رمان آس کور پارت 62

3.6
(11)

 

 

 

ولوله ای که میخواست را میانشان انداخت. دیگر چه اهمیتی داشت که یک سمت صورتش از سیلی پدرش میسوخت؟

 

تمام این سالها آنقدر سوخته بود که دیگر با سوختن انس گرفته و عجین شده بود.

 

خانواده ی داماد علی رغم اصرارهای حاج خانم عزم رفتن کردند. حامی نزدیک شدن پسر را به خودش دید و از جا برخاست.

 

یقه اش میان پنجه های پسرک قفل شد و تکان محکمی به تن حامی داد. اما حامی بی تفاوت دست در جیب هایش کرده و جلز و ولزش را به تماشا نشسته بود.

 

_ تو روانی ای!

به احترام اینکه مهمون این خونه بودیم کاریت ندارم وگرنه اون زبون کثیفتو از حلقومت بیرون میکشیدم بیشرف.

 

حامی به تمسخر سری تکان داد و چشم ریز کرد. دهانش را نزدیک گوش پسر برد و آرام و با بیخیال ترین لحن ممکن گفت:

 

_ میری خواستگاری زن شوهردار و زبونتم درازه؟!

همسر آینده ات زن فعلی منه.

گورتو گم کن تا نشونت ندادم با چه روانی ای طرفی مرتیکه ی جاکش!

 

دستان پسر شل شد و کنار تنش افتاد. ناباور به چشمان مصمم و جدی حامی خیره شد.

 

میخواست از خود سراب صحت این ماجرا را بپرسد اما جرات نگاه کردن به آن سمت را نداشت.

نه وقتی که حامی آنطور خاص و ترسناک نگاهش میکرد.

 

همه چیز دور سرش میچرخید و زبانش بند آمده بود. بی تعادل چند قدمی عقب رفت و به سرعت از خانه بیرون زد.

 

حاج خانم ناله کنان روی زمین نشست و حین اینکه روی سر و صورت خود میکوبید، از سراب طلب حلالیت میکرد.

 

_ روم سیاهه مادر، حلالمون کن.

تو رو خاک مامان بابات قسم حلالمون کن.

خیر نبینی بچه، چرا با آبروی این طفل معصوم بازی کردی؟

خدایا تقاص این بچه رو ازمون نگیر… من فقط میخواستیم براش مادری کنم.

به زمین گرم بخوری حامی…

 

 

جای خالی دستان پسر روی یقه اش را دستان حاج آقا پر کرد. تمام رگ های صورت و گردنش بیرون زده و از عصبانیت نمیدانست چه میکند.

 

حامی را با تمام توان به عقب هل داد و او را روی مبل انداخت. روی صورتش خم شد و صدای نعره هایش کل محله را برداشت.

 

_ چه گوهی داری میخوری؟ بدبخت آبروی ما آبروی توئه.

آبروی ما رو بریزی انگار آبروی خودتو ریختی.

بد ناممون کنی خود نفهمتو بدنام کردی.

با کارای تو چجوری سر بلند کنیم جلوی این مردم؟

این دختر بیچاره…

 

یک لحظه سرش را سمت سراب چرخاند و با دیدن پلک های روی هم افتاده اش، حرف در دهانش ماسید.

 

قلبش روی دور تند افتاد و با نگرانی همسرش را صدا زد.

 

_ خانم بیا که بدبخت شدیم، دختر مردم از دست رفت…

 

حاج خانم با چشمانی گشاد شده به سراب که سرش روی شانه اش افتاده و چادرش باز شده بود نگاهی انداخت.

 

روی گونه اش کوبید و دستپاچه سمت سراب دوید.

 

_ یا فاطمه ی زهرا…

 

قبل از اینکه حاج خانم به سراب برسد، حامی با دل نگرانی خودش را روی سراب کشید و صورتش را میان دستانش گرفت.

 

_ سراب… صدامو میشنوی؟ پاشو سراب…

 

پاهای حاج خانم به زمین چسبید. حاج آقا هم دست کمی از او نداشت و خشکش زده بود. هیچ کدام نمی توانستند چیزی که میبینند را باور کنند.

