رمان آوای توکا پارت 20

4.1
(310)

 

 

 

 

صبح بخیر می گویم و مرحمت جون با روی گشاده جوابم را میدهد .

 

 

هرچند که اصرار دارد خودش را سرحال نشان بدهد ولی چشمانش همه چیز را لو می دهد .

 

 

 

معلوم است که شب سختی را پشت سر گذاشته .

 

 

– پس دخترم کوش ؟

 

با دست دهان می پوشانم و خمیازه می کشم و بعد می گویم :

 

– خوابه . تا خود صبح نخوابید .

 

 

– ای مادر الکی که نگفتن بهشت زیر پای مادرانه…

 

– مرحمت جون ؟

 

اشک حلقه زده در چشمان قشنگش و لرزش دستش دل سنگ را هم خون می کند .

 

جانی که می گوید هم بی جون است .

 

جلو میروم و دستی که می لرزد را توی دست می گیرم .

 

– شما حالتون خوبه ؟

 

بغضش پر صدا می ترکد .

 

 

سوالی که می پرسم جرقه می‌شود انگار برای او که دلش انبار باروت است .

 

#پارت۲۳۳

 

بغلش می گیرم و هق هقش در بغلم اوج می گیرد .

 

 

– تولد انیسمه ولی خودش نیست .ای مادر این جیگرم خونه…. این دلم ریش ریشه… کاش خاک خبر نبره براش …کاش نفهمه این جیگرم کبابشه …. کاش نفهمه حسرتش به دلم مونده ..‌‌ کاش غصمو نخوره ….

 

 

سوزناک حرف میزند میسوزم .‌چشمانم اشکی می‌شود و او جگر سوز تر در بغلم هق میزند .

 

 

– داغ جوون سخته الهی خدا برای کسی نیاره …..

 

روی صندلی می نشانمش ، میخواهم قدری آب به او برسانم که چشمم به مردی می افتد که در قاب در ایستاده است ‌.

 

 

نمی دانم کی امده بود که متوجهش نشدیم .

 

 

سریع نگاه می دزدم و لیوانی اب به مرحمت جون می رسانم.

 

#پارت۲۳۴

 

****

راوی دانای کل

 

 

به سیاهی شب زل میزند .‌

 

به درختان رعنا قامت درهم تنیده ای مقابل و به سیگارش پوک عمیقی میزند و ریه سیاه می کند .

 

 

چندمین سیگارش بود ؟

شمارش از دستش در رفته بود آمارش را نداشت .

 

این روزها امار هیچ چیز را نداشت حتی امار چرخش عقربه ها را .

 

 

کسی به در می کوبد . بی عکس العمل می ماند دیده از تاریکی پیش رو نمی گیرد .

 

 

 

شخص پشت در منتظر کسب اجازه نمی ماند خودش داخل میشود .

 

 

صدای چرخش در روی پاشنه را می شوند و سیاهی مطلق مقابلش را بیخیال نمی شود .

 

 

 

عطر تند و شیرینش شامه اش را پر می کند و باز هم دریغ از عکس العملی در خور .

 

 

– مهبد جان ؟

 

#پارت۲۳۵

 

در نظرش این جان چسبیده به مهبد عین استخوان گیر کرده در گلو می ماند که نه توان هضمش را دارد نه می تواند با وجود آن دم و بازدم کند .

 

 

 

پوزخندش اما صدا دار نمی شود .

 

 

حتی رو بر نمی گرداند به سمت زنی که سال شوهر جوان مرگش نشده از خدا خواسته به عقد دیگری در امده و رخت عروس تن زده بود .

 

 

– شام نمی خوری ؟

 

 

ته جملاتش را می کشید برعکس توکا ‌!

 

دست زن که به روی سرشانه اش نشست . سگرمه اش بدتر درهم شد .

 

 

در سینه اش در آمد که زن ترسیده گامی عقب رفت .

 

 

 

 

تند تند اب دهان قورت داد .‌ آرایش غلیظی کرده بود غلظتش توی ذوق می زد حتی عطر تند و شیرینش هم غیرقابل تحمل بود همه چیز این زن در نظرش دوست نداشتنی بود حتی دم و بازدمش .

 

 

 

نرم و ملتمس می گوید :

 

– بخاطر امیرحسام . از سرشب هی بهونه می گیره بدقلقی میکنه … ….

 

 

– اینجا طویله است ؟

 

 

 

یکه می خورد ، انتظار تن بالای صداش را ندارد به خود می لرزد و مات می نالد :

 

– چی ؟

 

قدمی پیش می اید . هرم داغ نفسش به صورت زن برخورد میکند .

