صادقانه سرمو تکون دادم

 

_ خیلی قشنگه

 

لبخندش بزرگ‌تر شد

 

_ حدس می‌زدم خوشت بیاد

غذاهای دریایی هم که دوست داری اره؟

 

با تعجب ابرومو بالا انداختم

 

_ خوشم که میاد اما از کجا می دونی؟

 

خیلی ساده گفت:

 

_ چندبار توی شرکت که منوی دریایی داشتیم متوجه شدم.

 

به خاطر دقتش متعجب شدم.

 

_ یکم عجیبه اما یه ذره توجهم به جزئیات زیاده

 

به معنی فهمیدن سرمو تکون دادم

 

گارسون که اومد منورو سمتم فرستاد

 

_ انتخاب با تو…

 

_ مطمئنی؟ ممکنه از سلیقه‌ی من خوشت نیاد

 

راحت شونه‌هاشو بالا انداخت

 

_ من با همه چی اوکی ام، از من خوش غذاتر پیدا نمی‌کنی.

 

بااین حرفش دیگه تعارف نکردم و چندتا انتخاب ساده و خوشمزه انجام دادم

 

اما فکرم یکم از غذاها دور شده بود

 

اونقدر دور که مستقیم چسبیده بود به ایرادگیرترین و بدغذاترین مردی که می‌شناختم

 

 

با یادآوریش دوباره غمگین شدم.

 

اگه رفتار و روحیه‌ی عادی نساءخاتون و بقیه نبود فکر می‌کردم اتفاقی برای هامین افتاده

 

اما از صحبتای بقیه مشخصه که کم و بیش باهاش در ارتباطن

 

انگار تنها کسی که همیشه ترد می‌شه و کنار گذاشته می‌شه منم

 

_ خوبی؟ انگار فکرت درگیره

 

_ نه فقط دارم به دکور اینجا فکر می‌کنم، خیلی قشنگ و راحته

 

کامل به صندلیش تکیه داد و اونم نگاهشو توی رستوران چرخوند

 

_ آره، راحت و آزاد… همچین فضاهای ساده‌ایو دوست دارم

 

_ منم همین‌طور.

 

_ خوبه که سلیقه‌مون مثل همه…

 

شاید اشتباه می‌کردم اما بعداز این حرفش یه جورایی با یه نگاه عجیب بهم زل زد.

 

هرچند اونقدر کوتاه بود که نتونستم نوع نگاهشو تشخیص بدم.

 

هرچی که بود باعث خجالت و در نتیجه سکوتم شد.

 

خداروشکر غذامونو زود آوردن اون سکوت شرم‌آور زیاد طول نکشید.

 

بعد از اینکه گارسون چیدن غذاها روی میزو تموم کرد بلند شد و کتشو در آورد

 

حین بالا زدن آستیناش نشست

 

_ بذار بهت راه اصیل خوردن صدفو نشون بدم.

 

 

 

 

ژستش همه فن حریفش خیلی جالب بود.

 

_ مگه صدف خوردنم راه داره؟

 

_ البته که داره!

هرچیزی راه خودشو داره.

 

دست‌کش های یه بار مصرفو پوشید و یه صدف قد نصف کف دست برداشت

 

ـ اینجوری یه پوسته‌ی خالیو برمیداری و با لبه‌ش میزنی زیر گوشت صدف و بعد میبری سمت دهنت

 

سرشو یکم به بالا کج کرد و مراحلو عملی انجام دادم.

 

با دیدن کارش ابروم دوباره بالا پرید.

 

ناخوداگاه کارشو تکرار کردم و بعد دیدم با چشم‌های مشتاق بهم زل زده.

 

_ چطور بود؟ راحت بود نه؟

 

سرمو تکون دادم

 

با اعتماد به نفس خندید که باعث شد گوشه‌ی چشمش جمع شه.

 

همین حرکت فوراً امتیاز ظاهرشو دوبرابر کرد…

 

فکر کنم خودش هم می‌دونه خندیدن نقطه‌ی قوت ظاهرشه برای همین مدام لبخند روی لب داره.

 

اما خب هنوز خیلی مونده تا به چهره‌ی عبوس هامین برسه!

 

چهر‌ه‌ی اون همینجوری بی حالت و یخ چشم‌هارو به خودش خیره می‌کنه چه برسه وقتی که می‌خنده

 

یه لحظه از فکرم ماتم برد

 

چرا دارم مقایسه می‌کنم؟

 

سریع سرمو تکون دادم و این فکرهارو دور انداختم.

 

خوشبختانه بقیه‌ی تایم شام فکر عجیب و غریبی نداشتم و بعد از یه مدت طولانی تونستم یه وعده‌ی غذایی لذت بخش داشته باشم.

 

جای تأسفه اما اون تعداد محدودی که با هامین توی رستوران شام خوردیم نصف جو الان راحت نبودم!

 

وقتی متوجه شدم باز فکرم به سمت هامین و خاطراتمون کشیده شد دیگه دیر شده بود.

