رمان آس کور پارت 50

3.4
(5)

 

 

حامی در کسری از ثانیه برگشت و گردن نگار را میان انگشتان قدرتمندش گیر انداخت. نگار با چشمانی گشاد شده، مچ دستش را چنگ زد و خِر خِر کنان نالید:

 

_ ول… م… کن… نَ… فسم…

 

صورت حامی با آن چشمان به خون نشسته که نزدیکش شد، قالب تهی کرد و پشیمان از بازی ای که به راه انداخته بود، ضربات ممتدی به دست حامی زد تا رهایش کند.

 

حامی فشار دستش را بیشتر کرد و دندان های یکدست سفیدش را با لبخند پت و پهنی به نمایش گذاشت.

 

_ جونت داره بالا میاد نه؟

هوا از اون دهن گشادت میره تو، اما این وسط مسطا گیر میکنه. یکم دیگه، آروم آروم دیگه هوایی ام نمیره تو!

میتونی حدس بزنی چرا؟ به نظرت دهنت بسته شده؟

نه عزیزم، دهنت همچنان گشاده فقط این دست من نمیذاره دهنت کارشو بکنه.

میدونی چرا؟

چون بیش از حد کار کرده، وقتشه یکم استراحت کنه!

 

سفیدی چشمان نگار را دید و او را با تمام خشم و غضبش به عقب پرت کرد.

 

نگار همچون ماهی بیرون افتاده از آب، دهانش را باز و بسته کرد و صدای نفس های منقطع و له له زدنش برای بلعیدن هوا، روح حامی را ارضا کرد.

 

_ تو هنوز نمیدونی چه کارایی از من برمیاد!

میتونم جونتو بگیرم و بالا سر جنازه ات بشینم، بدون هیچ ترسی!

 

نگار نفسی راست کرد و حین مالیدن گردنش، چشمان به اشک نشسته اش به پاهای حامی دوخت.

 

_ تو دیوونه ای… روانی…

 

_ هوم، پس بهتره سر به سر یه دیوونه نذاری.

 

نگار خودش را سمت در کشید و به کمک دیوار بلند شد. نفس نفس میزد و نمیدانست تا چه اندازه این حالش دل حامی را خنک میکرد.

 

_ کسی که باید خفه کنی من نیستم، مادرته که برای پسرش آرزو داره و دور از چشمت کلی کار کرده!

 

به محض تمام شدن حرفش، خودش را بیرون انداخت تا عصبانیت حامی دوباره خِرش را نگیرد.

 

 

حامی به دنبالش از اتاق بیرون رفت و نگار را دید که دوان دوان وارد خانه شد. مقابل ایوان یک پایش را روی پله گذاشت و کمی به جلو خم شد.

 

چشمش به ریسه های رنگی افتاد و دست میان موهایش برد.

 

_ اینا میخوان منو دیوونه کنن؟

 

قبل از اینکه مادرش را صدا کند، حاج خانم هراسان بیرون زد و در حالی که به دست و صورت خود می کوبید مقابل حامی ایستاد.

 

_ خیر نبینی پسر، دختر مردم دست ما امانته چه بلایی سرش آوردی؟

دختره رنگ به رو نداره، داره از ترس پس میفته.

 

ضربه ای به شانه ی حامی زد و صورت همیشه مهربانش، این بار پر بود از اخم و تلخی.

 

_ ببین میتونی آبروی باباتو ببری. اون دختر بچه ی تو رو تو شکمش داره، یه عمر قراره باهاش زندگی کنی، از همین الان حرمتا رو نشکن حامی.

من نمیدونم دردت چیه؟

انتظار داشتی به ناحق پشت تو رو بگیریم؟

تو حتی الانم با رفتارات داری خودتو از چشم میندازی، اصلا جای دفاع نذاشتی برامون.

من از دست این کارای تو سکته میکنم آخر سر.

 

حامی دستش را بند نرده های ایوان کرد و بی توجه به سخنان مادرش، سوالی نگاهش کرد و پرسید:

 

_ قضیه ی عروسی چیه؟ این ریسه های گوشه ی حیاط چی میگه؟

 

حاج خانم حق به جانب دست به کمر زد.

 

_ عین این بازجوها منو نگاه نکنا!