 

 

– میگم اینجا طویله است که سرتو می ندازی زیر بی هیچی میای تو ؟

 

#پارت۲۳۶

 

اشک در چشمانش حلقه میزند .

 

 

سر زیر می اندازد و مهبد که فقط دنبال بهانه ای برای عصیان است و دنبال سیبلی می گردد برای خالی کردن خشم در صورتش می توپد :

 

 

– وقتی دارم باهات حرف میزنم سرتو بالا بگیر ….

 

 

 

– من ….من …. مهبد ….

دست زیر چانه لرزانش اش می برد . و فشار انگشتان ورزیده اش را میدهد به چانه ظریف زن ترسیده مقابل .

 

بشرا به پهنای صورت اشک میریزد و‌او با قساوت تمام او را به بیخ دیوار می کوبد.

 

 

دست دو سویش می گذارد و در مجاورت خود حبسش می کند .

 

 

 

– تو چــی بشرا ؟ هان ؟ مگه نگفتی تخم دو زرده کردی ؟ مگه شیون نکردی بیوه شوهر مرده ابستنی ؟مگه منو به خاک سیاه ننشوندیم که آی بی همه چیز خودمو بیوه و بچه هامو یتیم کردی ؟ هـان ؟ چی شد پس ؟

 

 

 

دندان هایش از ترس بهم میخورد تا به حال او را اینطور افسارگسیخته ندیده بود .

 

 

التماس می کند :

 

– یواش تر توروخدا … امیرحسام …عمه بیرونن میشنون …

 

به ضرب به شکمش می کوبد :

 

 

– فکر کردی ماه پشت ابر می مونه تا ابد ؟

 

#پارت۲۳۷

 

هق هقش اوج می گیرد .

 

مهبد با خشمی مهار نشدنی با پشت دست در دهانش می کوبد و خون از لای دندان های زن راه می گیرد .

 

 

 

– توروخدا ….

 

 

– تو خدا شناسی ؟ تو ؟

 

اشک دیدش را محو کرده بود او را دوتا می دید نالید :

– مهبد ….

 

 

سیلی دیگری نصیب سمت راست صورتش میشود .

 

 

 

بی هوا و در حرکتی غیر منتظره دست می برد و ملافه ای که عوض شکم زیر لباس پنهان کرده را عیان می کند .

 

 

– فکر کردی با یابو طرفی زنیکه جنده ؟ از سگ کمترم اگه به گه خوردن نندازمت و عوض آوارگی زن و بچمو سرت در نیارم .‌ فقط دعا کن بتونم زنده پیداشون کنم وگرنه روزگارتو می‌کنم روزگار یزد برو دست به دعا بردار بشرا .

 

#پارت۲۳۸

 

تنش یکپارچه رعشه میشود به خواب هم نمی دید که دستش این راحتی رو شود .

 

 

– من …..

 

 

با پشت دست در دهانش می کوبد .

 

قادر به کنترل خود نیست مشت مشت قرص اعصابی که می بلعید هم دوای درد بی درمانش نبود . هیچ چیز و هیچ کس آرامش نمی کرد .

 

 

 

– نشنوم بشرا ….صداتو نشنوم لال باش …

 

فریاد او و هق هق بشرا آن قدری بلند بود که زرین تاج خانوم را به اتاق بکشاند.

 

 

– چه خبرتونه ؟ بچه پس افتاد ….

 

 

کسی جوابش را نداد نه مهبد که عین شیر زخمی به بشرا خیره بود نه بشرا که عین ابر بهار به پهنای صورت اشک می ریخت .

 

 

– با شمام لاالا…. مهبد ما هیچ چرا مراعات اون طفل معصوم تو شیکمشو نمی کنی ؟ نمی گی با خودت زنم بار شیشه داره ؟ زبونم لال اگه اتفاقی برای یادگار برادرت بیوفته اون دنیا چطور میتونی تو. چشمای مرتضام نگاه کنی ؟

 

#پارت۲۳۹

 

پوزخند صدا داری میزند و سایه از سر بشرا که عین بید می لرزد برمی دارد .

 

 

 

ملافه سفیدی که هنوز لای مشت گره کرده اش جا خوش کرده را پیش چشمان طلبکار مادرش تکان میدهد و می گوید :

 

 

– یادگار مرتضات ملافه ‌ است زرین تاج خانوم ؟ هان ؟

 

هاج واج نگاهش می کند :

 

– چی میگی مهبد ؟

 

 

خودش را از مقابل بشرا که بیخ دیوار سنگر گرفته بود کنار می کشد تا زرین تاج خانوم شکمی که به کمر چسبیده بود را خوب نظاره کند .

