رمان آس کور پارت 139

4.3
(136)

 

 

 

 

_ تو کی هستی؟ دنبال چی ای؟

 

_ عزرائیلتون! میخوام جون دادن تک تکتونو ببینم!

 

بردیا کمی دورتر مشغول صحبت با رها شد و حواس یاشا تمام قد به او بود که پس از چند ثانیه انگشت شستش را بلند کرده و لب زد:

 

_ حالشون خوبه.

 

یاشا نفس راحتی کشید که قهقهه ی بلند راغب مجبورش کرد گوشی را از گوشش فاصله دهد.

 

_ لعنتی…

 

_ من اگه جات بودم همچینم با خیال راحت نفس نمیکشیدم، از امروز به بعد باید از سایه ی خودتونم بترسین.

کافیه یه لحظه غفلت کنین، یه لحظه چشم رو هم بذارین… تا هر چیزی که دارینو از دست بدین.

مثل سایه دنبالتونم… دنبال همتون!

 

یاشا دستی به صورتش کشید و چند قدمی دور خود راه رفت.

 

_ هیچکس اینجا حوصله ی شنیدن مزخرفاتتو نداره مرتیکه!

مگه مدارکو نمیخواستی؟ برات آوردیمش، اون دخترو ول کن.

 

سمت ماشین رفت و کیف سامسونت مشکی رنگی را از صندلی عقب بیرون کشید.

دستش را بلند کرده و کیف را در هوا چرخاند.

 

_ اینم مدارک… تمومش کن.

 

راغب تکه تکه خندید و نگاهی به صورت رنگ پریده ی سراب انداخت. گلویی صاف کرد و پوزخندی زد.

 

_ میدونی دارم به چی فکر میکنم یاشا؟!

الان این مدارکو دارین که با این هرزه کوچولو عوضش کنین، واسه باقی بچه هاتون چی تو چنته دارین؟

واسه مدی، رسا، باربد… حتی برای بچه ای که هنوز دنیا نیومده… مشتاقم ببینم اونا رو قراره با چی عوض کنین!

 

یاشا پا روی زمین کوبید و غرش تو گلویی کرد. دستش از خشم مشت شد و حامی نگران خودش را به او رساند.

 

_ چی میگه؟ سراب کجاست؟ ها؟

 

بی توجه به او سر سمت آسمان برد و با خشمی که در صدایش خش انداخته بود فریاد زد:

 

_ خفه شــــو حروم زاده… خفــه شو… قسم میخورم یه روز از عمرم مونده باشه پیدات کنم…

 

#پارت_۵۱۸

 

فعلا تا همینجا برایشان بس بود، میخواست متوجه تهدیدی که بعد از این هر لحظه ممکن بود درگیرش باشند، بشوند و موفق هم شده بود.

 

آن حس ترس و از دست دادنی که سالها داشت را به خورد همه شان میداد. تک تک کسانی که در مرگ خانواده اش دست داشتند باید تقاص میدادند.

 

گلویی صاف کرده و حین نشستن پشت فرمان، جدی و دستوری غرید:

 

_ یه سطل آشغال دور و برتونه، مدارکو بندازین توش و برین… سریع!

 

یاشا با یک چرخش سطل را دید و دست به کمر زد.

 

_ اول سراب، تا نبینمش هیچ کوفتی دستت نمیدم.

 

راغب نیشخندی زده و به راه افتاد. از بازی دادن آنها لذت میبرد، شیرینی انتقام روحش را جلا میداد.

 

_ تو موقعیتی نیستی که برام شرط و شروط بذاری.

مثل بچه ی آدم برین بشینین خونتون، مدارک اوکی باشه سرابم میبینین.

 

یاشا به هول و ولا افتاد و با عصبانیت فریادی زد.

 

_ ولی این قرارمون نبود، الو… الـــو… حروم زاده ی آشغال…

 

تماس قطع شده بود و یاشا درمانده سر پایین انداخت. مغزش درد میکرد و اگر به خاطر او و پدرش بلایی سر کسی می آمد هیچگاه خودش را نمیبخشید.

 

همه دوره اش کردند و داشت از سوال های پشت سر همشان دیوانه میشد که دست میان موهایش برد و دادی زد.

 

_ یه لحظه ساکت شین!

 

سکوتشان را دید و چند باری نفس عمیقی کشید. انگشتانش دور دسته ی کیف فشرده شدند و لبهایش را با خشونت داخل دهانش کشید.

 

هر چه فکر کرد راه دیگری به ذهنش نرسید، در حال حاضر دستشان زیر ساتور راغب بود و باید خواسته هایش را اجابت میکردند.

