رمان آوای توکا پارت 19

4.3
(201)

 

 

 

 

چند دقیقه بعد با دو آب هویج بستنی برمی‌گردد .

 

– فشارت رو تنظیم می‌کنه.

 

 

گاهی مرا جمع می بست گاهی نه. در عجب از این تغییر فاز لحظه‌ای به دست دراز شده ‌اش نگاه می دوزم .

 

با تشکر زیرلبی لیوان را از دستش می گیرم به آن لب نمی زنم اما .

 

می گوید :

– اینجا اب هویج بستنی هاش حرف نداره .

 

و خودش از آب هویج بستنی‌اش می نوشد .

 

 

 

با بی میلی از آن می نوشم و عجیب زیر زبانم مزه می کند حق با او بود آب هویج بستنی ‌اش طعمی بهشتی دارد و به نقل از او فشار نامیزانم را میزان کرد .

 

 

– باید حرف بزنیم .

– راجع به چی ؟

– همه چی ولی نه امشب ‌‌.

 

 

 

مضطرب نگاهش می کنم و او که انگار به زبان نگاهم اگاه است می گوید :

 

– جای نگرانی نیست .

 

 

دلم ارام نمیشود این روزها زود به زود نگران میشوم مضطرب میشوم گویی هر لحظه انتظار یک فاجعه را می کشم .

 

#پارت۲۱۲

– هرچی هست همین حالا بگید .

 

– بریم به شام عمه خانوم برسیم وقت برای حرف زدن بسیاره حالا .

 

 

دست به سرم می کند . ناچار سکوت می کنم وقتی نم پس نمی داد چه باید می‌کردم ؟

 

به خانه که برمی گردیم مرحمت جون پیشوازمان می اید .

 

– دیدی گفتم بد به دلت راه نده طوری نی؟ مادر دل گنده کن بچه هزار دنگ و فنگ داره .

 

 

 

شاممان را که دور هم می‌خوریم هرکدام به اتاق خودمان می رویم .

به سیاهی شب نگاه می کنم امشب هم عین دیگر شب ها خواب حرامم شده . پشت پلک های بسته ام ان دو غول تشن انتظارم را می کشند .

 

 

 

 

کمی دور خود می چرخم و عاقبت هم تشنگی سبب می شود که از اتاق بیرون بروم .

 

 

یادم رفته بود پارچ را اب کنم .

 

 

می خواهم کلید برق را بزنم که صدای از پشت سر می گوید :

 

– نخوابیدی چرا ؟

 

تمام تنم رعشه است .

 

دست روی قلبی می گذارم که سرو صدایش سرم را برده و او که مرا به وحشت انداخته است می گوید :

 

– ترسیدی ؟

 

زبانم از ترس بند رفته است . نمی توانم جوابش را بدهم .

 

#پارت۲۱۳

 

لیوانی اب می رساند به من که خشکم زده و توان حرکتم نیست .

 

 

ترس به نوعی در من رخنه کرده که گویی با آن زاده شدم .

 

 

دست که برای گرفتن لیوان دراز نمی کنم لیوانی که تا خرخره پر است را به لبم نزدیک میکند .

 

 

 

نمی نوشم . زانویم لرزانم و زانوایم شل میشود .

 

 

در حال سقوطم که از بازویم می گیرد و نگهم میدارد .

 

– توکا خانوم؟

 

قطره اشکی مسیر باز می کند . امشب از آن شب هاست که دلم زیادی پره .

 

 

– معذرت می‌ خوام .

 

 

تقصیر او نبود من این روزها بیدی شده بود که به هر بادی می لرزیدم .

 

با چانه ای که می لرزد و صدای از عمق چاه می نالم .

 

– تقصیر شما نیست ….

 

 

 

با تأسف نگاهم کرد و من کنترلی بر چشمم ندارم .

 

 

– گریه چرا ؟

 

#پارت۲۱۴

 

بینی بالا می کشم ، میخواهم قید تشنگی که مرا این وقت شب به آشپزخانه کشانده را بزنم و به اتاق خودمان برگردم که سد راه می شود .

