رمان آس کور پارت 2

4
(13)

 

 

#چند‌ماه‌قبل

 

جنگلی های وحشی اش را از کوچه ی باریک و در سفید رنگ زنگ زده گرفت و رو به راننده گفت:

 

_ همینجاست.

 

راننده لُنگ هزار تکه ی چرکش را به صورت عرق کرده اش کشید و نفس خسته اش را بیرون داد.

 

_ نگفتی از هزار تا کوچه پس کوچه باس رد شیم، غلط نکنم چند باری مالیدم به دیوار. ماشینم از قیمت افتاد باس خسارت بدی همشیره!

 

سراب چشم در حدقه چرخاند و چادرش را روی سر مرتب کرد. تنهایی از او یک بازیگر حرفه ای ساخته بود، به آنی میتوانست خوی شخص مقابلش را بگیرد.

 

_ حالا این لَکَنته چقدر قیمت داشت که ازشم بیفته؟! یه قرون بیشتر از چیزی که طی کردیم نمیدم، پول یامفت ندارم!

 

راننده مرد تاسی بود و سبیل های کلفتش هر کسی را میترساند اما سراب را نه.

 

_ دِ نشد دِ ! من اگه میدونستم همچین محله ی داغونیه صد سال سیاه نمیومدم. این کوچه ها ماشین خور نیست که، منم راننده ام که تونستم تا اینجا بیام.

 

سراب کلافه از غرغرهای مرد پیاده شد و در را محکم کوبید.

 

_ میتونی برگردی، خِر کِشِت که نکرده بودم. برم گردون همونجا که بودم، چیزی که زیاده وانت.

 

راننده عصبی از قلدری های سراب پیاده شد و لنگ را دور گردنش انداخت. هیکلش دو برابر سراب بود و نگاهی از بالا به سراب انداخت.

 

_ هوی یابو، در طویله ی ننت نیست که اینطوری میکوبیش. یا پولمو میدی یا همینجا از دل و جیگرت پول میسازم!

 

سراب دندان روی هم سایید و دهان باز کرد تا جواب دندان شکنی به مرد دهد اما قبل از او کسی جوابش را داد.

 

_ اینجام اون سگ دونی ای که شب تا صبح توش میلولی نیست که صداتو انداختی پس کلت!

 

 

 

سر هر دو سمت پسر جوانی که دست به جیب تماشایشان میکرد برگشت. سراب با دیدن نگاه یخ زده و جدی اش ناخودآگاه آب دهانش را بلعید.

 

مرد با قلدری سمتش قدم برداشت و با لودگی لپش را کشید!

 

_ یه کلوم از مادر عروس، برو رد کارت عمویی وسط بحث بزرگترا جای بچه مچه نیست!

 

پسر بدون ذره ای تغییر در حالتش نیم نگاهی به دست دراز شده ی مرد انداخت و بیخیال پچ زد:

 

_ یه بار!

 

راننده با گیجی نگاهش کرد، یک بار دیگر یعنی چه؟!

 

_ این آقا مشکلی براتون پیش آورده خانم؟

 

با صدای بی تفاوت پسر، راننده جری شده کف دستش را به سینه ی پهنش کوبید.

 

_ تو رو سننه حمال؟! مفتشی یا کلانتر محل؟!

 

پسر بار دیگر نگاهی به دست پرمو و گوشتی مرد انداخت و به همان آرامی قبل پچ زد:

 

_ دو بار!

 

سر سمت سراب چرخاند و سوالش را تکرار کرد.

 

سراب همان لحظه متوجه دلیل این شمارش ها شد و آرام روی گونه اش کوبید. هر لحظه ممکن بود زد و خوردی بینشان صورت گیرد و این وسط، پسرک جوان قطعا حریف مناسبی برای مرد راننده نبود.

 

راننده با یک ضربه ی دست میتوانست او را از پا در بیاورد!

 

سراب سمتشان پا تند کرد و هول شده سر تکان داد.

 

_ نه آقا ممنون، خودم از پسش برمیام.

 

راننده هنوز متوجه وخامت اوضاع نبود که ضربه ی دیگری به شانه ی پسر کوبید و با غیظ و کشیده غرید:

 

_ هِری!

 

گوشه ی لب پسر سمت بالا کشیده شد و با برق زدن دندان نیشش پچ زد:

 

_ سه بار!

 

تا راننده به خود بجنبد و متوجه ماجرا شود، مشت محکمی روی صورتش فرود آمد و بلافاصله مشت های بعدی بود که سر و صورتش را نشانه میرفت.

 

 

 

سراب ناباور به مردی که روی زمین افتاده و ناله میکرد نگاهی انداخت. باورش نمیشد آن پسر جوان که زیادی بی تجربه و خام به نظر میرسید چنین قدرتی داشته باشد.

 

با صدای نعره ی بلندی که مرد کشید، به خودش آمد. جیغ کوتاهی کشید و سمت پسر دوید. به آستین پیراهنش چنگ انداخت و او را سمت مخالف کشید.

 

_ تو رو خدا بس کن کشتیش، یا خدا، نزنش.

 

پسر نفس زنان عقب رفت و آب دهانش را روی زمین و کنار مرد انداخت.

 

_ دفعه ی بعد خواستی دست کثیفت رو به کسی بزنی امروزو یادت بیار!

