رمان «آوای تـوکــا» پارت 14

4.3
(184)

 

 

 

تحمل ماندن ندارم از درون در حال سوختنم ، درونم کوره ادم پزی است گوشت تنم در حال سوختن است .

 

 

 

 

بی نیم نگاه به سمت مهبد میروم و در را چنان می کوبم که در،در لولا می لرزد . سر به گریبان می گیرم .

 

 

 

عمق فاجعه اینجاست که اشکی هم دم مشک ندارم که بریزم .

 

 

 

 

از زمان و مکان جدا می شوم گذشته پیش چشمانم جان می گیرد .‌

 

 

 

ستم های که این زن به من روا داشته دلم را مچاله می کند که کسی به در می کوبد .

 

 

 

– توکا جان ؟

 

 

 

– برو راحتم بذار مهبد .

 

 

 

– در رو باز کن حرف بزنیم .

 

 

سر به در می فشارم سرم هم مثل دلم در حال ترکیدن است .

 

– گفتنی ها رو مادرت گفت .

 

 

 

– توکا ….

 

#پارت۱۳۱

 

 

به در می کوبد اعتنا نمی کنم ، خسته می‌شود می رود .

 

 

 

 

کمرم که درد می گیرد قوز کرده بر می می‌خیزم و سلانه سلانه خودم را به تخت آوا می رسانم ، اوای من .

 

 

 

 

 

 

 

دخترکم تنها رشته اتصال من است به این زندگی دنیا که بیاید این رشته را برای همیشه می برم و میروم .

 

 

 

 

این زندگی را می گذارم برای بشرا و زرین تاج خانوم ؛حال که فکر می کنم مفتش هم گران است !

 

 

 

 

خودم را در اتاق محبوس می کنم تا که فشار مثانه وادارم می کند به رفع حصر .

 

 

 

 

از اتاق که بیرون میایم بشرا و مهبد را روبروی هم می بینم خبری از زرین تاج خانوم نیست ولی آن دو سرشان بهم نزدیک است .

 

 

 

 

بشرا که نگاه مرا متوجه خود می بیند زیر زیرکی لبخند کج تحویلم می‌دهد .

 

#پارت۱۳۲

 

 

 

از اتاق که بیرون میایم بشرا و مهبد را روبروی هم می بینم خبری از زرین تاج خانوم نیست ولی آن دو سرشان بهم نزدیک است .

 

 

بشرا که نگاه مرا متوجه خود می بیند زیر زیرکی لبخند کج تحویلم می‌دهد .

 

 

 

 

 

لبخندش به خنجر می ماند . قلبم را نشانه می رود . می بینم که چطور دست به بازوی مردانه اش می سپارد .

 

 

 

 

ذات پلیدش بر بقیه اگرچه پوشیده بود بر من آشکار است .

 

 

 

 

می بینم که لب غنچه و جلو می برد ، توان ماندن و شکستنم نیست حتی جان جنگیدنم ندارم .

 

 

 

 

 

پشت می کنم به انها نمی توانم تماشگر باشم و در خود نشکنم .

 

 

 

 

 

به سرویس بهداشتی پناه می برم .‌اشک در چشمم جمع شده اما نمی ریزمشان .‌به صورتم آب می پاشم خنک نمی شوم اما .

 

#پارت۱۳۳

 

 

گر گرفته تر از آنم که آب چاره باشد ،به داد مثانه ام میرسم پیش از انکه بترکد .

 

 

 

در حال شستشوی دستانم هستم که صدای جیغ بشرا مات و مبهوتم می کند .

 

 

 

 

خیلی اسیر و عبیر بهت نمی مانم از سرویس بیرون می ایم .

 

 

 

 

بشرا را در حالی می بینم که به پهنای صورت اشک می ریزد و دست مقابل دهان گرفته است که صدا خفه کند.

 

انگشت اشاره مهبد پیش چشمان اشکبارش به حالت تهدید بالا و پایین میشود .

نگاه من با اوست ولی اویی که فقط نیم رخش را می بینم حواس و نگاهش با من نیست .

 

پره بینی اش تند تند باز و بسته می شود و سینه اش هیستریک تکان میخورد . و صورتش سرخ است .