 

– کجا ؟ چیزی احتیاج داشتی ؟

 

 

میخوامم بگویم به یک تلنگر .‌به یک تلنگر نیاز داشتم که بدانم بیدی هستم که به این بادها بلرزم .

 

که بفهمم هنوز ترس آن شب با من است .

 

– نه .

– نـه ؟

 

– می شینی ؟

 

با حرکت دست به صندلی اشاره می کند .

 

– حرف بزنیم ؟

 

احساس عدم امنیت دارم . احساس می کنم هر لحظه آن دو نرغول سر خواهند رسید و تراژدی دریدن تنم تکرار خواهد شد.

 

– این وقت شب ؟

 

 

– بی خوابی کم مزید بر علت نیست . اگه خوابت میاد اصراری نیست .

 

 

– نه .

 

– نه چی ؟

 

– خوابم نمیاد .

 

 

بر روی صندلی می نشینم.

 

#پارت۲۱۵

 

کتری را اب می کند و می گوید :

 

– قهوه ؟

 

 

– نه ممنون .

 

 

تا جوش امدن آب لفتش میدهد .

 

 

فنجان خودش را پر اب جوش می کند و پودر قهوه فوری را در آن حل می کند .

 

 

مقابلم می نشیند ‌.

 

– نمی دونم از عمه یا مهبد درباره من چیزی شنیدی یا نه ولی من بچگی سختی داشتم .

 

 

نمی فهمم چرا بحث خودش را پیش می کشد آنهم در این وقت شب ولی کما فی سابق ساکت می مانم .

 

 

– از دست دادن پدر از یک طرف و طرد شدن از سمت مادر از یک سمت می تونه به تنهایی یه بچه ده ساله رو از پا در بیاره .

 

اه می کشد . دست دور فنجان حلقه می کند .

 

– منو عمه در حالی به سرپرستی گرفت که یک پاک باخته افسرده به تمام معنی بودم .

 

غم نگاهش مرا میگیرد محزون میشوم .

 

– یکسال مدرسه نرفتم . تو هیچ جمعی حاضر نشدم . حتی دست به خودکشی زدم تو اون سن و سال . تیغو برداشتم و کشیدم رو رگم بی فکر به عواقب بعدش …

 

 

اینها را کسی برای من تعریف نکرده بود . دلم فشرده میشود .

 

– می‌دونی همه اینا رو گفتم که به اینجا برسم . اگه تو اون سالا عمه رهام می کرد اگه پشتمو نمی گرفت اگه منو برای درمان پیش روانشناس نمی برد منی الان وجود نداشت ‌ .

 

#پارت۲۱۶

در چشمانم خیره می‌شود .

 

 

چشمان گیرایی دارد اما نه به گیرایی محبوب نا رفیق من . هیچکس چشمان لامذهب او را ندارد . از خودم لجم میگرد .

 

 

جرعه ای از قهوه اش می نوشد .

 

– به نظر من تو نیاز به یه روانشناس یا حتی روانپزشک داری . همون طور که من داشتم … هرچند که خودت نیاز ندونی .

 

 

– من من ….

 

– هیش گوش کن هنوز حرفم تموم نشده . توکا تو یه مادری . آوا به یه مادر با روان سالم نیاز داره نه به مادری افسرده و پژمرده.

 

 

 

سرم زیر می افتد . به رومیزی چهارخونه چشم می دوزم که به چشمان او نگاه ندوزم .

 

– اگه به بغل گرفتن زانوی غم باشه سال ها میشه بغلش گرفت ولی مگه چقدر زنده ایم که همش به بغل گرفتن زانوی غم بگذره ؟

 

فقط نگاهش می کنم لبی تر می کند و پس از مکثی می گوید :

 

– میدونم شاید با خودت بگی نفسش از جای گرم در میاد ولی تو تنها نیستی فقط مسول زندگی خودت نیستی که بگی زخم روحمو ترمیم نمی کنم هر روز هم نمک بهش می پاشم ببینم به کجا بر میخور . تو یه مادری توکا . مادر !

 

 

بر می‌خیزد ، برخاستنه یکباره اش باعث بهتم می‌شود .

