با شنیدن اسم باغ مردمکهاش لرزید
زیر لب تشکر کرد
_ من و بچهها بیرون دم اتاقیم
اگه چیزی لازم داشتید کافیه فقط صدامون بزنید
با رفتن صابری بالاخره تنها شدیم
توی یه سکوت ناجور روی صندلی و کنار تخت نشستم
با گذاشتن آرنجهام روی پاهام یکم خم شدم و سرمو پایین انداختم
نگامو به انگشتای قفل شدهم دوختم
نمیدونستم از کجا شروع کنم و چطور معذرت خواهی کنم
کلمات برای جبران همچین اتفاقی خیلی سطحی و بی ارزشن
فقط میتونم خدارو شکر کنم که اتفاق غیر قابل برگشتی نیفتاد
_ تقصیرتو نبود
با شنیدن صداش سرمو بلند کردم
دوباره گفت:
_ خودم خواستم که بیام
سرمو محکم تکون دادم
_ اشتباه من بود، از اول هم نباید تورو قاطی میکردم.
دماغم حسابی ترش و گلوم دردناک بود
تو ذهنم به خودم تلنگر زدم که اشکم نریزه
مرد که گریه نمیکنه…
_ سر قضیهی آریا زیادی به خودم مغرور شدم
فکر میکردم میتونم بی دردسر حلش کنم و اعتبار بگیرم
اینکه از کی قرار بود این اعتبارو بگیرم راز سربه مهره توی دلم
چیزی که نه جسارت و نه لیاقتشو ندارم
_ به خاطر آریا نبود
گیج از افکارم و حرف اون سرمو بلند کردم
_ چی؟
تند تند و پشت هم گفت:
_ اومدنم اونجا و پیاده شدنم از ماشین فقط به خاطر آریا نبود پس خودتو مقصر ندون
تو یه لحظه اخمهام درهم شد
ربط دادن محنا به اون مکان و آدماش به دور ازمسائل مربوط به آریا برام غیر ممکنه
یه لحظه جدی شک کردم که داره این حرفارو برای کم کردن ناراحتیم سر هم میکنه
اما این حتی از دلیلی که من واسه عدم ارتباطشون با هامین آوردم هم مسخره تره
قبل از اینکه من چیزی بگم خودش با ناراحتی گفت:
_ لطفا نپرس چرا…
با دیدن حالت آشفته و نگرانش، با وجود سوالاتی که توی ذهنم بود سکوت کردم و هیچی نگفتم
اما این موضوع ذهنمو حسابی درگیر خودش گرده بود
محتملترین دلیلش میتونه حضور شخص دیگه ای جز آریا که محنا باهاش آشنایی داره توی اون مهمونی باشه
اما کی؟!
به صورت خسته و پلکهای نیمه بستهش نگاه کردم و کل کنجکاوی و نگرانیمو توی دلم نگه داشتم.
شاید بهتر باشه با هامین حرف بزنم
یعنی بعد از اتفاقاتی که افتاد حتماً باید حرف بزنم…
دیگه جراتشو ندارم چیزیو ازش مخفی کنم
با دیدن خوابیدن محنا بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم
اول باید از حال هامین خبر دار شم و قبل از اینکه از حرفایی که بین من و محنا رد و بدل شده چیزی بهش بگم یکم فکر کنم
نمیخوام فکر کنه میخوام برای خودم بهونه بیارم یا گناه خودمو بشورم
اینکه من محنارو اونجا بردم حقیقته
و اینکه تنهاش گذاشتم هم یه حقیقت دیگه
همین دوتا برای گناهکار بودنم کافیه
صابریو دم اتاق و تکیه داده به دیوار با یه سیگار خاموش گوشهی لبش پیدا کردم.
ناخودآگاه اخم کرد
_ سیگار توی بیمارستان ممنوعه
بدون نگاه کردن بهم گوشهی لبشو بلند کرد
_ هفت ساله ترک کردم
سیگارو توی پاکت برگردوند و توی جیبش گذاشت
_ از روی عادته.
سرشو یکم برای دیدنم بلند کرد
_ خانم چطوره؟
_ خوابیده.
نزدیکتر شدم
_ از هامین خبری داری؟ دوباره تلفنشو جواب نمیده
نگاهشو یکم بالا کشید
_ مگه با دکترش در ارتباط نیستی؟
دکتر شکور؟
آخرین بار دیشب قبل از رفتن دنبال آریا حرف زدیم
به این رمان امتیاز بدهید
میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 109
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.











