رمان آس کور پارت 77

3.7
(6)

 

 

 

 

پشت گردنش را میمالید که سراب را رنگ و رو رفته دید. دل آشوبه گرفت، اویی که برای هیچ احدی در دلش آب از آب تکان نمیخورد.

 

خودش را به تختی که سراب رویش نشسته بود رساند و سرش را در آغوش کشید.

 

_ حامیت نباشه که تو رو اینجوری ببینه…

 

سراب نفس لرزانش را بیرون داده و در آغوشش چشم بست.

 

_ این حرفات دردمو بیشتر میکنه، هیچوقت از نبودنت نگو… خب؟

 

دل حامی از عشقی که روز به روز عمیق و عمیق تر میشد، گرم شد و ناخواسته اخم هایش را با لبخندی بزرگ تعویض کرد.

 

_ توله سگو بگیرم همین وسط یه لقمه ی چپش کنم!

 

سراب بی حال تکخندی زد. خسته بود و چند ساعتی خواب نیاز داشت.

 

دیشب که تا نیمه های شب در حال هم آغوشی بودند و صبح هم آن افتضاح به بار آمد.

یک ساعت ماندن در آب گرم وان هم تنش را سست کرده بود.

 

ته مانده ی انرژی اش هم حین جا انداختن پایش رفت و در کوفته ترین و خسته ترین حالت ممکن بود.

 

_ منو ببر خونه حامی… خوابم میاد.

 

حامی با عجله سرش را از آغوش خود بیرون کشیده و صورتش را با دستانش قاب گرفت.

بیحالی سراب زجرش میداد.

 

_ درد داری هنوز؟ چیکار کنم برات خوشگلم؟ میخوای بگم مسکن بزنن؟

 

سراب آرام پلکی زد و سر بالا انداخت.

 

_ نه فقط بریم خونه، بخوابم اوکی میشم.

 

آب دهانش را بلعید و حرف بعدی اش را مزه مزه کرد.

میخواست جای پایش را سفت کند که گفت:

 

_ میخوام برم خونه ی خودم، اونجا راحت ترم.

 

حامی که حرفش را به چیز دیگری تعبیر کرده بود، دست زیر تنش انداخت و شقیقه اش را بوسید.

 

_ خونه ی تو منم، زندگی تو منم، راحتی تو منم…

نگران نباش، درسته شرایط خراب شد و همه چیز بهم ریخت اما بی عزت و احترام نمیبرمت خونه ی شوهر…

بیشتر از چیزی که فکر میکنی حواسم بهت هست لیموخانم!

 

 

 

کش چادر را پشت سرش فیکس کرد و مقابل آینه ایستاد. نگاه از زخم های کمرنگ شده ی صورتش گرفت و به چشمانش دوخت.

 

یک هفته از زمانی که در خانه ی سلطانی ها جاگیر شده بود میگذشت.

حامی لحظه ای تنهایش نمی گذاشت و گهگاه که برای انجام کاری بیرون میرفت، حاج خانم با قدرت جای خالی اش را پر میکرد!

 

برای انجام کارش نیاز به تنها شدن در این خانه داشت اما همه چیز دست به دست هم داده بود تا او درمانده تر از همیشه باشد.

 

_ نرو مادر، یا اگه میخوای بری بذار منم باهات بیام تنها نرو.

 

لبخند دلنشینی زده و سمت حاج خانم که دلشوره از نگاهش هویدا بود برگشت.

 

_ نه مامان جان، میرم… اتفاقی نمیفته.

 

به اصرار خودش او را مادر صدا میزد. مادری که هیچگاه نداشت و در طی این چند روز کمبودش را بیشتر حس میکرد.

 

مادری که راغب میگفت حین زایمان جانش را از دست داده و از همان کودکی عذاب وجدان مرگش گریبانش را رها نکرده بود.

 

_ بذار حداقل حامی بیاد، میشناسیش که عزیزم میاد بدخلقی میکنه.

 

_ تا کی مامان جان؟ همیشه که نمیشه تو خونه بمونیم.

مگه این یه هفته ای که موندیم دهن مردم بسته شد؟

 

هفته ی سختی را گذرانده بودند. چند باری که حاج خانم برای خریدهای روزمره بیرون رفته و با چشم گریان برگشته بود را خوب به یاد داشت.

 

در این بلبشو، فرار نگار هم رو شده و خانواده اش آبرو ریزی ای در محل برپا کردند که آن سرش ناپیدا!

 

دخترشان را از حامی میخواستند و او را مسبب فرارش میدانستند.

 

 

 

همه چیز به طرز وحشتناکی در هم گره خورده و حرف و حدیث هایی که دهان به دهان میچرخید روز به روز بیشتر میشد.

 

تا جایی که پای حاج آقا را به املاکی ها باز کرده و خانه ای که میگفت به جانش بسته است را برای فروش گذاشت…

 

حال هیچکدامشان خوب نبود اما فارغ از تمام روزها و لحظه های بدی که سپری میکردند، همه به روش خودشان هوای سراب را داشتند.

 

از نظرشان سراب در این ماجرا مظلوم واقع شده و گناهی نداشت، بیشتر رفتارهایشان هم برای آسوده کردن وجدان خودشان بود.

 

البته رفتار حاج خانم نه، در رفتار او محبت و علاقه هم موج میزد. واقعا سراب را دوست داشت.