 

– به حرف هام خوب فکر کن و وقتی که حس کردی می‌خوای برای خودت و دخترت قدم برداری به من بگو من به عنوان یه دوست کمکت میکنم. شب بخیر .

 

#پارت۲۱۷

 

سی روز دیگر را هم سوار بر خر شیطان می مانم. کج دار و مریز مسیر مه آلود را طی می کنم ولی عاقبت رام میشوم .

 

 

 

در یکی از همین شب های لعنتی که آن دو غول تشن خواب را حرامم کرده اند به او پناه میبرم و می گویم می خواهم درمان کنم در واقع میخواهم زندگی کنم بی کابوس .

 

 

 

 

آوا را به مرحمت جون میسپارم و با او همراه میشوم .

 

 

دیگر به اندازه روز های اول در کنارش معذب نیستم.

 

بابت چیزی که به خواست و اراده من نبوده کمتر خجالت میکشم و سرخ و سفید میشوم .

 

پیج اینستاگرامم را هم راه اندازی کرده ام در این یک ماه با انکه همش فقط یک مشتری داشته ام ولی به اینده عجیب امیدوارم .

 

 

همین یک مشتری در اوج نا امیدی روزنه امیدم شد .

 

 

به رسم تشکر بابت اعتمادش یک اشانتیون کوچک هم در پاکت گذاشتم و قدرانیم را در چند کلمه خلاصه کردم .

 

 

زن مهربان هم لطف را در حقم تمام کرد و مرا به فالوور هایش معرفی کرد و هزار نفری هم از سمت او به ارقام پیج کوچکم اضافه شد .

 

#پارت۲۱۸

 

میزند کنار ، مقابل ساختمان سربه فلک کشیده اما قدیمی توقف می کنیم .

 

 

باهم داخل ساختمان میشویم مضطربم ولی قرار نبود همه چیز از اینی که هست بدتر بشود .

 

 

 

باید منتظر بمانیم روی مبلمان چرم ساده می نشینیم .

 

 

دست درهم قلاب می کنم و او کنار گوشم می پرسد :

 

 

– استرس داری ؟

 

به صورت استخوانی برنزه اش نگاه میدوزم و با حرکت سر و به دروغ می گویم نه.

 

 

دیگر چیزی نمی پرسد به در و دیوار نگاه می دوزم . همه چیز اینجا در عین سادگی زیباست و آرامش‌بخش .

 

 

نوبتم که می‌شود با لبخند بدرقه ام می کند . دکتر زنی میانسال است .

 

 

سلامم را رسا جواب میدهد و با دست به مقابل مجاور میزش اشاره می کند تا بنشینم .

 

#پارت۲۱۹

 

فکر می کردم حرف زدن از آن شب آن هم با جزییات سخت ترین کار دنیا باشد و هیچ وقت قرار نیست از پسش بربیام ولی توانستم .

 

 

از ان شب، از وحشت بزرگی که هنوز با من است می گویم و نمی فهمم که چه وقت چشمانم تر میشود .

 

 

هق هقم که اوج می گیرد لیوانی اب به من می رساند و لبخندی به صورت بی روحم می پاشد .

 

 

برای هفته بعد نوبت می‌دهد و می گوید شاید لازم باشد توسط یک روانپزشک هم معاینه شوم .

 

 

نگاه ماتم را که می بیند می گوید :

 

– جای ترس نیست البته برای تصمیم گیری هم هنوز خیلی زوده شاید بدون مداخله روانپزشک هم بتونیم مشکلت رو برطرف کنیم .

 

 

 

از مطب که بیرون میایم تاریکی اوج گرفته .

 

 

احساس سبکی می کنم . حس می کنم بار زمین گذاشته ام توانسته ام سخت ترین کار دنیا را به سرانجام برسانم.

 

 

می گوید :

– اگه گفتی تو این هوا چی می چسبه ؟

 

 

بشکنی در هوا میزند و خودش جواب خودش را می دهد .

 

– افرین بستنی .

 

#پارت۲۲۰

 

جای هستم که نباید باشم . در موقعیتی که نباید .

 

میخواهم بلند بلند گریه کنم ولی راه گلویم را بغض بسته .

