رمان سکوت قلب پارت 31

سکوت‌ قلب:

بیتا نگذاشت ادامه حرفش را بزند و یک سیلی محکم به صورتش زد.به گونه ای که سرش به سمت راست کج شد
انگشتش را به صورت تحدید جلوی صورتش تکان داد
-بعد گفتم مثل آدم بنال وگرنه یه کاری میکنم عر بزنی
و بعد در حرکت غافل گیر کننده ای شروع کرد به داد و بیداد کردن.
من و هامون با تعجب نگاهش میکردیم.
ماموری جلو آمد و سعی کرد بیتا را آرام کند
-خانوم آروم تر اینجا مردم به اندازه کافی اعصابشون خورد هست
-جناب سرگرد مگه شما میدونی من چی شنیدم که اینو میگی؟
سرگرد قیافه جدی به خود گرفت
-چی شده؟شکایت دارین؟
-بله که شکایت دارم
-خب شماهم مثل بقیه باید وایسین تا اتاق خالی شه بعد برین داخل این داد و بیداد نداره که
-ببخشیدا به زن خودتون توی همین مکان پیشنهاد نامشروع داده بشه بازم میشینین تا نوبتتون بشه؟هان؟
اگر کمی دیگر چشمان من و هامون باز میشد حتما جلوی پایمان می‌افتاد.
پیشنهاد نامشروع؟
این دیگر از کجا امد؟
سرگرد گفت
-خانوم محترم اولا مراقب حرف زدنتون باشین دوملا کدوم آدمی همچین پیشنهاد بی شرمانه ای داده؟
بیتا با دستش هامون را نشان داد
-این آقایی که الان اینجا وایساده داره مثل چی منو نگاه می‌کنه
سرگرد جلو آمد و دستبندی به دست های هامون زد.
هامون با چشم های گشاد شده گفت
-جناب سرگرد حالا اون یه چیزی در کرد شما باید قبول کنین؟
سرگرد با اخم اورا نگاه کرد
-یه کلمه دیگ حرف بزنی میگم بفرستنت زندان راه بیفت
هامون به ناچار با او همراه شد ولی در آخر رویش را برگرداند و با صدای بلند گفت
-من که آخرش میام بیرون یه خاطر این دروغی که گفتی یه بلایی سرت می‌یارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن حالا ببین
و از تیررس ما خارج شد.
بیتا با لبخند گوشه لبش نفس عمیقی کشید
-اخیش بالاخره من حساب این پسره بیشعورو رسیدم.بیا بریم ببینم چیکار میتونم برای هاکان بکنم.
همراه او به اتاقی میرویم.
بیتا با صدای آرامی گفت
-تو بشین اینجا
سری برایش تکان دادم و روی مبل های چرمی اتاق نشستم.
به جلو رفت و به مرد جدی پشت میز سلامی داد
-سلام علیکم بفرمایید
-ببخشید جناب سروان اینجا یه آقایی به اسم هاکان سلحشور رو به جرم چک برگشتی آوردن
-بله درسته
-من براش سند آوردم.با سند میشه براش کاری کرد که امروز کلانتری نمونه؟
سروان بعد از کمی فکر کردن گفت
-بله میشه براشون سند بذارین
بیتا سند را روی میز گذاشت و به عقب آمد.
همراه هم از اتاق خارج شدیم.
بعد از چند دقیقه هاکان همراه سربازی به سمتمان آمد
ترسیده بودم و نمی‌توانستم قدمی بردارم.
بیتا جلو رفت
-سلام خوبی؟
-سلام اگه بشه گفت خوب اره ببخشید امروز افتادی زحمت
-من که همیشه درحال بدبختی هستم برا شماها حالا بگو ببینم برا چی آوردنت اینجا.تچام نگی برا چک برگشتیا چون صد بار اینو از بقیه شنیدم.
-چند وقت پیش هامون اومد گفت که یه نفر ازش طلب داره حساب خودشم اونقدر پر نیست که بتونه پرداخت کنه برای همین از من خواست که من چک بدم به یارو خلاصه منم برا اون نفر چک نوشتم و دادم با اینکه حساب خودمو آنچنان پر نبود هامون گفت چند وقت دیگ حسابو پر می‌کنه منم ولش کردم به امان خدا دیگ پیگیرش نشدم گفتم خودش درست می‌کنه کارارو ولی انگار اصلا به قول خودش به چپشم نبوده
بیتا پوزخندی زد
-پسره جوئَلَق یه نصفه عقلم تو سرش نیست.
-گفتم که میاد شما ندیدینش؟
-اتفاقا دیدیمش من کاری کردم امشب بره بازداشتگاه
هاکان با چشم های گشاد شده از تعجب گفت
-شما دونفر با همدیگه رو دیدین افتادین یه جون هم
-حقش بود پسره پررو
-این دفعه بهت حق میدم چون اعصاب برا خودمم نذاشته
بیتا گوشی اش زنگ میخورد.جوای میدهد و دور میشود
هاکان تازه نگاهش به من می‌افتد.
جلو می‌اید
دستم را میگیرد و میگوید
-اوینار خوبی؟دختر چرا دستت یه زده؟
عمیق نگاهم میکند.
نمیتوانم حرفی بزنم.هنوز هم میترسم.
-اروم باش هیچی نشده ببین من اینجام
سری با شتاب برایش تکان دادم.
بیتا جلو آمد و بی توجه به دستای گره شدن در هم ما گفت
-من باید برم کارگاه کاری ندارین؟
-نع تو برو بازم مرسی که سند گذاشتی جبران میکنم
بیتا بدون هیچ حرفی سر تکان داد و رفت.
هاکان روبه من برگشت و گفت
-اروم باش همه چی تموم شد.یه مسئله کوچیک بود تموم شد بیا بریم خونه من اژ اونجا برسونمت خونت بیا
بالاخره زبان باز میکنم
-برادرت چی
لبخندی میزند
-اون یه امشبو اینجا بمونه براش بد نمیشه
-اخه الکی الکی رفته اون تو
با همان لبخند نگاهم کرد.در چشمانش یک چیز گنگ وجود دارد که نمیتوانم معنی اش کنم ولی برایم لذت بخش است.
یک خوشحالی در پس حرف هایش و کارهایش نهفته است.
– حالا چون خیلی برای داداش کله شق من نگرانی باشه.بیا بریم ببینم چیکار براش میتونم بکنم.

