رمان آس کور پارت 89

3.7
(3)

 

 

 

 

آمده بود که دنیای تیره و تار دخترکش را رنگ بپاشد.

گفته بود او را خوشبخت ترین دختر دنیا میکند و چند وقتی میشد که کارش را به صورت جدی آغاز کرده بود.

 

بس بود دلبرکش هر چه در دل سیاهی ها تک و تنها تازانده بود، حالا حامی را داشت…

 

پسری که با چشمان بی نظیر او، دنیایش رنگ گرفت و حالا نوبت او بود که دلبرش را در آغوش کشیده و به دنیای زیبای خودش بیاورد.

 

او هم حق داشت مانند هر انسانی در این جهان، زیبایی های اطرافش را به جز دیدن، زندگی کند.

 

کمی خم شد و از بین سایزهای مختلف، سایز مدیوم را بیرون کشید و سراب را سمت اتاق پرو هدایت کرد.

 

_ هر چیزی یه اولین باری داره دیگه، مگه نه؟

 

داشت…

درست مانند خودش زمانی که برای اولین بار، به جای نفرت از دخترک چشم رنگی مقابلش، دلش سُرید و در دام عشقش گرفتار شد.

 

_ همونطوری که توی توله سگ واسه اولین بار منو اسیر و ذلیل خودت کردی، منم واسه اولین بار لباسی که تا حالا نپوشیدی رو تنت میکنم.

 

گفت و لباس را در آغوش سراب انداخت. در اتاق پرو را گشود و او را به داخل هل داد.

 

_ زودی بپوشش، خیلی ام خوشگل نشو که من طاقتم کمه. بی طاقتم که بشم نمیتونم قول بدم دست از پا دراز نکنم!

 

هنوز هم از گل انداختن گونه های این دلبر چموش غرق خوشی میشد.

چشمکی هم ضمیمه ی شیطنتش کرد و در را بست.

 

سراب به دیواره ی اتاقک تکیه زد. لباس را به تن خود فشرد و آهی جانسوز کشید.

 

وای از اولین بارهایی که اولین نبودند…

حامی ندیده بود سرابش را در آن بیکینی های بی سر و ته، ور دل راغب و دوستانش که این چنین برای پوشاندن این لباس به تن او چشمانش می درخشید.

 

آخ که سرابش، سرابی بیش نبود‌…

 

 

 

تقه ی آرام حامی به در، حواسش را جمع زمان حال کرد. تکیه اش را از دیواره گرفت و کش چادرش را آزاد کرد.

 

_ دارم میپوشم، یکم صبر کن.

 

زیر چادرش تونیک بافت کوتاهی پوشیده بود. پالتو را روی همان پوشید و شالش را مرتب کرد.

از دیدن خودش در آینه شگفت زده نشد، همیشه این دست رنگها به پوست سفیدش می آمد.

 

اما شک نداشت مرد پشت در از دیدنش دو بال درآورده و پرواز خواهد کرد.

 

به دستور راغب تمام لباس هایش هم دست دوم بود و اکثر مواقع هر چه به خود میرسید باز هم شبیه ژنده پوش ها میشد.

 

هر چند حامی در هر شرایطی او را زیبا میخواند، اما اویی که عمری همچون خان زاده ها پوشیده و گشته بود فرق دیروز و امروزش را به خوبی میفهمید.

 

در را باز کرد و دستانش را پشت کمرش در هم چلاند. تابی به بدنش داد و با ناز و عشوه پلک زد.

 

_ خوبه؟

 

حامی یک لنگه پا پشت در ایستاده و به محض باز شدنش، چهار چشمی به دخترکی که همچون برگه ی نقاشی سفیدی که زیر دست نقاشی چیره دست به اثری خارق العاده تبدیل شده بود میدرخشید، خیره ماند.

 

_ جونم که جوجه رنگی… خوشگلی این لباس تو تنت هزار برابر شد.

حالا چیکار کنم با این دلی که واسه خوردنت داره سینمو جر میده، هوم؟

 

سراب مسرور از تعریف های حامی، لب غنچه کرده و متفکر سری تکان داد.

