سرشو بیحوصله تکون داد
_ این روزا اکثر تایمو یا بیهوشه یا گیج
واسه اینکه بدنشو واسه عمل آماده کنن دارن چندتا داروی جدید روش امتحان میکنن
ابروهام از اطلاعات تکمیل این بادیگار بالا پرید
یکم زیادی از جزئیات خبر نداره؟
_ از کجا اینقدر دقیق میدونی؟
_ چندتا از آدمامون ۲۴ ساعته اطراف هامین خانن.
خوب این همه چیزو توضیح میده
سوال اصلی که توی ذهنم بودو پرسیدم:
_ دیشب توی اون مهمونی به جز آریا آدم دیگهای که با محنا آشنایی داشته باشه رو ندیدی؟
_ یه نفر دیگه؟ منظورت چیه؟
بعد از یکم تردید حرفهای محنارو براش تکرار کردم
سرشو تکون داد:
_ فهمیدم؛ یکم پرسوجو میکنم
_ انگار خیلی ارتباطات داری نه؟
نیشخند زد:
_ به اندازهی شما نخبهها نیست اما منم چند نفریو میشناسم
چشمهام به خاطر لحن سنگین و تیکهوارش ریز شد
_ تو با من مشکلی داری؟
_ مشکل؟ اگه اینکه دلم میخواست برخلاف دستور هامین خان استخوناتو بشکونم مشکل حساب میشه پس آره.
مقابل میلم برای فشار دادن لبهام روی هم مقاومت کردم و صورتمو بیحالت نگهداشتم.
_ به خاطر دیشب عصبانی؟
معلومه دیدن محنا توی این وضع ناراحتیشو بیشتر کرده
وگرنه تا قبل رفتنمون توی اتاق حداقل میتونست خودشو کنترل کنه
_ فقط عصبانیت؟ میدونی اگه دیشب فقط چند دقیقه دیرتر میرسیدیم چی میشد؟
با فکرش چشمهامو محکم روی هم فشار دادم
حالت صورتی که این همه برای ثابت نگهداشتنش زحمت کشیدم تو یه لحظه شکسته شد
یه قدم بهم نزدیک شد
_ قبلاً وقتی گذشتهتو فهمیدم فکر میکردم تو هم مثل منی
با شنیدن این حرف پلکم پرید
_ دربارهی من تحقیق کردی؟
_ نه فقط تو، گذشتهی هرکی که اطراف هامینخانِ…
یه لحظه مات شدم
اینجور نیست که هامین جزو مافیایی چیزی باشه که نیاز به این همه مراقبت از طرف یه بادیگارد داشته باشه
نهایتش چندتا دشمن تجاری و خانوادگی…
ذهنم به تحقیقش و شخم زدن گذشتهم برگشت
_ فکر نمیکنی یکم زیاده روی کردی؟
_ وظیفهی من اینه هامین خان و اطرافیانشو از هر متغیر خطرناکی حفظ کنم
و اتفاقا قبل از اینکه گند بزنی بهش کارمو درست انجام میدادم
برای حفظ خونسردیم نفس عمیقی کشیدم
تمرکزموروی حرف دیگهش گذاشتم
_ منظورت از شبیه هم بودن چیه؟
نگاه عجیبش باعث شد از پرسیدن سوالم پشیمون شم
_ معلوم نیست؟
با دستش به دوتامون اشاره کرد
_ دونفری که صفر تا صد زندگیشونو با لطف و محبت هامین خان و خانواده افروز ساختن
توی چشمهام زل زد
_ فکر میکردم تو هم مثل من قدردان این محبتی اما انگار اعتماد به نفس کاذب جلوی چشماتو پوشونده
اینقدر که باعث شدی اون دختر الان توی اون وضع و با روحیه داغون روی اون تخت دراز بکشه
با انگشت روی سینهم زد:
_ مهم نیست دلیل اونجا بودن خانم چی بوده، چه آریا و چه هر خر دیگهای
تو حق نداشتی اینقدر احمقانه اونو با خودت همراه کنی
ضربهش اینقدر کاری بود که نه حرفی برای گفتن داشتم و نه مجالی برای دفاع از خودم.