 

 

– اینو زدم که دور ور نداری حد و حدود خودتو بدونی دختر عمه …. اگه تن به این ازدواج دادم از سر رضا و رغبتم نبوده ، خودت هم خوب می دونی ! پس دور ور ندار من یه تار موی گندیده توکا رو با هزاری عین تو تاخت نمی زنم که اگه یه روز بزنم اون روز بی شرف عالمم …

 

#پارت۱۳۴

 

جیغ امیرحسام رشته کلام را از دست مهبد در می آورد و من را هم از جا می پراند .

 

 

 

 

صدا از آشپزخانه است ، مهبد بشرا را کنار میزند و با سرعت به سمت آشپزخانه می دود .

 

 

بشرا هم مبهوت پشت سرش روان میشود . گریه بچه یک دم قطع نمی‌شود .

 

 

من هم دست روی سینه می گذارم و نفس عمیق می کشم .

 

 

 

طپش قلبم بی امان است .

 

 

 

 

 

دیری نمی پاید سروکله مهبد با امیر حسام پیدا میشود .

 

خونی جهنده که از دست کوچکش شره می کند دلم را ریش می کند .

 

 

 

 

 

 

 

کسی متوجه من نیست ، رو برمی گردانم که نبینم. گریه‌اش بلند است دلخراش است .

 

با همان نیم‌نگاه هم میشد فهمید که پنجه‌اش را عمیق بریده است .

 

 

 

 

 

 

مهبد منتظر بشرا نمی ماند همانطور که سر امیرحسام را به سینه کشیده است سمت در روان میشود .

 

#پارت۱۳۵

 

 

 

در باز است ، و ده دقیقه میشود که انها رفته اند و من هنوز سرپام و بی پلک زدن به در باز خیره‌ام .

 

 

 

با خودم در تردیدم ،ولی نمی توانم نسبت به این دری که به رویم باز مانده بی‌تفاوت بمانم .

 

 

 

احتمال اینکه دیگر چنین موقعیتی پیش بیاید نزدیک به صفر است !

 

 

 

به خودم می جنبم پیش از اینکه دیر شود ، به اتاق میروم ، همانجایی که دیشب خوابیدیم لباس هایش را ولو کرده است .

 

 

 

به پول احتیاج دارم ، ترجیحاً نقد ، جیب شلوارش را می گردم . معمولاً پول نقد زیاد نگه نمیدارد ولی همین دویست تومان هم غنیمت است .

 

 

 

برش میدارم . جیب سمت دیگر دیگرش را می گردم آن روز چشم گرفته و دیده بودم گوشی موبایلم را در جبب شلوارش گذاشت .

 

 

 

با دیدن گوشی موبایلم چشمم برق میزند .‌

 

 

 

در این خانه چند تکه لباس دارم . به اتاق خودمان که حال آن زن صاحبش شده میروم .

 

 

به لباس احتیاج دارم . کمد را باز می کنم .

 

آن زن با فراغ بال لباس های خودش را در کمد آویزان کرده و لباس های مرا در نایلونی آن ته چپانده است .

 

#پارت۱۳۶

 

 

در دلم نفرت می جوشد با این حال سعی میکنم ارام بمانم .

 

 

در نهایت هم پالتوی گرمی به تن می کنم و از فرصت استفاده‌ و فرار می کنم .

 

 

 

 

موقع فرار به بعدش فکر نکرده بودم . زیادی بلاتکلیفم اما از تصمیمی که گرفته ام پشیمان نیستم .

 

 

 

 

 

برف روی سر و شانه ام می نشیند . از خانه ای که یک روز خیال میکردم خانه امیدم است و حالا خلاف این بود دور شده ام . خیلی دور .

 

 

 

پاهای کم رمقم زوق زوق می کند . در مسیر به یک ساندویچی برمی خورم و قار و قور معده ام یادم می آورد که صبحانه نخورده ام .

 

 

 

 

بی تعلل اضافی داخل ساندویچی میشوم و سفارش فلافل میدهم

 

 

 

بوی فلافلی که در بینی ام رسوخ کرده مانع از این می‌شود که به چیز دیگری فکر کنم .

 

#پارت۱۳۷

 

ساندویچم را به نیمه رسانده‌ام که گوشی موبایلم در جیب پالتویم زنگ می‌خورد .

 

 

 

دور دهانم را پاک می کنم .‌ ساندویچ فلافل بسی چسبید، از انهایی است که تندی اش دود از کله بلند می کند .

 

 

 

مکث می کنم . نگاهی به صفحه می اندازم شماره نا آشنا است . برای جواب دادن گوشی در تردیدم .

