رمان آس کور پارت 137

4.3
(107)

 

 

 

 

انگار صاعقه خورده بود، انگار زیر پایش به یکباره خالی شده و با مخ زمین خورده بود.

 

در عرض کسری از ثانیه خشکش زد و حتی چشمانش هم دیگر برای اشک ریختن تلاشی نمیکردند.

 

یعنی چه که دختر راغب نبود؟ چشم که باز کرد او را دید، نه مادری، نه دوستی، نه فامیلی… هیچکس، فقط راغب!

 

تمام زندگی اش کنار راغب و با او گذشته بود، از او بیزار بود اما نمیتوانست منکر این شود که نیم بیشتری از هویت و شخصیتش را راغب شکل داده و چه بخواهد و چه نخواهد، بدون راغب خودش را نمی شناسد.

 

اگر دختر راغب نباشد، پس دیگر چه کسیست؟

اگر دختر راغب نباشد، تمام چیزی که هست، تمام هویتش، منیتش، همه چیزش نابود میشود…

 

راغب مشت محکمش را روی تخت کوبید و فریادی دلخراش زد. سالها این راز را سر به مهر نگه داشته بود و دیگر توانش را نداشت.

 

بالاخره رازی که در خلوت، یقه اش را میچسبید و او را از زنده بودنش پشیمان میکرد رو شد.

 

تمام صورتش سرخ شده بود، گوش هایش از شدت فشار تکان میخوردند و چشمانش داشت از حدقه بیرون میزد.

 

_ با… با…

 

سالها حسرت شنیدن این کلمه را از زبان دخترش داشت، سراب میگفت اما هیچوقت شبیه او نبود… آنطور واقعی و پر از عشق…

 

پشت دستش را روی دهان سراب کوبید و فریاد زد. اشکی که با سماجت از چشمش چکید را محکم و با خشونت پاک کرد و فریاد زد.

 

_ توی حروم زاده دختر من نیستی، به من نگو بابا…

من فقط یه دختر داشتم… یه دختر که مرد، خونواده ی تو کشتنش…

به خاطر پدر و مادر حروم زادت، به خاطر اینکه اونا نفس بکشن، دختر من مرد… زندگی من مرد…

 

#پارت_۵۰۶

 

سراب را که همانطور مات و مبهوت دید، از کنارش بلند شد. موهای بلندش را کشید و چرخی در اتاق زد.

 

آرام نمیشد، زخم کهنه اش دوباره باز شده بود… نه او را میکشت و نه از بین میرفت.

 

در تمام این سالها فقط داشت همچون مردگان زندگی میکرد، بدون روح، بدون رحم و عاطفه…

 

بعد از مرگ عزیزانش فقط جسمی شده بود که با گذشت زمان به حمل کردنش عادت کرد.

 

سیگاری از پاکت روی میز برداشت و به مبل راحتی گوشه ی اتاق تکیه زد.

سیگار بعدی را با قبلی روشن کرد و هنوز هم تمام گذشته روی قلبش سنگینی میکرد.

 

_ خیلی سال پیش، قبل از اینکه حتی تو وجود داشته باشی، من واسه یه آدمی کار میکردم.

همین کاری که الان دارم، فقط اون موقع پادو بودم و الان آقای خودمم.

 

چشمانش میسوختند، احتیاج شدیدی به گریستن داشت… این درد باید یک طوری بیرون میریخت اما او دیگر آدم اشک ریختن نبود.

چقدر با راغب آن سالها فرق کرده بود…

 

چشمانش را مالید و تصویر شاد آن دخترک مقابل نگاهش جان گرفت.

 

_ یه روز یه عکس نشونم دادن و گفتن باید بکشمش.

یه دختر ریزه میزه ی جوون، انقدر قشنگ خندیده بود که دلم براش ضعف رفت، یاد دختر کوچولوی خودم افتادم.

مگه میتونستم صاحب اون خنده رو بکشم؟

مگه میتونستم دختری که جای دخترم بود رو بکشم؟

گفتم نه… گفتم نه و اون نه شد آفت زندگی خودم.

اون نه، اون نه کوفتی مثل سیل زد به زندگیم و هر چیزی که داشتمو ازم گرفت.

 

سرش را میان دستانش گرفت و شانه هایش به شدت تکان خوردند. داشت ضجه میزد اما بدون اشک…

 

_ زن و بچمو کشتن، جوری از رو زمین محوشون کردن که انگار از اول نبودن…

حسرت یه بغل ساده موند رو دلم، حسرت دیدنشون برای آخرین بار…

 

#پارت_۵۰۷

 

تمام تنش از خشم میلرزید. تمام این سالها را به امید انتقام گذرانده بود اما سراب بی آنکه بداند به خانواده اش کمک کرده و نقشه هایش را به هم ریخته بود.