 

 

بیخ دیوار کز میکنم حتی دیگر عقب عقبکی رفتن هم کارساز نیست

 

 

پی پس و پیشم و عجیب ماجرا اینجاست که می دانم خوابم!

 

 

می دانم که این مرد دهان دریده حقیقی نیست ولی نمی توانم بر سر ترسی که مثل خوره به جانم افتاده غلبه کنم .

 

 

 

اوا را در بطن دارم هنوز . هنوز جزءی از وجودم است و دنیایش نیاوردم .

 

 

همه چیز روی دور تکرار می افتد مو به مو .

تنم دریده میشود و قلبم لگدمال .

 

 

 

چشم که باز می کنم هوا گرگ و میش است و من امشب هم عین دیگر شب ها خواب به کامم تلخ شده .

 

 

 

سر به زانو میگیرم و بی صدا میشکنم چینی نازک بغضم را .

 

 

تا سپیده صبح اشک می ریزم و به خود می پیچم از دردی که لاعلاج است .

 

#پارت۲۲۱

دست و رویی میشورم و به آشپزخانه میروم .

 

میخواهم سر خودم را گرم کنم که کمتر فکر کنم به گذشته به خودم و مهبد به آن زن که صفتی در خور برایش نمی یابم….

 

 

آب را می‌گذارم جوش بیاید . مرحمت جون همین حوالی بیدار می شود زن سحر خیزی است .

 

 

 

میز مفصلی می چینم . از نیمرو گرفته تا سرشیر و کره مربا .

 

به وعده صبحانه خیلی اهمیت می دهد سفره صبحانه اش رنگین است همیشه .

 

 

برای خودم چای می ریزم . قوری میان دستم هست که صدای از پشت سر صبح بخیرم می گوید .

 

 

هینی می کشم و نمی دانم چه میشود که قوری در میان دستم شل میشود و نقش زمین میشود.

 

 

 

می گوید : ترسوندمت ؟

 

 

 

واقعا خودش جزء این فکر می کرد ؟

 

گرم کن ورزشی به تن دارد از بیرون می امد .‌

 

صبح بخیری می گویم و در عوض می شنوم :

 

– سحر خیز شدی ؟

 

 

بی خواب شده بودم در حقیقت برای پیدا کردن جارو خاک انداز چشم می چرخانم و بالاخره میابمش .

 

 

میخواهم دسته گل حضرت آقا را جمع کنم که پیش قدم میشود .

 

– بدش من .

 

– جمع می کنم خودم .

 

#پارت۲۲۲

 

جارو را از دستم می کشد .‌ مور مور از این تماس بی غرض دستانمان عقب می ایستم .

 

– عمه خوابه ؟

 

– اره .

 

– چقدر کوتاه !

 

ابرو بالا می اندازم چشمانش را نمی بینم حواسش به کارش جمع است و سرش خم .

 

– چی ؟

 

– حواب هاتو میگم .

 

 

 

حرفی نمی زنم . می‌خواهم راه در رویی پیدا کنم برای فرار که فارغ از کار محوله می گوید :

 

– کجا ؟

 

– برم ببینم اوا بیدار نشده …

 

– بیدار بشه گریه میکنه صدا می پیچه …

 

 

ناک اوتم می کنم . سر پایین می اندازم صندلی از پشت میز آشپزخانه بیرون می کشد و می نشیند .

 

 

– چرا نمی شینی ؟

 

مستقیم نگاهم می کند .

 

– من آدمی نیستم که به زن رفیقم نگاه چپ بندازم توکا .

 

 

شوکه میشوم . این مدت شناخته بودمش ولی یخی که باز نمی شد را حریف نمی شدم .

 

 

با سر به میز مقابلش اشاره می کند .

 

– بشین صبحونه اتو بخور .

 

#پارت۲۲۳

 

و خودش با اشتها مشغول میشود من هم آن سر میز می نشینم‌

 

 

نمی خواهتم خیال بد کند . خیال کند که او را همتای لولو خورخوره می بینیم یا یک متجاوز هرز نگاه .

 

 

من به این مرد مدیون بودم هم بابت راز نگهداریش هم بایت وادار کردنم به درمان .

