رمان «آوای تـوکــا»پارت 6

4.4
(168)

 

 

 

 

اگر بگوید تمام چه ؟

لرز برم می دارد .

در دل عابد را لعنت می کنم . پسره خیره سر دیوانه .

 

صدای احوالپرسی اش با مادرم را می شنوم .

اثری از خشم در صدایش نیست ضعف اما چرا . دلم بدرد می آید .

 

می خواهم پنهان شوم ولی این اتاق محقر جایی برای پنهان کردنم در خود ندارد .

 

زمین هم مرا به قعر خودش نمی کشد .

 

تو می آید و من آب دهان قورت میدهم .

 

نمی توانم چشمانم که به تشنه آب ندیده می ماندند را کنترل کنم که به دنبال مهبدم . کسی که عاشقانه می پرستمش ندود .

 

بزور سر پا است .‌پیشانی اش نم دارد . یک دستش روی پهلو است و قوز دارد.

 

بغض می کنم . من مسبب حال و روز بدش هستم . لعنت به من . لعنت به عابد .

 

گام به جلو برمی دارد مادرم و ترلان هم پشت سرش داخل شده اند .

 

سلانه سلانه به من نزدیک میشود .‌

 

در همان وضعیت هم در عین خونسردی می گوید :

– مادر . ابجی ترلان یه پنج دقیقه ما رو تنها می دارید ؟

 

 

 

می خواهم برای آن مادر سراسر احترامی که می گوید ذوق کنم ولی مضطرب تر از این حرفا هستم .

 

 

مادرم و ترلان ترکمان می کنند .

به زحمت کنار لحاف پهنم می شنیند .

 

از گوشه چشم می بینم که صورتش چطور از درد درهم می رود .

 

به زمین نگاه می دوزم . به موکت طوسی قدیمی .

 

خشدار می گوید :

– نگام کن .

 

خشدار می گوید و به دلم خش می اندازد . خط می اندازد .

 

فکم می لرزد . سر بالا نمی گیرم .

 

پنجه های پر صلابت مردانه ‌اش پیش می ایند . چانه ام را می گیرد و من نگاه می دزدم .

 

– مگه نمی گم نگام کن .

 

– بب ….خش …ید .‌.

با سر انگشت اشکم را می گیرد و رک می گوید .

– نمی بخشم .

 

– من سر و سری با اون ندارم به جون خود ….

انگشت روی لبم می گذارد .‌دهانم را می بندد :

– هیش ….

 

ساکت نمی مانم . می نالم .

– همش دروغ بود …دروغ گفت …

 

لبم را بهم می دوزد . چشمانم گرد میشود .

لبانم را داغ می گذارد .‌به بازیم می گیرد .

 

 

پر حرارت می بوسد .‌به تیشرت جذب مردانه اش چنگ میزنم . تپش بی امان قلبم شدید است .

 

 

 

 

با گاز کوچکی از گوشه لبم عقب می کشد . حرارت میانمان بالاست می سوزم .

 

با آنکه شب پیش تنم را فتح کرده اما رو می گیرم خجالت می کشم.

 

بی حال می خندد و من دلم ضعف میرود برای حال بدش ‌.

 

– سرتو بالا بگیر .

 

سر بالا می گیرم . رنگش زرد است .‌چشمانش هم خمار است .

 

– با این حالت چرا اومدی تا اینجا ؟

 

پشت دستم را نوازش می کند خودش هم خوب می داند به نوازش هایش بد معتادم .

 

– با این حالم چرا تو مریض خونه ولم کردی خاله ریزه؟

 

– مادرت ….

 

– اون بگه برو نباش تو باید میدونو خالی کنی ؟

 

حق با اوست . ولی بی سرو زبانی ام ذاتی است .

– فکر کردم دیگه منو نمی خوای !

 

– نخوام ؟

 

با بغض سر تکان می دهم .

ناباور می خندد :

– خیلی خری دختر .

 

اخم می کنم ولی بدتر قهقهه میزند .

 

خنده اش به ناله یواش مبدل میشود .روی پهلوی زخمی اش خم میشود .

 

می گویم :

– درد داری ؟

 

– خیلی .