 

سرابی که حالا انگار روح از تنش پر کشیده بود، رنگش از گچ دیوار سفید تر شده و مردمک چشمانش لحظه به لحظه کوچکتر میشد.

 

راغب که با یادآوری گذشته، عنان از کف داده و داغ دلش تازه شده بود، سیگار نیمه سوخته را روی زمین پرت کرد.

 

با حرص و خشم سمت سراب هجوم برد. گردنش را چسبید و سرش را به تخت کوبید.

 

_ آواره شدم، فراری شدم، همه چیزمو ازم گرفتن… ولی برگشتم برای انتقام.

اون حروم زاده رو لو دادم، درست مثل تو که منو لو دادی… ولی قسر در رفت.

پدر و مادر بیشرف تو، همونایی که عروسشون شدی و از خوبیشون دم میزدی، نذاشتن کارمو تموم کنم، نذاشتن اونا رو به سزای عملشون برسونم.

شدم یکی مثل خودشون، بچشونو ازشون گرفتم… داغی که رو دلم گذاشتنو رو دلشون گذاشتم…

 

گردن سراب را رها کرد و پوزخند تحقیرآمیزی به صورت وحشت زده اش زد.

 

_ باورت شده بود چون دوستت دارم باهات میخوابم؟ با دختر خودم؟ خیلی احمقی…

 

آب دهانش را با نفرت توی صورت سراب پرت کرد که سراب بی نفس تکانی خورد.

 

پاره شدن مویرگ های مغزش را حس میکرد، او ضعیف بود برای فهمیدن این همه مصیبت…

 

دستش روی شکمش لغزید و تصویر حامی مقابل نگاهش به رقص درآمد. این بچه، بچه ی او و حامی…

ناباور لب زد:

 

_ من و حامی…

 

صدای خشک و خشن راغب رشته ی افکار مسمومش را محکم تر کرد.

 

_ خواستم با بچه ی خودشون بهشون ضربه بزنم، ضربه از خودی خیلی درد داره سراب، خیلی…

تو برگ برنده ی من بودی، آسِ من واسه دستِ آخر، ولی یه آسِ کور که هیچوقت نشونه ها رو ندید!

 

#پارت_۵۰۸

 

مشت هایش یکی پس از دیگری روی کیسه ی بوکس فرود می آمدند، دیگر آن زور و قوت سابق را نداشت.

طی همین چند ساعت، فشاری را تحمل کرده بود که اندازه ی سالها پیر ترش کرد.

 

_ علوسک گشنگ من گِلمِس پوچیده (عروسک قشنگ من قرمز پوشیده)

رو دختخواب مَمَل آبیش دابیده ( تو رخت خواب مخمل آبی خوابیده)

یه لوز ماما لفته باسار اونو قلیده (یه روز مامان رفته بازار اونو خریده)

گشنگ تر از علوسکم هیکی ندیده (قشنگ تر از عروسکم هیچکس ندیده)

 

_ نخیرشم، قشنگ تر از عروسک بابایی هیچکس ندیده… قلقلکی ای آره؟ آره؟ قلقلک؟ آها بخند ببینم عروسک بابا…

 

دست روی هدفونش گذاشت و با زانو روی زمین فرود آمد. صدای خنده های شیرین دخترکش قلبش را به درد می آورد.

 

_ عروسک بابا… دلم برات تنگ شده…

 

تمام زندگی اش را صرف انتقام جویی کرده بود و چرا باز آرام نمی گرفت؟

چرا این درد کم نمیشد؟ تمام نمیشد؟ چرا؟

 

_ نمیذارم آب خوش از گلوشون پایین بره… عزیزمو گرفتن، عزیزاشونو پر پر میکنم…

خونت پایمال نمیشه بابا، نمیذارم بشه…

 

دستی روی بازویش نشست. چشم بست و با اکراه هدفون را پایین کشید.

صدایش از بغض های فرو خورده اش، خشدار شده بود.

 

_ چیشده؟

 

_ شرمنده مزاحمتون شدم آقا، نمیدونیم با خانم چیکار کنیم… به هیچ صراطی مستقیم نیست، درموندمون کرده.

