رمان آس کور پارت 40

4
(8)

 

 

پنبه ی آغشته به بتادین را آرام روی زخمش گذاشت و نفس سراب بند آمد. پلک هایش را محکم روی هم فشرد و نالید:

 

_ آی حامی آتیش گرفتم… میسوزه…

 

_ تموم شد دختره ی لوس، تموم شد…

 

به حرکت دستانش سرعت بخشید و تا انتهای زخم را ضد عفونی کرد. گاز پانسمان را از بسته بندی اش بیرون کشید و روی زخم گذاشت.

 

با چند چسب روی شکم سراب فیکسش کرد و دستکش های یک بار مصرف را درآورده و روی باقی وسایل انداخت.

 

_ با اینهمه آخ و اوفی که هر بار راه میندازی میخواستی بری خونه ی خودت و از پس خودت برمیومدی؟!

 

سراب نفس حبس شده اش را بیرون داد و تنش از انقباض درآمد. خسته چشم بست و آرام نالید:

 

_ خسته نمیشی هر بار میکوبیش تو سرم؟!

 

حامی تنش را روی تخت بالا کشید. کنار سراب، یک وری و با تکیه به آرنجش دراز کشید و با پشت دست گونه ی سرخ شده ی سراب را نوازش کرد.

 

_ نه قربونت برم این حرفا چیه؟ دو تا منت و تو سریه، دور هم میخوریم!

 

سراب تکخندی زد و سر سمت حامی چرخاند. از پایین به چشمانش نگاهی انداخت، از این زاویه روشن تر دیده میشدند.

 

_ آدم انقدر کسی که دوست داره رو اذیت نمیکنه آقا حامی…

 

حامی انگشتانش را نوازش وار تا موهای سراب هدایت کرد. با لمس موهایش و یادآوری مقاومت های سراب لبخندی زد.

 

چند روزی را با همان شال و تیشرت بلند سر کرده بود و حامی از هر راهی که میرفت به بن بست میرسید.

 

نه با تهدید و زورگویی کوتاه آمده بود و نه با محبت و خواهش.

 

در آخر هم وقتی برای رفتن به حمام درشان آورد، حامی با پاره کردن شال، راه هر گونه مخالفتی را بست!

 

 

عملا مجبور به برداشتن حجابش مقابل حامی شده بود اما رفته رفته با این مسئله کنار آمد.

 

به قول حامی، زمانی که آنطور با عجله اجازه ی بوسیده شدنش را صادر میکرد این کارها معنایی نداشت و فقط «ادا تنگا» محسوب میشد!

 

_ کی گفته من شما رو دوست دارم؟

 

سراب لب برچید و با ناز پشت چشمی نازک کرد.

 

_ کسی ام نگفته نداری!

 

حامی که در این یک هفته با بلبل زبانی هایش خو گرفته بود و هر بار دلش غنج میرفت، خم شد و گاز ریزی از نوک بینی اش گرفت.

 

_ خب الان میگم، ندارم توله!

همچین یه نموره ازت خوشم میاد فقط!

 

سراب دلخور نگاهش کرد.

 

_ میخوام صد سال سیاه خوشت نیاد!

 

حامی چشمکی زده و بادی به غبغب انداخت.

 

_ میدونی چند نفر آرزوشونه من فقط یه نیم نگاه خرجشون کنم؟ خیلی ناشکری تو!

 

سراب لبخند حرص درآری زد و چشم در حدقه چرخاند.

 

_ ببین اونا چقدر بدبختن که معطل نگاه توان!

 

سر حامی سمت عقب پرت شد و بلند و بی پروا قهقهه ای سر داد. این دختر با تمام دخترانی که دیده بود فرق داشت!

 

واکنش هایش را در عین عجیب بودن دوست داشت.

ناراحتش که میکرد، به جای دعوا و بحث جواب دندان شکنی میداد و لالش میکرد.

 

در تمام مدتی که میخندید، سراب با دهانی کج و نگاهی معترض خیره اش بود. پسرک از خود راضی!

 

دستش را زیر سر سراب، سُر داد و او را سمت خود کشید.

 

_ بیا اینجا ببینم سلیطه کوچولوی من!

جواب ندی نمیگن لالی ها!

یذره اون زبونتو کوتاه کن تا خودم دست به کار نشدم.

 

سراب معذب از آغوش گرمی که هر بار نصیبش میشد، پوفی کرد و کمی عقب کشید.

 

_ میشه انقدر بهم نزدیک نشی و لمسم نکنی؟

من واقعا حس بدی میگیرم، راحت نیستم!

 

 

 

حامی مات نگاهش کرد و ناباور خندید.

آنقدر دختران راحت و بی بند و بار دیده بود که تا این حد از معذب بودن سراب برایش غیر عادی بود.

 

به عقیده ی او، بعد از یک بار همخوابگی با کسی، دیگر خجالت و اذیت شدن معنایی نداشت.

 

_ باز شروع شد؟ خدایی خودت خنده ات نمیگیره؟

بابا لامصب ما با هم خوابیدیم!

 

سراب تند و تیز نگاهش کرد و از کنارش بلند شد. در انتهایی ترین نقطه ی تخت نشست و قولنج انگشتانش را برای پرت کردن حواسش شکست.

 

حامی که از این کناره گیری های سراب حس بدی میگرفت، به تاج تخت تکیه زد و دست به سینه نگاهش را بند سراب کرد.

 

لبخندی یک وری زد و ناخودآگاه تلخ شد. زبان به طعنه و کنایه گشود و سراب سرخورده و دلگیر چشم بست.

 

_ وقتی داشتم باهات بازی میکردم و کم مونده بود التماس کنی ، راحت به نظر میرسیدی!

چی عوض شده که حالا راحت نیستی؟

عادت نداری باهات عین آدم برخورد شه؟

 

صدای لرزان و نگاه به اشک نشسته ی سراب، از گفته هایش پشیمانش کرد اما کمی دیر بود برای پشیمانی…

 

_ کاش وقتی عصبی و ناراحتی حرف نزنی حامی…

منم بلدم دل بشکونم، نیش و کنایه بزنم… اما دلم نمیاد تو رو ناراحت کنم.

کاری که تو مثل آب خوردن انجامش میدی…

 

قبل از بلند شدنش، حامی دستش را کشید و مانع رفتنش شد. هنوز اخم داشت و مشوش بود از گندی که زده بود.

 

_ وقتی میبینی رو کارات حساسم عصبیم نکن، ناراحتم نکن.

رک و راست بگو دردت چیه تا یه غلطی کنم.

متنفرم وقتی اینجوری پسم میزنی، میفهمی؟

 

همزمان با چکیدن اولین قطره ی اشک از گوشه ی چشمش، نگاه کلافه ی حامی را شکار کرد.

 

_ ما با هم نخوابیدیم، تو بهم تجاوز کردی، میفهمی؟!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 8

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (2)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (10)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
زن احسان علیخانی
زن احسان علیخانی
9 ماه قبل

من لفت
چطور میتونید عاشق متجاوزتون بشید؟؟
ودف🥴

یه دیونه که نمیتونه اعتیادش به رمان رو ترک کنه
یه دیونه که نمیتونه اعتیادش به رمان رو ترک کنه
9 ماه قبل

قلم فوق العاده قشنگی داری نویسنده عزیز
من تازه رمانت رو شروع کردم وانقدری زیبا بود کع نتونستم دست از خوندنش بردارم
هر یک روز درمیون یا سه روز درمیون پارت میدی ؟

Taraaaa
Taraaaa
9 ماه قبل

قلم زیبایی داری نویسنده جان😊❤️

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x