پارت ۱۳
دستم را میکشد و همراه هم دوباره وارد اتاق جناب سروان می‌شویم.
-سلام جناب سروان
-سلام علیکم بفرمایید
-ببخشید مثل اینکه هامون سلحشور رو بازداشت کردن
سروان سری تکان میدهد
-نمیشه براش کاری کرد که امروزو نمونه اینجا؟
-پسر جان تو اصلا میدونی که جرمش چیه؟
-جرمش چیه جناب سروان؟
-پیشنهلد نامشروع میدونی یعنی چی؟
کاملا مشخص است که خنده اش گرفته.
-جناب سروان اون خانومی که از برادر من شکایت داشتن کلا با برادر من مشکل دارن و به خاطر اینکه برادر من حرصش داده همچین حرفی زده حتی این خانومم شاهدن
سروان نیم نگاهی به من می‌اندازد.خودم را موظف میدانم که حرفی بزنم.
-بله جناب سروان منم اونجا بودم دوستم یه خاطر مشکلی که با برادر ایشون داره اون حرفو زدن.
سروان سری تکان میدهد و زیر لب لا الا اله الله ای میگوید.
-باشه بیرون باشین
تشکری میکنیم و از اتاق خارج میشویم.
بعد از چند دقیقه هامون مانند هاکان همراه سربازی به سمتمان آمد.هنوز دستبند فلزی دور دستانش بود.
وقتی به ما رسید سرباز دستبند را از دور دستش باز کرد و رفت.
هامون دور دستش را ماساژ میداد گفت
-سلام تو چطور آزاد شدی؟
هاکان با اخم گفت
-بیتا برام سند گذاشت
هامون پوزخندی زد
-فقط من دستم به اون دختر پررو نرسه.
-حرف نزن ببینم همش دوست داری شر درست کنی
-حالا اینا رو وللش الان چطور تونستی با اون جرمی که من داشتم آزادم کنی؟
هاکان به من اشاره کرد و گفت
-اوینار گفت که بیتا الکی اون حرفو زده
هامون نگاهش با تعجب به من افتاد
-اوینار؟
هاکان کلافه پولی کشید و گفت
-خواهر دوستم هیواست.
هامون سری تکان داد و با همان اخم روی صورتش گفت
-ممنون خانوم
هاکان گفت
-من میرم که اوینار رو برسونم
-من ماشین آوردم بیاین برسونمتون…

[۳/۱۴،‏ ۰۳:۱۷] عسل: پارت ۱۴
اوینار
لباس هایم را پوشیده بودم و داشتم موهای بیرون زده از مقنعه ام را درست میکردم.
نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم.
خب دیگر وقت رفتن بود.
سوییچ ماشین هیوا را برداشتم و به سمت در خانه قدم برداشتم که زنگ آیفون از جا پراندم.
تعجب کردم.این وقت صبح چه کسی را داشتم که بخواهد به اینجا بیاید.
به سمت آیفون رفتم و در کمال تعجب نفس را دیدم با دست باند پیچی شده.
در را برایش باز کردم و منتظر ایستادم تا آسانسور به طبقه ما برسد.
از اسانسور خارج شد و سلام کرد.
جوابش را دادم و به داخل دعوتش کردم.
-مزاحم شدم؟
نگاهش کردم.هنوز هم آن اندک نفرت درون چشمان میشی رنگش موج میزند و این مرا متعجب می‌سازد.
مگر چه به این دختر کرده ام که اینگونه مرا مینگرد؟
-بفرمایید بشینید ببخشید من داشتم میرفتم دانشگاه همه چیو جمع کردم.
در راه رفتن به آشپزخانه بودم که صدایش متوقفم کرد
-برای خوردن چیزی نیومدم اومدم باهات حرف بزنم و برم
لحنش خوب نبود.حس خوبی نداشتم به حرف هایی که می‌گفت میخواهد بزند.
با نارضایتی روی مبل تک نفره روبه رویش نشستم و منتظر نگاهش کردم.
با پوزخند گوشه لبش گفت
-تو چند وقته هاکان رو میشناسی؟
با اندکی تعجب گفتم
-اون روز در این باره با هم حرف زدیم.از وقتی که با خواهرم به شهرمون اومدن
-دنبال چیش هستی؟
با لحن متعجب گفتم
-متوجه منظورتون نمیشم
-اتفاقا خوبم متوجه میشی ولی خودتو میزنی به اون راه
با همان تعجب حاکم در چهره ام نگاهش کردم.
-فکر کردی هاکان عاشق چشم و ابروت شده که همش دنبالشی؟نخیر خانوم کوچولو هاکان هروقت ببینه یه کاری براش منفعت داره می‌ره دنبال اون کار دیده تو یه دختر شهرستانی ساده ای میخواد ازت سواستفاده کنه بیچاره
حیرت زده نگاهش کردم.یعنی چه این حرف هایش؟
باورم نمیشد!هاکان؟
آخر مگر ممکن است.
او همیشه خوب بوده.همیشه مهربان بوده.
همیشه صمیمی رفتار کرده.
چطور این حرف ها باور کنم.
هاکان به خاطر تنهایی و ساده بودن من به من نزدیک شده بود؟
خدای من
شوکه به لب هایش که تکان می‌خوردند نگاه میکردم.
دیگر صدایی به گوشم نمی‌رسید.
فقط حرف های بی رحمانه نفس درباره هاکان در مغزم روی تکرار بود و مدام با بی رحمی شنیده میشد.
حقیقت بدجور خودش را به من نشان داده بود.
دیگر تحمل بقیه حرف هایش را نداشتم
دست هایم را روی گوشم گذاشتم و با صدای بلندی گفتم
-گمشو برو بیروووون … نمی‌خوام صدای نحستو بشنوم.