 

حاج خانم نزدیکش شده و دستش را میان دستانش گرفت. نگاه محبت آمیزی که در پسش نگرانی بیداد میکرد به او انداخت.

 

_ حامی میاد یه چیزی بهت میگه، شر نکن سراب. بذار خودش بیاد با هم برین.

حامی به درک، مردمو میخوای چیکار کنی؟

نمیبینی منتظرن بریزن سرمون؟

 

سراب سری با اطمینان تکان داده و دست آزادش را روی شانه ی او گذاشت.

 

_ قربونتون برم که همیشه نگرانین، چیزی نمیشه قول میدم.

من از پس خودم برمیام، اون روز فقط به احترام حاج آقا ساکت موندم وگرنه کسی نمیتونه با من در بیفته!

یه توک پا میرم وسایلمو جمع کنم و پولی که دست ملوک خانم دارم پس بگیرم.

تو این اوضاع یه بار از رو دوش همه برداشته میشه، هی پیغوم پسغوم میفرسته بیا خونه رو خالی کن.

 

حاج خانم دل نگران «چی بگم والا» ای گفت و سراب لنگ زنان سمت در رفت.

هنوز کمی درد داشت، اما آنقدری نبود که جلوی پیش رفتنش را بگیرد.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 6

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۴۲۲ ۱۸۱۰۳۸۳۶۶

دانلود رمان سکوت سایه ها pdf از بهاره شریفی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       رمان حاضر در دو زمان حال و گذشته داستان زندگی و سرگذشت و سرنوشت دختری آرام، مهربان و ترسو به نام عارفه و پسری مغرور و یکدنده به نام علی را روایت می کند. داستان با گروهی از دانشجویان که مجمعی سیاسی- اجتماعی…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۸۳۷۶۸۲

دانلود رمان ماه صنم از عارفه کشیر 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     داستان دختری به اسم ماه صنم… دختری که درگیر عشق عجیب برادرشِ، ماهان برادر ماه صنم در تلاشِ تا با توران زنی که چندین سال از خودش بزرگ‌تره ازدواج کنه. ماه صنم با این ازدواج به شدت مخالفِ اما بنا به دلایلی تسلیم…
IMG 20230128 233946 2632

دانلود رمان عنکبوت 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         مدرس فیزیک یکی از موسسات کنکور ناپدید می‌شود و با پیدا شدن جنازه‌اش در ارتفاعات شمالی تهران، شادی و کتایون و اردوان و سپنتا و دیگران ناخواسته، شاید هم خواسته پا به قصه می‌گذراند و درست مثل قطعات یک جورجین مکملی…
IMG 20230123 235605 557 scaled

دانلود رمان معشوقه پرست 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         لیلا سحابی، نویسنده و شاعر مجله فرهنگی »بانوی ایرانی«، به جرم قتل دستگیر میشود. بازپرسِ پرونده او، در جستوجو و کشف حقیقت، و به کاوش رازهای زندگی این شاعر غمگین میپردازد و به دفتر خاطراتش میرسد. دفتری که پر است از…
IMG 20230127 013928 0412

دانلود رمان خطاکار 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     درست زمانی که طلا بعداز سالها تلاش و بدست آوردن موفقیتهای مختلف قراره جایگزین رئیس شرکت که( به دلیل پیری تصمیم داره موقعیتش رو به دست جوونترها بسپاره)بشه سرو کله ی رادمان ، نوه ی رئیس و سهامدار بزرگ شرکت پیدا میشه‌. اما…
IMG 20230123 235746 955

دانلود رمان آمیخته به تعصب 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     شیدا دختریه که در کودکی مامانش با برداشتن اموال پدرش فرار میکنه و اون و برادرش شاهین که چند سالی از شیدا بزرگتره رو رها میکنه.و این اتفاق زندگی شیدا و برادر و پدرش رو خیلی تحت تاثیر قرار‌ میده، پدرش مجبور میشه…
InShot ۲۰۲۳۰۲۱۹ ۰۱۱۶۴۵۸۳۷

دانلود رمان کفش قرمز pdf از رؤیا رستمی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :         نمی خواد هنرپیشه بشه، نه انگیزه هست نه خواست قلبی، اما اگه عاشق آریو برزن باشی؟ مرد قلب دزدمون که هنرپیشه اس و پر از غرور؟ اگه این مرد قلب بشکنه و غرور له کنه و تپش قصه مون مرد بشه برای…
IMG 20230129 004339 7932

دانلود رمان نت های هوس از مسیحه زادخو 4 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   ارکین ( آزاد) یه پدیده ناشناخته است که صدای معرکه و مخملی داره. ویه گیتاریست ماهر، که میتونه دل هر شنونده ای و ببره.! روزی به همراه دوستش ایرج به مهمونی تولدی دعوت میشه. که میزبانش دو دختر پولدار و مغرور هستن.‌! ارکین در…
1682363596840

دانلود رمان افگار pdf از ف میری 0 (0)

41 دیدگاه
  خلاصه رمان :         عاشق بودند؛ هردویشان….! جانایی که آبان را همچون بت می٬پرستید و آبانی که جانا …حکم جانش را داشت… عشقی نفرین شده که در شب عروسی شان جانا را روانه زندان و آبان را روانه بیمارستان کرد… افگار داستان دختری زخم خورده که…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
آلباتروس
آلباتروس
9 ماه قبل

زیبا بود
احسنت!
👏 👏 👏
منتظر پارت بعدیم.

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x