رمان آس کور پارت 82

4
(8)

 

 

 

حاج خانم رو به سراب چشمکی زد و تای ابرویش را بالا برد. سراب ریز خندید و فین فین کنان سر در گریبان فرو برد.

 

نمیخواست هنوز از دست مادر خلاص نشده گیر پسر بیفتد و بابت صورت سرخ و چشمان خیسش جواب پس دهد.

 

_ فعلا که پدر و پسر جلسه ی مردونه گذاشتین و حضور خانما رو قدغن کردین!

 

حامی در را بسته و با قدم هایی کوتاه نزدیکشان شد و در همین حین غر و لند کنان گفت:

 

_ حالا یه بار من و حاجیتون نشستیم کنار هم، چشمتون ورنمیداره مهر و محبت بین ما رو؟!

 

حاج خانم قری به گردنش داده و ایشی گفت.

 

_ مگه ما بخیلیم؟!

انقدر بچسبین به هم تا بترکین…

 

سقلمه ای به سراب زده و با شیطنت حرفش را ادامه داد.

 

_ مام از شرتون راحت میشیم، والا اگه بدمون بیاد!

مگه نه دخترم؟

 

سراب مشت کوچکش را مقابل دهانش گذاشت و آرام خندید. حاج خانم هم گاهی خوب شیطنتش گل میکرد!

 

حین خنده نگاهش را سمت حامی سوق داد. این پسر هر جور که بود و هر چه که میپوشید، بی نهایت جذاب و دوست داشتنی میشد.

 

چه در لباس های مارک دار و ست شده اش، چه در این لباس های راحتی و ساده که رنگهایشان هیچ همخوانی ای با هم نداشت.

 

او در چشم سراب بی نظیر ترین مرد روی زمین بود و تپش های تند شده ی قلبش، همان غنج زدنی بود که میگفتند.

 

_ قربون ریختت برم من!

 

گویا زمزمه ی زیر لبی اش چندان هم آرام نبود که حاج خانم پقی زیر خنده زد و اما حامی با نگرانی کنارش نشست.

 

_ این چشما چه گناهی کردن که تو اشکت دم مشکته؟

 

بی توجه به حضور مادرش، دست دور شانه ی دلبرک لرزانش حلقه کرد و چشم در چشم او سر تکان داد.

 

_ چیشدی دورت بگردم؟

 

 

 

سراب «وای» زیر لبی ای گفت و نامحسوس به حاج خانم اشاره ای زد.

اما این چیزها کی برای حامی مهم بوده که حالا باشد؟!

 

چینی به بینی اش داد و چشم غره ای به چانه ی خیس سراب رفت.

 

_ تو نمیخواد به من مراعات کردن یاد بدی. همین مامانم خیلی تلاش کرد، یاد نمیگیرم!

بگو ببینم چی شده باز؟

 

سراب پوکر فیس و خجالت زده لبهایش را روی هم فشرد و غرش تو گلویی کرد.

 

حاج خانم با لذت، عشقی که با وجود تفاوت های فاحش، بینشان در جریان بود را نظاره میکرد.

 

چه کسی باورش میشد حامی، آن پسر کله خر که زندگی را برایشان زهر کرده بود، به دختری بی زبان و محجبه که چند سالی هم از او بزرگ تر است دل ببندد؟

 

نگار با وجود حس بدی که به او داشتند، بیشتر شبیه تصوراتشان بود تا سراب.

 

سرخ شدن سراب را که دید، نوک انگشتش را به شقیقه ی حامی فشرد و کلافه از بی ملاحظگی اش پوفی کرد.

 

_ جای اینکه بشینی ور دل زنت، رفتی چسبیدی به بابات… معلومه که ناراحت میشه.

 

جفت ابروهای حامی به فرق سرش چسبیدند و صورت سراب را با دستانش قاب گرفت.

ناباور سرش را بالا و پایین کرد و با صدایی که از فرط بهت، نالان شده بود پچ زد:

 

_ آره سراب؟!

واسه این گریه کردی؟ مگه بچه ای؟

 

سراب سرش را تند و تند تکان داد و شگفت زده از کار حاج خانم، سمتش برگشت.

 

_ نه به خدا… مامان؟

 

حاج خانم لبخندی به پهنای صورت زد و دست به کمر پشت چشمی نازک کرد.

 

_ مامان و یامان!

من خودم این روزا رو گذروندم، سر منو که نمیتونی شیره بمالی.

آی پسر، حواست بیشتر به زنت باشه.

زن داشتن که فقط گردن کلفتی کردن و صدا پس کله انداختن نیست…

 

 

 

گلویی صاف کرده و به یاد روزهای عاشقی خودشان لبخند محوی زد.

همسرش مرد مهربان و با محبتی بود. استواری و دوام زندگیشان را مدیون محبت های او بودند، هر چند خود حاج خانم هم کم از خود گذشتگی نکرده بود.

 

سینه اش از یادآوری روزهای تلخ و شیرین گذشته، تکانی خورد و با چشمانی پر شده نگاهش را بین سراب و حامی چرخاند.

 

_ زن ناز داره مادر، مردِ نازکش میخواد نه عربده کش و گردن کلفت.

جای اینکه چپ و راست بهش گیر بدی و امر و نهی کنی، نازشو بکش.

