رمان آس کور پارت 73

3.4
(9)

 

 

 

 

چند تن از زنان دیگر هم با هوچی گری و جیغ و داد کنان سمتش حمله کرده و حین ناسزا گفتن به او، او را زیر مشت و لگدهای خود گرفتند.

 

صدای ناله های پر دردش در میان صدای زنها گم شد و کم کم رو به افول رفت.

 

حاج آقا هاج و واج به معرکه ی مقابلش نگاه میکرد و چنان شوکه بود که سر جایش خشکش زده بود.

 

مردان دیگر هم با تفریح به دختری که تن و بدنش در حال لگدمال شدن بود نگاه میکردند.

 

برایشان اهمیتی نداشت اصل ماجرا چیست. همین که دقایقی را با هیجان میگذراندند برایشان کافی بود.

 

یکی از زنان چادر سراب را زیر پا انداخته و چندین بار با حرص لگدش کرد.

 

_ هی گفتن این دختره بد کارست ما باور نکردیم.

یه چادرم انداختی رو سرت و قداستش رو زیر سوال میبری؟

معلوم نیست از زیر کدوم بته به عمل اومدی زنا زاده ی کثافت!

میدیمت دست قانون تا سنگسارت کنن…

 

_ ولش کنین بیشرفا… چه گوهی دارین میخورین؟ سراب… سراب…

گمشو کنار عوضی… دست کثیفتو از روش بکش کنار… زندتون نمیذارم…

 

بار دیگر صداها خوابید. اینبار از شوک و ناباوری!

 

همه با دهانی باز به حامی که با ظاهری آشفته از خانه ی سراب بیرون زده بود و حالا جسم نیمه جانش را به آغوش می کشید زل زده بودند.

 

باورشان نمیشد، پسر حاجی معتمد محل در خانه ی این دخترک تنها چه میکرد؟!

 

حاج آقا با شانه هایی افتاده سر پایین انداخت و نفس لرزانش را بیرون داد.

 

دیگر کاری از دستش بر نمی آمد.

همه چیز به حدی واضح بود که نه جای بحث داشت و نه کتمان!

 

خودش مقصر این اوضاع بود. هیچگاه این موضوع را قبول نکرده بود اما با خودش که رو دربایستی نداشت!

 

 

خودش مقصر این اوضاع بود. هیچگاه این موضوع را قبول نکرده بود اما با خودش که رو در وایستی نداشت!

 

اگر کمی هم به خواسته ها و حرف های حامی بها میداد، شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد.

 

از یک جایی به بعد، حفظ آبرو و اعتبارش از تمام چیزهایی که در زندگی داشت پیشی گرفت و حالا هم چوب همان اشتباه را میخورد.

 

_ چشم پدرت روشن پسر، خوب گذاشتی تو کاسه اش!

 

_ حاجی شما چرا ساکتی؟ نمیخوای چیزی بگی؟

این همه دم از آبرو میزنی، بی آبرویی از خونه ی خودت زد بیرون!

 

_ دیگه این محل جای زندگی نیست، باید فاتحه ی اینجا رو خوند!

 

_ تو روز روشن دارن فساد میکنن، خونه ی فساد درست کردن… اونم پسر کسی که همه رو سرش قسم میخوردن!

 

حامی بی توجه به طعنه های مردم محل، دست زیر تن سراب انداخت و سراب لرزان و شرمنده سرش را میان سینه اش پنهان کرد.

 

_ ب… بخشید… حا…

 

هق هق های ریز و خفه اش اجازه ی درست صحبت کردن را به او نمیداد.

 

حامی تنش را به خود فشرد و سمت مردمی که دهانشان را خود خدا هم نمیتواست ببندد برگشت.

 

_ زنمه، کسی خلاف شرع نکرده… مِن بعد اسم زن منو که میارین قبلش دهنتونو آب بکشین تا کلامون تو هم نره!

هیچ حرف چرت و مزخرفی رو بی جواب نمیذارم.

باد به گوشم برسونه گوه اضافه خوردین، پشت من و زنم و خونواده ام حرف زدین… چشم رو همه چی میبندم… حالام هری!

کسی رو دور و بر خونم نبینم!

 

همزمان با ورودش به خانه، مردم پچ پچ کنان پراکنده شدند.