 

 

 

 

انقدر به صفحه خیره می مانم تا تماس قطع میشود .

 

جرعه ای از نوشابه ام می نوشم که دوبار گوشی موبایلم زنگ می‌خورد .

 

 

 

باز هم همان شماره. تماس را برقرار میکنم این‌بار اما هیچی نمی گویم میخواهم هرکه پشت خط است ابتدا خود حرف بزند .

 

 

 

 

صدای نفس هایش را میشنوم .

 

 

– توکا …‌

 

 

 

____

 

دوستان گل کسانی که برای وی ای پی واریز داشتید ایام عید، مشکلی برای ادمین عزیزمون پیش اومد و نتونستن که به موقع پاسخگو باشند اگه چنانچه لینک دریافت نکردید یا درخواست عضوییتون تایید نشده لطفاً مجدد یه پیام بذارید که بیاید بالا و رسیدگی بشه مرسی از صبر و حوصله اتون

 

#پارت۱۳۸

 

 

امید به من برمی گردد . توقع نداشتم او پشت خط باشد به خیالم از من دست شسته است .

 

 

– خاله …

 

 

– خوبی تی بلا میسر ؟ اذیتت نکرد ؟

 

 

– من شرمنده ام خاله اسباب زحمت شدم دردسرم درست کردم ….

 

 

– توکا خجالت بکش ؛ این چه حرفیه ؟ کجایی الان عزیزم ؟

 

 

 

ناچاری به صداقت وادارم می کند .

 

 

– یه ساندویچی …فرار کردم….

 

– فرارررر؟

 

#پارت۱۳۹

 

 

مجبور میشوم مختصراً توضیحی به او بدهم . از چند و چون آنچه به من گذشته است .

 

 

 

 

و در کمال ناباوری میشنوم که او تهران است ! بخاطر من آمده است .

 

 

 

 

می گوید همان‌جایی که هستم بمانم . ادرس می خواهد طفره میروم .

 

 

می گوید خودش را می رساند می گویم نمی خواهم اسباب زحمت باشم .

 

 

 

عاقبت مجبورم می کند که ادرس بدهم .

 

 

 

 

ته دلم خودم هم راغبم و همین هم می‌شود که آدرس میدهم من با دویست هزارتومان یک شبانه روز هم در این شهر دوام نمی اورم .

 

#پارت۱۴۰

 

دست و پا گم کرده ترینم ، اضطرابم را نمی توانم پشت هیچ نقابی پنهان کنم .

 

 

 

گوشی میان دستم می لرزد . نمی توانم نگاهم را از صفحه گوشی جدا کنم .

 

 

خاله پامچال هم انگار متوجه غیرعادی بودن احوالم میشود .

 

 

 

– توکا جان ؟ خوبی خاله ؟ رنگت چرا پریده دخترم؟

 

 

اب دهانم را به زور می بلعم . هنوز پشت میز فست فودی نشسته‌ام با این تفاوت که خاله پامچال را کنار خود دارم .

 

 

 

دستی که رعشه دارد را میان دست می گیرد ؛ سخت نگاه بالا می کشم .

 

 

 

پشیمانم ! حتم دارم او هم در نگاهم پشیمانی را می بیند .

 

 

– عزیزم ؟

 

 

بینی بالا می کشم . اشک در چشمانم متولد میشود در این دوساعتی که چشم به راه خاله پامچال بودم بالای بیست بار تماس گرفته بود و هربارش را ریجکت کرده بودم و حالا .‌….

 

#پارت۱۴۱

 

به جان دخترمان قسمم داده بود . که بگویم کجا هستم !

 

 

گفته بود این تو بمیری ها دیگر از ان تو بمیری ها نیست، گفته بود رودربایستی را کنار می گذارد می رود در خانه پدریم به معرکه گیری .

 

 

 

 

 

می داند پای فلک زده ام پیش جان دخترم لنگ میزند که اینگونه مرا گیم اور می کند.

 

 

 

 

می داند که همین یک معرکه کافی است تا پدرم که یک گوشه روی تخت افتاده است و سکته کنترل ادرار و مدفوعش را هم از او گرفته است فرو بپاشد و این طور رذیلانه تهدیدم کند .

 

 

 

راه پس و پیشی ندارم . سر بسته به خاله می گویم که بی پس و پیشم .

 

 

معذرت میخواهم از اینکه او را تا به اینجا کشانده ام و او می گوید :

 

 

کوتاه نیا نقطه ضعف نشون نده .