 

_ این همه آدم از پس یه الف بچه برنمیاین؟ پول مفت میریزم تو حلقتون؟

 

دستی به گردنش که باد کرده بود کشید و آب دهانش را به سختی پایین داد.

 

مظفر من و من کنان دستانش را در هم گره کرد.

 

_ روم سیاه آقا، خانم دیوونه شدن. هیچکس جرات نمیکنه نزدیکشون بشه، کل تختشون پر از خونه…

کاش خودتون بیاین…

 

#پارت_۵۰۹

 

پوزخندی زد و از جایش بلند شد. حق هم داشت، شنیدن آن حقایق دیوانه شدن هم داشت…

 

چه کسی حال اویی که تمام آن گفتنی ها را زندگی کرده بود و هنوز داشت ادامه میداد، میفهمید؟

مطلقا هیچکس…

 

سمت کمد بزرگ تعبیه شده داخل دیوار رفت و جعبه ی کوچکی از داخلش بیرون کشید.

 

جلوتر از مظفر به راه افتاد و همین که در اتاق سراب را گشود، پاهایش به زمین چسبیدند.

 

صحنه ی مقابلش را فقط در فیلم هایی با موضوع جن گیری و احضار روح دیده بود!

 

سراب بی وقفه جیغ میزد و بر سر و صورت خود میکوبید. تمام پانسمان هایش باز شده و از زخم هایش خون چکه میکرد.

 

روی تخت گُله گُله مو و خون ریخته بود و موهای سرش در آشفته ترین حالت ممکن بود.

 

_ گناه داره خانم، کاش میتونستم یه کاری براش بکنم.

 

_ دایه ی مهربون تر از مادر نشو مظفر، خانمتون همچین علیه السلامم نیست و داره تاوان کثافت کاری خودشو پس میده.

 

چشم در حدقه چرخاند و جعبه را روی میز گذاشت. بازش کرد و از میان سرنگ ها و آمپول های داخلش، یکی برداشت.

 

به سرعت محتوای آمپول را داخل سرنگ کشید و با فریادش همه را بیرون کرد.

 

سمت سراب رفت و پس از چند مشت و سیلی ای که به صورت و گردنش خورد، توانست مهارش کند.

 

_ از نسل همون بیشرفایی، هاری تو خونته… هرزه ی آشغال!

 

هنوز در حال تقلا و خودزنی بود که راغب سرنگ را به گردنش کوبید و به سرعت مایعش را داخل بدن سراب خالی کرد.

 

چند لحظه در همان حالت ماندند و کم کم بدنش سست شد. پلک هایش داشت روی هم میفتاد که صدای ضعیفی از میان لبهایش بیرون داد.

 

_ نگفتی… داداشم…

 

گردنش را به ضرب رها کرد و نیشخندی زهرآلود زد.

 

_ تازه شروع شده، هنوز خیلی چیزا رو نمیدونی!

 

#پارت_۵۱۰

 

چند لحظه بی حرکت بالای سرش ماند و جسم داغان و نحیف شده اش را نگریست.

 

در همان کودکی اش که داشت به او عادت میکرد و او را به جای فرزند از دست رفته ی خود میدید، نزدیکش شد و با برقراری رابطه ی جنسی سعی کرد آن ارتباط پدر و دختری را از بیخ و بن نابود کند.

 

اما نمیتوانست منکر این بشود که گوشه ای از قلبش به سراب عادت کرده بود و هنوز گاهی او را دختر خود میدید.

 

با یادآوری بلایی که سر خانواده اش آمده بود، چشم بست و نفس هایش به شماره افتاد.

 

این دختر هم از همان خانواده بود، نباید هیچ حسی جز تنفر به او میداشت.

 

_ دست و پاشو ببندین، بیشتر از این خودشو آش و لاش نکنه.

خیلی ام وحشی بازی درآورد یدونه از اون آمپولا بهش تزریق کنین صداش در نیاد.

 

مظفر به هول و ولا افتاد، خبر از بارداری اش داشت و نگران حال خودش و آن جنین بخت برگشته اش بود.

 

_ خطر نداشته باشه آقا؟ برای… بچش…

 

سمت مظفر برگشت و نگاهی ریزبینانه به سر تا پایش انداخت. پوزخندی به چهره ی دستپاچه و عرق کرده اش زد.

 

_ چیه میترسی بمیره؟ مهربون شدی مظفر، از اسب افتادی از اصل که نیفتادی!

یه زمانی بهترین آدم کشم بودی، حالا نگران جون یه نطفه ی حرومی؟!