نکنه توقع داشتی بدون مراسم تک پسرمو راهی خونه ی خودش کنم؟

با این کارات همه ی آرزوهای ما رو خراب کردی، نه عروسمون اونیه که ما میخوایم، نه نوه دار شدنمون عین بقیه با خوشحالی و شادیه.

به اندازه ی کافی عزت و آبرومون لکه دار شده.

همینجوریش سرمون جلو همه پایینه، فردا پس فردا ملت تو صورتمون تف نمیندازن که چرا بی سر و صدا زن گرفتی واسه پسرت؟

هزار تا حرف و حدیث پشتمون در میاد.

به فکر مام باش یه خرده، انقدر خودخواه نباش پسرم.

 

 

 

حامی ناباور تکخندی زد و انگشت اشاره اش را به سینه اش چسباند.

 

_ من خودخواهم حاج خانم؟!

 

انگشتانش را آشفته داخل موهایش برد و کشیدشان. چند قدمی عقب رفت و چرخی دور خود زد. دستانش را به طرفین باز کرد و تکه تکه خندید.

 

_ من به خاطر خودخواهی شماست که اینجام.

هر گند و کثافتی که شدم به خاطر خودخواهی شماست.

حق ندارین چیزی رو تو سر من بزنین، هیچ کدومتون!

 

نزدیک حاج خانم شد و چشمان نمور و دلخورش را به او دوخت.

فکر میکردند زندگی حامی را به بهترین نحو ساخته اند اما از ضرباتی که در تمام این سالها به حامی زدند، بی خبر بودند.

 

_ هیچوقت برام مادری نکردی حاج خانم، شما همیشه خواستین منو اونطور که دوست دارین بار ییارین اما گند زدین!

من دارم تقاص خراب کاری شما رو میدم، اما تا کی قراره شما خراب کنین و من پاسوزتون بشم؟

 

حاج خانم موهای رنگ شده اش را پشت گوش زد و توی صورتش براق شد.

 

_ حرف دهنتو بفهم نمک نشناس، اینه جواب زحمتایی که برات کشیدیم؟

تو زدی دختره رو حامله کردی، گندو ما زدیم؟

چیکار کردیم جز اینکه داریم همه ی زورمونو میزنیم تا تشت رسواییت از بوم نیفته؟

 

حامی مشتی در هوا پراند و صدای فریادش تا چند خانه آن ورتر هم رفت. ضربان قلبش از خشم بالا رفته و رگ های شقیقه اش بیرون زده بود.

 

_ نکردم، نکردم، هزار بار گفتم من نکردم.‌.. اون بچه مال من نیست.

چه مرگتونه شماها؟

 

با خوابیدن کف دست حاج خانم روی صورتش، گوشش سوت کشید و دیوانه وار شروع به خنده کرد.

 

_ صداتو بیار پایین بی آبرو، هنوز انقدر ذلیل و بدبخت نشدم که تو سرم داد و هوار کنی!

 

_ بد کردین حاج خانم…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.4 / 5. شمارش آرا 5

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240424 143525 898

دانلود رمان هوادار حوا به صورت pdf کامل از فاطمه زارعی 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   درباره دختری نا زپروده است ‌ک نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر میکنه و ….      
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 2.7 (3)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
همتا
همتا
8 ماه قبل

امشب پارت نداریم؟ انگار فقط من منتظرم

بینام
بینام
8 ماه قبل

مگه میشه یه داستان آنقدر تخیلی پیش بره و بدون آزمایش یه خانواده بچه خودشونو مقصر بدونن. خخ. داستان از حالت تخیل خارج کن

Viana
Viana
پاسخ به  بینام
8 ماه قبل

اره راستش
داخل ایران و یه سری از قشر ها واقعا هستن ، بدتر از اینم هستن
اتفاقا اصلا تخیلی نیستش

لیلا
لیلا
8 ماه قبل

چقدر بدم میاد از مامان حامی 😑

ساناز
ساناز
8 ماه قبل

چرا دیگ قضیه ی اینکه حامی از چشم رنگی ها بدش میاد و نگف

لی لی
لی لی
پاسخ به  ساناز
8 ماه قبل

ینی 90 درصد رمانا اینجوریه که قبلا عاشق یه دختر چشم رنگی بود اون بهش خیانت کرد یا ولش کرد و این از همه دخترا متنفر شد
انتقامشو با رابطه داشتن با 100 تا دختر رو تخت گرفت یه کثافت به تمام معنا شد:)

دسته‌ها

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x