رمان «آوای تـوکــا» پارت 13

4.3
(170)

 

 

 

 

 

کیسه را پشتم جابه‌جا می ‌کند و ماساژم میدهد ، صلحی موقتی میانمان شکل گرفته است که مدیون سکوتیم .

 

 

 

 

کافی بود بگوید لام تا من بحث را بکشانم به بُشرا .

 

 

ولی لام تا کام نمی گوید و من هم بحث را نمی کشانم به هووی آبستنم .

 

 

 

 

 

بوی خوشی که در مشامم پیچیده مست و مدهوشم کرده است .

 

 

 

عمیق نفس می.کشم و او فویل دور ساندویچم را عقب می کشد .

 

 

 

چشمانم برق می‌زند نمی دانم از کدام یک شروع کنم خودم از این حالت قحطی زده خنده‌ام می گیرد .

 

 

 

گازی به چیز برگر پر ملاتم میزنم و چشمانم می‌رود به ظرف مرغ سوخاری که چشمک می.زند .

 

 

مهبد که متوجه مسیر نگاهم میشود می خندد و می گوید :

 

– خفه نشی دختر ‌.

 

 

با سر به نوشابه اشاره می‌کنم، لیوانم را تا لبه پر می کند .‌با اشتیاق نگاهم می کند با دلتنگی .

 

 

– نگاه داره ؟

 

 

 

 

پنیر آب شده بر روی برگر زیر زبانم مزه می کند و چشم می بندم و گازی دیگر به ساندویچم می زنم .

 

می گوید

– لابد داره .

 

#پارت_۱۱۶

 

 

جوابش را نمی دهم و دو لپی می‌خورم ، به همه چیز ناخونک میزنم و او هم بی انکه از بابت بدخواب شدنش شکوه کند دست زیر چانه می زند و با شیفتگی نگاهم می کند .

 

 

 

تا مرز خفگی میخورم و بعد پس می‌کشم .

 

 

سخت نفس می کشم و حس می کنم برای نوشیدن یک لیوان آب هم دیگر جا ندارم و اگر انگشت در حلقم فرو ببرم قطعا بالا خواهم آورد .

 

 

 

مهبد بالشت پشتم می گذارد. دست به شکم می زنم و به بالشت تکیه می دهم نفس های بلندم اتاق را پر کرده .

 

 

 

با سرانگشت طره مویی که توی صورتم آمده را عقب میزند .

 

 

– خوابت نمیاد ؟

 

 

آن‌قدری سنگینم که نتوانم بخوابم .نوچی می کشم و‌ او می پرسد :

 

 

– کمرت بهتر شد جوجه ؟

 

 

 

به چشمانش نگاه می دوزم خواب در ان له له میزند دلم میسوزد .

 

 

زبانم هم خام دلم میشود و می گویم :

 

– بخواب .

 

 

– بخوابی میخوابم .

 

 

– من حالا حالا ها خوابم نمی بره .

 

 

– چرا ؟

 

 

شانه بالا می اندازم :

 

– سنگین شدم .

 

 

 

– میخوای ببرمت بیرون قدم بزنی ؟

 

 

 

در این چندماه گذشته کم در حوالی این ساعت خیابان ها را گز نکرده بودیم . فراموشم شده بود که به پیاده‌روی نیمه شب با او عادت دارم .

 

 

 

– ُبشرا !

 

 

پوفی می کشد :

 

– الان بشرا کجایی بحث ما بود ؟

 

 

– بخوایم نخوایم بینمونه . سده دیواره …‌

 

 

 

– یه مدت دندون سر جیگر بذار ….

 

 

– معلومه دندون سر جیگر میذارم. بچم که دنیا اومد بغلش میزنم میرم .

 

 

– توکا !

 

 

 

– هیش گوش کن . من موندنی نیستم مهبد در و ببندی از دیوار میرم به من دل نبند من ازت دل کندم خیلی وقته !

 

#پارت_۱۱۷

 

 

به او پشت میکنم ، پشت به او دراز می‌کشم انتظار دارم داد و فریاد کند ، انتظار دارم خط و نشانم بکشد ولی دستش به دورم حلقه می شود.