چند لحظه بعد صدای در خانه خبر از رفتن او میداد.
مگر میشد باور کنم هاکان اینگونه آدمی بوده؟
باورش سخت است.
خسته ام مثل درخت سروی که سال ها در برابر طوفان ایستاد
و روزی که به نسیمی دل داد ، شکست …
بی تعادل به آشپزخانه میروم و قرص سردردی میخورم.
سرم دارد می‌ترکد.هنوز صدای نفس را می‌شنوم.حرف هایش را.و بعد از آن شکستن قلبم را
کاش می شد….

یه آگهی تجاری هم بود این شکلی…

دل گرفته تان را …

به بالاترین قیمت خریداریم..

شانه می دهیم …

سر بگذارید …

درد و دل کنید

و نترسید از بعد !

بعد از درد و دل هم ،

نخود نخود هر که رود خانه ی خود…

نه دلی جا می موند …

و نه احساسی خَش می افتاد….
با حال بد به اتاقم رفتم و روی تختم دراز کشیدم.
به سقف سفید اتاق نگاه کردم و به جدال بین قلب و عقلم گوش دادم
عقلم می‌گفت از زندگی ات پرتش کن بیرون
اما قلبم با اندوه می‌گفت مگر میشود؟
عقل با جدیت و عصبانی گفت بله که میشود.چه باید شود که بفهمی او تو را نمیخواهد.تو در زندگی اش جایی نداری.فراموشش کن که این به نفع همه ماست
قلبم اما یک گوشه نشست و با درد شروع به گریه کرد.
سخت بود.
حتی برا عقلم.
ولی به قول قدیمی‌ها چه میشود کرد.باید اورا به فراموشی بسپارم.
شاید فراموشی توانست کاری کند برا قلب بیچاره و شکسته ام.
×××
[
ناهید نگاهی به ساعتش انداخت.ابروهایش بالا رفت.تنه ای به منی که کنارش نشسته بودم زد و گفت
-برو برو لباساتو بیار بپوش بریم خیلی دیر شده
سری با شتاب تکان دادم و بدون برداشتن چیزی به سمت پله ها رفتم.
هرچه بالاتر میرفتم صداها کمتر به گوش می‌رسید.
تاریک تاریک بود و فضایش خوفناک شده بود.
جلوتر رفتم و در یکی از اتاق هارا باز کردم.
با دیدن لباس های روی تخت لبخندی کوچکی روی لبم نشست.
رفتم و مشغول گشتن شدم.
بالاخره پیدایش کردم و همینکه لباس هایش را به تن کردم صدای بسته شدن در پشت سرم آمد.
به بالا پریدم و برگشتم.
وحشت تمام وجودم را گرفت و شروع به لرزیدن کردم.
پسری قد بلند که فقط سایه اش مشخص بود جلو رویم ایستاده بود.
داشتم سکته میکردم.
نمی‌دانستم چطور از اتاق بیرون بروم چون آن الهه مرگ جلوی در بود.