 

_ کیفو میذاریم اینجا و میریم خونه، از درست بودن مدارک که مطمئن شه سرابو تحویل میده…

 

#پارت_۵۱۹

 

حامی که حس میکرد دنیا روی سرش آوار شده، چند باری «وای» آرامی زمزمه کرد و روی سر خودش کوبید.

 

ضربه هایش رفته رفته شدیدتر میشدند که بردیا به دادش رسید. دستانش را مهار کرد و بوسه ای روی کتفش کاشت.

 

_ نکن عمو، نکن درد و بلات تو سرم، انقدر خودتو اذیت نکن…

 

حامی تکه تکه خندید، دیوانه وار و هیستریک. تصور مرگ سراب برایش واقعی شده بود و به این باور رسیده بود که دیگر او را ندارد.

همین باور برای مجنون شدنش کافی بود…

 

_ کشتتش… سرابمو کشته… مرده، میدونم مرده…

 

بردیا در حال آرام کردنش بود که حاج آقا نزدیک یاشا شد و عاجز در تصمیم گیری، سری تکان داد.

 

_ به نظرت کار درستیه؟

 

یاشا کلافه و درمانده چشم بست و با صداقت «نه» آرام و کم جانی را زمزمه کرد.

 

_ درست نیست، ولی تنها راهمونه… اگه یه درصدم راست گفته باشه، می ارزه برای سراب ریسک کنیم.

 

حاج آقا که در تایید حرفش سر تکان داد، سمت سطل رفته و اجبارا کیف را داخلش پرت کرد.

همه را برای نشستن داخل ماشین صدا زد و از آن جای لعنتی خارج شدند.

 

چند ساعتی همه مانند مرغ سر کنده پریشان و بی قرار بودند و هر کس گوشه ای از خانه داشت به خود میپیچید.

 

هیچکس دل و دماغ حرف زدن نداشت و نیمه شب بود که کم کم همه داشتند مانند حامی به این باور میرسیدند که سراب را از دست داده اند.

 

در اوج ناامیدی بودند که صدای زنگ سکوت خانه را شکست. حامی مانند تیری که از چله رها شده باشد سمت در دوید و همه به دنبالش.

 

از بس گوشی اش را برای دیدن پیامی جدید چک کرده بود چشمانش تار شده و دو دو میزد اما برای دیدن سراب نیازی به چشم نداشت.

 

جسم بی جان و کوچکش را که پشت در دید اشک هایش به آنی سرازیر شده و میان گریه خندید.

 

_ سراب… سراب… عزیزدلم…

 

او را به آغوش کشیده و تن سرد و چاک چاکش را به خود فشرد.

 

_ خداروشکر… برگشتی عمر حامی… خداروشکر…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 136

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
Romantic profile picture 50

دانلود رمان ما دیوانه زاده می شویم pdf از یگانه اولادی 0 (0)

4 دیدگاه
  خلاصه رمان :       داستان زندگی طلاست دختری که وقتی هنوز خیلی کوچیکه پدر و مادرش از هم جدا میشن و طلا میمونه و پدرش ، پدری که از عهده بزرگ کردن یه دختر کوچولو بر نمیاد پس طلا مجبوره تا تنهایی هاش رو تو خونه عموی…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۸ ۱۷۱۷۲۴۵۸۱

دانلود رمان شهر زیبا pdf از دریا دلنواز 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:       به قسمت اعتقاد دارید؟ من نداشتم… هیچوقت نداشتم …ولی شاید قسمت بود که با بزرگترین ترس زندگیم رو به رو بشم…ترس دوباره دیدن کسی که فراموشش کرده بودم …آره من سخت ترین کار دنیا رو انجام داده بودم… کسی رو فراموش کرده بودم که…
IMG 20231031 193649 282

دانلود رمان شاه دل pdf از miss_قرجه لو 1 (1)

9 دیدگاه
    نام رمان:شاه دل نویسنده: miss_قرجه لو   مقدمه: همه چیز از همان جایی شروع شد که خنده هایش مرا کشت..از همان جایی که سردرد هایم تنها در آغوشش تسکین می یافت‌‌..از همان جایی که صدا کردنش بهانه ای بود برای جانم شنیدن..حس زیبا و شیرینی بود..عشق را میگویم،همان…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۹ ۲۳۱۰۴۵۹۰۵

دانلود رمان هشت متری pdf از شقایق لامعی 1 (1)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان: داستان، با ورودِ خانواده‌ای جدید به محله آغاز می‌شود؛ خانواده‌ای که دنیایی از تفاوت‌ها و تضادها را با خود به هشت‌متری آورده‌اند. “ایمان امیری”، یکی از تازه‌واردین است که آیدا از همان برخوردِ اول، برچسب “بی‌اعصاب” رویش می‌زند؛ پسری که نیامده، زندگی اعضای محله‌ و خصوصاً خانواده‌ی…
IMG 20230123 235029 963 scaled