 

مظفر آهی کشید و سر به زیر انداخت.

در تمام روزهای زندگی سراب کنارش بود، قد کشیدنش را دید، بزرگ شدنش را… از سنگ که نبود دلش برای بیچارگی دخترک به رحم نیاید.

 

_ چشم آقا… هر چی شما بگین.

 

_ خوبه، چند روز بیشتر اینجا نیست… حواستو جمع کن گندی بالا نیاد. حوصله ی جمع و جور کردن جنازشو ندارم!

 

#پارت_۵۱۱

 

بار دیگر پیامی که از شماره ی ناشناس آمده بود را زیر لب زمزمه کرد.

 

«تا سه روز دیگه مدارک به دستم نرسه باید خودتونو برای مجلس ختم آماده کنین!»

 

گوشی را کناری انداخت و کلافه و دل نگران بلند شد. مشغول قدم زدن در خانه شد و دلش مثل سیر و سرکه میجوشید.

 

_ یاشا کی میاد؟

 

تسبیح میان انگشتان حاج آقا از حرکت ایستاد و چشمانش را باز کرد.

از این تشویش و اضطرابی که خواب را از چشمانشان ربوده بود، خسته بود.

 

_ احتمالا دو سه روز دیگه، هنوز زمان قطعیش مشخص نشده.

 

دست پشت گردنش برد و مشغول جویدن پوست لبش شد. قلبش بی قراری میکرد و مطمئن بود که اوضاع سرابش وخیم است.

حسش میکرد…

 

_ دیره بابا… دیره…

 

_ زودترین زمانی که طول میکشید تا کاراش درست شه یه ماه و نیم بود، کلی به این در و اون در زدیم تا زودتر بتونه برگرده.

صبر داشته باش باباجان، هنوز اتفاقی نیفتاده که انقدر پریشونی.

 

حامی سری به تاسف تکان داد و کلافه کتش را چنگ زد. درمانده ترین بود… نه در خانه آرامش داشت و نه بیرون از خانه.

 

_ انگار شماها باید جنازشو ببینین تا باورتون شه یه بلایی سرش اومده، من میفهمم حالش خوب نیست…

بیخیال، برمیگردم.

 

از خانه بیرون زد و همچون دردی دوره گرد، آواره ی کوچه های شهر شد.

 

داشت فکر میکرد که بر خلاف تصوراتش پدر خوبی نمیشد، همان طور که همسر خوبی از آب در نیامد.

 

_ ولی بازم باباتم بچه جون… خیلی زود میای پیش خودم.

 

نگاهی به آسمان که بر عکس روزگار تیره و تارش، روشن و آفتابی بود انداخت و نفسش را آه مانند بیرون داد.

 

_ دوباره کنار هم جمع میشیم، بهت قول میدم لیمو خانم…

 

#پارت_۵۱۲

 

از همهمه ای که در خانه افتاده بود سردرد گرفته و با حرص به تکاپویشان نگاه میکرد.

 

صدای تیک تاک ساعت مچی اش روی مغزش بود. انگار برای مرگ سراب ثانیه شماری میکرد.

 

سه روز فرصت باقیمانده ی راغب سر رسیده بود و صبح زود در پیامی ساعت و محل قرار را برایش فرستاده بود.

 

پرواز یاشا هم چند ساعت دیگر می نشست و جانش داشت از استرس بالا می آمد.

 

همه چیز به دقیقه ی نود موکول شده بود و اگر موفق نمیشدند سر وقت به محل قرار برسند، جان سرابش به خطر میفتاد.

 

دیگر کاری از دست کسی بر نمی آمد، همه چیز به یاشا بستگی داشت. یک سوم مدارک دست او بود و فقط باید دعا میکردند که به موقع برسد.

 

_ میتونم بشینم… کنارت؟

 

صدای رسا سردردش را تشدید کرد. هیچ حوصله ی او و مزخرفات تکراری اش را نداشت.

 

بی حوصله دست میان موهای بلند شده و نامرتبش برد.

 

_ بگم نه، نمیشینی؟!

 

رسا با صدایی آرام که رگه هایی از ندامت و پشیمانی درش پیدا بود، پچ زد:

 

_ نمیشینم…

 

یک لحظه ی کوتاه سرش را بلند کرد و چهره ی گرفته ی رسا را دید. انگار که گرد افسردگی و ناامیدی روی چهره اش پاشیده بودند.

 

از آن رسای بذله گو و شوخ که گاهی هم اخم و تخم و جدیتش را نشان میداد خبری نبود.

