رمان آس کور پارت 79

3.7
(3)

 

 

 

سراب پوزخندی زده و با لحنی لج درآر گفت:

 

_ همسایه ها رو انداختی به جونم که گوشمالیم بدی، اما بقیه رو واسه مراقبت ازم بسیج کردی!

 

دست به کمر زد و قری به گردنش داد. با لذت چشم بست و زبانی روی لبهای خشکیده اش کشید.

 

_ ازت ممنونم راغب جونم، تا حالا انقدر مرکز توجه نبودم!

اگه بدونی چقدر داره بهم خوش میگذره.

 

راغب برای انجام کارها عجله داشت اما سراب نه. بودن در آن خانه تازه به مذاقش خوش آمده بود.

 

همه ی حواس آن خانواده جمع او بود. با ناله اش، مینالیدند و با دردش درد میکشیدند.

 

از هر چه هم که میگذشت، از ناز و نوازش های عاشقانه ی حامی نمیتوانست.

نقطه نقطه ی تنش بد عادت شده بود…

یک روز هم که بیشتر در کنارش میماند، برای او قد دنیا ارزش داشت.

 

_ زودتر تمومش کن سراب.

صبرم سر برسه، دیگه دست به دامن این و اون نمیشم.

اینبار خودم میام و همراه مدارک، نعشتو از اون خونه میکشم بیرون!

 

میکرد، قطعا این کار را میکرد.

راغب بلوف نمیزد… هیچگاه.

 

آب دهانش را با صدا بلعید و کمی از موضعش کوتاه آمد. پا گذاشتن روی دم شیر بس بود.

 

_ فعلا مدام دور و برم میپلکن و تنهام نمیذارن.

گندیه که خودت زدی، باید صبر کنی تا موقعیتش پیش بیاد.

 

راغب قاب عکسی که در تمام این سالها اجازه نداده بود حتی یک لک کوچک رویش بیفتد را آرام بوسید و بعد، با یک حرکت به دیوار مقابلش کوبید.

 

_ تو بهتر از هر کسی تهشو میدونی، خودتو از چشمم ننداز!

 

داشتن آن مدارک، برایش حکم مرگ و زندگی داشت و در این راه حتی از سراب هم میگذشت.

حاضر بود خودش را هم بشکند، به سادگی شکستن قاب عکسش!

 

 

دهان کجی ای به صفحه ی گوشی و تماس قطع شده از سمت راغب کرد و شماره ی ملوک خانم را گرفت.

 

پیرزن حسابی از دستش شکار بود. مانند تمام مردم محل، او را دختری فاسد میخواند و از اجاره دادن خانه اش به او اظهار پشیمانی میکرد.

 

زنگ زدگی مغز این افراد را که نمیشد از بین برد، قانع کردنشان هم جز تحلیل انرژی و خستگی ثمری نداشت.

 

در جواب تمام حرفهای پیرزن، «درسته، حق با شماست» ی گفت و قرار و مدارش را برای یک ساعت دیگر گذاشت.

 

بی حوصله و نق زنان از درد پایش، روی زمین نشست و از بین شماره ها، شماره ی مورد نظرش را پیدا کرد.

 

_ سلام خانم، در خدمتم.

 

یکی از افرادشان که مامور اجرای دستورات او شده بود. خمیازه ای کشید و نگاهی اجمالی به چند تکه وسیله ای که داشت انداخت.

 

_ سریع یکی رو بیار این خرت و پرتا رو از اینجا ببره، باید خونه رو تحویل بدم.

 

_ چشم خانم، همین الان.

 

جای زخم روی پیشانی اش به خارش افتاده و کلافه اش کرده بود. نوک انگشتش را چند بار روی زخمش کوبید و پوفی کرد.

 

_ یه وانت سمساری ای چیزی جور کن، پا نشی خودت هلک و هلک بیای اینجا.

 

_ حواسم هست.

 

اینکه نمیتوانست زخمش را بخاراند دیوانه اش میکرد. سرش را به چپ و راست تکان داد تا کمی هوا به زخمش بخورد.

 

با دیدن حامی مقابل در، هینی گفته و چشم درشت کرد.

کی آمده بود؟ چقدر بی سر و صدا…

 

نکند حرفهایش را شنیده باشد؟

دستش را بند سرش کرد و علی رغم قطع شدن تماس، برای رد گم کنی به حرفش ادامه داد.

 

_ بله بله، آدرسو براتون میفرستم. فقط سریع تر لطفا، من وقت زیادی ندارم.

ممنون، منتظرتونم.

 

 

 

گوشی را از کنار گوشش پایین کشید و لبخند نیم بندی زد. چشمان سرخ حامی بر اضطرابش افزود و وای اگر به چیزی شک کرده باشد.

 

_ چقدر زود برگشتی عشقم!

 

همین!

همیشه ی خدا در برابر نگاه شماتت گر حامی دستپاچه میشد و حرف زدن عادی اش را هم فراموش میکرد، چه رسد به حالا!

 

_ دوست داشتی دیر بیام که هر غلطی خواستی بکنی؟

مگه من به تو نگفتم از خونه بیرون نرو توله ی سرخود؟!

تا پامو از خونه گذاشتم بیرون، گفتی گور بابای حامی و دِ برو که رفتیم.

 

نشنیده بود…نامحسوس نفس راحتی کشید.

حالا که دلیل عصبانیتش را میدانست، رفع و رجوع کردنش ساده بود.

 

دست به دیوار گرفت و از جایش بلند شد. سیبک گلویش تکانی خورد و نگاهش بین چشمان حامی جا به جا شد.

 

با ناز و لوس شده لبهایش را آویزان کرد و پشت سر هم پلک زد.

 

_ همیشه دعوام میکنی…

 

پیشانی اش را به سینه ی حامی چسباند و تنش را در آغوش باز شده اش رها کرد.

 

_ چی میشه یذره مهربون تر باشی آقای بداخلاق؟

 

حامی دست میان موهایش برد و چشم غره ای رفت که سراب ندید. با خشونت موهایش را نوازش کرد و چانه اش را به فرق سرش چسباند.

 

_ بداخلاقم و سوارم میشی، مهربون بشم که لختم میکنی پدر سوخته!

 

همچون گربه ای ملوس، گونه اش را به سینه ی حامی مالید و پر عشوه خندید. صدایش را عمدا کشیده کرد و آرام و نجواگونه گفت:

 

_ تو هر جوری باشی بازم لختت میکنم، لختتو دوست دارم… مشکلی داری؟!

 

_ زبون میریزی که غلط اضافه ای که کردی رو یادم بره؟

کور خوندی بچه، به وقتش گوشتو میپیچونم.

 

توانسته بود ذهنش را منحرف کند. گویا عشق، عملکرد مغز را هم به قهقهرا میبرد که حامی حتی ذره ای به او شک نمیکرد.

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
همتا
همتا
4 ماه قبل

والا هیچکس به سراب شک‌ نمیکنه همچین قشنگ داره فیلم بازی میکنه

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x