 

– می‌گم خودتو نزن به اون راه توهم دستت با این لکاته تو یه کاسه است زرین تاج خانوم . زندگیمو سر هیچ و پوچ سیاه کردین ؟ سر هیچ باخت دادم منه بی همه چیز ؟

 

زرین تاج خانوم پاکشان به میان اتاق امد و با چشمانی که دو دو می زد می نالد :

 

– بشرا …. مهبد چی میگه ؟

 

 

 

لبه تختی که بارها و بارها شاهد هم اغوشی او و قناری از قفس گریخته اش بوده می نشیند و دست ستون تن می کند و با لحنی خسته می گوید :

 

 

– خودتو نزن به اون راه زرین تاج خانوم من اون قدر ها هم که تو فکر می کنی قاق نیستم .

 

#پارت۲۴۰

 

 

از شکمی که حالا دیگر برامده نبود چشم برنمی دارد . مقابل عروسش می ایستد.

 

 

-بشرا ؟ مهبد چی میگه ؟

 

 

سر به زیر می اندازد . با خشم می توپد :

 

 

– مگه با تو نیستم ؟

 

مهبد طاق باز روی تختی که هنوز بوی توکا را دارد دراز می کشد و با نگاه دل سقف را می شکافت .

 

 

– بیرون …. برید بیرون نه از این اتاق که از این خونه برید بیرون ….

 

 

– مهبد پسرم …

 

– خیال کن منم با مرتضی چال کردی فاتحـه …میام میرم اینجا فکر نکن خیلی مشتاق دیدن شمام نه نیستم …میام چون بوش هنو تو این خونه ست … میام اروم بگیرم …

 

 

زن هق هقش بلند میشود با پشت دست اشک از صورت می زداید .

 

 

– پسرم ….

 

– کاش پسرت نبودم …. برو بیرون زرین تاج خانوم … برو بذار دهنم بسته بمونه …برو نذار بی حرمتت کنم من اب از سر گذشتم برو مادر برو خانوم ..

 

#پارت۲۴۱

 

زرین تاج خانوم و بشرا را که پر میدهد مثال مجنون ها به عادت هر شب به کمد لباس هایش پناه می برد به دنبال مسکن ، آرامبخش یا حتی دوای درد مقطعی .

 

 

 

 

تاپ گلبهی ساده ای که محبوبِ محبوب بی وفایش است را به صورت می چسباند و سعی می کند عطر تنش را از ان استشمام کند ولی دریغا که رایحه ها هم تاریخ انقضا دارند .

 

 

 

 

لباس بوی کهنگی می دهد بوی تن نرفتگی .

 

 

اشکی بی اختیار از گوشه چشمش راه باز می کند و بر تاپی که مدت ها است به تن قناری از قفس گریخته اش نرفته می چکید .

 

 

 

 

تا طلوع خورشید در کش واکش با خود می ماند و خواب به چشمانش نمی اید هرشبش همین بود خواب بی خواب .

 

 

 

 

کسی به در می کوبد .

 

 

آفتاب از پس پنجره سر زده بود و او به پهلو رو به پنجره دراز کشیده بود بی آنکه خواب به چشم خون آلودش رفته باشد .

 

 

 

بی اعتنا به دری که کوبیده میشود می ماند ولی باز هم در کوبیده میشود .

 

#پارت۲۴۲

 

 

همانطور بیتفاوت می ماند که در بر خلاف اراده اش باز میشود .

 

 

 

 

پلک می بندد اما صدای قدم های کم رمقی که جلو می امد را می شنود.

 

 

 

– ما بچه بودیم پا جلو بزرگترمون دراز نمی کردیم جووون .

 

 

 

خودش را با مکث روی تخت بالا می کشد و به چهره پیر و شکسته پدرش چشم می دوزد.

 

 

 

پس از مرگ اولاد خلفش مرتضی قد راست نکرده بود با کمک واکر قدم برمی داشت .

 

به کل خانه نشین شده بود و رتق و فتق امور را به او واگذار کرده بود .

 

 

 

– علیک سلام پسر …

 

دستی به صورتش می کشد بیخوابی و بی حوصلگی از وجناتش می بارد .

 

 

– برج زهرماری !

 

 

زهرخند میرند .

– نباشم حاجی ؟

 

 

کنار تخت می نشیند . تمام چنین و چروک های صورتش حاصل همین مدت کوتاه پس از مرگ مرتضی بود.

 

 

– منو از خودت نا امید نکن پسر .

 

– اخرین باری که اومدم شمارو از خودم نا امید نکنم زن و بچمو از خودم روندم نا امید کردم حاجی ..‌

 

#پارت۲۴۳

 

– موندنی بود می موند به هر سختی بود …. جوون اینو از منی بپرس که چندتا پیرهن از تو بیشتر پاره کردم …

 

 

 

– موندنی بود حاجی …کم پای بد و خوبم نمونده بود… اگه کارد به استخونش نمی رسید نمی رفت ….