 

 

نباید گربه صفتی می‌کردم و جواب خوبیش را با بدی میدادم .

 

 

 

در سکوت لقمه ای کوچک از سرشیر برای خودم می گیرم . لذید است و دندان گیر .

 

– برنامه ات چیه ؟

 

نا مفهوم نگاهش می کنم و لقمه کوچکم را فرو میدهم .

 

 

– راجع به چی ؟

 

 

– پیج کاریت .

 

#پارت۲۲۴

 

عادتش بود بی مقدمه سر اصل مطلب برود اهل مقدمه چنینی نبود مگر در شرایطی خاص .

 

 

نفس عمیقی می کشم . در حال حرکت رو به جلو بودم هرچند دست به عصا . بهتر از بی حرکتی صرف بود .

 

 

– دنبال فرصت مناسبم یه چندجا بدمش تبلیغ .

 

 

سر می جنباند .

 

 

در حقیقت در جستجوی فرصت مناسب نبودم که این دست و آن دست می کردم بحث پول بود !

 

 

تعرفه تبلیغات بلاگر ها و دیگر پیج ‌های اینساگرامی برای من که آهی در بساط ندارم زیادی زیاد بود .

 

 

 

– تبلیغ که باید بدی ولی سوا از اون باید کاری کنی که پست هات تو اکسپلور دیده بشه .

 

 

فکر نمی کردم تا این حد اطلاعات جامعی و مفیدی راجع به اینستاگرام داشته باشد ولی نزدیک به بیست دقیقه از چم وخم کار در اینستاگرام برایم گفت .

 

 

از نحوه دیده شدن تا ویو گرفتن و …

 

#پارت۲۲۵

 

آدرس صفحه اینستاگرام و یوتیوبش را به من میدهد .

 

 

باورم نمی شود که پانصد هزار فالوور داشته باشد ولی صفحه اینستاگرامش پانصد هزار نفری است یوتیوبش هم دست کمی از آن ندارد.

 

 

 

 

صفحه اش آموزشی است راجع به برنامه نویسی و تکنولوژی و ….

 

 

 

و من بی آنکه از چیزی سر در بیاورم نصف بیشتر ویدیوهایی که حرفه ای پُر کرده بود را دید میزنم و اگر این وسط آوا اجازه میداد ندیده ای باقی نمی گذاشتم .

 

 

 

با صدای گریه اوا گوشی را کنار میگذارم و بغلش میزنم .

 

 

دخترک اخمویم گرسنه هست.

 

 

شیرش را که میدهم در بغلم ارام می گیرد . به پیشانی ‌اش بوسه میگذارم که مرحمت جون برای شام صدایم می کند .

 

 

 

با اوا سر سفره میرویم .

 

– دختر قشنگمم که بیداره .

 

 

لبخند میزنم .

 

– شیفته شبه .

 

– قربونش برم الهی .

 

#پارت۲۲۶

 

جای او بر سر سفره خالی است . دم غروب شنیدم که به مرحمت جون گفت برای شام منتظرش نباشد .

 

اوا را در کریرش می گذارم .

 

 

 

عطر دارچین و هل مست می کرد مرحمت جون اشپزی نمی کرد که در حقیقت هنرنمایی می کرد .

 

 

پلو سفیدم را با قیمه رنگی می کنم .

– چه خوشمره شده . دستتون دردنکنه .

 

 

– نوش جانت مادر . گوشت بشه به تنت الهی .

 

به جمع کردن سفره که می رسد اجازه نمی دهم سیاه و سفید را دست بزند.

 

 

 

خودم یک تنه جمع میکنم و ظرف ها را می‌شویم و خشک میکنم و در کابینت جا میدهم.

 

#پارت۲۲۷

 

 

کارم که در آشپزخانه تمام میشود با چای هل دار و پولکی به نشیمن میروم . مرحمت جون اوا را روی پایش خوابانده و در گوشش لالایی می خواند ولی دخترک مو طلایی عوض خواب خنده بی دندان میزند برای زن بیچاره .

 

 

 

– خسته شدی مادر .

 

– کاری نکردم . پاتون درد نگیره ؟

 

 

– هی مادر مگه این بچه چقدر وزنشه ؟

 

 

استکانی چای به دستش میدهم . می گوید :

 

– پیرشی مادر .