حاج آقا وامانده وسط کوچه ایستاده و به روزهای بعد و حرفهایی که قرار بود دهان به دهان بچرخد فکر میکرد…

 

 

سرش را روی همان متکایی که رویش خوابیده بودند گذاشت.

دیدن چشمان اشکی و نمدار سراب شد بغضی بزرگ و خفه کننده که گلویش را اسیر کرد.

 

این دختر برای تحمل این همه عذاب و سختی بیش از اندازه معصوم و بی گناه بود.

از خودش شرمش میشد که او را در چنین موقعیتی قرار داده بود.

 

اگر مرد بود و مردانه پای انتخابش می ایستاد، اکنون سراب با افتخار سر بلند کرده و از ازدواجش برای همه میگفت…

نه این که تنش آماج قضاوت این و آن قرار بگیرد.

 

_ من آبروتونو بردم…

 

صدای ریز و گرفته ی سراب بند دلش را پاره کرد.

به جای گله و شکایت، این چنین متواضعانه خود را مقصر میدانست.

 

کاش او هم اندازه ی سراب دل و جرات داشت…

 

موهای بهم ریخته اش را نوازش کرد و لبخندی آغشته به بغض را به روی دخترک پاشید.

 

_ من که همیشه میگفتم سلیطه ای، گردن نمیگرفتی!

 

صدای حامی هم گرفته بود. هر دویشان مملو از بغض و حسرت و سرشکستگی بودند و زخم کهنه شان سر باز کرده بود.

 

سراب به شوخی اش خندید و همزمان سوزشی کنار لبش حس کرد.

 

آخ آرامی گفت و دستش را بند لبش کرد. نوک انگشتش را مقابل چشمانش گرفت و آهی کشید.

 

بینی اش را بالا کشید و کمی در جایش جا به جا شد که درد امانش را برید.

 

تمام تنش درد میکرد و لب بیچاره اش تاوان این درد را زیر دندان های محکمش میداد.

نفس خسته ای کشید و نیم خیز شد.

 

_ خیلی داغون شدم؟

 

حامی در حالی که نگاه از خراشهای ریز و درشت روی تنش میگرفت، با خنده سر بالا انداخت.

 

_ مگه نبودی؟! من که تغییری حس نمیکنم!

 

 

 

سراب حس و حال چشم غره رفتن هم نداشت. به چند ثانیه نگاه خیره بسنده کرد و بعد از کمی مکث، با دلهره پرسید:

 

_ حالا چی میشه؟

 

با صدای یالله گقتن حاج آقا، هین آرامی گفت و دستپاچه سعی کرد از جایش بلند شود که حاج آقا وارد اتاق شده و کف دستش را سمت سراب گرفت.

 

_ بلند نشو، حالت خوبه؟

 

سراب خجالت زده از لباس های پاره ای که به تن داشت و تن و بدن زخمی اش را به نمایش گذاشته بود، بی توجه به حرف حاج آقا نشست و دست سمت پتو دراز کرد.

 

تنش را نصفه و نیمه با پتو پوشاند و صدایش میلرزید وقتی تته پته کنان گفت:

 

_ روم سیاهه حاج آقا…

 

حامی شانه ی نحیف و لرزانش را فشرد و با نگاهش او را دعوت به آرامش کرد.

سمت پدرش برگشت و کلافه ابرو در هم کشید.

 

حالا دیگر تنها نگرانی اش سراب بود.

همان لحظه که چشمان خیس و نگاه مظلوم سراب را دید با خود عهد کرد که از این به بعد به هیچکس اجازه ی آزار رساندن به سراب را ندهد.

 

حتی اگر آن کس پدرش باشد که تبحر خاصی در اذیت و آزار رساندن داشت!

 

بلند شد و سینه جلو داد، مقابل پدرش که ایستاد صدای ملتمس سراب بلند شد.

 

_ حامی جان…

 

با لبخندی پر اطمینان سمت سراب برگشت و سری تکان داد.

 

_ تو نگران چیزی نباش عزیزم…

 

انگشت اشاره اش را سمت سراب گرفت و خیره در چشمان پدرش نیشخندی زد.

 

_ خوب نیست حاجی، حالش خوب نیست.