به عقب رفتم و همزمان با من او هم به جلو آمد.
هرچه چشم مبچرخاندم چیزی پیدا نمی‌کردم که با آن از خودم محافظت کنم
خنده کثیفی کرد و با لحن کشیده ای گفت
-خانومی چرا عقب میری؟مگه نمیبینی من نمیتونم زیاد سر پا وایسم.بیا جلو بیا
-خفه شو کثافت گمشو بیرون
-اهه مثل اینکه خانوم ما امشب لجباز شده.باشه من میام جلو عشقم
و با همان مستی و ملنگی به جلو قدم گذاشت.
آنقدر عقب رفته بودم که دیوار را پشتم حس میکردم.
-به به ببین امشب چه چیزی نصیبم شده.اخس ترسیدی؟نترش عشقم سعی میکنم امشب رو برات خاطره انگیز کنم.
به گریه افتاده بودم و محکم تخت سینه اش زدم.
-خفه شو کثافت خفه شو
با تمام تلاشم جیغ کشیدم و به التماس افتادم تا صدایم را تشخیص دهد
-توروخدا کمکم کنین توروخدااا
پسر مست که الهه مرگم شده بود با عصبانیت جلوی دهنم را گرفت و نگذاشت دیگر سر و صدا کنم.
بدترین لحظات عمرم را دیدم و تجربه کردم.
هرچه با تمام قدرتم پیش میزدم او با قدرت تر دستم را پس میزد.
پایم را بالا آوردم و محکم در شکمش زدم که کمی عقب افتاد.
خواست به سمتم بیاید که در بد شدت باز شد و به دیوار خورد.
پسر مست با وحشت سرش را بالا گرفت و همینکه خواست حرفی بزند با مشت یک نفر به شدت از کنارم به زمین زمین افتاد.
پسر دیگری با فریاد و خشمگین شروع به زدن او کرد.
ناهید جلو آمد.
صورتم را با دستانش گرفت و گفت
-خوبی اتفاقی برات نیوفتاد؟
با گریه نه ای گفتم و در آغوشم گرفت.
در آغوشش نگاهم به آن دو پسر افتاد.هاکان را تشخیص دادم.
با شتاب از آغوش ناهید بیرون آمدم و گفتم
-هاکان از کجا فهمید؟
اشک های روی گونه هایش را پاک کرد و گفت
-وقتی رفتی دیدم گوشیت داره زنگ میخوره برش داشتم دیدم نوشته بود هاکان گفتم اگه میخواستی جواب بدی خودت جواب میدادی دیگ چرا من گوشیتو بی اجازه جواب بدم.یکم وایسادم دیدم دیگ خیلی دیر کردی.مگه یه لباس پیدا کردن و پوشیدن چقدر وقت میبرد.یه دفعه ای یکم ترسیدم.گوشیمو و با گوشیت برداشتم و اومدم بالا صدای جیغ شنیدم اومدم پشت در وقتی در زدم و صدات کردم و یه التماس افتادی فهمیدم خودتی با وحشت گوشیتو جواب دادم و به همین هاکان گفتم افتادی تو دردسر اونم گفت خودشو میرسونه.
با صدای فریاد نگاهشان کردم.
هاکان پایش را روی گلوی پسر مست گذاشته بود و فشار میداد.
با صدای بلندی گفت
-بگو غلط کردم بگو گوه خوردم پسره کثافت یه چه حقی به خودت اجازه دادی نزدیکش بشی؟ها؟
پسر مست انگار مستی از سرش پریده بود و با صدای ارزان می‌گفت
-آقا گوه خوردم آقا غلط کردم توروخدا
با همان صدای فریاد مانندش گفت
-تو خیلی گوه خوردی خواستی نزدیکش بشی‌.دختر تک و تنها گیر آوردی خواستی زور مردتونتو نشونش بدی؟میکشمت زندت نمیذارم.
و دوباره به سمت پسر بخت برگشته هجوم برد.
چند پسری به اتاق آمدند و به زور هاکان را از او جدا کردند.
بالاخره با هزار بدبختی هاکان را از اتاق بیرون فرستادند.
من و ناهید با ترس و لرز بیرون رفتیم.هاکان از عصبانیت می‌لرزید و سرش را به دیوار زده بود.
ناهید نگاهم داد.برگشتم و با نگاهم منتظر شدم تا حرفش را بزند.
-برو جلو
به گفته او به جلو رفتم
هاکان نگاهش به من افتاد.با عصبانیت تمام سرتاپایم را نگاه کرد و بعد روبه ناهید گفت
-ممنون خانوم که خبر دادین نمی‌دونم چطور ازتون تشکر کنم.میتونم یه خواهشی ازتون داشته باشم.
ناهید انگار زبان به دهن گرفته بود و با سر خواست خواهشش را ادا کند.
-میشه شما خودتون برگردین؟من خودم اوینار رو میرسونم کارش دارم.
با ترس نگاهش می‌کنم.
ناهید مثل بچه حرف گوش کن سر تکان داد و بعد از بغل کردن من یه پایین رفت.

هاکان چند نفس عمیق کشید.نیم نگاهی به من لرزان انداخت و گفت
-بریم
همراهش از پله ها پایین آمدم و همراه هم به حیاط رفتیم.
تند تند راه می‌رفت.با آن تن ارزان نمی‌توانستم به او برسم .
با کلافگی گفتم
-اروم برو تا منم برسم
برگشت و با نگاه تیزش چشمانم را هدف گرفت.
پوفی کشید و ایندفعه بدم هایش را آرام برداشت.
کنار هم راه می‌رفتیم.بالاخره به ماشینش رسیدیم.
به آرامی سوار شدم.
همین که سر جایش نشست،ماشین را روشن کرد و با بالاترین سرعت راند.
با وحشت به صندلی ام چسبیده بودم.
اما او حرصش را سر پدال ماشین خالی میکرد و هربار سریعتر از قبل میراند.
آخر طاقت نیاوردم و گفتم
-اروم بروووو
بی توجه به من کار خودش را کرد.
اعصابم خورد شده بود.دیگر نمیلرزیدم و انگار یادم رفته بود همین چند دقیقه پیش چه بلایی میخواست سرم بیاید.
با داد گفتم
-بزن کنار اصلا می‌خوام پیاده شم
با عصبانیت نگاهم کرد.کمی بعد کم کم سرعتش را کم کرد و در کنار جاده ترمز کرد.
دستم به دستگیره رفت و همینکه خواستم بازش کنم با فریادش از جا پراندم.
-بتمرگ سر جاات
با حیرت نگاهش کردم.این همان هاکان آرام این روزهایم بود؟من این بلا را سرش آوردم.
به یاد حرف های نفس و تصمیمم افتادم.
تو هم روزی کاری کرد که قلب من به گریه و داد پناه ببرد.
عصبی نگاهش کردم
-مواظب حرف زدنت باش ها مگه تو چی کارع منی که سرم داد میزنی هان؟
و او عصبی تر از من با صدای بلندی گفت
-عاشقتم