 

حامی دست زیر تن یخ زده ی سراب انداخت و او را بلند کرد. پدرش ناباور بازویش را چنگ زد و تته پته کنان گفت:

 

_ میفهمی داری چیکار میکنی؟ بذارش زمین دختره رو، واسه تو مهم نیست ولی اون دختر حلال حروم سرش میشه. کم خفتمون بده خدانشناش…

 

حامی دستش را پس زد و با نفرت غرید:

 

_ زنمه، زنم!

زنی که به خاطر شما دارم از دستش میدم… برو کنار بابا، کم جلوی من وایستین…

 

 

 

مقابل نگاه بهت زده ی پدر و مادرش، سراب را به اتاق مهمان برد. او را روی تخت گذاشت و صورت رنگ پریده اش را نوازش کرد.

 

_ ببین چیکار کردی باهامون… گفتم نکن، گفتم سراب…

 

خم شد و بوسه ای به پیشانی سراب زد. باز شدن در وادارش کرد سر چرخانده و به مادرش که در آستانه ی در ایستاده بود نگاه کند.

 

خراب کردن آن مراسم مسخره تمام انرژی اش را گرفته بود و برای پیشگیری از بحث و جدل های احتمالی کف دستش را بالا برد.

 

_ الان نه مامان، واقعا وقتش نیست.

 

حاج خانم سمت تخت آمد و گوشه ی آن نشست. نگاهش خیره ی سراب بود و نگران بابت به هوش نیامدنش، دستش را گرفت.

 

هنوز باورش نشده بود و امید داشت هر لحظه حامی دهان باز کرده و بگوید همه چیز یک شوخی بچگانه بوده.

 

_ برو یذره آب بیار، دختره رنگ به رو نداره… خدا بگم چیکارت کنه پسر.

 

خم شد و سعی کرد متکایی زیر پاهای سراب بگذارد. حامی بهت زده به حرکات دستپاچه ی مادرش نگاه میکرد.

 

جزو معدود دفعاتی بود که مادرش بر خلاف تصوراتش عمل کرده و او را غافلگیر میکرد.

 

همان طور سر جایش نشسته و بر و بر مادرش را نگاه میکرد که حاج خانم مشتی به کتفش زده و حرصی غرید:

 

_ جا اینکه منو نگاه کنی کمک کن، برش گردون پاهاشو بذار رو دیوار.

 

حامی آب دهانش را با صدا بلعید و مطیعانه سری تکان داد. دست زیر تن سراب انداخت و او را برعکس روی تخت خواباند.

 

حاج خانم پاهایش را روی دیوار گذاشت و حامی را سراغ آب فرستاد. بعد از رفتن حامی کلافه سری تکان داد و خیره به سراب پچ زد:

 

_ مثل دخترم دوستت داشتم، نمیدونستم قراره بلای جدید زندگیمون بشی!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.6 / 5. شمارش آرا 11

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230123 235641 000

دانلود رمان روزگار جوانی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   _وایسا وایسا، تا گفتم بریز. پونه: بخدا سه میشه، من گردن نمیگیرم، چوب خطم پره. _زر نزن دیگه، نهایتش فهمیدن میندازی گردن عاطی. عاطفه: من چرا؟ _غیر تو، از این کلاس کی تا حالا دفتر نرفته؟ مثل گربه ی شرک نگاهش کردم تا نه…
IMG 20240622 010718 301 scaled

دانلود رمان هیچ ( جلد اول ) به صورت pdf کامل از مستانه بانو 3.3 (6)

بدون دیدگاه
        خلاصه رمان :   رفتن مرصاد همان و شکستن باورها و قلب ترمه همان. تار و پودش را از هم گسسته می دید. آوارهای تاریک روی سرش سنگینی می کردند. “هیچ” در دست نداشت. هنوز نه پدرش او را بخشیده و نه درسش تمام شده که…
با مرد مغرور

رمان ازدواج با مرد مغرور 1 (2)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان ازدواج با مرد مغرور خلاصه: دختر قصه ی ما که از کودکی والدینش را از دست داده به الجبار با مردی مغرور، ترشو و بد اخلاق در سن کم ازدواج می کند و مجبور به تحمل سختی های زیاد می شود.
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۹ ۱۸۳۵۵۷۸۲۰

