رمان آس کور پارت 81

3.5
(8)

 

 

 

 

قرارداد اجاره را فسخ کردند، خانه ای که از بودن درونش بیزار بود را پس دادند، لوازم کهنه ای که دیدنشان روحش را می آزرد رد کردند… اما آرام نبود.

 

در خانه ی حاج سلطانی بزرگ، در اتاق تک فرزندش، به عنوان عروسش، با عزت و احترام نشسته بود… اما آرام نبود.

 

شک نداشت بعد از این زندگیِ کوتاه و پر فراز و نشیب اما بی نهایت لذت بخشی که با این آدمها داشت، دیگر آن آدم سابق نمیشد.

 

اصلا کارش را تمام هم که میکرد، کنار راغب هم که برمیگشت، زندگی مرفه سابقش را هم که پس میگرفت، مگر میشد از این مقطع زندگی اش دل بکند؟

 

عشقی که برای اولین بار حسش میکرد، بودن کسانی که او را نه فقط برای منافع خودشان، بلکه به خاطر خودِ خودش میخواستند…

دل بریدن از تمام اینها سخت نبود، مرگ بود…

 

_ اینجایی مامان جان؟ چرا نمیای پیش ما؟

 

قبل از بلند کردن سرش، سیل راه گرفته روی گونه اش را به زانوی شلوارش کشید.

حاج خانم اشک هایش را که میدید، دیگر رهایش نمیکرد.

 

_ گریه کردی؟ ببینمت مادر، چیشدی تو عزیزم؟

حامی چیزی گفته بهت؟

 

لعنت به اتاق حامی که چفت و بست درست و حسابی نداشت. دیر شده بود برای پنهان کاری.

 

بینی اش را بالا کشید و اینبار آشکارا دست زیر چشمانش کشید.

 

خواست حامی را از اتهامات مادرش مبری کند که حاج خانم پیش دستی کرده و انگشتش را به نشانه ی تهدید بالا برد.

 

_ بله دیگه، جز حامی کی بلده اینطوری گند بزنه به حال یه نفر؟!

چیکار کرده، ها؟ یه پدری از این پسر درآرم من!

توام هیچی بهش نمیگی پرروش کردی، نه قهر بلدی نه ناز و ادا!

 

 

گذشته اش را شخم زد، زیر و رو کرد… گشت و گشت و گشت به دنبال کاری، حرفی، چیزی… که او را لایق این محبت کرده باشد.

 

او خوب نبود، هیچگاه…

کنار راغب ایستاد، بزرگ شد، شرع و دین و عرف را لگدمال کرد…

 

انسانیت را به فراموشی سپرد…

جان انسانهای گناهکار و بی گناه زیادی را گرفت…

 

او ابدا انسان خوبی نبود که لایق این همه مهر و محبت باشد.

دلش از حمایت زنی که بیش از لیاقتش برایش مادری میکرد گرم شد و هق ریزی زد.

 

دستانش را باز کرده و ملتمس آویزان چشمان غصه دار حاج خانم شد.

 

_ بغلم میکنین؟

 

خشم و غضبش پر کشید و دلش برای مظلومیت سراب رفت. از نظرش حامی لیاقت او را نداشت…

 

_ قربون صدای گرفته ات برم، نریز این اشکا رو واسه اون پسر بیشعور من…

 

در آغوش حاج خانم جای گرفت و سر روی شانه اش گذاشت. چشم بست و ذره ذره بوی خوش او را به ریه های پر از کثافتش اهدا کرد.

 

بوی مادر که میگفتند این بود؟ با هیچ عطری در دنیا قابل قیاس نبود و قسمت بد ماجرا را میدانی؟

او حتی لایق نفس کشیدن این عطر هم نبود‌…

 

_ بمیرم برای اون دل کوچیکت مادر…

چیکار کرده این پدرسگ که غمت از صد فرسخی دل آدمو میپوکونه؟

 

لبخند بی جانش، چشمه ی جوشان اشکهایش و کلماتی که پشت هم قطار کرد… همه از اراده اش خارج بودند.

 

_ حامی… خیلی دوسم داره مامان…

 

_ پناه بر خدا، چون دوستت داره گریه میکنی؟!

 

چشمان درشت شده ی حاج خانم را تصور کرد و بغض دار خندید.

حتما او را دیوانه میدید…

 

کدام عقل سلیمی از معشوق و محبوب شدن، می گریست؟!

هیچکس، به خدا که هیچکس… جز اویی که فرداهای رفتن را میدید…

 

 

حین بیشتر فرو رفتن در آغوشش، آهی کشید.

 

_ من لیاقت عشقشو ندارم…

دوست داشتنش برام زیادیه، این موضوع آزارم میده…

کاش هیچوقت پامو تو این محل نمیذاشتم.

 

امری محال بود. نمیدانست به چه علت، اما راغب او را برای این کار آموزش میداد و کسی را جایگزینش نمیکرد.

 

این خانواده با آمدن و رفتن نگار از هم پاشید. تکه های آبروی بر باد رفته شان را به زحمت کنار هم چسباندند و رفتن او تیر خلاص بود.

 

حتی تصور بلایی که بعد از رفتنش بر سر تک تک افراد این خانه می آمد هم لرزی بر تنش نشاند.

 

شرمگین لبهایش را داخل دهانش کشید و عقب رفت. نگاهش را به انگشتان لرزانش دوخت و از اعماق جانش پچ زد:

 

_ حلالم کنین، من خیلی بهتون بد کردم.

میدونم خیلی بی چشم و روام، اما شما حلالم کنین… من نمیخواستم هیچ کدوم از این اتفاقا بیفته…

 

حاج خانم بی خبر از همه جا نوچی کرد. گمان میکرد سراب بابت رابطه ی پنهانی اش با حامی شرمنده است.