 

 

 

 

 

تلخ لبخند میزنم . نمی خواهم مسبب یتیمی ترلان باشم . نمی خواهم باعث مرگ پدرم شوم .

 

 

 

می بوسمش می گویم : یک دنیا شرمنده ام.

 

 

می گوید نگو من همیشه هستم . هر موقع احساس کردی به کمک نیاز داری کافیه با من تماس بگیری و من هی رنگ به رنگ میشوم از خجالت .

 

 

#پارت۱۴۲

 

به خیابان به آدم ها نگاه میدوزم . ساکت است ساکتم .

 

 

 

فقط در را برایم باز کرده بود و غیر این هیچ نگفته بود . اخمش زیادی غلظت دارد .

 

 

برف نم نم می بارد . برف پاکن ماشین به کار مشغول است .

 

 

مجری رادیو چرت و پرت می گوید و من نمی دانم چرا دلم این همه پر است . انقدر پر که اضافه اش از چشمانم بیرون می ریزد .

 

 

 

 

مقابل خانه‌امان می ایستد . احساس تعلق خاطر ندارم به این خانه . به قفس می ماند .

 

 

 

 

پیاده میشوم . نمی دانم چه می‌شود که سکندری میخورم .

 

 

دست دور بازویم می پیچید از افتادنم جلوگیری می کند :

 

– حواست کجاست ؟

 

 

جوابش را نمی دهم میخواهم از حصار دستش بگریزم که اجازه نمی دهد .

 

#پارت۱۴۳

 

– لاکردار چشاتو بدوز به من !

 

 

 

ناخن در بازوی سنگی‌اش فرو می برم که ولم کند ولی دریغ از خط اخمی که بیاید وسط پیشانی اش بیافتد .

 

 

 

– ولم کن‌.

 

 

– ولت کنم که باس برم سینه قبرستون بخوابم زن.

 

لب می گزم .

 

 

 

 

میخواهم بگویم زبونت را گاز بگیر اما نمی گویم ولی در عوضش لب خودم را آن قدر محکم گاز می گیرم که خون بیافتد .

 

 

 

 

– حق نداشتی منو با بابام تهدید کنی ‌‌مهبد….

 

– راه دیگه ای پیش پام نذاشتی ‌؛ گذاشتی ؟

 

 

– اون مریضه می فهمی ؟ استرس و اضطراب براش سمه . میخوای به کشتنش بدی ؟

 

 

 

 

دست مردانه‌اش را به نوازش پشتم بالا و پایین می کند و خود نمی داند با همین لمس شدن‌ها چگونه با امیال زنانه ام بازی می کند .

 

 

 

– منم مریضم ، مریض تو …. بی‌خبر می‌ذاری میری میزنه به سرم …. فاز و نولم قاطی میشه ….

 

 

 

پیشانی به پیشانی‌ام می چسباند . میخواهم با عطرش مست نشوم ، مسخ نشوم ولی قادر نیستم ‌.

 

 

 

 

لعنت به این منی که هنوزم عطر تنش را طالب است .

 

لعنت به این منی که دست از دوست داشتنش نمی کشد .

 

#پارت۱۴۴

 

 

 

آن بیرون باران می بارد .‌بارانِ نم نم . سر به شیشه می چسبانم خنک است ولی با سر به شیشه چسباند حق مطلب ادا نمیشود .

 

 

 

 

دلم قدم زدن میخواهد . دلم راه رفتن لبهٔ جدول میخواهد آن هم درحالی که باران بی وقفه می بارد.

 

 

 

کمی خنده دار است دلم گذشته را می‌خواهد . گذشته‌ای که بشرا در آن نقش پررنگی نداشت .

 

 

همان روزهای که فازغ از تمام دنیا روزهای بارانی دست در دست هم خیابان ها را متر می کردیم .

 

 

 

آن روزها چقدر دور به نظر می رسد آن‌قدر دور که انگار هرگز آن روزها را نزیسته ام و رویای دست نیافتنی بیش نیست .

 

 

 

 

دو هفته می‌شود که طبق قراری نانوشته اتش بسیم . نه جنگ و مرافعه‌ای نه جدالی .

 

 

بشرا را همان روز مستقیم از بیمارستان به خانه ‌اش برگردانده بود ولی با این همه فرقی در اصل ماجرا نمی کرد .