دانلود رمان طالع دریا 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     من دنیزم اتفاقات زیادی و پشت سر گذاشتم برای اینکه خودمو نکشم زندگیمو وقف نجات دادن زندگی دیگران کردم همه چیز می تونست آروم باشه… مثل دریا… اما زندگیم طوفانی شد…بازم مثل دریا سرنوشتم هم معنی اسممه مجبورم برای شروع دوباره…یکی از بیمارارو نجات…
IMG 20210725 110243

دانلود رمان دلشوره 1.5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:       هم اکنون داستان زندگی پناه را تهیه کرده ایم، دختری که بین بد و بدتر گیر کرده و زندگی اش دستخوش تغییراتی شده، انتخاب مردی که برای جان خودش او را قربانی میکند یا مردی که همه ی عمرش عاشقانه هایش را با…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۷ ۱۱۰۱۰۵۸۶۴

دانلود رمان تو فقط بمان جلد دوم pdf از پریا 0 (0)

3 دیدگاه
  خلاصه رمان :   شیرین دختر سرهنگ سرلک،در ازای آزادی برادر رئیس یک باند خلافکار گروگان گرفته میشه. درست لحظه ای که باید شیرین پس داده بشه،بیگ رئیس باند اون رو پس نمیده و پیش خودش نگه می داره. چی پیش میاد اگر بیگ عاشق شیرین بشه و اون…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۳ ۲۳۱۴۰۶۳۸۵

دانلود رمان طلایه pdf از نگاه عدل پرور 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       طلایه دخترساده و پاک از یه خانواده مذهبی هست که یک شب به مهمونی دوستش دعوت میشه وتوراه برگشت در دام یک پسر میفته ومورد تجاوز قرار می گیره دراین بین چند روزبعد برایش خواستگار قراره بیاید و.. پایان خوش
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۸ ۱۱۳۰۳۲۵۲۱

دانلود رمان دامینیک pdf، مترجم marya mkh 5 (1)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان :     جذابیت دامینیک همه دخترهای اطرافش رو تحت تاثیر قرار می‌ده، اما برونا نه تنها ازش خوشش نمیاد که با تمام وجود ازش متنفره! و همین انگیزه‌ای میشه برای دامینیک تا با و شیطنت‌ها و گذشتن از خط‌قرمزها توجهشو جلب کنه تا جایی که…

[vc_wp_recentcomments number=”5″]

اشتراک در
اطلاع از
guest

Captcha loading...

12 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
کیوی خانم🥝
کیوی خانم🥝
1 ماه قبل

سراب خواهر یاشاست.

همتا
همتا
1 ماه قبل

چقدر کم آخه

Hani Abbb
Hani Abbb
1 ماه قبل

سلام عزیزم من اشتراکم توم شد دوباره شارژ کردم الان میخوام رمز عبورم و عوض کنم اکانتمو بالا نمیاره

خواننده رمان
خواننده رمان
1 ماه قبل

حالا سراب چه حالی داره که فکر میکنه حامی داداششه

زن آینده علیرضا
زن آینده علیرضا
پاسخ به  خواننده رمان
1 ماه قبل

برعکس شد همه چی 😂 سراب دختر حاجیه ولی حامی فک نکنم پسر حاجی باشه

زن آینده علیرضا
زن آینده علیرضا
1 ماه قبل

از اونجایی که جام نگرفت رفتم توی کانال خوندم و…‌ الان میتونم بگم به مرحله افسردگی رسیدم😂🤌🏻

الا
الا
پاسخ به  زن آینده علیرضا
1 ماه قبل

از کدوم کانال خوندی؟؟

بلو
بلو
پاسخ به  زن آینده علیرضا
1 ماه قبل

سراب یه مشکلی پیدا کرده نه؟ هی داره میگه جسم بی جان و سردش
یا رفته تو کما یا راستکی مرده بچه هم احتمالا سقط شد اره؟

زن آینده علیرضا
زن آینده علیرضا
پاسخ به  بلو
1 ماه قبل

نه هم بچه هم سراب زنده ان ، ولی خب سراب فرقی با مرده ها نداره

رهگذر
رهگذر
پاسخ به  زن آینده علیرضا
1 ماه قبل

تو کانال خیلی جلوتره ؟

زن آینده علیرضا
زن آینده علیرضا
پاسخ به  رهگذر
1 ماه قبل

زیاد جلو نیست

😭:)
😭:)
1 ماه قبل

ای تو روحتون بقیشششششششسششش
خدارو شکر باز برگشت
عاقا به چهار خط بیشتر میذاشتی نکشی ما رو پشت صفحه گوشی😭😭😭🤌🤌🤌

[vc_wp_categories]

12
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x