شوکه شده ام.
علاوه بر چشمانم دهانم هم باز شده.
به گوش هایم اطمینان ندارم.
میخواهم بگویم یک بار دیگر بگو.
اما زبانم بی حس در دهانم مانده و نمیتوانم تکانش دهم.
هنوز هم عصبیست.
ولی میبینم که سعی در آرام کردن خودش دارد.
نفس عمیقی میکشد و اسمم را صدا میزند.
جوابی نمیشنود.نگاهم میکند.
حال من را میبیند.بازو هایم را میگیرد.
هنوز هم حس ترس در وجودم هست و باعث میشود بلرزم.
نگاه هاکان اما غمگین میشود.
بازوهایم را میکشد و در آغوشم میکشد.
کس خوبی تمام وجودم را میگیرد.
دیگر خبری از حس ترس نیست.
دیگر اثری از لرزش نیست.
حتی دیگر صدای نفس در گوشم نمیپیچد.
فقط حس خوب است.لبخندی روی لبم مینشیند و بیشتر در آغوشش فرو میروم.
حس نابیست.
اینکه بدانی معشوقه ات همان حسی را دارد که تو چند وقتی است که در دلت جا خوش کرده.
بعد از چند لحظه حس خوب مرا از آغوشش بیرون می‌آورد.
چشمانش تمام اعضای صورتم را رصد می‌کند
-حالم خوبه
تعجب میکنم از حرف بی ربطش
-تعجب نکن خیلی وقت بود که حال خودمو نمی‌فهمیدم. میدیدمت یه حس خوبی بهم دست میداد.دوست داشتم همیشه کنارم باشی.پیمان بارها درباره حس عشقش به هیوا برای من گفته بود ولی باورم نمیشد که حس من اسم عشق و علاقه داره تا اون روز که برای تولدم غافل گیرم کردین.اونحا وقتی دیدمت تازه فهمیدم دوست دارم.با تمام وجودم.
عسلی هایش آرام بود.بدون هیچ کس بد و آزار دهنده ای.
حالا حالت خاص نگاهش برایم معنی میشد.
در نگاهش همان حسی بود که برایم گنگ بود.
که برایم اسم نداشت.
ولی حالا من هم میدانم حسم چیست.
میدانم حکم او از این به بعد در زندگی ام چیست.
لبخندی از سر عشق به رویش زدم.جوابم را با لبخند آرامش و عسلی های عاشقش داد.
-خب نظرت چیه بریم مکان معجزه گرمون؟
نگاهش کردم.در سخنش شوقی نهفته بود.
سری به معنای تایید برایش تکان دادم و او با لبخند دلنشینش ماشین را به راه انداخت.

برایمان اهمیت نداشت که لباسمان خاکی یا خراب شود.
این ها مهم نبود.
در این لحظه همه چیز در دنیا به جز او برایم بی اهمیت شده بود.
نگاهم به روشنایی شهر زیر پایم بود ولی تمام حواسم نزد او بود که نفس های عمیق میکشید و به دور دست ها خیره شده بود.
نمی‌دانستم در چه فکریست حتی این هم مهم نبود.
مهم وجود خودش بود.
مهم آرامش همراهش بود.
خوشبختی همین در کنار هم بودن هاست
همین دوست داشتن هاست
خوشبختی همین لحظه های ماست
مگر همین خوشبختی نبود که همه از تو حرف میزند؟
مگر خوشبختی این نبود که در کنار معشوقه ات بنشینی و در سکوت به زیبایی شهر بنگری؟
اگر این خوشبختی نبود پس چه بود؟

دوست داشتم بپرسم جرقه حسش به من در کجا اتفاق افتاد؟
کنجکاوم که بدانم آیا من زودتر به او احساسی پیدا کردم یا او زودتر؟
نگاهش میکنم.لبخند کوچکی گوشه لبش است.
آرام و است و خوشحال .
البته من اینگونه فکر میکنم.
-هاکان
با شنیدن اسمم چشمانش چشمانم را هدف گرفتند
-جانم؟
حس خوب تا زیر پوستم رفت و تمام جانم را در بر گرفت
-الان حست چیه؟
شیطنت بار نگاهم کرد.
-منظورت چیه؟
می‌دانستم میخواهد اذیتم کند.
-خودت میدونی. خب الان من نمیدونم چی میخوام چی نمی‌خوام حس مبهمی
شانه ای بالا انداخت
-همون که تو میگی رو منم دارم.

دستم را زیر چانه زده بودم و نگاهش میکردم.
او هم مشغول نگاه کردن من بود.
در نگاه هم غرق بودیم که یک دفعه از جایش بلند شد و دستی میان موهایش کشید
با کلافگی پوفی کشید و بدون نگاه کردن به من گفت
-بلند شو بریم دیگ دیر وقته
تعجب کردم از تغییر حالت یکدفعه ایش.چه شد در این چند لحظه که او اینگونه کرد
-چیزی شده؟
-نه چیزی نشده بریم؟
به ناچار سری تکان دادم و با گفتن بریم از جایم بلند شدم و همراه هم به سمت ماشین رفتیم.
***
وارد کلاس شدم و مستقیم به سمت ناهید رفتم.
کنارش نشستم.وقتی نگاهش به من افتاد با نگرانی گفت
-وای اوینار اومدی؟خوبی؟
-سلام اره بهترم تو خوبی؟
-الان که میبینمت خوبم دیشب چی شد؟با اون پسره دعوات شد؟
داغ کردم.میدانستم گونه هایم گل انداخته.
سرم را پایین انداختم
-نع دعوا نکردیم ولی یه اتفاق خوب افتاد
با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد
-چی شده؟چرا اینجوری شدی؟
می‌دانستم او مانند الین نیست و میتوانم به عنوان یک دوست واقعی به او اعتماد کنم.
ماجرای دیشب را با ذوق و شوق دخترانه برایش تعریف کردم.
با حیرت و دهان باز به حرف هایم گوش میداد.
بعد از تعریفم با جیغ خفه ای بلندم کرد و محکم در آغوشم گرفت.
-وای اوینار خیلی برات خوشحالم واای خدا من چرا اینقدر هیجان زده شدم؟
دست هایش را روی گونه هایش گذاشت
-من چرا اینطوری شدم؟
نگاهم کرد و با مشتش آرام به بازویم زد
-یکم ذوق کنی بد نیستا من به جای تو دارم غش میکنم.
با نگاه خوشحال گفتم
-من خودم دیشب تا صبح خوابم نبرد اینقدر اینور و اونور کردم و بهش فکر کردم
نگاهش شیطنت گرفت
-ای بلا ولی من جای تو بودم الان هم به فکرش بودم
-هستم ولی در ظاهر نشون نمیدم
همراه هم می‌خندیم و با آمدن استاد آرام و مسکوت سرجایمان می‌نشینیم.