 

 

 

من هنوز هم هوو دارم .شوهرم یدک کش نام دو زن در شناسنامه خود است . شخص سومی این وسط است و من دل چرکینم .

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 184

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
00

دانلود رمان رز سفید _ رز سیاه به صورت pdf کامل از ترانه بانو 3.7 (10)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   سوئیچ چرخوندم و با این حرکت موتور خاموش شد. دست چپمو بالا اوردم و یه نگاه به ساعتم انداختم. همین که دستمو پایین اوردم صدای بازشدن در بزرگ مدرسه شون به گوشم رسید. وکمتر از چندثانیه جمعیت حجیمی از دختران سورمه ای پوش بیرون ریختند. سنگینی…
1676877296835

دانلود رمان تو همیشه بودی pdf از رؤیا قاسمی 0 (0)

21 دیدگاه
  خلاصه رمان :     مادر محیا، بعد از مرگ همسرش بخاطر وصیت او با برادرشوهرش ازدواج می کند؛ برادرشوهری که همسر و سه پسر بزرگتر از محیا دارد. همسرش طاقت نمی آورد و از او جدا می شود و به خارج میرود ولی پسرعموها همه جوره حامی محیا…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۵۳۷۱۸۵

دانلود رمان نفس آخر pdf از اکرم حسین زاده 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       دختر و پسری که از بچگی با هم بزرگ میشن و به هم دل میدن خانواده پسر مذهبی و خانواده دختر رفتار ازادانه‌تری دارن مسیر عشق دختر و پسر با توطئه و خودخواهی دیگران دچار دست انداز میشه و این دو دلداده از…
nody عکس های شخصیت بهار و کامران در رمان ازدواج اجباری 1626111507

رمان ازدواج اجباری 0 (0)

1 دیدگاه
  دانلود رمان ازدواج اجباری   خلاصه : بهار یه روز که از مدرسه میاد خونه متوجه ماشین ناشناسی میشه که درخونشون پارکه که مسیر زندگیش و تغییر میده… پایان خوش  
InShot ۲۰۲۳۰۲۱۱ ۱۹۵۵۲۰۶۸۰

دانلود رمان بن بست 17 pdf از پگاه 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     رمانی از جنس یک خونه در قدیمی‌ترین و سنتی‌ترین و تاریخی‌ترین محله‌های تهران، خونه‌ای با اعضای یک رنگ و با صفا که می‌تونستی لبخند را رو لب باغبون آن‌ها تا عروس‌شان ببینی، خونه‌ای که چندین کارگردان و تهیه‌کننده خواستار فیلم ساختن در اون هستن،…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۵ ۱۴۰۲۴۳۳۱۴

دانلود رمان در حسرت آغوش تو pdf از نیلوفر طاووسی 5 (1)

3 دیدگاه
  خلاصه رمان :     داستان درباره ی دختری به نام پانته آ ست که عاشق پسری به نام کیارشه اما داستان از اونجایی شروع میشه که پانته آ متوجه میشه که کیارش به خواهرش پریسا علاقه منده و برای خواستگاری از پریسا پا به خونه ی اونها میذاره…
۱۶۰۵۱۰

دانلود رمان تموم شهر خوابیدن 0 (0)

3 دیدگاه
    خلاصه رمان:       درمانگر بيست و چهارساله ای به نام پرتو حقيقی كه در مركز توانبخشی ذهنی كودكان كار می‌كند، پس از مراجعه ی پدری جوان همراه با پسرچهارساله اش كه به اوتيسم مبتلا است، درگير شخصيت عجيب و پرخاشگر او می‌شود. كسری بهراد از نظر…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

17 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Bahareh
Bahareh
5 ماه قبل

به نظرم توکا باید از اون گیسای بشرا عفریته بگیره بکشه و پرتش کنه بیرون از زندگیش و یه خورده هم توکا پرو باشه و خودخواه مگه چی میشه بشرای عوضی انگاری از اولم واسه مهبد نقشه داشته انشاالله بره به درک.

