رمان آبشار طلایی پارت 40

4.5
(147)

 

 

 

 

با به هم چسبیدن تن هایشان، هر دو وارد راهی شده بودند که حتی اگر صدسال هم به آن فکر می‌کردند به ذهنشان نمی‌رسید.

 

 

مرد دیوانه و دخترک دروغگو با کنار هم قرار گرفتن، سرنوشت هایی شبیه را در تقدیر یکدیگر رقم زدند…!

 

 

 

_♡_

 

 

سوم شخص:

 

 

 

آرامش یا امنیت و یا شاید هم ترکیبی از هر دو و یک حس حامی گونه‌ی عمیق!

 

 

دنیز نمی‌توانست بفهمد آن بوسه و آغوش ناگهانی چطور یکدفعه توانست آتش درونش را خاموش کند!

 

 

پر از حسه زندگی شد و با گونه های سرخ و تنی که در تب می‌سوخت، به چشمانه شهراد ماجد نگاه کرد.

 

 

نمی‌توانست چیزی از آن چشم ها بخواند اما آنقدر عضلاتش نرم شده بودند که ناخودآگاه سپر دفاعی‌اش پایین افتاد.

 

 

و شهراد دلش می‌خواست مانند آوار بر سر دخترک ویران شود اما دنیز هنوز تاوانه غلط های اضافی‌اش را پس نداده بود.

 

 

تاوانه بازی کردن با شهراد ماجد را پس نداده بود!

 

اگر این دختر را به غلط کردن نمی‌انداخت مرد نبود اما قبل آن باید خیلی خوب او را می‌شناخت.

 

 

باید دشمنش را می‌شناخت تا از طریق عفونی ترین زخم هایش به او عمیق ترین ضربه ها را می‌زد!

 

 

و باید او را کامل می‌شناخت چراکه یک بار دیگر نمی‌توانست بخاطر این زن مانند یک احمق هیچ ندان دیده شود!

 

 

 

_♡_

 

 

 

 

#پارت۱۸۳

#آبشارطلایی

 

 

دنیز:

 

 

 

از بخار قهوه چشم گرفته و نگاهم را به شهراد دوختم.

 

 

در تراس خانه‌اش و زیر آسمان تیره‌ی شب رنگ نشسته و قرار بود داستانم را با عماد برایش بگویم.

 

 

دیگر آن مرد را دوست نداشتم اما هنوز هم مرور آن روزها برایم سخت بود.

 

 

-اگه گفتنش برات سخته…

 

 

با صدایش سر بالا گرفتم و تند گفتم:

 

 

-نه فقط دارم فکر می‌کنم از کجا شروع کنم بهتره.

 

 

بعد از آن بحث عمیقمان حدسش را هم نمی‌زدم که بخواهم در کماله آرامش به او از گذشته ها بگویم. اما این مرد در ظاهر مغرور و خودپسند، به شکله عجیبی قلقم را می‌دانست!

 

 

نفس عمیقی کشیدم و مستقیم سر اصله داستان رفتم.

 

 

-از طریقه یکی از دوست های مشترک با عماد آشنا شدم. هنوز سنم خیلی کم بود و عماد مردی که خیلی خوب می‌دونست از زندگیش چی می‌خواد. یه مدت اکیپی بیرون می‌رفتیم. اوایل یه دختری کنارش بود اما بعد نفهمیدم چطوری شد که یکدفعه اون رفت و توجه کردن های عماد نسبت به من شروع شد. توجه های زیرپوستی‌ای که واقعاً قلبمو تکون می‌داد. سنم کم بود و وقتی می‌دیدم یه مرد که تو ظاهر هیچی کم نداشت، اِنقدر خواهانمه و نسبت بهم حس داره، نتونستم تحت تاثیرقرار نگیرم. بهم پیشنهاد داد بیشتر با هم آشنا شیم و منم نتونستم، شایدم نخواستم بهش نه بگم!

 

 

 

 

 

#پارت۱۸۴

#آبشارطلایی

 

 

 

-آشناییت؟ ولی جوری که امروز عماد حرف زد انگار رابطه بینتون خیلی بزرگتر از یه دوستی ساده بوده!

 

 

بزاق گلویم را سخت قورت دادم.

 

 

دقیقاً چطور باید این قسمت را برایش توضیح می‌دادم؟!

 

 

-نمی‌دونم چطور بگم. یعنی عماد می‌خواست به هم نزدیک‌تر بشیم و من نمی‌تونستم این اجازه رو بهش بدم!

 

 

چشمانش تیره شد و همانطور که حدسش. را می‌زدم طبق عادته همیشگی‌اش ابرویش بالا پرید.

 

 

-یعنی ازت رابطه می‌خواست و تو هم نمی‌تونستی اینو تو دوستیتون قبول کنی؟!

 

 

خیلی آرام پرسیده بود اما صدایش که کمی از خشم می‌لرزید، عصبانیتش را هویدا کرد.

 

 

-یه ج..جورایی آره.