 

روزهای اول از دست سراب هم خشمگین بود اما رفته رفته او را بی گناه ترین آدم این قصه دانست و محبتش به او چند برابر شد.

 

_ گذشته ها گذشته دخترم، هممون تو اتفاقایی که افتاد مقصر بودیم.

چه بسا که تو از همه بی گناه تر بودی تو این جریانات.

اتفاقا اونی که باید حلالمون کنه تویی که به آتیشِ خونواده ی ما سوختی.

 

او از گذشته میگفت و سراب در بندِ روزهای آینده داشت جان میداد.

 

_ عروس و مادرشوهر چه خلوتی کردن!

برم دست حاجی رو بگیرم و زودتر خودمونو گم و گور کنم که بدجور بوی فتنه و دردسر میاد از این اتاق!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.5 / 5. شمارش آرا 8

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230127 013604 6622

دانلود رمان شوهر آهو خانم 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           شوهر آهو خانم نام رمانی اثر علی محمد افغانی است . مضمون اساسی این رمان توصیف وضع اندوه بار زنان ایرانی و نکوهش از آئین چند همسری است. در این رمان مناسبات خانوادگی و ضوابط احساسی و عاطفی مرتبط بدان بازنمایی…
images

رمان عاشقم باش 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان عاشقم باش خلاصه: داستان دختری به نام شقایق که پس از جدایی خواهرش با همسر سابق او احسان ازدواج می کند.برخلاف عشق فراوان شقایق نسبت به احسان .احسان هیچ علاقه ای به او ندارد کم کم طی اتفاقاتی احسان به شقایق علاقمند می شود و زندگی خوشی…
IMG 20240525 135305 737

دانلود رمان ارباب زاده به صورت pdf کامل از الهام فعله گری 3.6 (5)

بدون دیدگاه
        خلاصه رمان :   صبح یکی از روزهای اواخر تابستان بود. عمارت میان درختان سرسبز مثل یک بنای رویایی در بهشت میماند که در یکی از بزرگترین اتاقهای آن، مرد با ابهت و تنومندی با بیقراری قدم میزد. عاقبت طاقت نیاورد و با صدای بلندی گفت:…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۶ ۱۴۵۹۵۰۴۰۴

دانلود رمان میرآباد pdf از نصیبه رمضانی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:     قصه‌ی ما از اونجا شروع می‌شه که یک خبر، یک اتفاق و یک مورد گزارش شده به اداره‌ی پلیس ما رو قراره تا میرآباد ببره… میراباد، قصه‌ی الهه‌ای هست که همیشه ارزوهایش هم مثل خودش ساده هستند.  
1

رمان عصیانگر 0 (0)

4 دیدگاه
  دانلود رمان عصیانگر خلاصه : آفتاب دستیار یکی از بزرگترین تولید کنندگان لوازم بهداشتی، دختر شرّ و کله شقی که با چموشی و سرکشی هاش نظر چاوش خان یکی از غول های تجاری که روحیه ی رام نشدنیش زبانزد همه ست رو به خودش جلب میکنه و شروع جنگ…

رمان بوسه گاه غم 4 (2)

14 دیدگاه
  دانلود رمان بوسه گاه غم   خلاصه : حاج خسرو بعد از بیوه شدن عروس زیبا و جوونش، به فکر ازدواج مجددش میفته و با خواستگاریِ آقای مطهری، یکی از بزرگترین باغ دارهای دماوند به فکر عملی کردن تصمیمش میفته که ساواش، برادرشوهر شهرزاد، به شهرزاد یک پیشنهاد میده،…
photo 2017 04 20 14 37 49 330x205 1

رمان ماه مه آلود جلد دوم 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان ماه مه آلود جلد دوم   خلاصه : “مها ” دختری مستقل و خودساخته که تو پرورشگاه بزرگ شده و برای گذروندن تعطیلات تابستونی به خونه جنگلی هم اتاقیش میره. خونه ای توی دل جنگلهای شمال. اتفاقاتی که توی این جنگل میوفته، زندگی مها رو برای همیشه…
IMG 20230123 230736 486

دانلود رمان به من نگو ببعی 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           استاد شهرزاد فرهمند، که بعد از سالها تلاش و درس خوندن و جهشی زدن های پی در پی ؛ در سن ۲۵ سالگی موفق به کسب ارشد دامپزشکی شده. با ورود به دانشگاه جدیدی برای تدریس و آشنا شدنش با دانشجوی…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۱ ۲۰۰۸۰۲۶۰۸

دانلود رمان لانه‌ ویرانی جلد دوم pdf از بهار گل 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :         گلبرگ کهکشان دختر منزوی و گوشه گیری که سالها بابت انتقام تیمور آریایی به دور از اجتماع و به‌طور مخفی بزرگ شده. با شروع مشکلات خانوادگی و به‌قتل رسیدن پدرش مجبور می‌شود طبق وصیت پدرش با هویت جدیدی وارد عمارت آریایی‌ها شود…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
هیچکس:)
هیچکس:)
7 ماه قبل

رمان قشنگیه . ولی خیلی شبیه سریال آقازاده اس . منتها موضوع هاشون فرق می‌کنه . وگرنه اصل موضوع یکیه . تو سریال آقازاده ، مرضیه رو دقیقا با همین برنامه ای که سراب چیده میفرستن خونه حاج آقا تهرانی که دقیقاااا همین مشخصات حاج آقای حامی رو داره .
حتما بعدش هم سراب سر سفره عقد به حامی همه چیز رو میگه . بعدش هم راغب به بلایی سر جفتشون میاره . خلاصه که دقیقا پِلَن مثل سریال آقازاده اس.

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x