 

 

 

 

 

از پشت بغلم می‌ کند .

 

 

 

نگاهم به دیوار است و دست او میان امواج گیسوانم نرم می خزد .

 

 

 

مسخم می کند بلد است . رج به رجم را از بر است این مرد !

 

 

 

 

با نوازش دست هایش لابه لای موهایم خوابم می برد .

 

 

 

 

صبح که با فشار مثانه بر می خیزم او را کنار خود نمی بینیم .

 

 

 

 

طاق باز چشم باز کرده ام به پهلو خوابیدنم بی دوام است قادر نیستم بیشتر از پنج دقیقه به این حالت بخوابم و نفسم به تنگ نیاید .

 

#پارت_۱۱۸

 

 

غیبتش را خیلی برای خودم تجزیه تحلیل نمی کنم .

 

 

 

فشار مثانه غیرقابل تحمل است .

 

 

 

درنگ جایز نیست، روی پا می ایستم ، دست زیر شکم می گیرم .

 

 

به دخترک خواب الودم صبح بخیر می گویم و او با لگدی ابراز وجود می کند و لبخند به لبم می اورد .

 

 

 

 

 

خبری از زر ورق و ظرف و ظروف شام بی موقع دیشب نیست . آثارش را جمع کرده است .

 

 

 

 

 

از اتاق که بیرون میایم هر و کرشان اخمم را درهم می برد .

 

 

آشپزخانه در دایره دید من است .

 

 

 

پشت میز صبحانه نشسته اند ، از ان زاویه آنها نمی توانند من را ببینند ولی من چرا .

 

#پارت_۱۱۹

 

 

 

می‌بینم که زن چطور برای مهبد لقمه می گیرد ، می‌بینم که چگونه سعی در تصاحب زندگی ویرانم دارد.

 

 

 

 

 

اما بالاتر از سیاهی هم مگر رنگی هم هست ؟

 

 

 

تظاهر می کنم به بی تفاوتی من مهمان امروز و فردای این خانه‌ام .

 

 

 

 

 

به سوی سرویس بهداشتی میروم . در آینه مربعی سرویس به خودم دهان کجی می کنم ‌.

 

 

 

 

به رنگ پریدگیم به اشک جمع شده در عمق چشمانم .

 

 

 

 

 

برای مهبد دم از دل کندن زده بودم ولی یاوه بافته بودم من دل نکنده بودم که اگر چنین بود پس تکلیف تجمع اشک در چشمانم چه بود ؟

 

#پارت_۱۲۰

 

 

 

از سرویس که بیرون میایم با مهبد سینه به سینه می شوم .

 

 

 

 

 

 

می خواهم رو برگردانم خلاف جهت را در پیش بگیرم و بروم که از بازویم می آویزد .

 

 

 

– کجا ؟

 

 

– ردش کن بره . یا بذار من برم خونه مادرم .

 

 

 

 

 

ارام اما از لای دندان برهم فشرده گفت :

– که بازم عین ماهی از لا دستم سر بخوری ؟ اره توکا ؟

 

 

 

 

میخواهم از سر راهم کنارش بزنم که مصر می ایستد .

 

 

از من جواب می خواهد ‌ ان هم قانع کننده !

 

 

 

– اره ؟

 

-می خوای حبسم کنی ؟

 

 

– من مگه زندانبانم لاکردار؟

 

 

– ولی این خونه زندان منه !

 

#پارت_۱۲۱

 

 

می گویم و نمی مانم تا بهت و تحیر را در عمق نگاه دلخورش ببینم ‌ .

 

 

 

 

داخل اتاق می‌شوم و در را هم جوری می بندم که صدایش تا آشپزخانه و به گوش آن زن برسد.

 

 

 

 

من سیاست آن زن را ندارم با پنبه سر نمی برم .

 

 

فرق من و او در این است من رو بازی می کنم و او نه .

 

 

 

سر به حفاظ تخت تکیه می دهم . طولی نمی کشد که از در تو می اید .

 

 

چپ چپ نگاهش می کنم . سینی صبحانه را در دست دارد .