بعداز رفتنش روی صندلی نشستم و سرمو به دیوار تکیه دادم.
چشمهای خستهمو بستم.
حق با صابریه؟
واقعاً فراموش کردم؟
همیشه همه میگن فلانی گرگ چشم سفیده و چه حسی بهش دارن
اما هیچکس تاحالا نگفتن خود گرگ چه احساسی داره…
شاید خودمو زیادی دست بالا گرفتم
به خاطر احساسات خودم حاضر شدم هر ریسکیو به جون بخرم
اما فراموش کردم که تاوان این ریسک چقدر میتونه زیاد باشه
تاوانی در حد زندگی و آبروی محنا و آیندهشون با هامین…
مدام حرفای صابری توی مغزم پلی میشد
گفتن لطف و محبت برای کاری که هامین و خانوادش برای منِ بچه یتیم کردن کمه
اما گند زدم
گند…
سرمو به دیوار تکیه دادم و چشمهای خستهمو بستم
درد بدن و خستگی جسمیم یک صدم عذاب روحی که میکشیدم نبود.
………………….
«محنا»
امروز دقیقاً روز پنجمیه که توی بیمارستان بستریام.
به جز صابری و محافظا تنها کسایی که توی این مدت دیدم میلاد، دانیال و امیر بود.
چندوقت پیش با محمود خان و نساءخاتون صحبت کردم اما چون نمیخواستم منو توی این وضع ببینن گفتم با دوستام یه مسافرت شمال رفتیم و تا چند روز بعداز عید برنمیگردیم.
صابری هم بهم اطمینان داد که بهشون چیزی نگفته.
به جز دعوایی که امیر و میلاد روز اول داشتن بقیه روزا یکنواخت داره میگذره.
همچنان از هامین خبری ندارم و متوجهام که بقیه هم دارن ماستمالی میکنن و چیزی بهم نمیگن.
نزدیک دوهفته از آخرین صحبتم باهاش میگذره و وقتی که دیگه حسابی بیتاب شده بود و فکر اتفاقات بدی که ممکنه براش افتاده باشه از سرم بیرون نمیرفت پیامشو گرفتم.
(منتظر بمون تا برگردم.)
همین یه جمله و دوباره کل زنگ و پیامای من بدون جواب انگار توی یه چاه عمیق فرو میرفتن.
عصبانیه؟ ناراحته یا ناامید؟
ممکنه ازم بیزار شده باشه؟
حتما بهش گفتن منو تو چه وضعی نجات دادن اما حتی یه بارهم حالمو نپرسید
حتماً خیلی ازم ناامید شده.
حتی ممکنه منزجر شده باشه نه؟
غم و اندوه توی قلبم توی هر ثانیه بیخبری و انتظار سنگینتر میشد.
با همین فکرها دوباره اشکهام از گوشهی چشمم سر خورد و توی موهام گم شد
_ چرا دوباره داری گریه میکنی؟
اشکهات خشک نشد؟!
نکنه دستت درد میکنه؟
سرمو تکون دادم و دست سالممو گوشهی چشمم کشیدم.
_ از هامین خبری داری؟
به این رمان امتیاز بدهید
میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 114
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.












سلام خدا قوت
اینقدر مدت زمان قرارگیری فاصله پارت ها زیاد هست کلا داستان فراموش پیشه و بی خیال دنبال کردن رمان میشه. البته انتهای مشخصه و برای اتفاقات و فراز و فرودهای داستان خود آدم از مخیله ش استفاده میکنه. لپ کلام بی خیال ادامه میشه.
منکه دیگه سعی میکنم رمان های آنلاین نخونم چون با روح و روان آدم بازی میکنه.
تشکر
میش این رمان رو تند تند پارت گزاری کنید لطفا
سلام خداقوت
کاش رمانهایی که اینقدر طولانی بودن مثل آووکادو فایل کاملش منتشر میشد چون اینقدر طولانی شدن باعث میشه سر رشته داستان از دست در بره و واقعا آدمها بی رغبت میکنه