رمان آس کور پارت 53

5
(1)

 

 

 

باز هم همان کاری که حامی را به مرز جنون میرساند تکرار کرد. موهایش را بدون نگرانی بهم ریخت.

هیچ چیزش به دامادها نمیماند که نگران مدل موهایش باشد.

 

_ حامی که زیر میگرفتی همه عمر

دیدی که چگونه عشق، زیر گرفت!

 

برخلاف پدرش، بردیا خوب بلد بود در هر موقعیتی لبخند روی لبهایش بیاورد.

 

شعری که با خنده و شوخی خوانده بود، شد چین های ریزی که کنار چشمان حامی افتاد و آن لبخند محو و کوچک.

 

_ باورم نمیشه بابا یه زمانی مثل شما بوده.

 

بردیا چشمکی زد و با اشاره به پدرش که سر میزی با بزرگان اهل سیاست نشسته بود، سری به تاسف تکان داد.

 

_ این عصای سگ صاحابو که قورت داد دیگه اون آدم سابق نشد.

از تمام سوراخاش هم ورود کردیم تا عصاشو در بیاریم، اما مقاومتش ستودنیه پدرسگ!

 

حامی زیر خنده زد و نگاهی به آن میز کذایی انداخت. عمویش حق داشت، پدرش زیادی عصا قورت داده شده بود!

 

_ خاله گفت صداتون کنم بیاین تو، عاقد اومده.

 

باربد بود، پسر عمویش که با پس گردنی بردیا دمش را روی کولش گذاشت و از مهلکه گریخت.

 

_ بی پدر واسه من شده جارچی!

 

او و خنده، شده بودند جن و بسم الله!

تا میخندید بلایی از زمین و آسمان سرش نازل میشد و خنده اش را می دزدید.

 

ملتمس به بردیا زل زد، با نگاهش از او کمک میخواست. تلاش های آخرش را برای خلاصی از این سرنوشت نحس میکرد اما بردیا سری به طرفین تکان داد.

 

_ نمیشه پسر، تو از همه چی خبر نداری.

پاشو بریم تو، تموم کن امشبو که سنگینیش دلمونو پوکوند.

 

با پیوستن حاج آقا و پدر نگار به جمعشان، سمت سفره ی عقدی رفتند که سفیدی هایش نقطه ی پایان آمال و آرزوهایش بود…

شاید هم آغاز زندگی جدید و حامی جدید…

 

 

 

کنار حوض نشست و چندین بار مشتش را پر از آب کرد و به صورتش پاشید.

مغزش داغ کرده بود، سرش سنگین شده و رخوت تمام تنش را در آغوش کشیده بود.

 

به هر دستاویزی برای رهایی چنگ انداخت اما در نهایت نشد و صدای «بله» هایی که سر آن سفره ی منحوس گفته بودند در سرش زنگ میخورد.

 

روزی که تن به این حماقت داده بود، سرابی در زندگی اش وجود نداشت و حالا پشیمان از کوتاه آمدن مقابل پدرش، نگار و سرنوشت، آرزو میکرد زمان به عقب برگردد.

 

اما حیف و صد حیف که نه زمان به عقب برمیگشت، نه حماقتش رهایش میکرد و نه جوابی برای صاحب آن چشمان دلخور داشت.

 

_ مامان جان چرا اونجا نشستی؟

زنت تو اتاق منتظرته، امشب نباید تنهاش بذاری که.

پاشو دور سرت بگردم، پاشو برو پیشش بیشتر از این خون به دل اون دختر نکن.

 

همه رفته بودند و او را در این چاه عمیق و تاریک تنها گذاشته بودند.

 

دنیایش غرق سکون و خاموشی بود و حالا که امشب را از سر گذرانده بود، نیازی به نقش بازی کردن نداشت.

 

موهای خیسش را عقب زد و پوزخندی کنج لبش نشاند. بلند شد و تلو تلو خوران سمت مادرش رفت.