 

 

سر به تأسف تکان می‌دهد و غضبانک می گوید :

 

 

– زنی که بساز باشه جلدی کارد به استخونش نمیرسه … خانومی میکنه… صورت با سیلی سرخ نگه میداره .. همین مادرت نبود ؟ جوونیه و جاهلی… کم خطا نرفتم ولی خانومی کرد زنونگی کرد موند پا بد و‌خوبم….

 

 

پوزخندش میزند و از روی تخت بلند میشود . سر درد امانش را بریده … به دنبال مسکن چشم می چرخاند .

 

حاجی تن به واکر تکیه میدهد و می گوید :

 

– گوشت با منه پسرم ؟

 

 

– گوشم با شما بود که به فاصله یه شب تا صبح به خاک سیاه نشستم .

 

#پارت۲۴۴

 

-لا الا …. پسر چرا من هرچی میگم تو جواب تو آستین داری ؟ حال و روز خودتو دیدی ؟

 

 

مسکنی را بی اب می بلعد و چشم هم می گذارد . مراعات حال مریض پدرش را می کند و هیچ نمی گوید.

 

 

– مـرد باش مهبد شنیدی مرد ! مرد اونه که خم به ابرو نیاره سیخ داغ تو پهلوش فرو کنن و اخ نگه …چته وا دادی ؟ دنیا که به اخر نرسیده ….

 

 

با پوزخند براندازش می کند . برای او مدت ها بود که دنیا به اخر خط رسیده بود درست از وقتی که قناریش پر زده و رفته بود‌.

 

 

– من وا ندادم من باخت دادم زندگیمو باختم حاجی .

 

 

 

– پیداش میکنی اب نشده که فرو بره تو زمین کجا می تونه رفته باشه ؟ کجا رو داره ؟

 

 

لب زبان میزند و کنایه از پس زبانش خودنمایی می کند . ابرو درهم میکشد .

 

 

– خداکنه به پای خودش رفته باشه وای به وقتی که بدونم دستی در کاره … وای به وقتی که شَکم به یقین بدل بشه حاج زین الدین .

 

 

 

– منظورت چیه ؟

 

 

به سمت دری که باز مانده بود میرود .

 

– بی منظورم!

 

 

از در که بیرون میرود با مادرش روبرو میشود میخواهد راه کج کند که از آستین چروک پیراهنش می گیرد و التماس گونه می گوید :

 

 

– شدی پوست و استخوان مادر تصدقت …. اسد رو فرستادم سر صبحی کله‌پاچه بگیره … بناگوش … زبون ….

 

 

 

– بچه خر میکنی زرین تاج خانوم ؟

 

#پارت۲۴۵

 

– نعوذ بالله این چه حرفیه ؟

 

دستش را از دست مادرش پس می گیرد و نیشخندش میزند .

 

 

زرین تاج خانوم می نالد ؟

– مهبد من نمی دونستم که بشرا….

 

 

– بگو مهبدو کفن کنم جوونی بدمش به خاک گور که نمی دونستی ؟

 

 

زرین تاج خانوم به گونه خنج می کشد و زیر لب استغفار می کند .

 

 

– این چه حرفیه زبونت رو گاز بگیر ….کم خون به جیگرمه که توهم خون به جیگرم می کنی…. مرتضی کمم بود که داغ هم تو بیافته به دلم ؟

 

 

 

بی هیچ حس خاصی تماشایش می کند بی ذره ای ترحم . عین یک کوه یخ وسط قطب …

 

 

– نزن به صحرای کربلا ….

 

 

– چرا قسم میدی ؟

 

 

رک میگوید :

– قسم ندم راست نمیشنوم ….

 

 

 

می خواهد راهش را بکشد و برود که زرین تاج خانوم مجبور به اعتراف می شود .

 

 

– دختر برادرم بود … چیکار باید میکردم ؟ میذاشتم دستی دستی ناموس مرتضام بشه الاخون والاخون ؟ بچش یادگار مرتضام بیافته دست ناپدری ؟

 

به عجز مادرش ترحم نمی کند .

 

حس می کند سینه ای از جنس سنگ خارا دارد که تپیدن یادش نرفته .

 

– کاش بچه منم قد بچه مرتضی بالا خواه داشت .

 

 

– مادر بخاطر خودت کردم هر کاری که کردم ..گفتم زیر بال و پر بچه ی داداشتو بگیری هم ثوابه هم فردا روز یه شیر ناپاک خورده ای نمی تونه موش بدوونه و ….