 

 

دستی به گوشه‌ی لبش کشید و همانطور که با دقت نگاهش را در سرتاپایم می‌چرخاند، لب زد:

 

 

-بهت نمیاد خیلی به این چیزا پایبند باشی. در اصل خیلی ساله کسی رو ندیدم که پایبند به بکارتش باشه و اونایی هم که بودن، جوره دیگه‌ای از بدنشون استفاده می‌کردن!

 

 

مانند همیشه بی‌خجالت و مستقیم حرفش را می‌زد و با آنکه از خجالت گر گرفته بودم وقته ساکت شدن نبود!

نباید می گذاشتم انقدر راحت همه‌ی زنان را قضاوت کند!

 

 

-درست و غلط از نظر همه یکی نیست آقای ماجد. چیزی که برای شما درسته شاید برای یکی دیگه غلط باشه و یا برعکسش. روابط هر زنی و کارهایی که از نظرمون درست یا غلط به نظر می‌رسه هم فقط از نظر ماست. ما هیچوقت جای اون طرف نبودیم و تجربیاتشو نداشتیم. اگر یه جنس مونث از بدنش هر طور استفاده‌ای می‌کنه، عمدتا با همجنس خودش نیست! با مردهاییه که اسم روابط خودشونو می‌زارن تجربه و اسمه روابط زن ها رو می‌ذارن ولنگ و بازی!

 

 

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 147

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.1 (15)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
images

رمان عاشقم باش 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان عاشقم باش خلاصه: داستان دختری به نام شقایق که پس از جدایی خواهرش با همسر سابق او احسان ازدواج می کند.برخلاف عشق فراوان شقایق نسبت به احسان .احسان هیچ علاقه ای به او ندارد کم کم طی اتفاقاتی احسان به شقایق علاقمند می شود و زندگی خوشی…
IMG 20230128 233708 1462 scaled

دانلود رمان ضد نور 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         باده دختری که عضو یه گروهه… یه گروه که کارشون پاتک زدن به اموال باد آورده خیلی از کله گنده هاس… اینبار نوبت باده اس تا به عنوان آشپز سراغ مهراب سعادت بره و سر از یکی از گندکاریاش دربیاره… اما…
InShot ۲۰۲۳۰۷۰۶ ۰۰۳۶۵۱۷۴۲

دانلود رمان عشق ممنوعه pdf از زهرا قلنده 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   این رمان در مورد پسری به اسم سپهراد که بعد ۸سال به ایران برمی گرده از وقتی برگشته خاطر خواهای زیادی داشته اما به هیچ‌کدوم توجهی نمیکنه.اما یه روز تو مهمونی عروسی بی نهایت جذب خواهرش رزا میشه که…
IMG 20230123 230118 380

دانلود رمان خاطره سازی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         جانان دختریِ که رابطه خوبی با خواهر وبرادر ناتنی اش نداره و همش درگیر مشکلات اوناس,روزی که با خواهرناتنی اش آذر به مسابقه رالی غیرقانونی میره بعد سالها با امید(نامزدِ سابقِ دوستش) رودررو میشه ,امید بخاطر گذشته اش( پدر جانان باعث ریختن…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۱۵۹۹۴۸

دانلود رمان پالوز pdf از m_f 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     این داستان صرفا جهت خندیدن نوشته شده و باعث می‌شود که کلا در حین خواندن رمان لبخند روی لبتان باشد! اين رمان درباره یه خانواده و فامیل و دوستانشون هست که درگیر یه مسئله ی پلیسی هستن و سعی دارن یک باند بسیار خطرناک…
رمان غمزه های کشنده‌ی رنگ ها دقایقی قبل از مرگ

دانلود رمان غمزه های کشنده‌ی رنگ ها دقایقی قبل از مرگ به صورت pdf کامل از گلناز فرخ نیا 4.7 (3)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان غمزه های کشنده‌ی رنگ ها دقایقی قبل از مرگ : من سفید بودم، یک سفیدِ محضِ خالص که چشمم مانده بود به دنباله‌ی رنگین کمان… و فکر می‌کردم چه هیجانی دارد تجربه‌ی ناب رنگ‌های تند و زنده… اما تو سیاه قلم وجودت را چنان عمیق بر صفحه‌ی…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
me/
me/
2 ماه قبل

معنای زندگی میگفت حقیقت حقیقت است و خوب وبد ندارد اما میبینم که بد تلخ است

تاا
تاا
2 ماه قبل

واااای اگه دنیز بفهمه شهراد چه نقش هایی براش داره🥲
(اسپویل نمیکنم دوستان)

خواننده رمان
خواننده رمان
2 ماه قبل

کاش یه کم پارت ها طولانی تر باشه

سارا
سارا
پاسخ به  خواننده رمان
2 ماه قبل

کاش ،اولا خیلی خوب بودن پارتاهم زود پارت میزاشت هم طولانی ولی الان هم دیر بدیر هم کوتاه

دسته‌ها

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x