 

_ آخی، مادر شوهر نمونه!

اگه نگران تنها بودنشی خب حاجی رو بفرست اتاقش!

 

حاج خانم کف هر دو دستش را روی گونه هایش کوبید و ناباور به شانه ی حامی کوبید.

 

_ لال شی پسر این حرفا چیه میزنی؟

دین و ایمون نداری به درک، غیرتم نداری؟

ببند دهنتو احمق، زده به سرت نمیفهمی چی نشخوار میکنی.

 

حامی تکه تکه خندید و با لودگی نوچ نوچی کرد. کف دستش را به پیشانی اش کوبید و سرش را نزدیک صورت مادرش برد.

 

_ آخ یادم نبود نمیشه زن حامله رو سپرد به حاجیتون!

سابقه اش زیادی خرابه نه؟!

 

 

 

کف دست حاج خانم روی دهانش نشست و وحشت زده صورتش را چنگ زد.

 

_ هیس هیس، وای خدا منو مرگ بده.

الان بابات میشنوه قیامت به پا میکنه، ساکت شو پسره ی بیشعور.

 

خزعبل نمیگفت، حتی تحت تاثیر آن چند پیک الکل که همراه سعید و بردیا خوردند هم نبود…

 

تمام این حرفها، حرفهایی بود که سالها روی سینه اش سنگینی میکرد و امشب که او را به هر سازی که خواستند رقصاندند، هوس بیرون ریختنشان را داشت.

 

خنده ی هیستریکش قطع شد و چشمان سرخش را به نگاه هراسان مادرش دوخت.

چشمان سرخ و دو دو زنش در آن تاریکی، قلب حاج خانم را به لرزه انداخت.

 

_ اگه میخوای قیامت به پا نشه زنت زنت راه ننداز تا کسخل نشم و این دهن بی چفت و بستو باز نکنم!

تو و اون شوهرت ریدین تو زندگیم…

دیگه بکشین بیرون ازم، این حامی که جلوته دیگه چیزی واسه از دست دادن نداره…

مردونگی کردم امشب نزدم زیر کاسه کوزه تون و آبروتونو خریدم.

دیگه با من کاری نداشته باشین که کل مردونگیمو امشب خرجتون کردم، تموم شد…

 

صدایش را بالا برد و فریادش در سکوت مرگ بار محله پیچید.

 

_ شنیدی حاجی؟ تموم شد…

 

نگار که با همان لباس عروس منتظر آمدن حامی بود، از شنیدن فریادش هول و شتاب زده از اتاق بیرون رفت.

 

در حالی که دامن لباسش را بالا گرفته بود خودش را وسط حیاط انداخت. نگاه متعجبی به سر و وضع حامی و چهره ی رنگ پریده ی حاج خانم انداخت و جلوتر رفت.

 

_ چیشده مادر جون؟ حامی چرا داد میزنی؟

 

حامی با غیظ سمتش برگشت. وای که وجود آن حرام زاده در شکمش بدجور دست و بالش را بسته بود.

 

خشمش را در صدایش ریخت و فریادش اینبار بلندتر از قبل بود.

 

_ تو گمشو تو آخورت تا نیومدم سراغت!

 

 

 

صدای آرام و مواخذه گر حاج آقا، سر هر سه را سمتش برگرداند.

 

_ این خونه انقدر بی در و پیکر نشده که صداتو توش بالا ببری حامی!

 

حامی که دیگر آب از سرش گذشته بود با تمسخر خندید. این خانه سالها پیش بی در و پیکر شد.

فقط سرشان را مانند کبک زیر برف کرده بودند و خودشان را به ندیدن میزدند.

 

_ بی در و پیکر نبود که هر خری رو توش راه نمیدادین حاجی.

اتفاقا خوب شد اومدی، همتون باید حرفامو بشنوین.