 

 

 

نفس عمیقی می کشد و سر به تأسف تکان میدهد .

 

– بسه همش نزن زرین تاج خانوم . هرچی لازم بود رو شنیدم …

 

#پارت۲۴۶

 

پا روی پا می اندازد و به بخاری چشم می دوزد که از اسپرسو داغش بلند می شد .

 

 

مردی که مقابلش نشسته است با خونسردی لاته اش را می نوشد . تیپی رسمی و اتو کشیده دارد .

 

 

کم‌کم دارد این خونسردی کفرش را بالا می آورد .

 

آنقدر بالا که مشت گره کرده اش را پای چشم چپش پایین بیاورد . خونسردی هم حدی داشت .

 

 

 

– خب ؟

 

تا جرعه اخر قهوه اش را می نوشد و دور لبش را پاک می کند و عقب می کشد و می گوید :

 

– بالاخر موفق شدیم .

 

 

نفس راحتی می کشد و دستی به صورت برافروخته اش می کشد و بی طاقت می گوید :

 

– کی ؟

 

 

– همین فردا .

 

پلک می بندد فردا دیر بود … مرد خونسردی که مقابلش نشسته بود می گوید :

 

– باید به خودت مسلط باشی مهبد .

 

 

– مگه میشه تمام دوربین های یه برج به اون عظمت سر یک ساعت مشخص از کار بیافته ؟

 

 

– اینجا ایرانه .

 

– مشکوکه همه چی مشکوکه . با پای خودش نرفته …‌اون هم این همه حساب شده ….

 

– تا دوربین‌های مجتمع مقابل رو چک نکنیم نمی تونیم به قطع نظری بدیم …

 

#پارت۲۴۷

 

فردایی که منتظرش بود فرا می‌ رسد . تمام جانش چشم می شود برای رصد مانیتور روشن .

 

 

 

صداقت بیخ گوشش وز وز می کند .

 

متوجه حرف هایش نیست میلی به شنیدن هم حتی ندارد . فقط می خواهد ببیند که آن شب کذایی چه بر توکا گذشته .

 

 

 

آبدارچی شربت می چرخاند . بر نمی دارد با انکه حلقش کویر لوت است .

 

 

خودش را در صفحه مانیتور می بیند و خون می دود در صورت درهمش .

 

بدش نمی آید مشت گره کرده اش را بر صورت خودش پایین بیاورد .

 

 

بکوبد تا جانش بالا بیاید . جانش از دماغش بالا بیاید و دیگر با طناب پوسیده کسی به ته چاه تباهی نرود ‌‌.

 

 

– مهبد جان ؟

 

چشم از صفحه برنمی دارد .

 

ماشینش از حوزه استحفاظی دوربین رد می شود . دیگر خودی که پشت رل نشسته را نمی ییند .

 

 

صداقت تکانش میدهد . بیتفاوت می ماند . قادر به چشم برداشتن نیست .

 

#پارت۲۴۸

 

 

درکی از گذشت زمان ندارد ، بینندگان ماجرا هرکدام به هوای یک چیز جا خالی داده اند .

 

 

توکل رفته تا سیگار دود کند و صداقت رفته تا کار موکلش را تلفنی راه بیاندازد و او خیره به مانیتور مانده است .

 

 

 

ساعت دوربین نیمه شب را نشان می‌دهد .

 

نیم شبی که امیرحسام او را با بهانه گیری هاش پاگیر کرده بود .

 

حاج سپه سالار خواسته بود بماند ‌ مادرش روح مرتضی را قسم داده بود و بشرا خودش را به موش مردگی زده بود ‌.

 

 

 

ماشینی مقابل برج محل سکونتشان میزند روی ترمز .

 

تصویر وضوح بالایی ندارد . همه چیز ار نظر او مشکوک است حتی جنبیدن گربه کنار جوب آب .

 

 

دو غول تشن از ماشین پیاده می شوند و نفر سوم از پشت فرمان جم نمی خورد .

 

ضربانش می رود روی هزار . تصویر را بزرگ می کند .

 

 

صورت هاشان را با جوراب پوشانده اند . قلبش دیوانه وار می کوبد و اخمش از این غلیظ تر نمی شود‌‌ .

 

 

 

 

 

ان دو غول تشن که دوتای خود او هیکل داشتند داخل برج می شوند و او می ماند و تصویر تکراری و سکون .

 

 

زمان کند تر از همیشه می گذرد . بر می‌گردند اما نه تنها ….

 

#پارت۲۴۹

 

قلبش تیر می کشد . می‌شناسد مگر می تواند او را نشناسد ؟

 

گیرم تصویر ناواضح ،سیاه و سفید .