 

 

جرعه‌ای چای داغ می نوشم می گوید :

 

– مادر من چای رو بخورم میرم می‌خوابم این بچه کلیدشو از یاد کرده بیدار بودی درو باز می کنی براش ؟ من بدخواب بشم طپش قلب میگیرم .

 

– چشم شما با خیال راحت بخواب .

 

 

لبخند میزند .

 

– خدا عوضت بده الهی .

 

 

 

مرحمت جون چاییش را خورده نخورده می‌رود که بخوابد .

 

به او که اثری از خواب در چشمان قشنگش نیست میگویم :

– جدی جدی انگار شیفته شبی . بخواب وروجک .

 

 

بی اونکه منظورم را بفهمد می خندد . دلم برایش ضعف میرود .

 

– اخ من قربون بشم تورو آوای مامان .

 

 

باز هم میخندد .

– شیطون بلای مامان .

 

#پارت۲۲۸

 

شب از نیمه گذشته است و اوا کماکان با خواب قهر است .

 

 

نه خودش می خوابد نه اجازه میدهد که من بخوابم .

 

 

پستونکش را میدهم و به به گونه نرم تپلش بوسه می گذارم و بعد خمیازه بلندی می کشم که صدای زنگ ایفون از جا می پراندم .

 

 

 

دست روی قلبم می گذارم و با نفسی عمیق برمی خیزم قطع به یقین یاسین پشت در است .

 

 

شالم را در حد رفع تکلیف سر می‌کشم و به سمت ایفون میروم .

 

 

تصویرش را که در آیفون میبینم دلم قرص می‌شود و در را میزنم .

 

 

خاک آلود است . همانی نیست که از مرحمت جون خداحافظی کرد .

 

 

سلامم را نجوا می کنم . آنقدری در خود غرق هست که سلام نجوا گونه ام را نشنود یا حتی بشنود و به روی خود نیاورد.

 

 

 

عرق از پیشانی ‌اش راه گرفته .

 

– شما حالتون خوبه ؟

 

 

چهارچوب را کمک می گیرد . عدم تعادلش مرا می ترساند .

 

رنگ پریدگی و پریشانی ‌اش مضطربم می کند .

 

 

– یاسین خان ؟

 

 

نگاه غریبی به من می اندازد .

 

غم چنان در عمق چشمانش لانه کرده دست و پایم را کم مانده گم کنم .

 

#پارت۲۲۹

 

 

بلاتکلیفم . به خروس بی محل می مانم انجا ولی از کنارش جُم نمیخورم.

 

 

 

میخواهم از خوب بودن حالش مطمئن شوم این مرد کم حق به گردنم ندارد . جدا از این عریزکرده کم کسی هم نیست .

 

 

نمی توانم بیتفاوت از کنار حال بدش بگذرم .

 

 

 

میخواهد قدم مستأصل دیگری بردارد که زانویش تا می‌ شود و چیزی نمانده تا پخش زمین شود .

 

 

 

ناخودآگاه از بازوی سفت عضلانیش می گیرم .

 

ولی نمی توانم مانع از سقوطش شوم خودم هم ناگزیر با او سقوط می کنم .

 

 

 

– برم مرحمت جون رو بیدار کنم .

 

نیم خیز میشوم ، دست روی زانویم میگذارد . سنگینی دستش از زانو به قلبم می رسد .

عطش دارم گلویم خشک خشک است .

 

جان می کند تا می گوید :

– نه نمیخواد . نگرانش نکن .

 

دست از زانوی لرزانم برمی دارد و فشار از روی سینه ام برداشته می شود .

 

 

– شما حالتون خوب نیست …

 

– خوب میشم … شما برو بخواب .

 

چطور می توانستم بخوابم ؟ مرا چه دیده بود سنگ ؟

 

آوای توکا| میم.دشتی:

#پارت۲۳۰

 

سرش انگار برای گردنش سنگین است. همانطور نیم خیز می مانم . مغزم قفل شده .