 

به حرمت روزگار خوشی که با هم داشتند، دلش نیامد بیش از این او را سرافکنده کند.

مانند خودش آرام و گرفته پچ زد:

 

_ بشین.

 

رسا دم عمیقی از هوا گرفت و به آرامی کنارش نشست. انگشتانش را در هم چلاند و سر به زیر مشغول بازی کردن با گوشه ی لباسش شد.

 

_ من… معذرت میخوام حامی… اون کارم، اصلا درست نبود. نمیدونم چم شده بود…

 

_ وقتی جون زن و بچم در خطره، کارای تو و حرف زدن در موردشون سر سوزنی برام اهمیت نداره!

 

#پارت_۵۱۳

 

پوزخند صدادارش به گوش رسا رسید و نفسش را بند آورد. کدورت بینشان عمیق تر از چیزی بود که فکرش را میکرد.

 

چشمش به اشک نشست و دست خودش نبود که قلبش هنوز برای مرد متاهل کنارش بیتابی میکرد.

 

میدانست حامی برای او حکم سیب ممنوعه را دارد. سعی داشت واقعیات را به قلبش نشان دهد بلکه دست از این عشق واهی بردارد.

 

_ فرصت نشد بهت تبریک بگم، باورم نمیشه پدر شدی… انگار همین دیروز بود که کل فکر و ذکرمون پیچوندن مامان باباهامون و کشیدن یه نخ سیگار بود طوری که بوش روی لباسامون نمونه.

 

تمام تنش نبض میزد و ذهنش داشت از تصور خراب شدن همه چیز، از هم می پاشید و رسا داشت از خاطراتشان میگفت؟!

 

ناباور سری تکان داد و دستی به صورتش کشید.

 

_ به جای این مزخرفات بهتر نیست بگی چی میخوای؟!

 

پلک های رسا روی هم افتادند، آه غلیظی کشید و شقیقه هایش را مالید.

 

آنقدر هول شده و خجالت زده بود که زبانش از ذهنش پیشی گرفته و مزخرف میگفت.

 

سر بلند کرد و با چند نفس عمیق سعی کرد آرامشش را حفظ کند. لبخندی از جنس گذشته روی لب نشاند و مطمئن پلکی زد.

 

_ میخوام منو ببخشی و بدونی که از صمیم قلب بابت اون حرفا پشیمونم.

میخوام رابطمون دوباره مثل قبل شه، منو همون رسایی ببینی که وسط دردسرات اولین نفر میومد تو ذهنت.

 

_ فکر میکنی همه چی میتونه مثل قبل شه؟!

 

رسا با اطمینان سر تکان داد و محتاطانه دست روی بازوی حامی گذاشت.

 

_ میتونی رو کمک من حساب کنی، مثل قدیما… مثل… خواهرت…

 

سخت بود به زبان آوردن اینکه خواهرش باشد اما گفت. اینکه به عنوان خواهر کنارش باشد بهتر از نداشتنش بود…

 

حامی متفکر نگاهش میکرد که حاج آقا با عجله صدایشان زد.

 

_ پاشین بریم فرودگاه، بجنبین.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 107

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۲ ۲۳۱۵۱۳۵۵۲

دانلود رمان دروغ شیرین pdf از Saghar و Sparrow 0 (0)

11 دیدگاه
    خلاصه رمان :         آناهید زند دانشجوی پزشکی است او که سالها عاشقانه پسر عمه خود کاوه را دوست داشته فقط به خاطر یک شوخی که از طرف دوست صمیمی خود با کاوه انجام میدهد کاوه او را ترک میکند و با همان دختری که…
55e607e0 508d 11ee b989 cd1c8151a3cd scaled

دانلود رمان سس خردل به صورت pdf کامل از فاطمه مهراد 3.6 (7)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:     ناز دختر فقیری که برای اینکه خرجش رو در بیاره توی ساندویچی کوچیکی کار میکنه . روزی از روزا ، این‌ دختر سر به هوا به یه بوکسور معروف ، امیرحافظ زند که هزاران کشته مرده داره ، ساندویچ پر از سس خردل تعارف میکنه…
IMG 20240524 022150 623

دانلود رمان جوزا جلد اول به صورت pdf کامل از میم بهار لویی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:     برای بار چندم، نگاهم توی سالن نیمه تاریک برای زدن رد حاجی فتحی و آدمهایش چرخید، اما انگار همهی افراد حاضر در جلسه شکل و شمایل یکجور داشتند! از اینجا که نشسته بودم، فقط یک مشت پسِ سر معلوم بود و بس! کلافه…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۷ ۱۶۱۹۳۵۹۶۰