 

 

رگ گردنش در شرف ترکیدن است و غیرتی باد کرده و دلی فشرده روی دستش می ماند .

 

 

یارشیرینش را می برند . دست و پا زدنش را می بیند تقلای بی ثمرش را و تمام وجودش می‌شود خشم .

 

 

 

لرزش دستش را توان مهار نیست . پلاک آن ماشین لعنتی هم پیدا نیست ‌ پوشاندنش .

 

 

 

توان برخاستنش نیست . اما بر می خیزد . کسی در فرق سرش پتک می کوبد .

 

سر وکله صداقت پیدا می شود .

 

– چی شد ؟

 

خون قل قل میزند . جلوی دیدگانش را خون می گیرد . از سر راه کنارش می زند . بی تعادل راه می رود بسان مستی مدهوش .

 

 

صدای صداقت را از پشت سر می شنود اما بر نمی گردد .

 

شانه افتاده در امتداد خیابان حرکت می کند .

 

 

اگر با پای خود رفته بود اگر با نقشه قبلی این‌قدر دردش نمی گرفت .

 

زانوانش که به زوق زوق می افتد تا می‌شود و لبه جدول می نشیند ‌.

 

#پارت۲۵۰

 

آفتاب بر فرق سرش می تابد . جانش در حال بالا امدن از گلویش است .

 

 

سر خم می کند و ناشتایی که به آن لب نزده و شام دیشبی که به جزء دو لقمه از گلویش پایین نرفته را عق می زند و کسی می گوید :

 

– خدا بد نده جوون …

 

کسی آب به دستش می رساند ، گلویش می سوزد و گویی سیخ داغ در چشمانش فرو می کنند .

 

– جوون خوبی ؟

 

نه به آب لب میزند نه جواب مرد عابری که حالش را می پرسد می دهد .

 

 

خبری از صداقت نیست . خاطرش نیست او را در کدام تقاطع جا گذاشته است .

 

 

قدی که تا شده را راست می کند و اسمان دور سرش می گردد ‌.

 

به توکا .به قناری که از او ربوده اند فکر که می کند مغزش تیر می کشد .

 

 

از خود می پرسد اگر سر به نیستش کرده باشند چه ؟

لب می فشارد . فکرش هم او را به مرز جنون می رساند .

 

 

راه می افتاد . با حالی نزار شانه خم ، حالی که داشت بدتر از وقتی بود که خبر مرگ برادرش را به او داده بودند ‌.

 

#پارت۲۵۱

 

++++++++++++

 

کار و بارم سکه نیست اما خوب است . اب باریکه ای دارم ‌… در روز حداقل پنح شش بسته به پست تحویل می دهم .

 

 

پیشرفت کرده ام و این پیشرفت ها را از رهنمود های یاسین و صبر و پشتکار خودم دارم .

 

 

 

سرم به آوا و کارم گرم است

.‌کمتر فکر می کنم به گذشته ،به آن شب به مهبد به خانواده از هم پاشیده امان .

 

 

حالم بهتر است . جلسات تراپی را پشت گوش نمی اندازم .

 

 

خواب به چشمانم برگشته و این خواب برگشته به چشم را از تجویز درست روانپزشکم دارم .

 

 

 

عالی نیستم ، اما بقدر روزهای پیش داغون و درمانده نیستم و تمام این‌ها را مدیون ان مردم که بی نسبت ترین است با من .

 

 

 

عطر قرمه سبزی جا افتاده مرحمت جون تا هفت کوچه آن طرف تر هم رفته است .

 

 

– مادر یه زنگ می زنی ببینی این بچه کجا موند ؟

 

« من. رمانو تو سایت گذاشته بودم ولی منتشر نشده بود چرا هیشکی هیچی نگفت ؟😏»

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا 310

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 2.7 (3)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (3)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

30 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فاطی
فاطی
2 ماه قبل

علاوه بر زیبایی داستانتون یکی از دلایلی که خوانندرو جذب میکنه سروقت مشخص پارت دادنه و طولانی بودن هر پارت
و چقدر خوب که از زبان مهبد هم توضیح داده شد چون من ب شخصه از شخصیت مهبد متنفر شده بودم ولی الان ک اوضاع مهبد هم مشخص شد میشه فهمید ک چقدر به توکا علاقه داره ولی بازم نمیشه کار اون شبش رو توجیح کرد