کاری که خواستین رو انجام دادم، دیگه همه چی تموم شد، از من توقع شوهر بودن واسه این هرزه رو نداشته باشین.

 

نگار با عصبانیت پا روی زمین کوبید و نامش را صدا زد. حق نداشت هر طور که میخواست با او صحبت کند، حالا دیگر همسر قانونی اش بود.

 

_ حامی!

 

حامی بدون اینکه ثانیه ای نگاه از چشمان جدی پدرش بگیرد، خطاب به نگار غرید:

 

_ گمشو تا سرتو به باد ندادی، کاری نکن چشممو رو حاملگیت ببندم… گمشو!

 

اخم های درهم پدرش روزگاری باعث ترسش میشد اما حالا تمام ترسش شده بود از دست دادن دخترکی که چند کوچه آنورتر معلوم نبود در چه حالی به سر میبرد.

 

_ درست حرف بزن حامی، هیچ معلومه چته؟

 

_ من چمه یا شماها؟

نکنه فکر کردین اگه عروسیمو تو بوق و کرنا کنین میشینم سر جام و زندگیمو میکنم؟

هنوز نفهمیدین من بی آبروام؟ آبرویی که شده همه ی زندگیتون، برای من نوک سوزن ارزش نداره.

به وقتش این دختره رو با یه تیپا از زندگیم پرت میکنم بیرون، اونوقته که جشن گرفتنو من یادتون میدم!

خودتون نگران زن و زندگی ای که برام ساختین باشین، من وقت ندارم واسه این مسخره بازیا حروم کنم.

عزت زیاد!

 

قبل از اینکه کسی لب به سخن بگشاید، از خانه بیرون زد. مقصدش هم از همان سر شب مشخص بود…

خانه ی سراب!

 

 

 

پیشانی داغ کرده اش را به آهن سرد در چسباند و برای بار چهارم سعی کرد کلید را داخل قفل بیاندازد.

ناموفق بودن تلاش این بارش هم احتمال کمرنگی که پس ذهنش شکل گرفته بود را قوی تر ساخت.

 

سراب قفل در را عوض کرده بود!

 

مشت محکمی به در کوبید و پریشان نامش را زیر لب صدا زد.

 

همراه با مشت بعدی، صدایش بالاتر رفت و امشب انگار قرار نبود تمام شود، حداقل برای او…

 

_ باز کن این درو…

 

روشن شدن چراغ یکی از آپارتمان ها، کمی آن کوچه ی باریک و بن بست را روشن کرد.

 

هیچ چیز دیگر برایش مهم نبود.

دیده شدنش مقابل خانه ی سراب، آن هم درست شب ازدواجش…

 

سردرد امانش را بریده بود و فقط و فقط تمنای آغوش سراب را داشت تا در پناهِ آرامشش، شب شومش را به صبح برساند.

 

مشت هایش کم جان شده بودند و قیافه ی زارش دل هر کسی را به رحم می آورد جز آنها که باید برایش دل میسوزاندند.

 

تمام انرژی و قوایش را در آن خانه و لا به لای ورقه های آن سند کوچک که اسارتش را یادآور میشد جا گذاشته بود و دیگر جانی برای دست و پا زدن نداشت.

 

آرام و بی نفس پچ زد:

 

_ سراب… بیا بیرون…

 

با قدمهایی ناموزون خودش را تا کنار دیوار کشاند و همین که دستانش را بند دیوار کرد، صدای باز شدن در آمد.

 

_ چه غلطی میکنی؟

نصفه شب اومدی دم خونه ی من داد و هوار تا همین نیمچه آبرویی که دارمم ببری؟

چیزی مونده که ازم نگرفته باشی؟

 

نزدیک شدن حامی را که دید، با اخم هایی در هم عقب رفت و در را بست.

جایی از قلبش درد میکرد اما امشب، در آن خانه و در خلال آن جشن، پایان رابطه شان رقم خورد.