 

 

– من چیکار کنم براتون ؟

 

 

سر به دیوار می چسباند . قیافه اش طوری است که حس میکنم فشار زیادی را تحمل می کند .

 

 

– برو بخواب توکا .

 

– با این حال شما ؟

 

برای برخاستن تقلا میکند . با وجود انکه تعادل درستی ندارد روی پا می ایستد .

 

– طوری نیست .

 

– با کسی دعوا کردین ؟

 

می خندد ولی نمیدانم چرا حس میکنم خنده اش از گریه هم غم انگیز تر است .

 

– با خودم .

 

نگاه گنگم را که می بیند نیشخندی میزند و می گوید :

 

– با خودم دست به یقه شدم .

 

 

لب زبان میزنم و او بی تعادل تر از قبل راه می افتاد و من هم بلاتکلیف پشت سرش .

 

 

می خواهم اگر باز زانویش خم شد به موقع از سقوطش جلوگیری کنم

 

 

#پارت۲۳۱

 

تا کنسول بیشتر تاب و توانش نمی کشد . مقابل عکس انیس متوقف میشود .

 

 

یک دستش را ستون تنش می کند و با دست دیگر صورت انیس خندان را از نوازش می کند .

 

 

 

– امشب تولدش بود .

 

حال می فهمم چرا تمام روز مرحمت جون عین مرغ سرکنده بود یا چرا زود خوابید.

 

بغض می کنم عین او که بغض بدی به گلو دارد. عکس انیس را از روی کنسول قدیمی برمی دارد .

 

 

و من اشکی که از گوشه چشمش چکید را می بینم .

 

 

 

 

با تکیه بر کنسول می‌نشیند و منی که کاسه چه کنم چه کنم برای این حالش دست گرفتم هم مقابلش روی زانو می نشینم .

 

 

 

قاب عکس انیس را به سینه می فشارد و من نمی دانم چگونه با این مرد ابراز همدردی کنم .

 

 

 

مادرم همیشه می گفت همدردی با صاحب عزای که فغان می کندو به سر و سینه می کوبد راحت تر است تا با کسی که همه چیز را در خود می ریزد .

 

 

 

و حالا من عاجز مانده ام از همدردی با او که ساکت است و هیچ نمی گوید .

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 201

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
photo 2017 04 20 14 37 49 330x205 1

رمان ماه مه آلود جلد سوم 0 (0)

4 دیدگاه
  دانلود رمان ماه مه آلود جلد سوم خلاصه : “مها ” دختری مستقل و خودساخته که تو پرورشگاه بزرگ شده و برای گذروندن تعطیلات تابستونی به خونه جنگلی هم اتاقیش میره. خونه ای توی دل جنگلهای شمال. اتفاقاتی که توی این جنگل میوفته، زندگی مها رو برای همیشه زیر…
رمان خواهر شوهر

رمان خواهر شوهر 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان خواهر شوهر خلاصه : داستان ما راجب دونفره که باتمام قدرتشون سعی دارن دونفر دیگه باهم ازدواج نکنن یه خواهر شوهر بدجنس و یک برادر زن حیله گر و اما دوتاشون درحد مرگ تخس و شیطون این دوتا سعی می کنن خواهر و برادرشون ازدواج نکنن چه…
IMG ۲۰۲۱۱۰۰۶ ۱۷۰۶۰۹

دانلود رمان شهر بی شهرزاد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         یه دختر هفده‌ساله‌ بودم که یتیم شدم، به مردی پناه آوردم که پدرم همیشه از مردونگیش حرف میزد. عاشقش‌شدم ، اما اون فکر کرد بهش خیانت کردم و رفتارهاش کلا تغییر کرد و شروع به آزار دادنم کرد حالا من باردار بودم…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۷۲۹۹۰۲

دانلود رمان من نامادری سیندرلا نیستم از بهاره موسوی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       سمانه زیبا ارام ومظلومم دل در گرو برادر دوستش دکتر علیرضای مغرور می‌دهد ولی علیرضا با همکلاسی اش ازدواج می‌کند تا اینکه همسرش فوت می‌کند و خانواده اش مجبورش می‌کنند تا با سمانه ازدواج کند. حالا سمانه مانده و آقای مغرور که…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.8 (6)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
با مرد مغرور