Bahareh
Bahareh
2 ماه قبل

چقدر خوبه که مهبد نقشه بشرا و مادرش و فهمید

خواننده رمان
خواننده رمان
2 ماه قبل

خیلی خیلی ممنون از پارت طولانی و قشنگتون🥰🥰
مهبد خیلی کار خوبی کرده که داره دنباله‌ی گم شدن توکا رو میگیره،وقتی تا اینجا پیش رفته قطعا قدمای بعدی رو هم خوب بر میداره

لی لی
لی لی
2 ماه قبل

دارم فک میکنم مهبدی که با دیدن این دوتا نره غول اینجوری داره میمیره وقتی قضیه اصلی و فیلم رو ببینه چیکار میکنه

به تو چه😐
به تو چه😐
2 ماه قبل

چند تا پارته کلا؟؟؟

علوی
علوی
2 ماه قبل

در طمینه جانور پشت فرمون به اون خواستگار توکا تو پارت دو و سه داستان مشکوکم.
فکر کنم بشری اونو پیدا کرده و از طریق اون تونسته ماجرای دزدیدن اون شب توکا رو ترتیب بده. وگرنه زن تو خونه نباید مراوده‌ای به این قسم نرها داشته باشه. البته اگه …. اگه زن خونه و خانواده باشه

Mana goli
Mana goli
2 ماه قبل

بازم مثل همیشه عالی بود

خواننده رمان
خواننده رمان
2 ماه قبل

خانواده مهبد یکی از یکی پرروتر تشریف دارن باباش هم از مامانش بدتره کاش توکا به یاسین زنگ بزنه یاسین پیش مهبد باشه اسمشو رو گوشی یاشین ببینه گناه داره مهبد ممنون فاطمه جان پارت خوبی بود

مریم گلی
مریم گلی
2 ماه قبل

سلام ممنون از رمان زیباتون واقعا عالی بود امید وارم که همیشه همین قدر طولانی و به موقع رمان بگذارید این کار شما نشونه احترام به خواننده هاتون هست،،بازم ممنون

~~~~
~~~~
2 ماه قبل

یعنی من مادر پدر مهبد و بشرا‌ و اون امیرحسام نیم وجبی که دوتای خودش زبون داره رو پاره میکنم اخرسر
وای فقط اونجا ک بابای توکا میگه اگ موندنی بود میموند

لیلا مرادی
لیلا مرادی
پاسخ به  ~~~~
2 ماه قبل

دقیقاً😓😓 چطور به خودشون اجازه میدن هر اراجیفی که توی مغزشونه رو بیرون بیارند. که ما هر غلطی کنیم زن باید خانومی کنه بمونه. برو بمیر بابا مرتیکه آشغال😑😑 مهبد زبون نداره پسر کوچیکه خونواده غلام حلقه‌به‌گوششونه نکبت

علوی
علوی
2 ماه قبل

اگه من نویسنده باشم الان داستانم می‌تونه دو حالت داشته باشه:
یا مهبد عجوله یا صبور.
اگه عجول باشه بچه برادرش رو می‌سپاره دست یکی از مستخدمین ببره شهربازی و بعد رستوران، بابا و مامانش رو می‌شونه پای تلویزیون، فیلم رو پلی می‌کنه براشون بعد از اتمام فیلم بشرای دهن بسته و که روی صندلی کامپیوتر دست و پاش طناب‌پیچ شده می‌کشونه روبه‌روی ننه و آقاش، یه پیت بنزین خالی می‌کنه روش می‌گه یا الان می‌گید با زنم چه کردید و الان کجاست و این سه‌تا جانور کیا هستند، یا از زحمت بیوه‌داری رهاتون می‌کنم، فقط یتیم‌داری داداشم رو کنید از فردا!!!

یا صبوره و عاقل، که اون‌وقت پسر سربه‌راه مامانش می‌شه، روزی سه وعده غذاش رو می‌خوره، شرکت باباش رو می‌چرخونه. با بچه برادرش گرم می‌گیره، به بشری رو نمی‌ده ولی زده‌اش هم نمی کنه. تمام اموال بابا رو به اسم خودش می‌زنه، زیر زیرکی پرونده وضعیت ناسالم روانی برای همسر قانونیش بشری خانم دست و پا می‌کنه. بی‌سروصدا حضانت بچه داداشش رو از زن برادر روانیش می‌گیره، زنه رو می‌خوابونه تیمارستان، و وقتی دستای زنک رو تو لباس سفید از پشت گره زدن در گوشش می‌گه تا قبل از اینکه داروهای دیوانه‌خونه واقعاً دیوانه‌ات کنه وقت داری بگی زن و بچه من کجان و چه بلایی سرشون اومده. وگرنه سه ماهه همون تو می‌میری، بعد از تو هم نوبت مادرت، پدرت و بعد پسرته. مامان و باباش هم خیلی بخوان طرف عروس رو بگیرند می‌تونن برای یک هفته برن تور تفریحی خانه سالمندان.

