رمان آس کور پارت 73

3
(3)

 

 

 

 

چند تن از زنان دیگر هم با هوچی گری و جیغ و داد کنان سمتش حمله کرده و حین ناسزا گفتن به او، او را زیر مشت و لگدهای خود گرفتند.

 

صدای ناله های پر دردش در میان صدای زنها گم شد و کم کم رو به افول رفت.

 

حاج آقا هاج و واج به معرکه ی مقابلش نگاه میکرد و چنان شوکه بود که سر جایش خشکش زده بود.

 

مردان دیگر هم با تفریح به دختری که تن و بدنش در حال لگدمال شدن بود نگاه میکردند.

 

برایشان اهمیتی نداشت اصل ماجرا چیست. همین که دقایقی را با هیجان میگذراندند برایشان کافی بود.

 

یکی از زنان چادر سراب را زیر پا انداخته و چندین بار با حرص لگدش کرد.

 

_ هی گفتن این دختره بد کارست ما باور نکردیم.

یه چادرم انداختی رو سرت و قداستش رو زیر سوال میبری؟

معلوم نیست از زیر کدوم بته به عمل اومدی زنا زاده ی کثافت!

میدیمت دست قانون تا سنگسارت کنن…

 

_ ولش کنین بیشرفا… چه گوهی دارین میخورین؟ سراب… سراب…

گمشو کنار عوضی… دست کثیفتو از روش بکش کنار… زندتون نمیذارم…

 

بار دیگر صداها خوابید. اینبار از شوک و ناباوری!

 

همه با دهانی باز به حامی که با ظاهری آشفته از خانه ی سراب بیرون زده بود و حالا جسم نیمه جانش را به آغوش می کشید زل زده بودند.

 

باورشان نمیشد، پسر حاجی معتمد محل در خانه ی این دخترک تنها چه میکرد؟!

 

حاج آقا با شانه هایی افتاده سر پایین انداخت و نفس لرزانش را بیرون داد.

 

دیگر کاری از دستش بر نمی آمد.

همه چیز به حدی واضح بود که نه جای بحث داشت و نه کتمان!

 

خودش مقصر این اوضاع بود. هیچگاه این موضوع را قبول نکرده بود اما با خودش که رو دربایستی نداشت!

 

 

خودش مقصر این اوضاع بود. هیچگاه این موضوع را قبول نکرده بود اما با خودش که رو در وایستی نداشت!

 

اگر کمی هم به خواسته ها و حرف های حامی بها میداد، شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد.

 

از یک جایی به بعد، حفظ آبرو و اعتبارش از تمام چیزهایی که در زندگی داشت پیشی گرفت و حالا هم چوب همان اشتباه را میخورد.

 

_ چشم پدرت روشن پسر، خوب گذاشتی تو کاسه اش!

 

_ حاجی شما چرا ساکتی؟ نمیخوای چیزی بگی؟

این همه دم از آبرو میزنی، بی آبرویی از خونه ی خودت زد بیرون!

 

_ دیگه این محل جای زندگی نیست، باید فاتحه ی اینجا رو خوند!

 

_ تو روز روشن دارن فساد میکنن، خونه ی فساد درست کردن… اونم پسر کسی که همه رو سرش قسم میخوردن!

 

حامی بی توجه به طعنه های مردم محل، دست زیر تن سراب انداخت و سراب لرزان و شرمنده سرش را میان سینه اش پنهان کرد.

 

_ ب… بخشید… حا…

 

هق هق های ریز و خفه اش اجازه ی درست صحبت کردن را به او نمیداد.

 

حامی تنش را به خود فشرد و سمت مردمی که دهانشان را خود خدا هم نمیتواست ببندد برگشت.

 

_ زنمه، کسی خلاف شرع نکرده… مِن بعد اسم زن منو که میارین قبلش دهنتونو آب بکشین تا کلامون تو هم نره!

هیچ حرف چرت و مزخرفی رو بی جواب نمیذارم.

باد به گوشم برسونه گوه اضافه خوردین، پشت من و زنم و خونواده ام حرف زدین… چشم رو همه چی میبندم… حالام هری!

کسی رو دور و بر خونم نبینم!

 

همزمان با ورودش به خانه، مردم پچ پچ کنان پراکنده شدند.

حاج آقا وامانده وسط کوچه ایستاده و به روزهای بعد و حرفهایی که قرار بود دهان به دهان بچرخد فکر میکرد…

 

 

سرش را روی همان متکایی که رویش خوابیده بودند گذاشت.

