رمان آس کور پارت 57

5
(1)

 

 

 

حامی دست مادرش را به ضرب کنار زده و توی صورتش غرید:

 

_ گور بابای زن، زن کیلو چنده بابا…

 

سراب لب گزید و سراسیمه کمی عقب رفت. در دلش جماعتی در حال رخت شستن بودند و پشیمان از تصمیم احمقانه اش، چادرش را چنگ زد.

 

_ من… من برم… ببخ…

 

حامی از روی شانه ی حاج خانم گردن کشید و دستش را سمت سراب دراز کرد.

 

_ کجا بری؟ واسه چی اومدی اصلا؟ چیکار داری اینجا، ها؟

 

فریادش هر دو زن درمانده و ترسیده را در جا پراند. حاج خانم گونه اش را چنگ زده و سعی داشت حامی را عقب براند اما ذره ای در این کار موفق نبود.

 

_ خاک بر سرم چرا اینجوری شدی تو مادر؟

خوب بودی که الان…

بیا برو بیرون بعدا حرف میزنیم.

خوبیت نداره اینجوری نکن پیش مرگت بشم، چرا به مهمون توهین میکنی؟

برو مادر، برو…

 

مهمانی که میگفت زنش بود و جرات کرده بود اسم خواستگار به زبان بیاورد!

آمده بود تا برایش بزرگی کنند؟ بزرگی را نشانش میداد، دخترک زبان نفهم!

 

همانطور که دستانش را به سینه ی حامی میفشرد سمت سراب که گوشه ای به خود میلرزید چرخید و شرمسار چشم و ابرویی آمد.

 

_ شرمنده دخترم، روم سیاه… میشه بری؟

 

سراب از خداخواسته سری تکان داد و بدون نگاه کردن به حامی سمت در رفت اما حامی در لحظات آخر هم رهایش نکرد.

 

_ سر در اینجا زده بنگاه خیریه و شادمانی؟

هر کی هر غلطی میخواد کنه سر خرو کج میکنه این سمتی، این خونه بزرگ نداره که دنبال بزرگتر اومدی خانم!

 

حاج خانم یقه اش را چسبید و با تمام توان تکانش داد و حالا که سراب نبود، با خیالی راحت تر صدایش را بالا برد.

 

_ به تو چه آخه؟ به تو چه؟

تو خیلی زرنگی زندگی خودتو جمع کن…

 

 

 

از زمین و زمان شاکی بود. همه دست به دست هم داده بودند تا زندگی اش را بهم بریزند و کار سراب همچون ضربه ی آخری بود که از پا درش آورد.

 

مشتی به پیشانی خود کوبید، چشمان از حدقه درآمده اش را بیشتر باز کرد و در صورت مادرش فریاد زد:

 

_ کدوم زندگی؟

این زندگی ای که ازش حرف میزنی مال من نیست…

شما این زندگیو به من تحمیل کردین، من نمیخوامش.

به کی بگم که صدام به گوشش برسه؟ من… این زندگیو… نِ می خوام!

 

حاج خانم که بابت آبرو ریزی پیش آمده کفری بود، حس مادرانه اش را کنار گذاشته و علی رغم میل باطنی اش دست لرزانش را بلند کرده و با تمام توان به صورت حامی کوبید.

 

حامی مبهوت و ناباور تکخندی زد و دهانش بسته شد.

 

_ به جهنم که نمیخوای بی چشم و رو، لیاقت این زندگی رو نداشتی.

وقت و انرژیمو رو سنگ میذاشتم تا الان گل داده بود، اما این زبون تو یه بار به تشکر نچرخید، فقط نیش زدی، گلایه کردی.

بچه بزرگ کردم بشه عصای دستم، حالا که گردنشو تبر نمیزنه تو روم در میاد، حاشا به غیرتت.

برو نبینمت حامی، خوب جواب زحمتامو دادی…

 

پشتش را به حامی کرد و تکان ریز شانه هایش نشان میداد که حرف هایش بیشتر از حامی قلب خودش را سوزانده.

 

دخترک نحس بود!

از زمانی که پا به این خانه گذاشت تماما عذاب و بدبختی بر سرشان نازل کرد.

 

قبل از نگار هم رابطه ی خوبی با پدر و مادرش نداشت اما حداقل حفظ ظاهر کرده و هیچوقت حرمت هم را نشکسته بودند.

 

اما حالا چه؟

این دومین بار بود یا سومین بار که ضرب دست آنها را میچشید؟

 

چندمین بار بود که برای هم شاخ و شانه کشیده و صدایشان بلند میشد؟

حسابش دیگر از دست همه شان در رفته بود…

 

 

سر کوچه این پا و آن پا میکرد و برای رفتن به خانه مردد بود.

میدانست حامی سراغش می آید و نمیخواست مورد غضبش قرار گیرد.

 

اما فرار هم چاره ی کارش نبود. اصلا این کار را کرده بود که حامی را به خود بیاورد و حالا هم باید پای عواقبش میماند.

 

قطره ی آبی که روی گونه اش افتاد حواسش را جمع کرد. سر بلند کرد و نگاهش را به آسمان دوخت.

 

هوا گرفته بود و پاییز کم کم داشت خودنمایی میکرد.

باران را نشانه ای برای پایان دادن به تردیدش تلقی کرد و با قدمهایی کوتاه سمت خانه رفت.

 

چهره اش برخلاف آشوب دلش خونسرد و خنثی بود. کتری را روی گاز گذاشت و دو پیمانه برنج داخل سینی ریخت.

 

با تکیه به دیوار مشغول پاک کردن برنج شد که صدای قدم های پر حرصی که روی زمین کوبیده میشد را شنید.

 

خیره به در ورودی، لبخندی زد. قامت حامی که نمایان شد لبخندش عمق گرفت و سری تکان داد.

 

_ چقدر زود اومدی! نهار که نخوردی؟

 

نگاه خیره و خون آلود حامی میترساندش، اما باز هم تغییری در چهره اش ایجاد نشد.

 

_ بشین الان آب جوش میاد چای میذارم، هوا داره سرد میشه میچسبه!

 

خون حامی از خونسردی اش به جوش آمده بود. می آمد، گرد و خاک به پا میکرد، دلش را خون میکرد و میرفت…

بعد هم انگار نه انگار اتفاقی افتاده، لبخند مضحکی روی لبش مینشاند و از دم کردن چای سخن میگفت!

 

در را که بست سمت سراب رفت و با غیظ زیر سینی زد. دانه های برنج در کل خانه پخش شدند و سراب نفس عمیقی کشید تا واکنشی نشان ندهد.

 

هنوز هم نمیخواست ترسش را بروز دهد اما حامی که تنش را با خشونت به دیوار چسباند و دست روی گردنش گذاشت، به خود لرزید.

 

_ با این کارا میخوای به چی برسی؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x