 

انگشتان کشیده اش را میان موهای بهم ریخته اش برد و همه شان را به عقب راند. سمت سراب برگشت و آرام، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده پرسید:

 

_ شما خوبین؟

 

سراب مات و مبهوت از این تغییر حالت یکهویی اش، سری به تایید تکان داد. دستش را سمت راننده دراز کرد و گفت:

 

_ نیازی به این کار نبود واقعا.

 

پسر پوزخندی زد و بی توجه به حرف سراب سوال دیگری پرسید.

 

_ تازه اومدین این محل؟

 

سراب مضطرب به راننده نگاهی انداخت و پاسخش را داد.

 

_ بله، این خونه رو اجازه کردم. امروزم اسباب آوردم خیر سرم که اینطوری شد.

 

_ جسارت نباشه اما تنها به نظر میرسین، کسی همراهتون نیست؟

 

سوال همیشگی مردم و حرفهایی که پشت بندش زده میشد! آهی کشید و با یک «بله» ی کوتاه بی میلی اش را برای صحبت در این مورد نشان داد.

 

پسر بدون کنجکاوی بیشتر، سمت وانت رفت.

 

_ شما درو باز کنین.

 

حین رفتن سمت وانت لگد دیگری به راننده که در آه و ناله اغراق میکرد، زد و خطاب به سراب گفت:

 

_ من حامی ام، حامی سلطانی، تو همین محل زندگی میکنم!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 13

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
Romantic profile picture 50

دانلود رمان ما دیوانه زاده می شویم pdf از یگانه اولادی 0 (0)

4 دیدگاه
  خلاصه رمان :       داستان زندگی طلاست دختری که وقتی هنوز خیلی کوچیکه پدر و مادرش از هم جدا میشن و طلا میمونه و پدرش ، پدری که از عهده بزرگ کردن یه دختر کوچولو بر نمیاد پس طلا مجبوره تا تنهایی هاش رو تو خونه عموی…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۵ ۱۴۰۲۴۳۳۱۴

دانلود رمان در حسرت آغوش تو pdf از نیلوفر طاووسی 5 (1)

3 دیدگاه
  خلاصه رمان :     داستان درباره ی دختری به نام پانته آ ست که عاشق پسری به نام کیارشه اما داستان از اونجایی شروع میشه که پانته آ متوجه میشه که کیارش به خواهرش پریسا علاقه منده و برای خواستگاری از پریسا پا به خونه ی اونها میذاره…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۷ ۱۰۲۷۲۵۰۲۱

دانلود رمان بانوی قصه pdf از الناز پاکپور 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان :                 همراز خواهری داشته که بخاطر خیانت شوهر خواهرش و جبروت خانواده شوهر میمیره .. حالا سالها از اون زمان گذشته و همراز در تلاش تا بچه های خواهرش را از جبروت اون خانواده رها کنه .. در این…
InShot ۲۰۲۳۰۲۱۹ ۰۱۲۰۰۵۳۸۹

دانلود رمان ماهت میشم pdf از یاسمن فرح زاد 0 (0)

12 دیدگاه
  خلاصه رمان :       دختری که اسیر دست گرگینه ها میشه یاسمن دختری که کل خانوادش توسط پسرعموی خشن و بی رحمش قتل عام شده. پسرعمویی که همه فکر میکنن جنون داره. کارن از بچگی یاسمن‌و دوست داره و وقتی متوجه بی میلی اون نسبت به خودش…
با مرد مغرور

رمان ازدواج با مرد مغرور 1 (2)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان ازدواج با مرد مغرور خلاصه: دختر قصه ی ما که از کودکی والدینش را از دست داده به الجبار با مردی مغرور، ترشو و بد اخلاق در سن کم ازدواج می کند و مجبور به تحمل سختی های زیاد می شود.
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۹ ۲۳۲۳۱۳۸۷۱

دانلود رمان به گناه آمده ام pdf از مریم عباسقلی 2 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان :   من آریان پارسیان، متخصص ۳۲ ساله‌ی سکسولوژی از دانشگاه کمبریج انگلیسم.بعد از ده سال به ایران برگشتم. درست زمانی که خواهر ناتنی‌ام در شرف ازدواج با دشمن خونی‌ام بود. سایا خواهر ناتنی منه و ده سال قبل، وقتی خانوادمون با فهمیدن حاملگی سایا متوجه رابطه‌ی…
520281726 8216679582

رمان باورم کن 0 (0)

بدون دیدگاه
دانلود رمان باورم کن خلاصه : آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار…
اشتراک در
اطلاع از
guest

5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
.Hasti@
.Hasti@
1 سال قبل

امشب پارت میاد یا فردا شب

احساسی
احساسی
1 سال قبل

عالیه این رمان 😃❤️

همتا
همتا
1 سال قبل

ای وااای این حامی اینطوری اولش وارد زندگیه سراب شده بوده پس چرا ی جور دیگه میشه بعدا

.Hasti@..
.Hasti@..
1 سال قبل

وای چقدر کم اینم مثل حورا آووکادو ای بابا یکم طولانی کنید پارت هارو 😑

بنظروم رمان خوبیه باحاله این حامی همونیه که تو پارت اول بهش تجاوز کرد

rafa
rafa
پاسخ به  .Hasti@..
1 سال قبل

مشتاقم ببینم ادامه اش چی میشه؟ کاشکی پی دی اف ب ود

دسته‌ها

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x