فروشگاه لوازم آرایشی و بهداشتی کیو فیس

رمان های بیشتر در کانال رمان من  https://t.me/romanman_ir

رمان رئیس مغرور من پارت 18

  آریا با شنیدن این حرف من نگاه خاصی بهم انداخت ک طاقت نگاهش رو نداشتم سریع رو ازش دزدیدم و از اتاق خارج شدم نفس عمیقی کشیدم و به سمت اتاق خودم رفتم هنوز پشت میز ننشسته بودم ک در اتاق باز شد و فاطمه مثل جت اومد داخل

ادامه مطلب »

رمان رئیس مغرور من پارت 17

  آریا با دیدن صورت وحشت زده ی منشی ابرویی بالا انداخت و گفت _چخبر شده _آرمیتا خانوم تموم اطلاعات شرکت رو به شرکت رقیب دادند و همه مشتری هامون دارند میرند چون شرکت رقیب از کار های ما به اسم خودش استفاده کرده و ما …. آریا با عصبانیت

ادامه مطلب »

رمان رئیس مغرور من پارت 16

  ابروش بالا پرید _آرمیتا _آره بدون اینکه سئوالی بپرسه به سمت آشپزخونه رفت من هم از سر جام بلند شدم و به سمت اتاق رفتم لباس هام رو عوض کردم و یه آرایش ملایم کردم ک صدای آریا از پشت سرم بلند شد: _کجا؟! _دارم میرم بیرون ، مشکلی

ادامه مطلب »
رمان

رمان عروس استاد پارت 42

  دستم و به کمرم زدم و گفتم _تو که عاشقی چرا حال من و نمی فهمی؟ ترانه ترسیده از جاش پرید و مهرداد پوفی کرد و گفت _یه دقیقه از دست شما آسایش نداریما یا اون نیم وجبی جیغ و داد میکنه یا تو یه جا یه گند جدید

ادامه مطلب »

رمان رئیس مغرور من پارت 15

  زیر لب داشت انگار با خودش حرف میزد _پسره ی عوضی به من میگه عاشقشه تو غلط کردی عاشق زن من شدی خودم میکشمت کثافط تا به ناموس من چشم نداشته باشی. چشمهام گرد شد یعنی سام بهش گفته عاشق منه ک تا این حد عصبی شده اما غیرممکن

ادامه مطلب »

رمان رئیس مغرور من پارت 14

  صورتش از شدت خشم داشت به کبودی میزد رگ گردنش برآمده شده بود ، ماشین ایستاد به سمتم برگشت کامل با چشمهاش ک حالا کاسه ی خون بود زل زد به چشمهام و گفت: _مگه بهت نگفته بودم حق نداری اسم هیچ مردی رو جلوی من به زبون بیاری؟!

ادامه مطلب »

رمان رئیس مغرور من پارت 13

  چند روز بود ک اصلا از اتاق بیرون نرفته بودم و خودم رو حبس کرده بودم ، حتی شرکت هم نرفته بودم تموم فکرم درگیر بود ک باید چیکار کنم حس ترسی ک همراهم بود نمیذاشت آروم باشم فکر میکردم هر لحظه ممکن بابا و مامان بفهمن اون موقع

ادامه مطلب »

رمان رئیس مغرور من پارت 12

  نمیخواستم تو بحثشون مداخله کنم این مشکل رو امشب باید بابام حل میکرد نه اینکه من چیزی بگم و هیزم بریزم رو آتیش، صدای خونسرد بابا بلند شد: _یعنی میخوای همه چیز رو بندازی گردن نیاز ؟! شهین گستاخانه زل زد به بابا و با خشم گفت: _همه چیز

ادامه مطلب »

رمان رئیس مغرور من پارت 11

  با شنیدن این حرفش قلبم لرزید ، آریا داشت با من چیکار میکرد با شنیدن صدای در اتاق آریا از من فاصله گرفت و با صدای سردی گفت: _بفرمائید؟! در اتاق باز شد و صدف اومد داخل اتاق نگاهی به من انداخت سپس به طرف آریا برگشت و گفت:

ادامه مطلب »

رمان رئیس مغرور من پارت 10

  _خوب. حرصی نگاهم کرد و گفت: _برو گمشو اصلا. و با حرص به سمت اتاقش حرکت کرد ، با دیدن حرکتش خنده ام گرفت داخل اتاقم شدم و رفتم پشت میز نشستم تا کارهام رو ک عقب افتاده بود انجام بدم، اما تموم مدت فکرم مشغول بود کلافه دست

ادامه مطلب »

رمان رئیس مغرور من پارت 9

  لباس هام رو عوض کردم و به سمت اتاق مامان رفتم باید ببینم چیکارم داشت ک بهم گفت وقتی برگشتم خونه برم پیشش، مخصوصا حرف های بابا ک داشت با مامان میزد چند دقیقه پیش ذهنم رو مشغول کرده بود و تا نمیفهمیدم ک قضیه از چی قراره نمیتونستم

ادامه مطلب »

رمان رئیس مغرور من پارت 8

  _دست دوست پسر آشغالت رو بگیر و جفتتون گمشید! به وضوح شکه شدن آرمیتا رو دیدم به سمت آریا برگشت و با صدای لرزونی گفت: _تو تو ….. آریا حرفش رو قطع کرد و رو به سعید گفت: _کافیه یکبار دیگه ببینم تو مهمونی های من همچین غلطی میکنی

ادامه مطلب »

رمان های کامل

دسته‌ها