 

اینجور نیست که نخوام بهش فکرکنم؛

اما هربار فکر کردن بهش قفسه‌ی سینه‌مو تنگ‌تر می‌کنه

 

توی خونه کل تایم درحال نشخوار فکری و مرور خاطراتمونم

 

می‌خواستم برای چند ساعت هم که شده به ذهن و قلبم استراحت بدم اما انگار غیر ممکنه.

 

_ به نظرت می‌تونیم این شامو به عنوان جشن اتمام پروژه‌ی شهرزاد در نظر بگیرم؟

 

به لیوان آبی که به عنوان جایگزین شراب سمتم گرفته بود نگاه کردم و بعد از یکم مکث لیوان خودمو هم بهش زدم

 

_ چرا که نه….

 

_ خیلی حیف شد که توی شامی که با بچه‌های پروژه برگذار کردیم نبودی.

 

یه لبخند کم رنگ زدم

 

_ متأسفانه نشد…

 

_ مهم نیست…

الان جبرانش کردیم؛ نکردیم؟!

 

سرمو تکون دادم.

 

_ تازه جو الان خیلی بهتره؛ اون تایم همه به خاطر اون اتفاق توی شرکت شوک بودن

 

حرفش برام عجیب اومد…

 

_ کدوم اتفاق؟!

 

اینبار اون بود که تعجب کرد:

 

_ خودکشی اون کارمند بخش حسابداری توی شرکتو میگم دیگه.

 

 

یه لحظه مغزم نتونستم چیزی که می‌گه رو پردازش کنه

 

_ منظورت اینه یه کارمند حسابداری توی شرکت خودکشی کرده؟

 

چنگالشو زمین گذاشت و با تعجب بهم زل زد:

 

_ خبر نداشتی؟

 

سرمو تکون دادم.

 

_ چند روز قبل از سال نو از ساختمون پرید.

چند روز اخر کل شرکت رسماً روی هوا بود.

 

یه لحظه دهنم باز موند

چه خبر شده؟

 

_ آخه چطور شد؟

 

شونه‌هاشو بالا انداخت:

 

_ حقیقتا منم چیز زیادی نمیدونم. اون تایم کار پروژه و به اصطلاحی کار من توی شرکت تموم شده بود پس خیلی در جریان نیستم اما انگار به خاطر مشکلات خانوادگی بوده.

میگن دختره مشکلات روحی و روانی داشته

 

دستمو گذاشتم روی پیشونیم و چند لحظه چشمامو بستم

 

دقیقاً همون تایمی که من توی بیمارستان بستری بودم

 

هامین خبر داره؟

این موضوع روی شرکت اثر نمی‌ذاره نه؟

 

خجالت کشیدم که با وجود این اتفاقات میلاد و امیر بازهم میومدن بیمارستان و بهم سر می‌زدن

 

حتی یه بارم بهش اشاره نکردن!

 

بیچاره اون دختر بدبخت…

 

یعنی کی بوده؟

 

 

 

_ خوبی؟

 

_ اوهوم، فقط یه لحظه شوکه شدم.

 

_ عادیه، اتفاقی نیست که آدم هر روز باهاش روبه‌رو شه.

 

یه چیزی که به ذهنم رسیدو پرسیدم:

 

_ یعنی الان همه مطمئنن خودکشی بوده؟ آخه چرا توی شرکت؟!

 

انگشتشو روی لبش کشید و یکم فکرکرد:

 

_ گزارش پلیس که اینجور می‌گه اگه اشتباه نکنم انگار حتی یه یادداشت خودکشی هم جا گذاشته.

 

سرمو محکم تکون دادم و دستمو روی بازوم کشید:

 

_ وحشتناکه…

 

_ بیخیال این موضوع شبمونو خراب نکنیم؛ اگه می‌دونستم خبر نداری اصلا حرفشو نمی‌زدم.

 

_ مهم نیست؛ بالاخره که می‌فهمیدم.

 

_ آره اما نه الان، بیا بهش فکرنکنیم.

 

_ باشه…

 

با اینکه اینجور گفتم اما در فکرم درگیر بود

دوست داشتم زنگ بزنم و از میلاد جزئیاتو بپرسم.

 

هرچی نباشه هامین رئیس اون شرکت و منم همسرشم دیگه!

 

اتفاقات اونجا به منم مربوط می‌شه.

 

به همین چیزا فکر می‌کردم که با دستی که روی دستم نشست از جا پریدم.

 

 

 

 

تند دستمو عقب کشیدم و با شوک به مرد روبه‌روم زل زدم:

 

_ خوبی؟ چندبار صدات زدم اما جواب ندادی.

 

دست دیگه‌مو پشت دستم و روی گرمای عجیبش کشیدم و با گیج سرمو تکون دادم

 

_ خوبم ببخشید یکم فکرم درگیره.

 

با دیدن اینکه عکس العملی به اتفاقی که الان افتاد نشون نمیده یه لحظه موندم چیکار کنم.