من زیادی بی‌رحم می‌شم در این مواقع، ولی جلوی حرمله‌ها و شمرها، بی‌رحم بودن لازمه

آخرین ویرایش 2 ماه قبل توسط علوی
لیلا مرادی
لیلا مرادی
پاسخ به  علوی
2 ماه قبل

عالی بود👌 پایه‌اتم بدجور. مخصوصاً جلوی زرین‌تاج خانم چند تا سیلی هم نثارش کنه. اگه همینجوری عین ماست وایسته از بی‌عرضیگشه و هر چی بلا سرش بیاد حقشه. به نظرم توکا هم دنبال اون نامردها و ریشه اون اتفاق یه‌‌کم بگرده بد نیست.

علوی
علوی
پاسخ به  لیلا مرادی
2 ماه قبل

پیدا کردن اون سه تا نره غول کار یاسینه. یاسینی که این بار برادر توکاست و توکا، عین انیس خواهرشه. تازه مهبد اگه دوباره توکا رو می‌خوادباید بیاد با گردن کج توکا رو از حاج خانم و آقا یاسین خواستگاری کنه.

بانو
بانو
پاسخ به  علوی
2 ماه قبل

من همیشه طرفدار نظرات شما هستم👌

نام نامدار
نام نامدار
2 ماه قبل

وای که دلم کباب شد نمی دونم واسه کدومشون دلم بسوزه فقط این وسط توکا ست که عذاب کشید مهبد هر چقدر هم خوب باشه و بخواد جبران کنه ولی از عذابی که توکا دیده کم نمیکنه

نازی برزگر
نازی برزگر
2 ماه قبل

عالی بود ممنون

R.B
R.B
پاسخ به  نازی برزگر
2 ماه قبل

عه فامیلی هامون یکیه 😁

رمان هایی که میخونم:دلارای،حورا،توکا،دنیز،مانلی
رمان هایی که میخونم:دلارای،حورا،توکا،دنیز،مانلی
2 ماه قبل

هر چی بگم از زیبایی این رمان کم گفتم.
عاااالی بود واقعا
خسته نباشید

رمان خوان
رمان خوان
2 ماه قبل

عالی بود عالی ممنون که به خواننده احترام میزاری ،امیدوارم همین طور عالی پیش بره

بانو
بانو
2 ماه قبل

این زن و شوهر گیر عجب تخم جن هایی افتادن. بیچاره هااا🥲

آدم ساده
آدم ساده
2 ماه قبل

کی گذاشتی که نیومده

ماهی
ماهی
2 ماه قبل

عالی بود
انقدر نویسنده ها طولش میدن مام فکر کردیم اینم یکیش

آنی
آنی
2 ماه قبل

مهبد خوبه،خیلی توکا رو دوست داره ولی راه و روش دوست داشتنو بلد نیست،احترام مادر پدر واجبه ولی نه به قیمت از هم پاشیدن خانوادت و آواره شدن زن و بچت و شکستن قلب معشوقت که پای همه ی بدی هات وایستاده….دلم به مردونگی یاسین گرم تره تا احساسات بی سر و ته مهبد.
نمیدونم ادامه رمان چی میشه ولی میدونم یاسین مرحم درد شده برای توکل و مهبد خود درد.دلم می خواد یاسین و توکا قلب شسته همو درمان کنن و دوباره با هم عشق رو تجربه کنن و همه چیز هم بشن با اینکه اگه این رمان ایرانی باشه بعید میدونم توکا بره با یاسین و احتمالا نود و نه درصد برمیگرده به مهبد

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  آنی
2 ماه قبل

نه،بهتره یاسین به عنوان زن‌داداشش از توکا و دخترش مواظبت کنه تا به موقعش اونا رو دست مهبد بده

آنی
آنی
پاسخ به  خواننده رمان
2 ماه قبل

قطعا اینطوری میشه ولی به نظر من کسی که رسم عاشقی رو بلد نیست و از عاشقی فقط کنترل و زورگویی رو بلده آدم درستی نیست و حقش نیست هر غلطی که خواست بکنه و تهشم زن و بچشو تحویلش بدن تا خوش بخت زندگیشو بکنه
البته این نظر منه و من حالا حالا ها دلم با مهبد صاف نمیشه

لیلا مرادی
لیلا مرادی
2 ماه قبل

تو رو خدا این بشرا رو یه‌جور محو کن یا نه حداقل پته‌اش رو بریز روی آب بذار آبروش پیش همه بره وقتی آبروی اون دختر رو گرفت و از خونه و زندگیش فراریش داد

دسته‌ها

30
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x