 

 

 

اخم می کنم . مقابلم سینی زمین می گذارد .

 

 

 

 

به محتوای سینی خیره نمی شوم ولی او شش دانگ حواسش و نگاهش با من است .

 

#پارت_۱۲۲

 

صدا صاف می کند :

 

– صبحونه نمی‌زنی ؟ نون بربریش تازه استا .

 

 

 

 

ری اکشن که نشان نمی دهم خودش برایم پنیر لیقوان را لای نان بربری داغ می‌پیچید .

 

 

 

– یه راه پیش پام بذار چیکار کنم از خر شیطون پیاده بشی ؟

 

 

 

توی صورتش براق میشوم بی انکه لقمه را بگیرم می گویم :

 

– طلاقم بده …‌

 

 

 

 

 

رو ترش می کند ولی فرصت نمی کند جوابم را بدهد صدای زنگ واحد پارازیت اندازی می کند .

 

 

 

مهبد نیم خیز می شود .

– لامصب سنگ داری تو سینه جا دل؟ طلاق بدم ؟ به همین راحتی ؟ مگه آسون بهم رسیدیم ؟

 

 

 

می گوید و با عصبانیتی که از چشمانش بیرون می ریزد بیرون می رود .

 

 

 

دیری نمی پاید که ماحصل صدای زرین تاج خانوم می شود چین و بین ابرویم می افتد ‌‌ افعی به خانه ام آمده است.

 

#پارت_۱۲۳

 

 

 

با بشرا حال و احوال می کند ، از حال بچه ای که من نمی دانم از مهبدِ من است یا نیست می پرسد .

 

 

 

 

در حال خود خوریم که امیرحسام تو می آید .

 

پسرک نگاه از بالا به پایینی دارد عین مادرش یا شاید هم عین مادربزرگش.

 

 

 

– خاله مامان زرین گفت بیا ….

 

 

 

نمی دانم چرا قدم راست می کنم با آنکه دلخوشی از آن زن ندارم .

 

قدم راست می کنم و پسرک جلو می افتد.

 

 

 

 

در سالن نشیمن دورهم نشسته اند .

 

 

زیر لب و بی رغبت سلام می کنم زرین تاج خانوم علیک نمی گوید و فقط به حالت دستوری می گوید بنشین‌.

 

#پارت_۱۲۴

 

مبل تک افتاده ای را برای نشستن انتخاب می کنم و می نشینم مهبد به نظر کلافه است عصبی پنجه میان موهایش می کشد.

 

 

 

 

بشرا اما به نظر سر ذوق آمده لبخندش زیادی بزرگ است .

 

 

 

 

دست درهم قلاب می کنم و روی زانو می گذارم . زرین تاج خانوم پا روی پا می اندازد.

 

 

 

سیاه به تن ندارد مانتوعبایی مشکی با خرج کار مشکی به تن دارد .

مقدمه چینی نمی کند یکسره سر اصل مطلب می رود .

 

 

 

– اهل صغری کبری چیدن نیستم پس میرم سر اصل مطلب .

 

#پارت_۱۲۵

 

 

دلخوشی از سر اصل مطلب رفتن های این زن که با من سر سازش ندارد ؛ ندارم . یادندارم کلامی گفته باشد به سود من !

 

 

 

 

 

مضطربم . می خواهم بدانم دیگر چه آش شوری برایم پخته است .

 

 

 

 

از این زن هیچ چیز بعید نیست . به او بدبین ترینم .

 

 

 

– بعد مرتضی مهبد مرده خونه بُشرا ست عروس ! ناز و ادا هم نداریم گذاشتی رفتی حجب و حیا نکردی به خاطر این پسر دندون سر جیگر گذاشتم وگرنه به من بود می گفتم سه طلاقت کنه زنی که خونه زندگیشو به امون خدا ول می کنه میره به یه سکه سیاه هم نمی ارزه ….

 

 

– زرین تاج خانوم ….

 

 

 

نگاه چپ حق به جانبی نثار مهبد که سرخ شده بود کرد و گفت :

 

 

– همین تو لی لی به لالاش گذاشتی که ناموست شد تف سر بالا ….. ولی دیگه من نمی ذارم . باید بسوزه و بسازه همینه که هست ….