چشمان ستاره بارانش را ریز کرده و با شیطنت ابرو بالا انداخت.

 

_ یدونه بزن تو گوشش بگو وقت واسه جر دادن زیاده!

 

_ پدرسوخته!

میخوای بقیه ی لباساشم ببینی؟

 

سراب بی درنگ سر بالا انداخت و دست سمت زیپش برد.

 

_ نوچ، فکر کن یه کدوم از این لباسا از اینی که تو انتخاب کردی بهتر باشه.

 

 

دست گرم حامی مانع باز کردن زیپش شد و در جواب نگاه تهدیدگرش تخس دست به کمر زد.

 

_ دستت درد نکنه که به فکرمی ولی من گفته بودم نمیپوشم.

 

خودش را عقب کشید و حامی هم همان اندازه جلو رفت.

بدون پلک زدن نگاهش قفل نگاه مصمم سراب شد و چند ثانیه بعد عقب کشید.

 

لبهای سراب خندید و چشمانش نیز.

ثانیه ای از احساس پیروزی ای که در رگ و پی اش جریان یافت نگذشته بود که چادرش را مچاله شده در دست حامی دید.

 

اوف از دست حامی، با آن نگاه دیوانه کننده اش حواسش را پرت کرده بود تا چادرش را بقاپد!

 

_ منم گفته بودم تنت میکنم!

 

دلش لجبازی کردن میخواست، نافرمانی، دیوانه کردن مردش… اما میدانست از پس حامی بر نمی آید!

 

حامی دیوانه ای بود که مراعات هیچ چیز را نمیکرد.

به خوبی نشان داده بود که هر حرکت او را با حرکتی کوبنده تر جواب میداد.

 

دم عمیقی از هوا گرفت و بالاجبار و مطیعانه سری به تایید تکان داد.

 

_ خیلی خب درش نمیارم، بده چادرمو بپوشم!

 

نالان به چادری که مچاله تر از قبل زیر بغل حامی جای گرفت نگاه کرده و با زاری چشم بست.

 

_ وای… چروک شد حامی… اه…

 

با دستانش صورت سراب را قاب گرفت و پیشانی اش را نرم و آهسته بوسید.

 

_ مجبور نیستی کاری که خوشت نمیادو انجام بدی.

 

لبه های شالش را گرفت و از روی سرش برداشت. بعد از مرتب کردنش، طوری که یقه ی زیبای پالتو را هم پنهان نکند، آن را دوباره و کمی ناشیانه روی سرش تنظیم کرد.

 

_ حامیت اینجاست که تو مجبور به انجام هیچ کاری نشی، از یه لباس پوشیدن ساده بگیر تا بزرگترین چیزی که ذهنت میتونه تصورش کنه.

میدونم چادر و این پوشش انتخابته و دوسش داری اما…

 

حامی چقد قشنگههههه🥹

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
P:z
P:z
3 ماه قبل

خدای منن
خیلی خوبه حامیی
فاطمه جون مرسییی
میشه لطفا شاه خشت هم بزاری؟

همتا
همتا
3 ماه قبل

چقدر زیبا گفت که سرابش سرابی بیش نبود

رهگذر
رهگذر
3 ماه قبل

میشه یدونه حامی برای منم بفرستین ؟
دلم حامی میخواد🥺

بانو
بانو
پاسخ به  رهگذر
3 ماه قبل

این جور حامی ها مال قصه هاست تو دنیای واقعی نمیشه عزیزم…..البته شاید من فقط بد دنیا رو دیدم ولی نمیشه یعنی نشد که بشه برای من😔

بینام
بینام
پاسخ به  بانو
3 ماه قبل

برای همه همینه عزیزم. شایدم ر دنیای واقعی باشن ولی آنقدر انگشت شمار که اونم به افراد خیلی خاص میرسن

حرف حساب
حرف حساب
3 ماه قبل

لطفا اگه میشه، رمانای مد وان و تایید کنید، ادمیناشون گم شدن

کاربر
کاربر
3 ماه قبل

کو حامی

دسته‌ها

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x