 

چرا دستمو گرفت؟

 

از من خوشش میاد؟

 

اون نگاه‌های خاص و صحبت‌ها…

 

می‌خواد چیزیو بهم بفهمونه؟

 

دروغه بگم قبلاً شک نکردم

 

قبلا باحرفاش و رفتارش یه چیزایی حدس می‌زدم اما نه دقیق

 

اصلاً برای همین بود که پیشنهاد شامشو رد می‌کردم

 

همش می‌ترسیدم نکنه چیزی بگه که اوضاعو برای دوتامون خجالت آور کنه

 

اگه کسالت و حس بد توی خونه موندن این چند وقتم و اصرار زیادش نبود همچنان قبول نمی‌کردم

 

اما الان از اومدنم پشیمون شدم

 

من متأهلم…

 

 

شاید اون ندونه اما خودم که می‌دونم

 

با این فکرها اخم‌هام و لب‌هام جمع شد

 

فکر کنم نارضایتیم کاملاً روی صورتم مشخص بود

 

تصمیم گرفتم قبل از پیچیده تر شدن وضعیت باهاش حرف بزنم

 

_ من…

 

_ یه چیزی می‌خوام بهت بگم.

 

دوتامون باهم حرف زدیم

 

بهش نگاه کردم.

 

دستمالشو روی میز گذاشت و صاف نشست

 

_ ببخشید اما بذار اول من بگم

 

لطفاً…

لطفاً اون چیزی که فکر می‌کنم نباشه

 

اصلأ و ابدا…

 

آب دهنمو قورت دادم و میلم برای بلند شدن و فرار از سر اون میزو به سختی از بین بردم

 

یعنی الان اگه به محافظ‌ها اشاره کنم می‌تونن منو از این وضعیت نجات بدن؟

 

چرا همش تو موقعیت‌های شرم‌آور قرار می‌گیرم؟

 

قبل از اینکه بتونم فکرامو جمع و جور کنم ماشه رو کشید:

 

_ من تورو می‌خوام.

 

 

آبی که برای کاهش استرس می‌خواستم بخورم توی گلوم پرید

 

با سرفه سعی کردم از خفگی نجات پیدا کنم

 

یه جوری بود که انگار هرچی بیشتر سرفه می‌کردم بیشتر خفه می‌شدم

 

بعد از چند ثانیه که شدت سرفه‌هام کم شد متوجه شدم که کنارم خم شده و با یه دست به پشت کمرم ضربه‌های آروم می‌زنه

 

از این لمس و نزدیکی یهویی شوکه شدم

 

بدنمو کنار کشیدم و سعی کردم بین خودمون فاصله بندازم

 

_ آروم نفس بکش؛ بهتری؟

 

با خجالت سرمو تکون دادم که برگشت و سرجاش نشست

 

یه دستمال از روی میز برداشتم و لب‌های خیسمو پاک کردم

 

_ فکر کنم منظورمو بد بیان کردم شوکه شدی.

 

به سختی سعی کردم حالت صورتمو حفظ کنم

 

بد؟

افتضاح بود

 

_ بذار از جایی که تموم کردم ادامه بدم

 

ارنج‌هاشو روی میز گذاتش و یکم به سمت جلو خم شد

 

_ همونطور که گفتم من واقعاً تورو می خوام

از وقتی باهات آشنا شدم فهمیدم تو تجسم معیارهای منی

 

دستمالو محکم بین انگشت‌هام گرفتم و فشار دادم

 

نشستن توی این شرایط و شنیدن این حرفا حس گناه سنگینی بهم می‌داد

 

برای گفتن جمله‌ی «من متأهلم» نفس عمیقی کشیدم:

 

_ من…

 

_ اگه توهم موافق باشی می خوام باهم کارکنیم

 

حرفم پشت لبام گیر کرد

چی شد؟

 

بدون اینکه منتظر جواب من بمونه ادامه داد:

 

_ تازگیا استودیوی عکاسی خودمو راه انداختم و دنبال چندتا استعداد جدید برای همکاری‌‌ام؛ کارتوروهم واقعاً قبول دارم.

اگه قبول کنی فکر می‌کنم برای هردومون یه فرصت جدیده.

 

یه لحظه طول کشید تا بتونم حرفشو درک کنم

 

منظورش از خواستن من این بود؟

یعنی می‌خواد براش کارکنم؟!

 

پس فکرهایی که کردم همش ساخته‌‌ی تخیل خودم بود؟

 

اون لحظه نمی‌دونستم خیالم راحت شه یا خجالت بکشم

 

یه لحظه واقعاً فکر کردم ازم خوشش میاد

 

یعنی باور کنم اون حرفای دو پهلو و نگا‌ه‌های عجیب همش برای همین بود؟

 

هرچند یه حسی بهم می‌گفت حرفی که می‌خواست بزنه این نبود و لحظه‌ی آخری حرفشو عوض کرد

به این رمان امتیاز بدهید

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا 92

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

دسته‌ها
اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی