رمان آس کور پارت 47

3.8
(8)

 

 

میان خنده ی زنان دیگر، دندان قروچه ای کرد و با لبخندی از سر حرص پچ زد:

 

_ ببخشید من یکم عجله دارم، اجازه ی مرخصی میدین؟!

 

از شرشان که خلاص شد، دستی روی صورتش کشید و به راهش ادامه داد. نگاه خیره ی زنها را روی خود حس میکرد و اجبارا کوچه ی مد نظرش را رد کرد.

 

عصبی بود.

از زمین و آسمان برایش میبارید.

 

دل در دلش نبود تا سراب را ببیند و انگار خدا هم با او سر لج داشت که مدام سنگ جلوی پایش می انداخت.

 

چرخی در محل زد و کمی وقت تلف کرد. از دور همه چیز را بررسی کرد و اوضاع را که مناسب دید، خودش را داخل کوچه انداخت.

 

به قدم هایش سرعت بخشید و کلید را در قفل چرخاند. از حیاط باریک و طولانی گذشت و بالاخره نفس راحتی کشید.

 

باید هر چه سریع تر فکری برای این مشکل میکرد. این رفت و آمدهای پنهانی کار دستش میداد.

 

وارد خانه شد و سراب را پشت چرخ خیاطی اش دید. چنان غرق در دنیای افکارش بود که متوجه حضور حامی نشد.

 

حامی آرام خودش را به او رساند و بالای سرش ایستاد. کمی خم شد و کنار گوشش با صدای بلندی گفت:

 

_ کجایی لیمو جون؟!

 

سراب با چشمانی گشاد شده هینی کشید و همزمان با بالا آوردن سرش، انگشتش زیر سوزن رفت و آخی از درد گفت.

 

حامی هول و به سرعت دستش را گرفت و با برعکس چرخاندن توپی، سوزن را بالا برد و دست سراب را بیرون کشید.

 

_ چیکار کردی با خودت؟

 

قطره ی کوچک خون را با سر انگشتش گرفت و انگشت سراب را داخل دهانش برد.

 

حرکات آرام زبانش روی انگشت سراب، حالش را دگرگون کرد که دستش را عقب کشید و بدون نگاه کردن به صورت حامی گفت:

 

_ ولش کن چیزی نیست. تو اینجا چیکار میکنی؟

 

 

 

با بلند کردن سراب، خودش روی صندلی نشست و سراب را روی پاهایش نشاند. نگاه دزدیدن های سراب خونش را به جوش میاورد.

 

دست زیر چانه اش برد و سرش را سمت خود چرخاند اما نگاه سراب هنوز هم هر جایی چرخ میخورد جز صورتش!

 

_ دلت تنگ شده و نگام نمیکنی؟

 

نرمش کلامش قلب سراب را به تکاپو انداخت. سیبک گلویش تکانی خورد و اشک به چشمش نیشتر زد.

 

_ گفتم نیا…

 

این بغض لعنتی که صدایش را میلرزاند از چه بود؟ کاش دردش را با او در میان میگذاشت.

 

سعی داشت با آرامش همه چیز را حل کند که با همان لحن دلنواز و مهربان ادامه داد:

 

_ نمیشد نیام، دل خودمم برات تنگ شده بود.

 

سراب نگاهش را بالا کشید و در چشمان کلافه و مستاصل حامی زل زد. دستش را روی گونه ی حامی گذاشت و همزمان با چکیدن اولین قطره ی اشکش پچ زد:

 

_ قربون دلت برم…

 

دستان حامی صورتش را قاب گرفت. دندان هایش را روی هم سایید و فکش منقبض شد.

وای اگر سراب موضوع را فهمیده باشد…

 

چشمانش از زور فشار و استرسی که تحمل میکرد سرخ شده بود. رد باریک اشک را روی گونه ی سراب بوسید و شرمنده نگاهش کرد.

 

_ بگو، هر چی تو دلته بریز بیرون.

من اینجام که بشنومت، بگو لیمو خانمم.

 

کاش انقدر لوسش نمیکرد.

کاش انقدر با او مهربان نبود.

 

احساسی که از تک تک اجزای بدنش بیرون میزد دروغ و ریا نبود. واقعی بود…

اما چرا با وجود احساسی که به او داشت، با کس دیگری ازدواج میکرد؟

 

_ من خوبم حامی…

 

حامی سری به طرفین تکان داد و حالا که حدسش به یقین تبدیل شده بود، با غصه چشم بست.

سراب فهمیده بود…

 

_ چی چشاتو خیس کرده جونم؟

 

انگشتان سراب روی گونه اش سر خورد و هق ریزی زد.

 

_ داری دوماد میشی، برات خوشحالم…

 

 

نگاه کلافه و به غم نشسته ی حامی را دید و لبخندی زد. قطرات اشک تا روی لبش می آمدند و از انحنای لبهایش سر خورده و روی چانه اش دست به سقوط آزاد میزدند.

 

دقیقا مانند قلبش که با هر بار نگاه کردن در چشمان حامی، هری پایین میریخت.

 

_ خوشحالم با کسی که دوسش داری ازدواج میکنی…

 

حامی سری به طرفین تکان داد. چطور باید برای سراب توضیح میداد که این عقد را چیزی جز اجبار برپا نمیکند.

عاجزانه لب زد:

 

_ دوسش ندارم…

 

اما سراب گوشش به این حرفها بدهکار نبود. قفل دهانش باز شده بود و بی اختیار کلمات را پشت هم میچید.

 

_ همش دارم تو کت و شلوار تصورت میکنم، حتما خیلی خوش تیپ میشی، من که تا حالا ندیدمت.

میشه منم دعوت کنی؟ خیلی دلم میخواد تو رخت دامادی ببینمت…

 

حامی عصبی از شنیدن صدای ملتمس و رنجور سراب، نفس های پر حرارتش را روی صورتش خالی کرد و فکش را میان انگشتانش فشرد.

 

_ بفهم سراب، میگم دوسش ندارم…

 

سراب هق هق کنان کاسه ی چشمانش را از اشک خالی کرد.

 

_ چرا منو وارد زندگیت کردی؟

چرا نگفتی دارم نفر سوم رابطه ی تو و زنت میشم؟

 

_ سراب!

 

فریاد حامی تنش را لرزاند. مشت کوچکش را روی سینه ی پهن حامی زد و بی نفس از شدت گرفتن گریه هایش نالید:

 

_ چرا منو عاشق خودت کردی…

 

لبهای خیس از اشکش شور بود اما حامی با ولع به جانشان افتاد. دستان مشت شده ی سراب را با یک دست مهار کرد و دست دیگرش را میان موهایش سُر داد.

 

اجازه ی عقب کشیدن به سراب نمیداد و مست از بوی تنش، تمام اتفاقاتی که پشت در این خانه در جریان بود را به دست فراموشی سپرد.

 

بهشت حامی، همین تن کوچک بود…

تنی که بوییدن و بوسیدنش آرامشش میشد…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.8 / 5. شمارش آرا 8

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230123 235630 047

دانلود رمان آغوش آتش جلد اول 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     یه پسر مرموزه، کُرده و غیرتی در عین حال شَرو شیطون، آهنگره یه شغل قدیمی و خاص، معلوم نیست چی میخواد، قصدش چیه و میخواد چی کار کنه اما ادعای عاشقی داره، چی تو سرشه؟! یه دختر خبرنگار فضول اومده تا دستشو واسه…
127693 473 1

دانلود رمان راز ماه 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         دختری دورگه ایرانی_آمریکایی به اسم مهتا که در یک رستوران در آمریکا گارسونه. زندگی عادی و روزمره خودشو میگذرونه. تا اینکه سر و کله ی یه مرد زخمی تو رستوران پیدا میشه و مهتا بهش کمک میکنه. ورود این مرد به زندگی…
1 1

رمان کویر عشق 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان کویر عشق خلاصه رمان کویر عشق : بهار که به تازگی پروانه‌ی وکالتشو بعد از چند سال کار آموزی کنار وکیل بنامی گرفته و دفتری برای خودش تهیه کرده خیلی مشتاقه آقای نوید رو که شُهره‌ی خاصی در بین وکلا داره رو از نزدیک ببینه و از…
IMG 20230128 233633 5352

دانلود رمان کابوک 0 (0)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان :     کابوک داستان پر فراز و نشیبی از افرا یزدانی است که توی مترو کار می‌کنه و تنها دغدغه‌ش بدست آوردن عشق همسر سابقشه… ولی در اوج زرنگی، بازی می‌خوره، عکس‌هایی که اونو رسوا میکنه و خانواده ای که از او می‌گذرن ولی از…
رمان زیر درخت سیب

دانلود رمان زیر درخت سیب به صورت pdf کامل از مهشید حسنی 3.8 (5)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان زیر درخت سیب به صورت pdf کامل از مهشید حسنی :   من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود   فشاری که روی جسم خسته و این روزها روان آشفته اش سنگینی میکند، نفسهای یکی در میانش را دردآلودتر و سرفه های خشک کویری اش…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۴۰۲۹۰۳۹

دانلود رمان قلب سوخته pdf از مریم پیروند 1 (1)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان :     کاوه پسر سرد و مغروری که توی حادثه‌ی آتیش سوزی، دختر عموش رو که چهارده‌سال از خودش کوچیکتره نجات میده، اما پوست بدنش توی اون حادثه می‌سوزه و همه معتقدن قلبش هم توی آتیش سوخته و به عاشقانه‌های صدفی که اونو از بچگی…
IMG 20240606 190612 646

دانلود رمان سیطره ستارگان به صورت pdf کامل از فاطمه حداد 5 (4)

بدون دیدگاه
          خلاصه رمان :   نور چشمامو زد و پلکهام به هم خورد.اخ!!!از درد دوباره چشمامو بستم. لعنت به هر چی شب بیداریه بالخره یه روز در اثر این شب بیداری ها کور میشم. صدای مامانم توی گوشم پیچید – پسرم تو بالخره یه روز کور…
IMG 20230130 113231 220

دانلود رمان کلنجار 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       داستان شرحی از زندگی و روابط بین چند دوست خانوادگی است. دوستان خوبی که شاید روابطشان فرای یک دوستی عادی باشد، پر از خوبی، دوستی، محبت و فداکاری… اما اتفاقی پیش می آید که تک تک اعضای این باند دوستی را به…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۲ ۱۱۲۵۵۲۴۵۵

دانلود رمان کام بک pdf از آنید 8080 2 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان : کام_بک »جلد_دوم فلش_بک »جلد_اول       محراب نیک آئین سرگرد خشن و بی رحمی که سالها پیش دختری که اعتراف کرد دوسش داره رو برای نجاتش از زندگی خطرناکش ترک میکنه و حالا اون دختر رو توی ماموریتش میبنه به عنوان یک نفوذی..
اشتراک در
اطلاع از
guest

5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
احساسی
احساسی
11 ماه قبل

آخیییی 😭😭بمیرم واسه هر دوتاتون

P:z
P:z
11 ماه قبل

اشکم در اومد
هعی
بیچاره سراب

یه بدبخت
یه بدبخت
11 ماه قبل

بمیرم برای دل سراب

⁦•́ ‿ ,•̀⁩
⁦•́ ‿ ,•̀⁩
11 ماه قبل

عخییی🥺

ساناز
ساناز
11 ماه قبل

سرابِ مظلوم 🥺

دسته‌ها

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x