 

پشت به در چشم بست و به اشک هایش اجازه ی بارش نداد.

 

_ برو پیش زنت حامی…

 

_ پیش زنمم!

باز کن این لامصبو دارم دیوونه میشم…

 

 

هر چه برای قلب عاشقش خط و نشان کشیده بود که مقابل حامی وا ندهد، با آن لحن مظلومانه و کلمات دلنشین بر باد رفت.

 

میدانست ادامه ی این رابطه اشتباه است اما تپش های نا آرام قلبش را چه میکرد؟

 

جزء به جزء تنی که یک هفته ی تمام از دوری اش ناله میکرد و حالا برای فرو رفتن در آغوشش بی قرار بود را چه میکرد؟

 

مشت آرامی روی قلبش کوبید و از در فاصله گرفت. کاسه ی لبریز شده ی چشمانش دیگر تاب و توان نگه داشتن سیل اشکهایش را نداشتند.

 

همزمان با هقی که زد و اشکی که ریخت، ملتمس نالید:

 

_ برو حامی… کلا برو…

 

لگد محکمی که حامی به در زد او را از جا پراند. با شنیدن صدای یکی از همسایه هایش که از سر و صدا شاکی بود، چشمانش گرد شد.

 

هین آرامی گفت و سمت در هجوم برد. قبل از بیرون آمدن مرد همسایه، در را گشود و حامی را داخل کشید.

 

او را کنج دیوار پنهان کرد و چسبیده به بدنش، دست روی دهانش گذاشت و چشمانش خیسش را به نگاه سرخ حامی دوخت.

 

_ هیس!

 

حامی از یادآوری موقعیت مشابهی که قبل تر ها داشتند، به خنده افتاد و دلتنگ دست دور تن سراب پیچید.

 

_ ای بر پدرتون لعنت، تو این خراب شده آسایشم نداریم.

 

مرد بعد از کمی غر و لند کردن و پرسه زدن در کوچه، به خانه اش برگشت. سراب نفس راحتی کشید و تازه پی به موقعیتشان برد.

 

کاملا در آغوش حامی بود!

گر گرفته از نزدیکی شان، آرام تقلایی کرد که گره دستان حامی محکم تر شد و نفسش را بند آورد.

 

_ کجا؟ مگه نگفته بودم جات اینجاست؟

 

صدای گرفته و خشدار حامی همچون خاری بود بر قلبش. عادت نداشت حامی همیشه بیخیال و شاد را در این حال ببیند.

 

_ قفل درو عوض کردی؟

نمیدونی هیچ قفلی نمیتونه جلوی حامی رو واسه دیدن لیموش بگیره؟!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نیوشا
نیوشا
6 ماه قبل

مردک روانی•••• این حامی هم هییچ فرقی با امثال: امیدوآرشام و امیرعلی-نیما و
آرمان/آرمین و هاکان/ماکان و•••••••••••• نداره تنها شانسی که آورد این که مثل بیشتر رمانها/۸۰،۹۰% داستانها/ دختره عاشق م،ت،ج.ا.و.ز خودش شد••••
پی نوشت؛ (البته به قول یکی از دوستان این سراب هم یکجورایی مشکوک میزن•• البته من میگم نگار هم مشکوک میزنه اگر اشتباه نکرده باشیم هر۲تاشون یک رازورمزها و اسراری دارن)

مائده
مائده
پاسخ به  نیوشا
6 ماه قبل

اسم شخصیتا رو گفتی بیزحمت اسم رماناشونم میگی؟

DLARAM
DLARAM
6 ماه قبل

حالا به نظرتون سراب برا چی اومده به این محله معلومه با برنامه اومده اگه دقت کرده باشین به بعضی از قسمتا

ساناز
ساناز
6 ماه قبل

عاالییی
قلمش خیلییی خوبه ⁦👌🏻⁩

خواننده
خواننده
6 ماه قبل

یه پارت دیکه

دسته‌ها

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x