 

#پارت_۱۲۶

 

 

ساکت نماندم ، نتوانستم بیش از این سکوت کنم .

 

 

 

سکوت مداوم و کوتاه امدن همیشگی من بود که این زن را هار کرد .

 

 

 

 

اگر یکبار در مقابلش قد علم می کردم کار به اینجا نمی کشید

 

.

 

قد علم می کنم . چشمانش گشاد می شود . توقع ندارد می‌بینم که چطور بهتش می زند .

 

 

 

 

من اما نمیخواهم توکا سابق باشم . نمیخواهم مادری توسری خور برای فرزندم باشم .

 

 

 

 

– من نمیخوام بسوزم و بسازم که اگه می خواستم بسوزم و بسازم خونه زندگیمو نمی ذاشتم برم زرین تاج خانوم !

 

 

 

نگاه سراسر تحقیری به من انداخت و گفت :

 

– خوبه والا دختر گدا و این همه ادا ؟

 

#پارت_۱۲۷

 

 

 

 

 

– زرین تاج خانوم ، مادر عزیز احترامت واجب ولی حق نداری از گل نازک تر به زن من بگی .‌

 

 

 

برآشفته می‌شود میزند به صحرای کربلا بغض الکی می کند

 

 

. اشک نداشته را از زیر چشمان سرمه کشیده‌اش پاک می کند .

 

 

– بخاطر این دختره تو رو من وامیستی ؟ شیرم حرومت کنم ؟ کم تر و خشکت کردم که شدی این ؟ گربه کوره نباش مهبد من جوون کردم زیر خاک نفرینم بگیره ها نذار با این جیگر خون نفرینت کنم خیر نمی بینی .

 

 

فین فین می کند و به سینه‌اش می کوبد :

 

 

– خوب مزدمو دادی مرتضی خوب شدی نیستی مامان خوب شدی نیستی نمی بینی بعد تو من و زن و بچت خوار و خفیف شدیم ..‌‌ بی کس شدیم بی سر پناه شدیم ….کاش جا تو من مرده بودم مادر .‌..

 

 

مهبد کلافه پوف می کشد ، بشرا بشمار سه به آشپزخانه می رود و با لیوان اب برمی گردد ‌.

 

 

شانه عمه ‌اش را می مالد و زیر لب قربان صدقه‌اش می رود .

 

 

– مگه این زن با بچه‌اش چه خاری شده تو چش توکا ؟ چش نداری ببینی مهبد دست نوازش می کشه سر یتیم مونده داداشش ؟

 

– بس کن مادر من …..

 

#پارت_۱۲۸

 

 

تشر مهبد هم باعث نمی شود که بس کند درحال انفجارم این زن خوب می داند تیشه را به کجا بکوبد .

 

 

– چرا نمی ذاری دو کلوم حرف حساب بزنم باهاش ؟ من مگه هند جگر خوارم ؟ منم زنم عین تو ، تو دلت واسه این زن نمی سوزه تو اوج جوونی بیوه شده؟

 

 

 

مگر این زن که آشیانه ‌اش را روی خرابه های زندگی من ساخته بود دلش به حال من سوخته بود که من دلم بسوزه ؟

 

 

 

 

– نه دلم نمی‌سوزه مگه شما یا بشرا دلتون سوخت زندگی منو خراب کردید که من دلم بسوزه ؟ مهبد نمی تونست بی اونکه زن برادرش رو عقد کنه دست نوازش بکشه سر بچش یا بچه بهانه بود ؟

 

 

 

 

 

با آنکه کم جواب در استین ندارد ولی بلند بلند ناله می کند و خم می شود و قلبش را می گیرد .

 

#پارت۱۲۹

 

 

در حیله گری تا ندارد ، این مدت که عروس خاندان سپه سالارم خوب او را شناخته ام .

 

 

 

 

 

میزند به صحرای کربلا ، بشرا اشک تمساح می ریزد و کیف دستی چرم عمه‌اش را در جستجوی قرص زیر و‌رو می کند .

 

 

 

یک حب از همان قرص ‌هایی که همیشه دم دست است را می گذراد زیر زبانش ‌.