خیلی وقته حال هممون بده، هر کی نزدیک تو میشه حالش بده…

یه نگاه به زندگیت بنداز بابا…

چیا رو دادی تا چیا رو نگه داری… هیچکس دیگه دورت نیست، حواست هست داری چیکار میکنی؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.4 / 5. شمارش آرا 9

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230123 235029 963 scaled

دانلود رمان طالع دریا 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     من دنیزم اتفاقات زیادی و پشت سر گذاشتم برای اینکه خودمو نکشم زندگیمو وقف نجات دادن زندگی دیگران کردم همه چیز می تونست آروم باشه… مثل دریا… اما زندگیم طوفانی شد…بازم مثل دریا سرنوشتم هم معنی اسممه مجبورم برای شروع دوباره…یکی از بیمارارو نجات…
با مرد مغرور

رمان ازدواج با مرد مغرور 1 (2)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان ازدواج با مرد مغرور خلاصه: دختر قصه ی ما که از کودکی والدینش را از دست داده به الجبار با مردی مغرور، ترشو و بد اخلاق در سن کم ازدواج می کند و مجبور به تحمل سختی های زیاد می شود.
IMG 20240622 231247 222

دانلود رمان هیچ ( جلد دوم) به صورت pdf کامل از مستانه بانو 5 (1)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان :   رفتن مرصاد همان و شکستن باورها و قلب ترمه همان. تار و پودش را از هم گسسته می دید. آوارهای تاریک روی سرش سنگینی می کردند. “هیچ” در دست نداشت. هنوز نه پدرش او را بخشیده و نه درسش تمام شده که مستقل…
سکوت scaled

رمان سدسکوت 0 (0)

4 دیدگاه
  دانلود رمان سد سکوت   خلاصه : تنها بودم ، دور از خانواده ؛ در یک حادثه غریبه ای جلوی چشمانم برای نجاتم به جان کندن افتاد اما رهایم نکرد، از او میترسیدم. از آن هیکل تنومندی که قدرت نجاتمان از دست چند نفر را داشت ولی به اجبار…
InShot ۲۰۲۳۰۲۱۹ ۰۱۱۶۴۵۸۳۷

دانلود رمان کفش قرمز pdf از رؤیا رستمی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :         نمی خواد هنرپیشه بشه، نه انگیزه هست نه خواست قلبی، اما اگه عاشق آریو برزن باشی؟ مرد قلب دزدمون که هنرپیشه اس و پر از غرور؟ اگه این مرد قلب بشکنه و غرور له کنه و تپش قصه مون مرد بشه برای…
IMG 20240522 075749 599

دانلود رمان آتشم بزن ( جلد سوم ) به صورت pdf کامل از طاهره مافی 4 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   « جلد اول :: خردم کن »   من یه ساعت شنیام. هفده سال از سالهای زندگیام فرو ریخته و من رو تمام و کمال زیر خودش دفن کرده. احساس میکنم پاهام پر از شن و میخ شده است، و همانطور که زمان پایان جسمم سر…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3.7 (6)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4.2 (5)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
IMG 20230128 234002 2482 scaled

دانلود رمان گیسو از زهرا سادات رضوی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   آریا رستگار استاد دانشگاه جدی و مغروری که بعد از سالها از آلمان به ایران اومده و در دانشگاه مشغول به تدریس میشه، با خودش عهد بسته با توجه به تجربه تلخ گذشتش دل به هیچ کس نبنده، اما همه چیز طبق نظرش پیش…
رمان عشق ممنوعه استاد پارت 19

دانلود رمان بوسه با طعم خون 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     شمیم دختر تنهایی که صیغه ی شهریار میشه …. شهریارِ شیطانی که بعد مرگ، زنده ها رو راحت نمیذاره و آتش کینه ای به پا میکنه که دودش فقط چشمهای شمیم رو می سوزونه …. این وسط عشقی که جوونه می زنه و بوسه…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ستاره
ستاره
9 ماه قبل

هی بدبخت حامی نمیدونه داره از کجا میخوره ولی خداییش دلم واسه سراب نمیسوزه دختریکه ی جاسوس .ولی فکرکنم واقعن عاشق حامی شده آخرسرم راغب می‌فهمه جفتشونو باهم میکشه

آخرین ویرایش 9 ماه قبل توسط ستاره

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x