بعد از کلاس ناهید از جایش بلند میشود.
بازویش را میگیرم
-وا چرا نمیای بریم بوفه؟
-بیا بشین من خستم بشینیم
-خب بذار برم یه چیزی بگیرم کوفت کنیم
خنده ام گرفت.
بازویش را رها کردم و تا دم در با چشمانم همراهیش کردم.
در همان جا ساناز را دیدم و سگرمه هایم در هم رفت.
باز هم اتفاقات ناگوار دیشب یادم آمد.
خستگی ام از یاد رفت و از جایم بلند شدم.
به سمتش رفتم و قبل اینکه از کلاس خارج شود یقه اش را از پشت گرفتم و کشیدم.
به عقب پرت شد و روی زمین افتاد.
با اعصابی خراب بالای سرش رفتم.
با چشمان گرد به من عصبی نگاه کرد و کم کم فاصله بین ابروهایش کم شد.
از جایش بلند شد و ضربه ای به قفسه سینه ام زد
-هوی برا چی منو هول میدی؟
دست هایم از پرروییش مشت شد و با صدای ارزان از عصبانیت گفتم
-باید تحویل بابات می‌دادمت نه اینکه بندازمت زمین
پوزخندی زد و دست هایش را به کمرش زد
-مثلا برای چی؟
-یعنی تو نمیدونی؟هه خودتو به اون راه نزن دختر بیشعور
به عادت همیشگی اش با انگشت شستش گوشه لبش را پاک کرد و با تمسخر گفت
-اگه منظورت ماجرای دیشبه که منم مثل بقیه فکر میکنم خودت کرم ریختی که پسره بیاد..
نگذاشتم ادامه حرفش را بزند و سیلی محکمی به صورتش زدم.
دست خودم هم از شدت ضربه درد گرفت
به سمت راستش افتاد.
دستش را روی صورتش گذاشته بود و با دهان باز به من عصبی نگاه میکرد
-من غلطی کردی الان؟
و از جایش بلند شد و یقه ام را گرفت و به دیوار کوبید.
چیزی نمیگفتیم و با جیغ به همدیگر ضربه می‌زدیم.
بعد از چند لحظه دردناک و ضد و خورد دونفر مارا از هم جدا کردند.
مقنعه ام به جلو آمده بود و موهایم جلو چشمانم را گرفته بود.
-چه خبرتونه شما دوتا مگه اینجا صحنه جنگه اینجوری افتادین به جون هم خانوما؟وضعتونو مرتب کنین و بیاین حراست
به خوشکی شانس.مثل اینکه گیر افتادیم.ولی دلم خنک شده بود.
مقنعه ام را درست کردم و با دوتا خانم چادری حراست همراه شدم.
وارد اتاق حراست شدیم.خصمانه به هم نگاه میکردیم.
می‌دانستم اگر اینجا نبودیم لحظه ای بیکار نمینشستیم و همدیگر را لت و پار میکردیم.
خانم چادری به سمتمان آمد و گفت
-بفرمایید داخل
با اشاره دستش به اتاق داخل شدیم
مسئول حراست با اخم های درهم پشت میزش نشسته بود و به ما نگاه میکرد.
سلامی کردیم و روی صندلی های روبه روی میز نشستیم
-خانوم های محترم شما می‌آید اینجا درس بخونید تا بتونید به پیشرفت کشورتون کمک کنین بعد شماها دعوا راه میندازین و همدیگه رو کتک میزنین؟اصلا در شآن دختر ایرانی نیست همچین رفتار هایی
سرمان را پایین انداختیم.حوصله دردسر نداشتم وگرنه تمام ماجرای تولد دیشب را میگذاشتم کف دستش تا حساب ساناز را برسد.
با کلافگی دستی به ریش هایش کشید و گفت
-میدونم که خودتون هم از رفتارتون پشیمون هستین.شماها از دانشجوهای خوب این دانشگاه هستین و صحیح نیست تعلیقی بگیرین.