اشک هیچ زنی رو کسی نمیتونه دربیاره، جز اون مردی که عاشقشه…

 

نفس سراب از حرفهای حاج خانم رفت. همین حالا هم فکرِ دل کندن داشت ذره ذره ی وجودش را میخورد…

 

وای به روزی که حامی با حرفهای مادرش دگرگون شده و بیش از پیش عشق به پایش میریخت‌…

فرهاد کوه کن میخواست دل کندن…

 

_ من برم یه سر به غذا بزنم، آماده شد صداتون میکنم.

 

حامی نوک بینی سرخ شده ی سراب را میان دو انگشتش فشرد و زمزمه وار گفت:

 

_ نازکش میخوای لیمو خانمم؟

 

دستی که روی بینی اش بود را دستپاچه پس زده و روسری اش را چنگ زد.

بی دقت و بی نفس روسری را روی سرش انداخته و با آن صدای گرفته و مخمور پچ زد:

 

_ صبر کنین میام کمکتون.

 

_ نمیخواد مادر، کاری ندارم.

 

قصد فرار داشت. قلب عاشقش همین حالا هم از عشق لبریز بود و ظرفیت بیشتر از این را نداشت…

 

از خودش میترسید.

پُر تر که میشد، شاید تمام واقعیات را همراه عشق حامی بیرون میریخت و فغان از آن روز و آن لحظه…

 

او قصد فرار داشت، اما حامی مگر اجازه ی فرار میداد؟ ابدا!

اگر میداد که حامی نبود.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 8

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۲۸۲۵۳۰۴

دانلود رمان عاشک از الهام فتحی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     عاشک…. تقابل دو دین، دو فرهنگ، دو کشور، دو عرف، دو تفاوت، دو شخصیت و دو تا از خیلی چیزها که قراره منجر به ……..   عاشک، فارسی شده ی کلمه ی ترکی استانبولی aşk و به معنای عشق هست…در واقع می تونیم اسم…
IMG 20231031 193649 282

دانلود رمان شاه دل pdf از miss_قرجه لو 1 (1)

9 دیدگاه
    نام رمان:شاه دل نویسنده: miss_قرجه لو   مقدمه: همه چیز از همان جایی شروع شد که خنده هایش مرا کشت..از همان جایی که سردرد هایم تنها در آغوشش تسکین می یافت‌‌..از همان جایی که صدا کردنش بهانه ای بود برای جانم شنیدن..حس زیبا و شیرینی بود..عشق را میگویم،همان…
IMG ۲۰۲۱۰۹۲۶ ۱۴۵۶۴۵

دانلود رمان بی قرارم کن 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:       #شایان یه وکیل و استاد دانشگاهه و خیلی #جدی و #سختگیر #نبات یه دختر زبل و جسور که #حریف شایان خان برشی از متن: تمام وجودش چشم شد و خیابان شلوغ را از نظر گذراند … چطور می توانست یک جای پارک خالی…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۰ ۰۰۰۲۱۳۸۵۰

دانلود رمان ایست قلبی pdf از مریم چاهی 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:     داستان دختری که برای فرار از ازدواج اجباری با پسر عموی دختر بازش مجبور میشه تن به نقشه ی دوستش بده و با آقای دکتری که تا حالا ندیده ازدواج کنه   از طرفی شروین با نقشه ی همسر اولش فاطی مجبور میشه برای درمان…
IMG 20230123 230118 380

دانلود رمان مهره اعتماد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     هدی همت کارش با همه دخترای این سرزمین فرق داره، اون یه نصاب داربست حرفه ایه که با پسر عموش یه شرکت ساختمانی دارن به نام داربست همت ! هدی تمام سعی‌اش رو داره میکنه تا از سایه نحس گذشته ای که مادر…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۹ ۱۸۳۶۵۷۴۴۷

دانلود رمان سکوت تلخ pdf از الناز داد خواه 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         نیکا دختری که تو یه شب سرد پاییزی دم در خونشون با بدترین صحنه عمرش مواجه میشه جسد خونین خواهرش رو مقابل خودش میبینه و زندگیش عوض میشه و تصمیم میگیره انتقام خواهرشو بگیره.این قصه قصه یه دختره دختری که وجودش…
IMG ۲۰۲۱۱۰۰۹ ۲۱۱۶۴۸ scaled

دانلود رمان قصه مهتاب 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:               داستان یک عشق خاص و ناب و سرشار از ناگفته ها و رمزهایی که از بس یک انتظار 15 ساله دوباره رخ می نماید. فرزاد و مهتاب با گذر از آزمایش ها و توطئه و دشمنی های اطراف، عشقشان…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۸۰۴۳۱۱۹۹

دانلود رمان تب pdf از پگاه 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :         زندگی سه فرد را بیان می کند البرز ، پارسا و صدف .دختر و پسری که در پرورشگاه زندگی کرده و بعدها مسیر زندگی شان به یکدیگر گره ی کور می خورد و پسر دیگری که به دلیل مشکلاتش با آن ها…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 4.4 (8)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
اشتراک در
اطلاع از
guest

2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ساناز
ساناز
7 ماه قبل

مادر شوهری مثل حاج خانومم نداریم 😑

:///
:///
پاسخ به  ساناز
7 ماه قبل

ب خدا ک نداریم😂

دسته‌ها

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x