دانلود رمان کابوس پر از خواب pdf از مریم سلطانی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   صدای بگو و بخند بچه‌ها و آمد و رفت کارگران، همراه با آهنگ شادی که در حال پخش بود، ناخودآگاه باعث جنب‌و‌جوش بیشتری داخل محوطه شده بود. لبخندی زدم و ماگ پرم را از روی میز برداشتم. جرعه‌ای از چای داغم را نوشیدم و…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۳ ۰۰۲۸۰۵۰۲۰

دانلود رمان طلوع نزدیک است pdf از دل آرا دشت بهشت 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         طلوع تازه داره تو زندگیش جوونی کردنو تجربه می‌کنه که خدا سخت‌ترین امتحانشو براش در نظر می‌گیره. مرگ پدرش سرآغاز ماجراهای عجیبیه که از دست سرنوشت براش می‌باره و در عجیب‌ترین زمان و مکان زندگیش گره می‌خوره به رادمهر محبی، عضو محبوب شورای…
IMG 20240623 094802 068

دانلود رمان دو دلداده به صورت pdf کامل از پروانه محمدی 5 (2)

بدون دیدگاه
        خلاصه رمان:   نیمه شب بود، ماه میان ستاره گان خودنمایی میکرد در حالیکه چشمانش بسته بود، یاد شعر موالنا افتاد با خود زیر لب زمزمه کرد. به طبی بش چه حواله کنی ای آب حیات! از همان جا که رسد درد همانجاست دوا    
IMG 20210725 110243

دانلود رمان دلشوره 1.5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:       هم اکنون داستان زندگی پناه را تهیه کرده ایم، دختری که بین بد و بدتر گیر کرده و زندگی اش دستخوش تغییراتی شده، انتخاب مردی که برای جان خودش او را قربانی میکند یا مردی که همه ی عمرش عاشقانه هایش را با…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۳ ۲۳۵۴۱۴۵۲۰

دانلود رمان کوئوکا pdf از رویا قاسمی 5 (1)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:   یه دختر شیطون همیشه خندون که تو خانواده پر خلافی زندگی می کنه که سر و کارشون با موادمخدره ولی خودش یه دانشجوی درسخونه که داره تلاش می‌کنه کسی از ماهیت خانواده اش خبردار نشه.. غافل از اینکه برادر دوست صمیمیش که یه آدم خشک و…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۷ ۱۶۲۰۳۰۱۹۸

دانلود رمان دردم pdf از سرو روحی 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         در مورد دختری به نام نیاز می باشد که دانشجوی رشته ی معماری است که سختی های زیادیو برای رسیدن به عشقش می کشه اما این عشق دوام زیادی ندارد محمد کسری همسر نیاز که مردی شکاک است مدام در جستجوی…
IMG 20230123 230225 295

دانلود رمان جنون آغوشت 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     زندگی دختری سیزده ساله که به اجبار به مردی به اسم حاج حمید فروخته می‌شه و بزرگ می‌شه و نقشه‌هایی می‌کشه که به رسوایی می‌رسه… و برای حاج حمید یک جنون می‌شه…  

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
10 ماه قبل

احتمالن این سراب، بیچاره،بینوای، بدبخت
تو این خونه گیر میوفته 😐 خداا به داد سراب برسه•• 🤒🤕😔💔😳😵😨😱 از دست حامی••••
بگذریم، بچه ها دوستان کسی از رمان؛ دهار** خبر نداره؟! چراا دیگه قسمت،پارتگذاری نمیشه🤔

ساناز
ساناز
10 ماه قبل

این پارت به دلم نشست

⁦⁩◉‿◉
⁦⁩◉‿◉
10 ماه قبل

شتتت بالاخره حامی دهن واا کرد

پیش فعالی دارم
پیش فعالی دارم
10 ماه قبل

خب اووکادو کی میاد?😅
امم فاطمه جونن میشه رمان لانتور هم بزاری

تارا فرهادی
تارا فرهادی
پاسخ به  پیش فعالی دارم
10 ماه قبل

لانتور که پی دی افش رو فاطمه جون گذاشته بود

پیش فعالی دارم
پیش فعالی دارم
پاسخ به  تارا فرهادی
10 ماه قبل

😳😳عه
باشه خیلی ممنونم

دسته‌ها

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x