آخرین ویرایش 5 ماه قبل توسط Bahareh afsar
بانو
بانو
5 ماه قبل

به نظرم الان که دوبار مهبد رفته پی توکا دیگه نوبت توکاست که زندگیشو بچسبه اون انگل هارو بندازه بیرون از زندگیش …

وقتی فرار جوابگو نیست باید وایسه بجنگ برا زندگیش …مهبد خطا کرده ولی میشه دوباره درست کرد …هی که نباید بزار بره🙂

خواننده رمان 2
خواننده رمان 2
5 ماه قبل

یک پارت بلند بالا از حورا بزار

هیفا
هیفا
5 ماه قبل

توکا دلیل موندن چیه واقعا
دلت با یه همچین آدمی دیگه صاف میشه؟

neda
عضو
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
5 ماه قبل

چرا؟؟؟؟
برا فردا؟؟؟

neda
عضو
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
5 ماه قبل

چرا نیستی

دری
دری
5 ماه قبل

خاک ت سر توکا که نرفت بیشور من هروقت ای رمانه میخونم اصابم خورد میشه فقط حرص می‌خورم

هعی
هعی
پاسخ به  دری
5 ماه قبل

چرا تقی میخوره به توقی شما هی میگین یارو فرار کنه بره؟ تو زندگی واقعی که اینطور نیست همیطوری بزاره بره ! زندگی که بچه بازی نیست..

هیفا
هیفا
پاسخ به  هعی
5 ماه قبل

تقی به توقی؟
رفته جاریشو هووش کرده هرچند سوری…
دیگه قصه کوزت و بینوایان نیست که

هعی
هعی
پاسخ به  هیفا
5 ماه قبل

قصه کوزت نیست درست! اما تو یه رمان ندیدم که یه زن بمونه از زندگیش دفاع کنه! همه ی نویسنده ها قوی بودن و تو فرار کردن میبینن بدون اینکه به بدبختای بعدش فکر کنن.. فرار کنه که چی؟ بنظرم باید بمونه نزاره زندگیش دودستی تقدیم بشرا شه.. اگه هم مشخص شه مهبد لیاقتشو نداره طلاق بگیره

نازنین
نازنین
پاسخ به  هیفا
5 ماه قبل

درسته عزیزم ولی خب اون همه عشق رو نباید یه جا بده به کسی که… باید واسه زندگیش بجنگه بعدشم مهبد اصلا به بشری حسی نداره همه زندگیش زنشه واقعا فرارکردنش اوج حماقته باید بمونه وزندگیشو پس بگیره نه اینکه بذاره روبره اگرتوواقعیت تقی به توقی خورد آدم بیخیال زندگیش بشه که اونوقت سنگ روسنگ بند نمیشه

دلارام
دلارام
پاسخ به  نازنین
5 ماه قبل

دقیقا👌👍

هعی
هعی
پاسخ به  نازنین
5 ماه قبل

حرف منم همینه

هیفا
هیفا
پاسخ به  نازنین
5 ماه قبل

این حرفو تو شرایط دعوا یا کتک کاری میگن

نه وقتی که یه هوو آوردن سرت..چه بی عشق چه با عشق
ما زنا به احساسات خودمون احترام نمیزاریم
غرورمون رو به پای همین سنگ رو سنگ بند شدنا نابود میکنیم تهش میشیم به زن افسرده و پر از حسرت و کینه

مرغِ سوخاریِ چشمک زن
مرغِ سوخاریِ چشمک زن
پاسخ به  نازنین
5 ماه قبل

عشق؟ واقعا به نظرتون عشق تو چنین زندگی هایی جوابگوعه؟ واقعا عشق می‌تونه جلوی ِ زرین تاج رو بگیره ؟؟ متاسفانه نه …
آدمی که شجاعتِ اینو نداره که جلویِ فردِ دیکتاتوری مثلِ زرین تاج که با افکارِ پوسیده اش در سددِ بهم زدنِ زندگیشو رو بگیره …همون بهتره که ترک بشه …
اینیم که فردی اسمِ یه زنِ دیگه رو داره یدک می‌کشه… و اون زن به حدی خودشو نزدیک می‌دونه که بخواد جلوی رویِ توکا وایسه … تقی به توقی نیس … این واقعا تهِ گندیه که یه آدم می‌تونه در بیاره …
وقتی دم از تعهد می‌زنیم، منظرمون یه همچین چیزیه …
به فرض که اتفاقِ مشابهی برایِ یه خانوم پیش میومد … به نظرتون پارتنرش کوتاه میومد.؟ سنگسارِش میکرد!!!

ناشناس
ناشناس
پاسخ به  نازنین
5 ماه قبل

کاملا موافقم
توکا مهبد و داره اون پشتشه
عین حوارای بدبخت نیست
باید بمونه از حقش دفاع کنه نباید فرار کنه

دسته‌ها

17
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x