دانلود رمان خشت و آیینه pdf از بهاره حسنی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   پسری که از خارج میاد تا یه دختر شیطون و غیر قابل کنترل رو تربیت کنه… این کار واقعا متفاوت خواهد بود. شخصیتها و نوع داستان متفاوت خواهند بود. در این کار شخصیت اولی خواهیم داشت که پر از اشتباه است. پر از ندانم…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۱ ۱۳۰۷۵۶۸۷۷

دانلود رمان سیاه سرفه جلد اول pdf از دریا دلنواز 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         مهری فرخزاد سال ها پیش به خاطر علاقه ای که به همکلاسیش دوران داشته و به دلیل مهاجرت خانوادش، تصمیم اشتباهی میگیره و… دوران هیچوقت به اون فرصت جبران نمیده و تمام تلاش های مهری به در بسته میخوره… دختری که همیشه توی…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۳۹۲۱۳۶۸

دانلود رمان لهیب از سحر ورزمن 0 (0)

2 دیدگاه
    خلاصه رمان :     آیکان ، بیزینس من موفق و معروفی که برای پیدا کردن قاتل پدرش ، بعد از ۱۸ سال به ایران باز می گردد.در این راه رازهایی بر ملا میشود و در آتش انتقام آیکان ، فرین ، دختر حاج حافظ بزرگمهر مظلومانه قربانی…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۲ ۱۱۲۵۳۶۰۸۸

دانلود رمان فلش بک pdf از آنید 8080 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان : فلش_بک »جلد_اول کام_بک »جلد_دوم       محراب نیک آئین سرگرد خشن و بی رحمی که سالها پیش دختری که اعتراف کرد دوسش داره رو برای نجاتش از زندگی خطرناکش ترک میکنه و حالا اون دختر رو توی ماموریتش میبنه به عنوان یک نفوذی..
IMG 20230129 003542 2342

دانلود رمان تبسم تلخ 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       تبسم شش سال بعد از ازدواجش با حسام، متوجه خیانت حسام می شه. همسر جدید حسام بارداره و به زودی حسام قراره پدر بشه، در حالی که پزشکا آب پاکی رو رو دست تبسم ریختن و اون از بچه دار شدن کاملا…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۶ ۱۰۴۸۲۴۸۹۶

دانلود رمان نشسته در نظر pdf از آزیتا خیری 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     همه چیز از سفره امام حسن حاج‌خانم شروع شد! نذر دامادی پسر بزرگه بود و تزئین سبز سفره امیدوارش می‌کرد که همه چیز به قاعده و مرتبه. چه می‌دونست خانم‌جلسه‌ایِ مداح نرسیده، نوه عموی حاجی‌درخشان زنگ می‌زنه و خبر می‌ده که عزادار شدن! اونم…
irs01 s3old 1545859845351178

دانلود رمان فال نیک به صورت pdf کامل از بیتا فرخی 3.8 (6)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:       همان‌طور که کوله‌‌ی سبک جینش را روی دوش جابه‌جا می‌کرد، با قدم‌های بلند از ایستگاه مترو بیرون آمد و کنار خیابان این‌ پا و آن پا شد. نگاه جستجوگرش به دنبال ماشین کرایه‌ای خالی می‌چرخید و دلش از هیجانِ نزدیکی به مقصد در تلاطم…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ستاره
ستاره
1 ماه قبل

یعنی سراب و حامی باهم خواهر برادرن؟

سارا
سارا
1 ماه قبل

فقط میدونم روانی ترازراغب بازم خودش

همتا
همتا
1 ماه قبل

یاشا با مادر حامی ی نسبتی داشته انگار
چه پیچیده شد و جذااااب
ممنون بابت پارت گذاری فقط روزای پارت گذاری تغییر کرده

حنا
حنا
1 ماه قبل

چقدر داستان غمگینیه
انتظارشو نداشتم

خواننده رمان
خواننده رمان
1 ماه قبل

مطمئنم اینا خواهر برادر نیستن راغب اشتباه گرفته از روز اول

رهگذر
رهگذر
1 ماه قبل

کاش حامی پسر حاج آقا نباشه

ریحان
ریحان
پاسخ به  رهگذر
1 ماه قبل

فکر کنم خواهر یاشا باشه
پارت بعدی رو زود تر بدید ببینیم چی میشه

دسته‌ها

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x