رمان آس کور پارت 47

0
(0)

 

 

میان خنده ی زنان دیگر، دندان قروچه ای کرد و با لبخندی از سر حرص پچ زد:

 

_ ببخشید من یکم عجله دارم، اجازه ی مرخصی میدین؟!

 

از شرشان که خلاص شد، دستی روی صورتش کشید و به راهش ادامه داد. نگاه خیره ی زنها را روی خود حس میکرد و اجبارا کوچه ی مد نظرش را رد کرد.

 

عصبی بود.

از زمین و آسمان برایش میبارید.

 

دل در دلش نبود تا سراب را ببیند و انگار خدا هم با او سر لج داشت که مدام سنگ جلوی پایش می انداخت.

 

چرخی در محل زد و کمی وقت تلف کرد. از دور همه چیز را بررسی کرد و اوضاع را که مناسب دید، خودش را داخل کوچه انداخت.

 

به قدم هایش سرعت بخشید و کلید را در قفل چرخاند. از حیاط باریک و طولانی گذشت و بالاخره نفس راحتی کشید.

 

باید هر چه سریع تر فکری برای این مشکل میکرد. این رفت و آمدهای پنهانی کار دستش میداد.

 

وارد خانه شد و سراب را پشت چرخ خیاطی اش دید. چنان غرق در دنیای افکارش بود که متوجه حضور حامی نشد.

 

حامی آرام خودش را به او رساند و بالای سرش ایستاد. کمی خم شد و کنار گوشش با صدای بلندی گفت:

 

_ کجایی لیمو جون؟!

 

سراب با چشمانی گشاد شده هینی کشید و همزمان با بالا آوردن سرش، انگشتش زیر سوزن رفت و آخی از درد گفت.

 

حامی هول و به سرعت دستش را گرفت و با برعکس چرخاندن توپی، سوزن را بالا برد و دست سراب را بیرون کشید.

 

_ چیکار کردی با خودت؟

 

قطره ی کوچک خون را با سر انگشتش گرفت و انگشت سراب را داخل دهانش برد.

 

حرکات آرام زبانش روی انگشت سراب، حالش را دگرگون کرد که دستش را عقب کشید و بدون نگاه کردن به صورت حامی گفت:

 

_ ولش کن چیزی نیست. تو اینجا چیکار میکنی؟

 

 

 

با بلند کردن سراب، خودش روی صندلی نشست و سراب را روی پاهایش نشاند. نگاه دزدیدن های سراب خونش را به جوش میاورد.

 

دست زیر چانه اش برد و سرش را سمت خود چرخاند اما نگاه سراب هنوز هم هر جایی چرخ میخورد جز صورتش!

 

_ دلت تنگ شده و نگام نمیکنی؟

 

نرمش کلامش قلب سراب را به تکاپو انداخت. سیبک گلویش تکانی خورد و اشک به چشمش نیشتر زد.

 

_ گفتم نیا…

 

این بغض لعنتی که صدایش را میلرزاند از چه بود؟ کاش دردش را با او در میان میگذاشت.

 

سعی داشت با آرامش همه چیز را حل کند که با همان لحن دلنواز و مهربان ادامه داد:

 

_ نمیشد نیام، دل خودمم برات تنگ شده بود.

 

سراب نگاهش را بالا کشید و در چشمان کلافه و مستاصل حامی زل زد. دستش را روی گونه ی حامی گذاشت و همزمان با چکیدن اولین قطره ی اشکش پچ زد:

 

_ قربون دلت برم…

 

دستان حامی صورتش را قاب گرفت. دندان هایش را روی هم سایید و فکش منقبض شد.

وای اگر سراب موضوع را فهمیده باشد…

 

چشمانش از زور فشار و استرسی که تحمل میکرد سرخ شده بود. رد باریک اشک را روی گونه ی سراب بوسید و شرمنده نگاهش کرد.

 

_ بگو، هر چی تو دلته بریز بیرون.

من اینجام که بشنومت، بگو لیمو خانمم.

 

کاش انقدر لوسش نمیکرد.

کاش انقدر با او مهربان نبود.

 

احساسی که از تک تک اجزای بدنش بیرون میزد دروغ و ریا نبود. واقعی بود…

اما چرا با وجود احساسی که به او داشت، با کس دیگری ازدواج میکرد؟

 

_ من خوبم حامی…

 

حامی سری به طرفین تکان داد و حالا که حدسش به یقین تبدیل شده بود، با غصه چشم بست.

سراب فهمیده بود…

 

_ چی چشاتو خیس کرده جونم؟

 

انگشتان سراب روی گونه اش سر خورد و هق ریزی زد.

 

_ داری دوماد میشی، برات خوشحالم…

 

 

نگاه کلافه و به غم نشسته ی حامی را دید و لبخندی زد. قطرات اشک تا روی لبش می آمدند و از انحنای لبهایش سر خورده و روی چانه اش دست به سقوط آزاد میزدند.

 

دقیقا مانند قلبش که با هر بار نگاه کردن در چشمان حامی، هری پایین میریخت.

 

_ خوشحالم با کسی که دوسش داری ازدواج میکنی…

 

حامی سری به طرفین تکان داد. چطور باید برای سراب توضیح میداد که این عقد را چیزی جز اجبار برپا نمیکند.

عاجزانه لب زد:

 

_ دوسش ندارم…

 

اما سراب گوشش به این حرفها بدهکار نبود. قفل دهانش باز شده بود و بی اختیار کلمات را پشت هم میچید.

 

_ همش دارم تو کت و شلوار تصورت میکنم، حتما خیلی خوش تیپ میشی، من که تا حالا ندیدمت.

میشه منم دعوت کنی؟ خیلی دلم میخواد تو رخت دامادی ببینمت…

 

حامی عصبی از شنیدن صدای ملتمس و رنجور سراب، نفس های پر حرارتش را روی صورتش خالی کرد و فکش را میان انگشتانش فشرد.

 

_ بفهم سراب، میگم دوسش ندارم…

 

سراب هق هق کنان کاسه ی چشمانش را از اشک خالی کرد.

 

_ چرا منو وارد زندگیت کردی؟

چرا نگفتی دارم نفر سوم رابطه ی تو و زنت میشم؟

 

_ سراب!

 

فریاد حامی تنش را لرزاند. مشت کوچکش را روی سینه ی پهن حامی زد و بی نفس از شدت گرفتن گریه هایش نالید:

 

_ چرا منو عاشق خودت کردی…

 

لبهای خیس از اشکش شور بود اما حامی با ولع به جانشان افتاد. دستان مشت شده ی سراب را با یک دست مهار کرد و دست دیگرش را میان موهایش سُر داد.

 

اجازه ی عقب کشیدن به سراب نمیداد و مست از بوی تنش، تمام اتفاقاتی که پشت در این خانه در جریان بود را به دست فراموشی سپرد.

 

بهشت حامی، همین تن کوچک بود…

تنی که بوییدن و بوسیدنش آرامشش میشد…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 0 / 5. شمارش آرا 0

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
احساسی
احساسی
6 ماه قبل

آخیییی 😭😭بمیرم واسه هر دوتاتون

P:z
P:z
6 ماه قبل

اشکم در اومد
هعی
بیچاره سراب

یه بدبخت
یه بدبخت
6 ماه قبل

بمیرم برای دل سراب

⁦•́ ‿ ,•̀⁩
⁦•́ ‿ ,•̀⁩
6 ماه قبل

عخییی🥺

ساناز
ساناز
6 ماه قبل

سرابِ مظلوم 🥺

دسته‌ها

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x