
🍭GHAZAL💙
2 سال قبل
پاسخ به  mehr58

اره منم دارم خودمو به جاش میزارم موقع خوندن واقعا ترسناکه🤕

Zahra...
Zahra...
2 سال قبل

ای خدااااااا خودت ظهور کن میرانو جم کن به حق علی…….. تف به ذاتت میران

ارزو
ارزو
2 سال قبل
پاسخ به  Zahra...

واقعا تف به ذاتش
ایشالله تهش که میران به چیز خوردن افتاد درین نبخشتش

ثنا
ثنا
2 سال قبل
پاسخ به  ارزو

اره

دسته‌ها
15
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x