دیدن چشمان اشکی و نمدار سراب شد بغضی بزرگ و خفه کننده که گلویش را اسیر کرد.

 

این دختر برای تحمل این همه عذاب و سختی بیش از اندازه معصوم و بی گناه بود.

از خودش شرمش میشد که او را در چنین موقعیتی قرار داده بود.

 

اگر مرد بود و مردانه پای انتخابش می ایستاد، اکنون سراب با افتخار سر بلند کرده و از ازدواجش برای همه میگفت…

نه این که تنش آماج قضاوت این و آن قرار بگیرد.

 

_ من آبروتونو بردم…

 

صدای ریز و گرفته ی سراب بند دلش را پاره کرد.

به جای گله و شکایت، این چنین متواضعانه خود را مقصر میدانست.

 

کاش او هم اندازه ی سراب دل و جرات داشت…

 

موهای بهم ریخته اش را نوازش کرد و لبخندی آغشته به بغض را به روی دخترک پاشید.

 

_ من که همیشه میگفتم سلیطه ای، گردن نمیگرفتی!

 

صدای حامی هم گرفته بود. هر دویشان مملو از بغض و حسرت و سرشکستگی بودند و زخم کهنه شان سر باز کرده بود.

 

سراب به شوخی اش خندید و همزمان سوزشی کنار لبش حس کرد.

 

آخ آرامی گفت و دستش را بند لبش کرد. نوک انگشتش را مقابل چشمانش گرفت و آهی کشید.

 

بینی اش را بالا کشید و کمی در جایش جا به جا شد که درد امانش را برید.

 

تمام تنش درد میکرد و لب بیچاره اش تاوان این درد را زیر دندان های محکمش میداد.

نفس خسته ای کشید و نیم خیز شد.

 

_ خیلی داغون شدم؟

 

حامی در حالی که نگاه از خراشهای ریز و درشت روی تنش میگرفت، با خنده سر بالا انداخت.

 

_ مگه نبودی؟! من که تغییری حس نمیکنم!

 

 

 

سراب حس و حال چشم غره رفتن هم نداشت. به چند ثانیه نگاه خیره بسنده کرد و بعد از کمی مکث، با دلهره پرسید:

 

_ حالا چی میشه؟

 

با صدای یالله گقتن حاج آقا، هین آرامی گفت و دستپاچه سعی کرد از جایش بلند شود که حاج آقا وارد اتاق شده و کف دستش را سمت سراب گرفت.

 

_ بلند نشو، حالت خوبه؟

 

سراب خجالت زده از لباس های پاره ای که به تن داشت و تن و بدن زخمی اش را به نمایش گذاشته بود، بی توجه به حرف حاج آقا نشست و دست سمت پتو دراز کرد.

 

تنش را نصفه و نیمه با پتو پوشاند و صدایش میلرزید وقتی تته پته کنان گفت:

 

_ روم سیاهه حاج آقا…

 

حامی شانه ی نحیف و لرزانش را فشرد و با نگاهش او را دعوت به آرامش کرد.

سمت پدرش برگشت و کلافه ابرو در هم کشید.

 

حالا دیگر تنها نگرانی اش سراب بود.

همان لحظه که چشمان خیس و نگاه مظلوم سراب را دید با خود عهد کرد که از این به بعد به هیچکس اجازه ی آزار رساندن به سراب را ندهد.

 

حتی اگر آن کس پدرش باشد که تبحر خاصی در اذیت و آزار رساندن داشت!

 

بلند شد و سینه جلو داد، مقابل پدرش که ایستاد صدای ملتمس سراب بلند شد.

 

_ حامی جان…

 

با لبخندی پر اطمینان سمت سراب برگشت و سری تکان داد.

 

_ تو نگران چیزی نباش عزیزم…

 

انگشت اشاره اش را سمت سراب گرفت و خیره در چشمان پدرش نیشخندی زد.

 

_ خوب نیست حاجی، حالش خوب نیست.

خیلی وقته حال هممون بده، هر کی نزدیک تو میشه حالش بده…

یه نگاه به زندگیت بنداز بابا…

چیا رو دادی تا چیا رو نگه داری… هیچکس دیگه دورت نیست، حواست هست داری چیکار میکنی؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ستاره
ستاره
4 ماه قبل

هی بدبخت حامی نمیدونه داره از کجا میخوره ولی خداییش دلم واسه سراب نمیسوزه دختریکه ی جاسوس .ولی فکرکنم واقعن عاشق حامی شده آخرسرم راغب می‌فهمه جفتشونو باهم میکشه

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط ستاره

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x