– بمیرم همش تقصیر منه .

 

 

 

 

– نشونم ازت .

 

لبم می گزم و او تخس تشرم میزند .

-لباتم همچین نکن واسه من .

 

خودم را لوس می کنم . با لب های ورچیده می گویم :

– پس چرا خودت گاز می گیری ؟

 

لپم را می کشد و به شلوارش اشاره محسوسی میزند .

 

– من حق دارم .‌نیستی جای من بفهمی . لباتو گاز می گیری این صاب مرده خبردار میاسته .

 

 

گر می گیرم .

– مهـبد .

– جان مهبد ؟

 

– خیلی دوستت دارم .

گونه رنگ پریده ام را می بوسد .

-نوکرتم به مولا . پاشو بریم .

 

خودش نیم خیز میشود .

– کجا ؟

– خونه امون .

 

آمادگی رویارویی با آن زن را ندارم . نیش و کنایه هایش را نمی توانم دفع کنم .

 

– نه .

-نـه ؟

 

– میشه امشب اینجا بمونم ؟

 

– نه خیر . از چی میترسی وقتی من عینهو کوه پشتتم ؟

 

 

نه روی حرفش نمی آورم . با آن حالش تا اینجا امده بود این حقش نبود که با او لجبازی کنم .

 

 

 

سرم در یقه ام فرو رفته است .‌حس می کنم خدمه بد نگاهم می کنند . با نگاهشان طعنه میزنند .

 

می گوید :

– سرتو بالا بگیر توکا .

 

سر بالا می گیرم اما نگاهم زیر است .

دست دور بازوی او که به سختی روی پا بند است و درد را زیر زبان خفه می کند حلقه می کنم .

 

حالش هیچ خوب نیست . خودش سرخود خودش را مرخص کرده است . و این هم تقصیر من است .

 

 

به سمت خانه خودمان میرویم که زرین تاج خانوم مقابلمان قد علم می کند .

 

طلبکار می توپد :

– نگفتم این دختره حق نداره دیگه پاشو بذاره اینجا ؟

 

اخم های مهبد درهم می رود .‌پنجه ام را میان پنجه مردانه اش جا می دهد و در سینه مادرش در می اید .

 

– این دختره زنه منه اسم داره توکا . هرکس هم به زن من بی احترامی کنه انگار منو انک کرده زرین تاج خانوم .

 

– چه وردی خوندی . چی به خوردش دادی دختره اکله که پسرم تو روم وایمیسته ؟

 

– طرف حساب شما منم . در ثانی خوش ندارم کسی صداشو سر زنم بلند کنه .

 

– به خاطر این دختره تو روی من وامیستی ؟

 

– مادری . سروری سالاری احترامت واجب زرین تاج خانوم . اما اگه بی حرمتی به زنم ببینم ساکت نمی شینم الان هم حالم خوش نیست میخوام برم خونم استراحت کنم اگه اجازه بدین .

 

 

 

 

زرین تاج خانوم پشت چشم نازک می کند و با دلخوری از سر راهمان کنار می رود .

 

متوجه نق نق زیر لبی اش می شوم . دشنام ناسزا یا حتی نفرین هر چه هست بلاشک سهم من است .

 

جانش هست و مهبد .

دل نفرین کردنش را ندارد هرچند برای من دیو است ولی برای پسرش کم از فرشته ندارد .

 

 

به خانه خودمان داخل میشویم .

 

بی حال تن کوفته اش را روی کاناپه اوار می کند .

 

می گویم :

– اینجا اذیتی . برو تو اتاق بخواب .

 

سر در کوسن فرو می برد نیم رخ سرخش از نظرم دور نمی ماند .

 

لب می گزم :

– درد داری ؟

 

– یه لیوان آب به من میدی ؟ قربون دستت .

 

چشمی می گویم و به آشپزخانه میروم .

کاملاً تجهیز است حتی ماشین ظرفشویی هم دارد .

 

تازه یادم می آید که من به آشپزخانه خانه ام سر نزده ام .

 

لیوانی اب پر می کنم .

 

در بخچال سرک می کشم .پر است . از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن پیدا میشود .