 

 

 

– کم خودتو حرص بده عمه جون تصدقت بشم ….

 

 

 

هق هقش را در گلو خفه نکرد با هق هق می گوید :

 

 

 

– شرمندم بشرا عمه جون من خیال می کردم ته تغاریم مَرده … دوزار مردونگی سرش می‌شه ناموس سرش میشه چه می دونستم به سیب زمینی پشندی سور زده دورت بگردم ؟

 

 

 

زیر چشمی به من نگاه می کند . به انبار باروت در معرض انفجار می مانم این زن چاشنی اشت .

 

 

 

– به دلت میاد ناموس داداشت ، ناموس مرتضای جوون مرگم دست به دست بشه مهبد ؟ الاخون والاخون بشه ؟ بچش یتمی بکشه ؟ به غیرتت برنمی خوره حسام زیر دست کسی دیگه بزرگ بشه اونم وقتی که عموش به حمدالله چهار ستون تنش سالمه ؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 170

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

11 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
اسما
اسما
17 روز قبل

مگه زنا بعد از مرگ یا طلاق نباید سه ماه عده نگه دارن تازه مگه میشه زن حامله کس دیگ‌ه ای را عقد کرد پس مهبد خره چه میگه صوریه

هیفا
هیفا
پاسخ به  اسما
17 روز قبل

دقیقا….

هیفا
هیفا
19 روز قبل

این مهبد چقدر ترسو عه خاک توسرش
زندگیشو به هیچ باخت
اگه توکا برگرده بهش واقعا یه خره

بانو
بانو
19 روز قبل

کاش میشد زرین تاج و بشرا ر‌‌و خودم تیکه کنم😤😤

این مهبد هم اگه آدم. بود راه دیگه ای پیدا میکرد برای یتیم برادرش 😒

ای توووووف🤬🤬🤬

Mana goli
Mana goli
19 روز قبل

حالم بهم میخوره از زرین تااااج خانم…

مرغِ سوخاریِ چشمک زن
مرغِ سوخاریِ چشمک زن
19 روز قبل

زریییین تاج خانووومو باید با کلاشینکوف منهدم کرد … زنیکه سگ صووورت …
چقدر بشرا وایبِ لاله(رمانِ حورا) رو میده
موندم چرا رمانامون داره حولِ محورِ بدبختیِ دخترا و ضعف و ناتوانی و کم آوردن و تسلیم شدنشون می‌چرخه …
واقعا انقد زن ستیزی رو از جانبِ یه سری نویسنده ها درک نمیکنم … بگذریم…واقعا چرا توکا تصمیمشو علنا اعلام نمیکنه؟؟؟

آخرین ویرایش 19 روز قبل توسط مرغِ سوخاریِ چشمک زن
لی لی
لی لی
پاسخ به  مرغِ سوخاریِ چشمک زن
19 روز قبل

درسته که خیلی خوار و ذلیل میکنن زنو و خیلی رو اعصابه ولی این چیزا تو زندگی کم نیست این رسم و رسومات مسخره که برادر شوهر با وجود زن و بچه باید بره زن برادر بیوه اشو بگیره

مرغِ سوخاریِ چشمک زن
مرغِ سوخاریِ چشمک زن
پاسخ به  لی لی
18 روز قبل

درست ، ولی مگه با ذکرِ مصیبت حل میشه؟؟ بیشتر نسلِ جوونو درگیرِ این اتفاقا میکنن …

نازنین
نازنین
19 روز قبل

به خدا که دلم بیشترازهمه واسه مهبد میسوزه بیچاره نمیدونه چیکارکنه 🥺 هی میگم این رمان و نمی‌خونم ولی بازم دلم طاقت نمیاره افسرده نشم صلوات

آخرین ویرایش 19 روز قبل توسط نازنین
Tina
Tina
پاسخ به  نازنین
19 روز قبل

دلت نسوزه مجبور نبود ب حرف ننش گوش کنه که خودش کرم داره😂

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  نازنین
19 روز قبل

اصلا مهبد جای دلسوزی نداره

دسته‌ها

11
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x