رمان ازدواج با مرد مغرور 1 (2)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان ازدواج با مرد مغرور خلاصه: دختر قصه ی ما که از کودکی والدینش را از دست داده به الجبار با مردی مغرور، ترشو و بد اخلاق در سن کم ازدواج می کند و مجبور به تحمل سختی های زیاد می شود.
IMG 20230123 225708 983

دانلود رمان ستاره های نیمه شب 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   مهتاب دختر خودساخته ای که با مادر و برادر معلولش زندگی می کنه. دل به آرین، وارث هولدینگ بزرگ بازیار می دهد. ولی قرار نیست همه چیز آسان پیش برود آن هم وقتی که پسر عموی سمج مهتاب با ادعای عاشقی پا به میدان می…
3

رمان جاوید در من 0 (0)

3 دیدگاه
  دانلود رمان جاوید در من خلاصه : رمان جاويد در من درباره زندگي آرام دختريست كه با شروع عمليات ساخت و ساز برابر كافه كتاب كوچكش و برگشت برادر و پسرخاله اش از آلمان ، اين زندگي آرام دستخوش نوساناتي مي شود.
IMG 20230128 233828 7272

دانلود رمان ماه دل pdf از ریحانه رسولی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   مهرو دختری ۲۵ ساله که استاد دفاع شخصی است و رویای بالرین شدن را در سر می‌پروراند. در شرف نامزدی است اما به ناگهان درگیر ماجرای عشق ناممکن برادرش می‌شود و به دام دو افسر پلیس می‌افتد که یکی از آن‌ها به دنبال انتقام و…
IMG 20240530 001801 346

دانلود رمان قصه ی لیلا به صورت pdf کامل از فاطمه اصغری 3.1 (36)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان :   ده سالم بود. داشتند آش پشت پایت را می‌پختند. با مامان آمده بودیم برای کمک. لباس سربازی به تن داشتی و کوله‌ای خاکی رنگ کنار پایت روی زمین بود. یک پایت را روی پله‌ی پایین ایوان گذاشتی. داشتی بند پوتینت را محکم می‌کردی.…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

12 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیلا مرادی
لیلا مرادی
4 ماه قبل

میگم چرا بعضی از نویسنده‌ها فکر می‌کنند با دیر پارت دادن سطح کارشون بالا میره؟ اول میگن یه روز در میونه، اما یه خورده که می‌گذره حرفشون یادش میره. امروز صبح باید پارت گذاشته میشد اما!!! واقعاً هدفتون چیه خدا می‌دونه اما باید بدونید خواننده‌‌های باارزش اثرتون رو از دست می‌دین😓

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

فاطمه جان سال بد رو نمیذاری

Mana goli
Mana goli
4 ماه قبل

مثل همیشه عالی…

لی لی
لی لی
4 ماه قبل

عالیه این رمان و طولانی بودنش بیشتر عالیش میکنه😂ینی هر موقع خواستم بخونم خیالم راحت بوده که دو سه خط دیگه تموم نمیشه

حانی
حانی
4 ماه قبل

قلم نویسنده رو خییییلی دوست دارم..این با همه رمان های که خوندم سبکش فرق میکنه…خیلی جالب و دلچسب مینویسه…هر پارت بهتر وعالی تر از پارت قبلی..❤👏🏻👏🏻

توکای بدبخت
توکای بدبخت
4 ماه قبل

توکا با این یارو ازدواج میکنه! به من ایمان بیاورید داشای گلم

نام نامدار
نام نامدار
4 ماه قبل

دلم براش سوخت😥😭😓

بهار
بهار
4 ماه قبل

فک کنم یاسین عاشق انیس بوده

Helen Helen
Helen Helen
4 ماه قبل

خیلی عالی بود ممنون ادمین عزیز

زلال
زلال
4 ماه قبل

الهی🤧🥺

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

چرا نویسنده از دید مهبد چیزی نمینویسه
ممنون فاطمه جان قشنگ بود

بهار
بهار
پاسخ به  خواننده رمان
4 ماه قبل

مهبد به دیار ناباقی شتافت…

دسته‌ها

12
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x