 

با مسکن و آب نزدش برمیگردم . ناله اش زیر زبانی است ولی میشنوم.

 

– الهی بمیرم درد نکشی .

سر از کوسن بلند می کند . اخم می کند .

– کشت و کشتار راه ننداز .

 

 

 

خودش را بالا می کشد . میخواهد لیوان را از دستم بگیرد ولی اجاره نمی دهم .

 

خودم مسکن را به خوردش میدهم . آب به او می نوشانم .

 

بوسه به پشت پنجه ام میزند . می گویم :

 

-داغی .

 

عرق کرده است . می نالد :

– پنجره رو وا می کنی ؟

 

– سرما می‌خوری .

 

کمکش می کنم تا لباس از تن در بیاورد . و به شرم چشم از عضلات شش تکه شکمش می گیرم .

بیحالی اش عذابم میدهد .

 

با بالا تنه عریان روی کاناپه دراز می‌کشد .

– سینه پهلو نکنی ؟

 

تخس چانه بالا می اندازد .‌شبیه پسر بچه ها شده است .

 

لبخند میزنم که ای جان ضعیفی می گوید .

 

می گویم :

– گرسنه نیستی ؟

 

پنجه ام را به بازی می گیرد و هومی می کشد و من نیم خیز میشوم .

 

دستم را ول نمی کند .

– کجا ؟

– برم شام بار بذارم دیگه .

 

– بلدی ؟

– تو فکرکن بلد نباشم .

– دست و پنجه اتو نسوزنی بچه .

 

 

تشر میزنم : عه مهبد .

 

با درد میخندد : جان قناری مهبد ؟

 

– اذیت نکن دیگه .

 

– چشم .

 

میخواهم بروم ولی کماکان دستم را گرفته است .

– نمیذاری برم ؟

 

با انگشت به گونه اش ضربه میزند .

– سهممو اول از لبات بده .

 

دلم ضعف میرود . سهمش را از لبانم میدهم و بعد اجازه میدهد که به آشپزخانه بروم .

 

ذوق عجیبی دارم .‌

در رویاهای دخترانه ام خودم را کم درحال آشپزی در اشیانه ای که متعلق به خودمان است تصور نکرده ام .

 

 

جای دقیق هیچ چیز را در این آشپزخانه بلد نیستم .

یک به یک کابینت ها را باز می کنم .

 

مهبد عاشق ته چین مرغ است . میخواهم. کدبانوگری ام را نشانش دهم .

 

 

مرغ را می گذارم یخش باز شود .‌دور خودم می چرخم .

حس و حال عجیبی دارم .

 

تا شام اماده شود چندباری به او هم سر میزنم . تبش را می سنجم . تماشایش میکنم .

 

 

تخسی از صورت برنزه اش می بارد حتی در خواب.

 

 

همه چیز را روی میز عسلی میچینم . و در تمام مدت سعی میکنم بی سروصدا وسایل را جابه‌جا کنم که بیدارش نکنم .

 

 

 

بیدارش میکنم . چشمانش را می مالد ‌. خمار نگاهم می کند .

 

خشدار می‌گوید :

– ساعت چنده .

– نُه .

 

خمیازه ای می کشد و نگاهش متوجه میز عسلی مقابل کاناپه میشود .

 

قلبم تپش می گیرد از هیجان . از آنکه میز شامی که برایش چیده ام به چشمش امده است .

 

ابرو بالا می اندازد :

– شام بخوریم یا خجالت خانوم ؟

 

نخودی میخندم و او لپم را میان پنجه می گیرد و می کشد .

 

– دستت درست . اونقدر گشنمه میتونم تورو خام خام بخورم عوض شام.

 

نیشگون ریزی از پهلویش می گیرم .

 

– دیوونه .

– دیووونه من دیوونتم مگه نمی دونستی ؟

 

غش غش میخندم .

– نه .

– عب نداره از حالا به بعد بدون .

 

نیم خیز میشود .

– برم دست به آب بیام .

– کمک نمیخوای ؟

 

– میخوای سر پام بگیری تو دشورری ؟ بلدماا .

 

لب می گزم از خجالت . دیوانه دوست داشتنی من ‌‌.

– خل و چل .