پارت ۱۷
ورقه ای از کنار دستش برداشت و از جایش بلند شد و به سمتمان آمد.
ورقه را روبه رویمان گذاشت و گفت
-بفرمایید این تعهد نامه رو امضا کنین
خودکار را برداشتم و در پایین ورقه امضایی زدم.از جایم بلند شدم و روبه مسئول حراست گفتم
-بیخشید من میتونم برم سر کلاسم؟
– نخیر
از جواب قاطعی که داد تعجب کردم
-بیخشید چرا؟
-با اینکه گفتم تعلیقی نمیخورین ولی امروز نمیتونین سرکلاس هاتون برین
از گوشه چشم دیدم ساناز پوزخندی زد.
این بار مسئول حراست روبه ساناز گفت
-و شماهم همینطور خانوم محترم
لبخند کوچکی گوشه لبم نشست.
خداحافظی کردم و از اتاق خارج شدم.
ناهید پشت در با استرس داشت راه می‌رفت.
مرا دید و با شتاب به سمتم آمد
-چی شد چیکار کردین؟اخراج شدی؟بدبخت شدی؟بابا میذاشتی بیرون دانشگاه دیدی بیچاره شدی
خنده ام گرفت از ناامیدی اش و گفتم
-بدبخت چی بیچاره چی تعهد دادم تموم شد ولی مسئوله گفت نمیتونم بقیه کلاسا رو حاضر شم
نفس آسوده ای کشید و گفت
-حداقل از تعلیقی بهتره.الان چیکار میکنی؟
شانه ای بالا انداختم
-هیچی
به یاد هاکان افتادم و با لبخند بزرگی گفتم
-میرم مطب خیر سرم منشیشم
به قیافه ذوق زده من خندید و در حالی که به سمت راهرو می‌رفت گفت
-برو پیش اقاییت یه وقت گرگ نخورتش منم برم سر کلاس فعلا
با خنده دستی برایش تکان دادم و به سمت در خروجی قدم برداشتم…

داشتم اطراف را نگاه می‌کردم، رستوران شیک و گرانی بود!

-خوشت اومد؟ جاش رو دوست داری؟

لبخندی زدم و گفتم: عالیه! مگه میشه خوشم نیاد! من با تو که باشم، همه جا رو دوست دارم.

با عشق به چشم‌هایم خیره شد و لب زد: میدونستی وقتی اینطوری حرف میزنی دلم میخواد انقدر توی بغلم فشارت بدم تا له بشی؟

لپ‌هایم گل انداخت و با اعتراض اسمش را صدا زدم که آرام و مردانه خندید و گفت: خجالتت هم خواستنیه!

دلم قنج رفت از عاشقانه هایی که خرج دل بی جنبه‌ام می‌کرد.
امیدوارم بتوانم تا آخر تاب بیاورم و خود را در آغوش پر از آرامشش غرق نکنم!
حتی فکر به آن، حال مرا دگرگون می‌کند!

شاید نتوانم احساسم را به خوبی توصیف کنم، اما فقط می‌دانم؛
“او” تمامِ آن چیزی است که میخواهم!

-اوینار؟

حواسم را معطوف او کردم

-جانم

لبخند محوی زد و گفت:

-جونت بی بلا، غذات رو اگه نمیخوری پاشو بریم که میخوام یه چیزی رو نشونت بدم!

سوالی نگاهش کردم و گفتم:

-چی؟

چشمکی زد و گفت:

-حالا خودت میفهمی!

نگاهی به غذایم انداختم، نصفش مانده بود اما میلی نداشتم
دوست داشتم زودتر بفهمم چه چیزی را می‌خواهد نشانم دهد!

-بریم

تک خنده ای کرد و گفت:

-حالا نمی‌خواد عجله کنی غذات رو کامل بخور بعد میریم

سرم را تکان دادم و گفتم:

-نه دیگه نمیتونم بخورم، جا ندارم

با شیطنت گفت:

-نگو جا ندارم، بگو کنجکاوی نمیزاره چیزی بخورم

خندیدم و شانه ای بالا انداختم
او هم خندید و همانطور که از جا بلند می‌شد سوییچ را سمتم گرفت و گفت:
-من میرم حساب کنم تو برو توی ماشین تا بیام

سری تکان دادم و سوییچ را گرفتم و داخل ماشین رفتم

خیلی نگذشته بود که سوار شد و با شادی گفت: خب حالا بریم که سوپرایز رو داشته باشیم!

شور و هیجان وصف ناپذیری داشتم
هیچ ایده ای نداشتم که سوپرایزش چه بود!

دستش را سمت ضبط ماشین برد و چند آهنگ را رد کرد تا به آهنگ موردنظرش رسید و همانطور که با خواننده زمزمه می‌کرد، صدایش را بالا برد:

در پی چشمت، شهر به شهر، خانه به خانه؛شدم روانه🎶

گل عشقم را چیدی، دانه به دانه؛چه عاشقانه🎶

آرام آرام، آتش به دلم زدی، بنشین که خوش آمدی؛ رویایِ من🎶

این تو، این جانِ من، شوقِ چشمان من، عاشق‌ها می‌کشی؛ زیبای من🎶

در پی چشمت، شهر به شهر، خانه به خانه؛ شدم روانه🎶

گل عشقم را چیدی، دانه به دانه؛ چه عاشقانه🎶

وقتی برمیگشت طرفم و آهنگ را برایم می‌خواند، دلم می‌خواست جیغ بکشم تا تمام هیجانم را خالی کنم

تا رسیدن به مقصد، برایم عاشقانه خواند و مرا با چشمک‌ها و شیطنت‌هایش به خنده واداشت

با دیدن ساختمان خانه اش، تعجب کردم اما چیزی نگفتم تا ببینم چه برایم تدارک دیده!

پیاده شد و در طرف من را باز کرد وگفت: بفرمایید بانو

خندیدم و درحالی که از ماشین بیرون می‌آمدم زمزمه کردم: دیوونه!