 

تا برگردد شمع هم روشن می کنم .

با گوشی موبایلم عکسی هم از اولین شام دو نفره امان در خانه خودمان می گیرم .

 

 

 

اولین قاشق را که در دهان می گذارد به به و چه چه می کند و قند در دل دلم آب می کند .

 

قاشق دوم را به دهان نبرده صدای زنگ در می آید.

 

رنگم می پرد اصلا خاطره خوشی از به صدا در آمدن زنگ این خانه ندارم .

 

رو پا میشوم .

– من باز می کنم .

 

به سمت در میروم و در را باز میکنم .‌

زن برادر مهبد است بُشرا سینی در دست دارد .

 

سوپ پخته . آبمیوه طبیعی هم در سینی است.

 

سلام نمی دهد . سلام مرا هم جواب نمیدهد. افاده ای است .

از بالا به پایین نگاهم می کند .

 

و زیر دستم میزند و در کمال تعجب خودش ، خودش را دعوت می کند .

 

– صاحب خونه یالله .

 

صدای مهبد هم می اید:

– بفرما تو زنداداش دم در بده ‌

 

نمی دانم چرا حس خوبی نسبت به این زن ندارم . پشت سرش راه میافتم .

 

– احوال مریض ما چطوره ؟

– به لطف شما .

 

به میز شامی که تدارک دیده ام با دیده تحقیر نگاه می کند .

– وا وا واسه مریض ته چین می پزن اخه ؟ اونم چرب و چیلی ؟

 

 

از آنکه می خواهد مرا پیش چشم مهبد کنف کند بدم می آید .

معلوم است که از ان سیاس هاست . برعکس من که سیاست ندارم .

 

مهبد می گفت همسر برادرش خواهرزاده زرین تاج خانوم است . نور چشمی است .

رگ خواب مادرش دستش هست ‌.و او را روی انگشتش می چرخاند .

 

مهبد قاشق از ته چینی که من پخته ام پُر می کند و می گوید :

_ خودم ازش خواستم . شما هم می‌خوری بشین بسم الله تعارف نکن.

 

با ادا اطفار و منظور دار می گوید :

_ ضرر داره . شما خودت بفکر نیستی خانمت که باید باشه ‌!

 

مهبد می گوید :

_ خانم من یه دونه است واسه نمونه است زنداداش.

 

کیلو کیلو قند در دلم آب میشود . زن برادرش پشت چشم نازک می کند و سینی خودش را پیش می کشد .

 

_ زرین تاج جون گفتن براتون سوپ بیارم . خودم پختم با آب قلم .

 

_ دست شما هم درست . ولی از قدیم گفتن جایی که آبه تیمم باطله ! این سوپ هم ببرید مرتضی سوپ دوست داره !

 

بُشرا که به نیت سنگ رویخ کردن من امده است خودش سنگ رویخ می‌شود و من لبخندم را پنهان نمی کنم .

 

زن برادرش دست پر آمد و دست پر هم رفت . با رفتنش و لرزش در در چهارچوب نفس راحتی می کشم .

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 168

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Bahareh
Bahareh
1 ماه قبل

این بشرا خونه خراب کن از وقتی شوهرم داشته چشمش دنبال مهبد بوده و موس موس میکرده خدا به داد توکا برسه با این مادر شوهر و بشرا خره

خواننده رمان
خواننده رمان
1 ماه قبل

بشرا از اول چشم دیدن توکا رو نداشته الان که زن مهبد شده مهبد میگه سوری عقدش کرده

دلارام
دلارام
1 ماه قبل

چه عاااالی بی نظیر بود
این بشرا بیوه داداش مهبد و برادر زاده زرین خانم بخاطر همین پا تو کفش مهبد کرد که عقدش کنه

شیما
شیما
1 ماه قبل

یاده خودم و عشقی که داشتم افتادم چه تلخ همه ی گذشته جلوی چشمت جون بگیره

DNA🧬
DNA🧬
1 ماه قبل

فکر کنم بشرا عاشق مهبده

نارنجی
نارنجی
1 ماه قبل

چه تفاوتی بین اسم دوتا برادره مرتضی و مهبد

دسته‌ها

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x