چیزی نگفت و لبخند محوی زد

باهم وارد خانه شدیم و مرا به سمتی راهنمایی کرد

با قرار گرفتن روبه روی اتاقی ابروهایم بالا پرید!
همان اتاقی بود که همیشه قفل بود و هیچکس نمیدانست داخلش چه چیزی است!

گیج به سمت هاکان برگشتم که با لبخند در را باز کرد و بدون اینکه چیزی بگوید مرا به داخل برد

به محض پا گذاشتن در اتاق، همانطور مات ماندم!!

باورم نمی‌شد! نمیدانستم باید چه عکس العملی نشان دهم؟!

مگر ممکن بود؟! خواب و رویا نبود؟ یعنی همه آن تابلو های روی دیوار که تصویر من را با لباس ها و ژست های مختلف نشان میداد، کار هاکان بود؟؟!!!

نگاهم تار شد؛ بغض لحظه ای رهایم نمی‌کرد و اشک هایم پایین ریختند!

نگاهم به تابلوی بزرگی افتاد که چشمانم را به نمایش گذاشته بود!
حتی به نظرم از چشمان خودم زیباتر کشیده شده بود!

گرمی تن هاکان را از پشت سر حس کردم و به سمتش برگشتم

همانطور که نگاه خیره اش به عکس چشمانم بود، با صدای بم و عاشقانه ای زمزمه کرد:

-یه روز که حالم خوب نبود، یه دختر ناز و مهربون رو دیدم که با وجود خجالتی بودنش و اصرار های مکرر دوستش که می‌گفت نباید بمونه، موند و کمکم کرد، موند و با صورت خوشگل و مهتابیش عاشقم کرد!
آره؛ من همون لحظه که چشم‌هام رو باز کردم و دوتا تیله براق مشکی که پر از نگرانی بود رو دیدم، دلم لرزید! ولی خودم متوجه نبودم!

برگشت و خیره شد در چشمان خیسم و با مهربانی همیشگی اش گفت:

– ولی الان دیگه می‌دونم؛ می‌دونم که دوستت دارم؛ که عاشقتم؛ که نفس هام به نفس های تو بنده و حتی یک لحظه بدون تو برام مثل جهنمه!

سرعت ریزش اشک هایم بیشتر شد و با بغض گفتم:

-هاکان؟

با عشق لب زد:

-جون هاکان

بدون حرف نگاهش کردم که با لبخند به اطراف اشاره کرد و گفت:

-این‌ها همش نتیجه شب‌هاییه که فکر به “تو”؛ خواب رو از چشمام می‌گرفت!
به تابلو ها نگاه کرد و با نفس عمیقی ادامه داد:

-هروقت که احساس می‌کردم یه چیزی کم دارم، یه چیزی سر جاش نیست، فقط چهره دوست‌داشتنیِ “تو”، حالم رو خوب می‌کرد!

 

*بهار هزار و چهارصد عزیز

می دانم سرت شلوغ است و داری چمدانت را برای آمدن، آماده می کنی.
خواستم بگویم میان شکوفه های رنگارنگ برای همه ی آدم ها یک دشت آرزوی برآورده شده بگذار توی چمدانت
که امسال تا جایی که جا داشتیم دلمان شکست، اشکمان تپید
نگاهمان غرق انتظار شد.

که امسالمان سال بغض بود، سال آه بود، سال خداحافظی های سیاه بود.
حالا که داری از راه می رسی
توی آغوشت برایمان عشق بیاور
توی چشمهایت برایمان اشک شوق بیاور.

لطفا آنقدر خوب باش
تا تمام روزهای سال به یُمن آمدنت غصه ها را به در کنند، لطفا زودتر بیا
که دلمان به آمدنت خوش است

✍الناز نویس

3/5 - (1 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
21 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نسیم
نسیم
1 سال قبل

دختره نمیتونست 4 تا کتاب کنکور بخره. الان رستوران لاکچری میره و هدیه گرون می‌خره!؟! خجالتیه اما با.پسر مجرد دوست شده خونه ش هم میره. با بقیه هم که اکیه فقط تو شهر خودشون خجالتی بود؟ یه کم بچگانه ننویسی. بقول دوستمون یه دفعه تو پارتیم که رفت تو 2 دقیقه هاکانم رسید نجاتش داد.

‌
1 سال قبل

آقا چرا انگار یه تیکه از وسط رمان نیست چی شد اوینار رفت اونجا ؟

‌
پاسخ به 
1 سال قبل

رفت پارتی؟

ayliiinn
عضو
1 سال قبل

ووووویییییی!
بالاخره اعتراف کرد!

اردیبهشت41
اردیبهشت41
1 سال قبل

الهی آمییین

E.n
E.n
1 سال قبل

اره نویسنده عزیز امروز از سکوت قلب پارت نداریم ؟

Sogol
Sogol
1 سال قبل

پارت بعدیمون کی میاد؟😎

Maral
Maral
1 سال قبل

خسته نباشی الناز جانی مثل همیشه عالی😍💙
راستیی الی !

Maral
Maral
پاسخ به  (:
1 سال قبل

قربونت
میخواستم بگم آخر بعد قرنی تل نصب کردم
آیدیم بدم ؟

نفس
نفس
1 سال قبل

عالی مثه همیشه😘

شیرین
شیرین
1 سال قبل

ووووووووووووویی چه حالی داد این پارتت
تو مرا جان و جهانی
خسته نباشی الی جونم عالی بود

شیرین
شیرین
پاسخ به  (:
1 سال قبل

خدا نکنه خانم نویسنده
تو که خودت منبع انرژی هستی گلی

21
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x